امام رضا(ع) آيت حق
مسلمانان جهان درسال 148 هـ ق، هديه اي بزرگ و الهي را دريافت نمودند و آن ميلاد هشتمين حجت خدا بود، نام مبارکش علي، لقب مشهور آن حضرت، رضا و کنيه معروف ايشان، ابوالحسن است. پدر بزرگوارش، امام موسي بن جعفر(ع)، هفتمين امام شيعيان و مادر آن حضرت بانويي پاکدامن و پرهيزکار به نام تکتم که بعدها طاهره ناميده شد. همسر مکرمه حضرت رضا عليه السلام اُمّ ولًد مادر امام جواد (ع) است.
نسب امام رضا(ع)
او علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي ابي طالب(ع) هشتمين امام اهل بيت است، که در مدينه متولد شده، و در طوس وفات يافته است.
ولادت و شهادت امام رضا(ع)
درتعيين ماه و سال تولد آن حضرت، اختلاف زيادي وجود دارد، همچنان که در ماه و سال شهادت آن امام بزرگوار نيز اختلاف است، و تفاوت اين اقوال هم کم نيست، و در برخي از آنها از پنج سال بيشتر است، و چون آنچه در اين باره گفته اند، درهم و آميخته است، و تعيين قول صحيح دشوار مي باشد، لذا بدون اين که يکي از اين اقوال را اختيار و در اين جا ذکر کنيم، همه آنها را از نظر خوانندگان مي گذرانيم، زيرا در بررسي و استقصاي قول صحيح، و اقامه دليل براي اثبات صحّت آن، فايده مهمّي مترتب نيست.
تولّد آن حضرت درمدينه در روز پنجشنبه يا جمعه 11 ذي الحجّه، يا ذي القعده، يا ربيع الاول سال 148 يا 153 هـ اتفاق افتاده است.
درتعيين ماه و سال شهادت آن حضرت، اختلاف زيادي وجود دارد. شهادت آن بزرگوار، آخر ماه صفر، و به ظن قوي قول شيخ صدوق که وفات آن امام را درسال 203 ذکر کرده است، و اين همان سالي است، که مأمون به سوي عراق رهسپار شده است، و اين که وفات آن حضرت سال206 بوده، قطعاً صحيح نيست زيرا مأمون در سال 204 وارد بغداد شده، و مسلم است که وفات امام(ع) درهنگامي واقع شده که او راهي سفر بغداد بوده است.
مادر امام رضا(ع)
در مورد نام مادر امام هشتم(ع) اختلاف بسياري است، گفته شده که نام مادر آن حضرت،
خيزران بوده است و برخي أروي گفته اند، که ملقب به شقراء نوبيه بوده است، و بعضي نام مادرش را نجمه دانسته اند، که کنيه اش ام البنين بوده است و برخي سکن نوبيه گفته اند، و نيز گروهي نام مادر آن حضرت را تکتم نوشته اند، و شايد اين دسته به آنچه در شعر يکي از مديحه سرايان آن حضرت آمده است، استناد جسته اند:
ألا إن خير الناس نفساً و والداً و رهطاً و أجداداً، علي المعظم
اتتنا به للعلم و الحلم ثامناً إماماً يؤدي حجه الله (تکتم)
فرزندان امام رضا(ع)
در شماره و اسامي فرزندان امام(ع) نيز اختلاف است، گروهي آنها را پنج تن پسر و يک دختر نوشته اند، به نامهاي محمد قانع، حسن، جعفر، ابراهيم، حسين و عايشه.
سبط بن جوزي در تذکره الخواص، آنان را چهار تن، که با حذف حسين، به شرحي که ذکر شده نام برده است، اما شيخ مفيد براين باور است، که امام هشتم(ع) را، فرزندي جز امام محمد جواد(ع) نبوده است، و ابن شهرآشوب و طبرسي در اعلام الوري، نيز بر همين اعتقاد مي باشند، و اما درکتاب العدد القويه تعداد فرزندان آن حضرت دو فرزند پسر، به نامهاي محمد و موسي، ذکر شده است و آنچه درکتاب قرب الاسناد آمده است، اين قول را تقويت مي کند، و آن اين است که بزنطي به امام هشتم (ع) عرض کرد، درچند سال پيش پرسيدم که جانشين شما کيست؟ فرموديد فرزندم، و در آن روز فرزند نداشتيد، و اکنون خداوند به شما دو فرزند عطا فرموده است، کدام يک از اين دو جانشين شماست؟ در عيون اخبار الرضا آمده که امام دختري به نام
فاطمه داشته است.
اکنون ما در اين صدد نيستيم، که دقيقاً شماره و نام فرزندان آن حضرت را، بررسي و تعيين کنيم، ولي نظر شيخ مفيد را که ذکر شد ترجيح مي دهيم، و آنچه از نظر ما محقق است اين است که امام هشتم(ع) فرزندي جز امام محمد جواد(ع) نداشته، و آنچه غير از اين گفته شده، به ثبوت نرسيده است، و خداوند به حقيقت حال داناتر است.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 16:56  توسط رضا  | 
تصویر:Kabootar 1.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 20:46  توسط رضا  | 
ببر سفید
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 20:37  توسط رضا  | 
پیامبر اكرم ص
{ع}حضرت علی
حضرت زهرا{س}
امام حسن مجتبی {ع}
حضرت زینب {س}
حضرت عباس {ع}
حضرت علی اكبر {ع}

 

ابراهیم بن موسی می‌گوید:
از  حضرت رضا  علیه السلامکمک مالی می‌خواستم و بر آن اصرار می‌کردم. روزی به همراه امام از شهر خارج شدیم. هنگام نماز شد. امام در کنار صخره‌ای نزدیک قصری که در آنجا بود نشست و فرمود:«اذان بگو.»
پرسیدم:«آیا منتظر بقیه نمی‌مانید؟»
امام فرمود:«هرگز بدون دلیل، نماز اول وقت را به تعویق نینداز.»
من اذان گفتم و با امام نماز خواندیم. سپس عرض کردم:«ای پسر  رسول الله! هنوز خواسته‌ام را برآورده نکرده‌اید و من به شدت نیازمندم.»
امام چوبی را به زمین کشید. سپس دست برد و از زیر خاک، یک شمش طلا بیرون کشید و فرمود:«بگیر! خداوند در آن برای تو برکت قرار دهد. از آن بهره مند شو و آنچه را که دیدی، به کسی نگو.»
آن شمش برای من برکت کرد و من از ثروتمندان منطقه خود شدم.

منابع:
بحار الانوار، ج 49، ص 49، ح 49. از الخرائج و الجرائح / 230. و کافی، ج 1، ص 488.

 

مباحثات امام رضا علیه السلام درباره امامت:

 

 

در جلسه‌ای که مامون با فقها و اهل کلام داشت، یکی از حاضران از حضرت امام رضا (ع) پرسید:
« یا ابن رسول الله، امامت با چه چیز ثابت می‌شود؟»
امام فرمود:« با نص و دلیل.»
گفت:« امام را از چه راه باید شناخت؟»
امام فرمود:« امام را با علم و استجابت دعایش باید شناخت.»
گفت:« شما اخبار آینده را از کجا می دانید؟»
فرمود:« ما علم به آینده را از  رسول ص  فرا گرفته‌ایم و این علم را از یکدیگر به ارث می‌بریم.»
پرسید:« چیزهایی را که در دل مردم است، از کجا درک می‌کنید و نیت‌هایشان را چگونه درمی‌یابید؟»
حضرت رضا علیه السلام فرمود:
« مگر نشنیده‌ای که رسول خدا فرمود « از تیزبینی مومن بترسید که او با نور خدا می‌بیند؟ »
گفت:« آری، این حدیث را شنیده‌ایم.»

امام فرمود:
« هیچ مؤمنی نیست مگر اینکه تیزبینی و نوری دارد. خداوند آن نور را در ائمه اهلبیت قرار داده و این نور به اندازه‌ی تمام نورهای مؤمنین است.»
مأمون به امام نگاهی کرد و گفت:« ای اباالحسن، به ما بگو خداوند به اهل بیت چه چیزهایی داده؟»
حضرت امام رضا علیه السلام فرمود:
« خداوند متعال با «روح»، ما را تأیید کرده و روح، فرشته نیست بلکه بالاتر است. خداوند، روح را جز با پیغمبر اسلام، با پیغمبر دیگری همراه نکرده اما با اهل بیت و امامان هست و آنان را تأیید می‌کند.»


امام حسین {ع}
حضرت رقیه {س}
امام سجاد {ع}
امام محمد باقر{ع}
امام جعفر صادق {ع}
امام موسی كاظم {ع}
حضرت معصومه {س}
امام رضا {ع}
امام محمد تقی {ع}
امام هادی {ع}
{ع}امام حسن عسكری
امام زمان {ع}
دانلود مداحی
دانلود مداحی
سید جواد ذاكر
مرحوم آقاسی
حاج محمود كریمی
حاج منصور ارضی
حاج سعید حدادیان
حمید رضا علیمی
مهدی مختاری
جواد مقدم
عبدالرضا هلالی
حسین سیب سرخی
مهدی اكبری
حاج احمد واعظی
سید مجید بنی فاطمه
سید مهدی میر داماد
روح الله بهمنی
حاج محمدرضا طاهری
مهدی سلحشور
حاج حسن خلج
احد قدمی
ملاباسم
مولودی
مجموعه بچه های مسلمان
فیلم وصوت سیاحت غرب
آذری روضه و سینه زنی
غلام كویتی پور وفخری
حاج صادق آهنگران
سرودهای زیبا در مدح امام زمان (عج)
سخنرانی
سخنرانی
آیت الله مصباح یزدی
حاج آقا دانشمند
استاد پناهیان
استاد رضا الهی
حاج آقای مویدی
استاد فاطمی نیا
دکتر رحیم پور ازغدی
مرحوم دولابی
استاد انصاریان
حجت الاسلام رفیعی
مرحوم کافی
حجت الاسلام صدیقی
مرحوم آیت الله بهاالدینی
استاد توکل
حاج آقای فرحزاد
حاج آقای هاشمی نژاد
مرحوم فلسفی
مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی
استاد مطهری
خطبه ها مقام معظم رهبری
استاد قرائتی
حضرت امام خمینی (ره)
ادعیه وزیارات
مفاتیح الجنان
نهج البلاغه
ادعیه و زیارات
دانلود مقتل خوانی
مناجات خمس عشره
ادعیه و زیارات استاد فرهمند
اذان به صورت Mp3
قرآن
.اسلامی .قران
دانلود قران
ترجمه گویای فارسی قرآن کریم
ترتیل قرآن استاد شاطری
مجموعه قرائت های مجلسی
ترتیل قرآن استاد سعیدیان
ترتیل قران استاد پرهیزگار
ماه مبارك رمضان شب های قدر
ماه مبارك رمضان شب های قدر
عید سعید فطر
اعمال ماه مبارك رمضان
دعا روزهای ماه مبارك رمضان
آشپزی در ماه رمضان
جبهه وجنگ
شهدا و جنگ
خاطره از شهیدزین الدین
خاطره از شهید چمران
قصه های مینی مالیستی جنگ
نوای جبهه مداحی اهنگ
كلیپ از جبهه و شهیدان
مهدویت
ظهور و نشانه‌ها
تكلیف منتظران
انتظار
مهدویت و فرقه ها
امام مهدی عج
متفرقه
احادیث
داستانها وحكایت
بگراندهای مذهبی اهل بیت
پیامبر اكرم ص
{ع}حضرت علی
حضرت زهرا{س}
امام حسن مجتبی {ع}
حضرت زینب {س}
حضرت عباس {ع}
حضرت علی اكبر {ع}
امام حسین {ع}
حضرت رقیه {س}
امام سجاد {ع}
امام محمد باقر{ع}
امام جعفر صادق {ع}
امام موسی كاظم {ع}
حضرت معصومه {س}
امام رضا {ع}
امام محمد تقی {ع}
امام هادی {ع}
{ع}امام حسن عسكری
امام زمان {ع}
دانلود مداحی
دانلود مداحی
سید جواد ذاكر
مرحوم آقاسی
حاج محمود كریمی
حاج منصور ارضی
حاج سعید حدادیان
حمید رضا علیمی
مهدی مختاری
جواد مقدم
عبدالرضا هلالی
حسین سیب سرخی
مهدی اكبری
حاج احمد واعظی
سید مجید بنی فاطمه
سید مهدی میر داماد
روح الله بهمنی
حاج محمدرضا طاهری
مهدی سلحشور
حاج حسن خلج
احد قدمی
ملاباسم
مولودی
مجموعه بچه های مسلمان
فیلم وصوت سیاحت غرب
آذری روضه و سینه زنی
غلام كویتی پور وفخری
حاج صادق آهنگران
سرودهای زیبا در مدح امام زمان (عج)
سخنرانی
سخنرانی
آیت الله مصباح یزدی
حاج آقا دانشمند
استاد پناهیان
استاد رضا الهی
حاج آقای مویدی
استاد فاطمی نیا
دکتر رحیم پور ازغدی
مرحوم دولابی
استاد انصاریان
حجت الاسلام رفیعی
مرحوم کافی
حجت الاسلام صدیقی
مرحوم آیت الله بهاالدینی
استاد توکل
حاج آقای فرحزاد
حاج آقای هاشمی نژاد
مرحوم فلسفی
مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی
استاد مطهری
خطبه ها مقام معظم رهبری
استاد قرائتی
حضرت امام خمینی (ره)
ادعیه وزیارات
مفاتیح الجنان
نهج البلاغه
ادعیه و زیارات
دانلود مقتل خوانی
مناجات خمس عشره
ادعیه و زیارات استاد فرهمند
اذان به صورت Mp3
قرآن
.اسلامی .قران
دانلود قران
ترجمه گویای فارسی قرآن کریم
ترتیل قرآن استاد شاطری
مجموعه قرائت های مجلسی
ترتیل قرآن استاد سعیدیان
ترتیل قران استاد پرهیزگار
ماه مبارك رمضان شب های قدر
ماه مبارك رمضان شب های قدر
عید سعید فطر
اعمال ماه مبارك رمضان
دعا روزهای ماه مبارك رمضان
آشپزی در ماه رمضان
جبهه وجنگ
شهدا و جنگ
خاطره از شهیدزین الدین
خاطره از شهید چمران
قصه های مینی مالیستی جنگ
نوای جبهه مداحی اهنگ
كلیپ از جبهه و شهیدان
مهدویت
ظهور و نشانه‌ها
تكلیف منتظران
انتظار
مهدویت و فرقه ها
امام مهدی عج
متفرقه
احادیث
داستانها وحكایت
بگراندهای مذهبی
اجتماعی
حج
كتاب های شهید مطهری
ویژه نامه دهه فجر
اسرائیل و قدس
بهائیت

اجتماعی
حج
كتاب های شهید مطهری
ویژه نامه دهه فجر
اسرائیل و قدس
بهائیت
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 20:12  توسط رضا  | 
روایت نورانی حضرت علی‌بن موسی‌الرضا(ع) پیرامون صفات جامع امام از عالم آل محمد(ع)
اشاره:
دربارة شأن و جایگاه امام و امامت در عالم هستی بسیار سخن گفته و نوشته شده است و نویسندگان و گویندگان فراوانی در این زمینه قلم‌فرسایی كرده و سخن رانده‌اند اما به جرأت می‌توان گفت كه هیچ نوشته و گفته‌ای در این‌باره ژرف‌تر، گسترده‌تر و خردمندانه‌تر از بیان ائمه اهل بیت(ع) نیست. یكی از نمونه‌های بارز فرموده‌های امامان معصوم(ع) در زمینه قدر و منزلت امامت، سخنان گهربار امام رضا(ع) است كه در اینجا آن را به نقل از كتاب ولایت كلیه مرحوم سیدحسن میرجهانی آورده‌ایم.
باشد تا در این ماه رجب كه ماه امامت و ولایت است بیش از پیش از خوان گسترده فضائل و مناقب ائمه اهل بیت(ع) بهره‌مند شویم.

امامت تمامیت دین
عبدالعزیز بن مسلم روایت كرده كه:
با حضرت رضا(ع) در مرو ساكن بودیم. روز جمعه‌ای در مسجد جامع نشسته بودیم كه صحبت از «امر ولایت» و كثرت اختلاف مردم در این باره، به میان آمد. پس من بر آقای خودم(ع)، وارد شده و او را از گفت‌و‌گوی مردم در این باب آگاه كردم. آن حضرت تبسمی فرمود و گفت:
«ای عبدالعزیز! مردم نادان شدند و در رأی‌های خویش، خدعه كردند. هر آینه خدای، عزّ و جلّ، روح پیغمبر خود(ص)، را قبض نفرمود تا این‌كه برای او دین را كامل كرد و قرآن را كه در آن بیان هرچیزی است، برای او فرستاد. و در آن حلال و حرام و حدود و احكام و جمیع آن‌چه را كه مردم به آن محتاجند، به‌طور كامل بیان فرمود. همان‌گونه كه در قرآن می‌فرماید:
هیچ چیزی را در آن فروگذار نكردیم.1
و خداوند در «حجة الوداع» كه آخرین روزهای عمر پیامبر اكرم(ص) بود، این آیه را نازل نمود:
امروز دین شما را برایتان كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و خشنود شدم كه اسلام دین شما باشد.2
و امر امامت جزء تمامیّت دین است، [كه در آیه به آن اشاره شده است.] و پیغمبر(ص) از دنیا نرفت تا این‌كه معالم دین را برای مردم بیان كرده و راه را بر ایشان روشن نمود. و آنها را بر راه حق و اعتدال باقی گذاشت.»

امامت فوق ادراك و انتخاب مردم
«و برپا داشت برای ایشان علی(ع) را كه نشانه و امام باشد و همة آن‌چه را كه امّت به آن احتیاج داشتند، بیان كرد. پس اگر كسی گمان كند خداوند، عزّ و جلّ، دین خود را كامل نكرده است، كتاب خدا را ردّ كرده و كسی كه كتاب خدا را ردّ كند، كافر به آن است.
آیا مردم قدر و شأن امام و جایگاه امامت نسبت به امّت را می‌شناسند كه جایز باشد خود، امامی را از میانشان اختیار كنند؟! قدر امامت جلیل‌تر و شأن آن بزرگ‌تر و جایگاه آن بالاتر و جانب آن عزیزتر و عمق آن دورتر است از این‌كه عقل‌های مردم به آن برسد، رأی‌های ایشان به آن نائل شود یا به اختیار خود بتوانند امامی برپا بدارند.»

امامت برتر از نبوّت و خلّت
«هر آینه مخصوص گردانید خدای عزّ و جل امامت را به ابراهیم خلیل(ع) بعداز رسیدن به مقام پیغمبری و خلیل‌اللّهی و این [مقام امامت] مرتبة سوّم است و فضیلتی است كه ابراهیم(ع) را به آن شرافت داده است و صدا را به ذكر آن بلند كرده است و فرموده:
من تو را به امامت برای مردمان قرار دهنده‌ام.
پس [ابراهیم] خلیل از فرط سرور و شادی [رسیدن] به امامت، عرض كرد:
و از ذریّه من هم امام قرار می‌دهی؟
فرمود:
ستم‌كاران به عهد من [یعنی امامت] نائل نمی‌شوند3
پس آیه، امامت هر ظالمی را تا روز قیامت باطل كرده است و آن را مخصوص برگزیدگان و پاكان از ذرّیة ابراهیم گردانیده است. و فرمود:
و اسحاق و یعقوب را كه نبیرة اوست، به او بخشیدیم و همة آنها را شایسته قرار دادیم و آنها را امامان و پیشوایانی گردانیدیم كه به فرمان و وحی ما، هدایت و راهنمایی می‌كنند. و به آنها انجام كارهای خوب و به پا داشتن نماز و دادن زكات را وحی نمودیم در حالی كه عبادت كنندة ما بودند.»

علی و اولاد طاهرینش(ع)، وارثان امامت
«پس همواره [امامت] در ذریّة او [ابراهیم] بوده كه قرن به قرن از بعضی به بعضی دیگر به ارث می‌رسیده تا اینكه خدای متعال آن‌را به پیغمبر(ص) ارث داد و فرمود:

هر آینه سزاوارترین مردمان به ابراهیم كسانی هستند كه پیروی از او كردند و این پیغمبر و كسانی كه ایمان آوردند. و خدا ولیّ و صاحب اختیار مؤمنان است.
و امامت مخصوص آن پیغمبر بود تا این‌كه به فرمان خدای تعالی و به همان شكلی كه واجب كرده بود، آن‌را به گردن علی(ع) قرار داد. و پس از علی(ع) [امامت] به ذریّة پاك او كه خداوند علم و ایمان به آنها عطا كرده، رسید. و در حقّ ایشان فرمود: آنها كسانی هستند كه به آنها علم و ایمان داده شده و فرموده شما درنگ می‌كنید با كتاب خدا تا روز برانگیخته شدن؛ یعنی شما تا قیامت از قرآن جدا نخواهید شد. لذا امامت مخصوص اولاد علی(ع) است تا روز قیامت زیرا كه پس از محمد(ص) دیگر هرگز پیغمبری نخواهد آمد. پس چگونه این نادانان امام را خود، اختیار می‌كنند؟! یعنی حق اختیار كردن امام برای خود و امّت ندارند.»

امامت اساس اسلام
«هر آینه امامت منزلت پیغمبران و ارث اوصیاء است. امام، خلیفة خدا و خلیفة رسول خدا(ص) است. امامت، مقام امیرالمؤمنین(ع) و میراث حسن و حسین(ع) است. امامت زمام دین، سبب به هم پیوستگی مسلمین، صلاح دنیا و عزّت مؤمنان است. امامت ریشة نمو كنندة اسلام و فرع بالاروندة آن است. تمامیّت نماز و روزه و زكات و حجّ و جهاد و تمام دهندة غنیمت مسلمانان و صدقه‌ها، و امضاء كردن حدود و احكام الهی و حفظ مرزها و سرحدّات، به سبب وجود امام است. این امام است كه حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام می‌كند. و حدود خدا را برپا كرده و خطر دشمن را دفع می‌كند. و مردمان را با دلیل و برهان و پند و اندرز نیكو و دلیل رسای روشن، به سوی راه پروردگار می‌خواند.»

امام شمس عالم وجود
«امام مانند آفتاب تابانی است كه به نور خود، عالم را جلال دهد در حالی كه خود در افق و به نحوی است كه دست كسی به او نمی‌رسد و چشم‌ها او را نمی‌بیند. امام ماه شب چهارده و چراغ درخشنده و نور تابنده است و ستارة هدایت كنندة شب‌های تاریك و مسیرهای بین سرزمین‌ها و بیابان‌های خشك و دریاهاست. امام آب گوارایی برای تشنگان و راهنمای طریق هدایت و نجات‌دهنده هلاكت است. امام آتشی است كه بر بلندی‌های زمین برای راه یافتن گم‌شدگان و گرم شدن سرمازدگان افروخته شده است. امام راهنما است در جاهایی كه بیم هلاكت می‌رود. و هركه از او جدا شود، هلاك می‌گردد. امام ابری است بارنده و بارانی است سیل آورنده و آفتابی است روشنی دهنده و آسمانی است سایه اندازنده و زمینی است گسترده شده و چشمة آبی است جوشیده و بركة آب و بستانی است میوه دهنده. امام انیس و رفیق و پدری شفیق و برادری شقیق و همچون مادری مهربان نسبت به طفل صغیر خود و فریادرس در سختی‌ها و بلایا می‌باشد.»
امام یگانة روزگار
«امام، امین خدا در میان خلق و جانشین خدا در شهرهای اوست. امام، خلق را به سوی خدا دعوت كرده و دشمن را از حرم خدا دور می‌كند. امام از گناهان پاك شده و از عیب و نقص مبرّاست. امام به علم و دانش، مخصوص شده و به حلم و شكیبایی، موسوم گشته است. امام نظام دین و عزّت مسلمین و باعث خشم منافقین و از بین برندة كفار است. امام یگانة روزگار خود است. احدی قرین او نمی‌شود و هیچ عالم دانایی به پای او نمی‌رسد و بدیلی برای او یافت نشده مثل و مانندی ندارد. تمام فضائل را بدون این‌كه طلب كند و بدون این‌كه كسب كند، دارا می‌باشد. بلكه همة آن فضائل از طرف خدای مفضّل وهّاب به او عطا شده است.»

عظمت شأن و مقام امام
«پس كیست كه بتواند به كنه معرفت امام برسد یا اختیار كردن چنین امامی برای او ممكن باشد؟! هیهات هیهات. عقل‌ها سرگردان می‌شوند و صاحبان عقول متحیّر می‌مانند و چشم‌ها فرومی‌افتد و بزرگان خوار می‌گردند و حكما در تحیّر می‌مانند و فكر بردباران كوتاه می‌گردد و خطبا از نطق می‌مانند و خردمندان به نادانی فرو می‌روند و شعرا وا می‌مانند و صاحبان ادب عاجز و ناتوان می‌شوند و فصحاء و بلغاء خسته می‌شوند از وصف كردن شأنی از شئون امام یا فضیلتی از فضایل او؛ و همه به ناتوانی و تقصیر خود اقرار می‌كنند. در این صورت چگونه می‌توانند همة شئون و فضایل امام را وصف كنند و یا كنه مقام او را شرح دهند و یا چیزی از امر او را بفهمند و یا بیابند كسی را كه قائم مقام او باشد و بی‌نیازیش او را غنی گرداند. چنین نیست! چگونه می‌توانند و كجا می‌توانند و حال آن‌كه امام مانند ستاره‌ای است در مقابل آنهایی كه دیده شده‌اند واصفان وصف كرده‌اند. پس كجا می‌توانند چنین امامی را اختیار كنند و كجا عقل‌های ایشان می‌رسد و كجا مانند امامی كه متصف به این اوصاف است، می‌یابند.»

انحصار امامت در آل محمد(ص)
«آیا گمان می‌كنید كه امامت در غیر آل محمد(ص) یافت می‌شود؟! به ذات خدا قسم كه دروغ گفته‌اند و در آرزوهای باطل افتاده‌اند، بر جای بلند و دشواری قدم گذاشته‌اند كه از دشواری آن، راه به جایی نبرده و هرلحظه پاهایشان به سوی پرتگاه پستی می‌لغزد. قصد كردند كه با عقل‌های سرگردان و از كار افتادة ناقص و رأی‌های گمراه كننده، امامی برپا كنند. امّا این كار جز دوری از خدا حاصلی برایشان در پی نداشت. خدا بكشد ایشان را كه چگونه از حق، منحرفشان می‌كنند؟ هرآینه قصد كار دشواری نمودند و دروغ گفتند و سخت گمراه شدند و زمانی كه از روی كوردلی و كوری امام خود را واگذاشتند، دچار حیرت و سرگردانی شدند. و شیطان كارهایشان را برایشان زینت داده و درحالی كه بینا شده بودند، آنها را از راه حق بازداشت. از اختیار خدا و اختیار رسول خدا(ص) و اهل بیت او(ع) به سوی اختیار خودشان روگردان شدند و حال آن‌كه قرآن ندا می‌كرد ایشان را:
و پروردگار تو آنچه را كه بخواهد خلق می‌كند و هرچه بخواهد اختیار می‌نماید و برای آنها اختیاری نیست. منزه است خدا و بلندمرتبه‌تر است از آن‌چه شریك آورند.4
و خدای عزّوجل فرمود كه:
برای مرد و زن با ایمان اختیاری نیست، آن هنگام كه خدا و رسول او به امری حكم كنند و كسی كه خدا و رسولش را نافرمانی كند، گمراهی آشكاری گرفتار شده است.
و فرمود:
شما را چه می‌شود و چگونه حكم می‌كنید؟ آیا شما را كتابی هست كه در آن می‌خوانید و آنچه در آن است را اختیار می‌كنید؟ یا این كه عهد و پیمان مؤكد و مستمری تا روز قیامت برما دارید كه هرچه را حكم كنید برای شما باشد؟! از آنها بپرس كدام‌یك از آنان چنین چیزی را تضمین می‌كند؟! یا این‌كه معبودانی دارند كه آنها را شریك خدا قرار داده‌اند؟! اگر راست می‌گویند معبودان خود را بیاورند.
و فرمود:
آیا آنها در قرآن تدّبر نمی‌كنند، یا بر دل‌هایشان قفل نهاده شده است؟! یا خدا بر دل‌های ایشان مهر زده است كه بدان سبب چیزی نمی‌فهمند؟ یا گفتند می‌شنویم و نشنیدند. بدترین جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالی هستند كه اندیشه نمی‌كنند و اگر خداوند خیری در آنها می‌دید، (حرف حق را) به گوش آنها می‌رساند؛ ولی (با این حال) اگر حق را به گوش آنها برساند. سرپیچی كرده و رویگردان می‌شوند.
یا می‌گفتند شنیدیم و نافرمانی كردیم بلكه آن [امامت] فضلی است كه آن را به هركه بخواهد می‌دهد و خدا صاحب فضل عظیم است.»

امام معدن علم و فضیلت
«پس چگونه می‌خواهند از پیش خود، امام را اختیار كنند و حال آن‌كه امام دانایی است كه جهل در ساحت قدس او راه ندارد و شبانی است كه ترسی ندارد، معدن پاكی و پاكیزگی، و كان عبادت و زهد، و معدن علم و بندگی است. به دعوت پیغمبر(ص) مخصوص گشته و از نسل پاك بتول است. در نسب او طعنی زده نشده و قرینی در حسب ندارد. از خانوادة قریش و بزرگ بنی‌هاشم و از عترت پیغمبر(ص) و خشنود شده‌ایست از خدای عزّ و جل، سبب بزرگی بزرگان و برتر از همة آنها و شاخه‌ای از عبد مناف است در حد اعلای علم وكمال حلم قرار دارد. حامل امر امامت و عالم سیاست است. فرمانبرداری از او واجب شده است. قیام كنندة به فرمان خدا، نصیحت كنندة بندگان خدا و حافظ دین خداست.»

پیامبر(ص) و امامان(ع) برتر از همة مردم
«هر آینه خداوند به انبیاء و ائمه(ص) توفیق می‌دهد و از مخزون علم و حكمت‌های خود، كه به غیر ایشان نداده، به آنها عطا می‌نماید. پس علم آنان بالاتر از علم همة اهل زمان است آنجا كه می‌فرماید:
آیا كسی كه هدایت به سوی حق می‌كند برای پیروی شایسته‌تر است، یا آن كس كه خود هدایت نمی‌شود مگر هدایتش كنند؟! شما را چه می‌شود، چگونه داوری می‌كنید؟!5
و فرمودة خدای تعالی:
و به هر كس حكمت داده شود، خیر فراوانی داده شده است.6
و فرمودة خداوند در مورد طالوت كه فرمود:
خدا او را بر شما برگزیده، و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشیده است. خداوند ملكش را به هركس بخواهد، می‌بخشد؛ و احسان خداوند، وسیع است و (از لیاقت افراد برای منصب‌ها) آگاه است.
و در مورد پیغمبر خود فرمود:
و خداوند كتاب و حكمت برتو نازل كرد و آن‌چه را نمی‌دانستی به تو آموخت و فضل خدا برتو (همواره) بزرگ بوده است.7
و در حق امامانی كه از اهل بیت پیغمبر او و عترت و ذریّة اویند فرمود:
یا این‌كه بر مردمان (پیامبر(ص) و خاندانش)، برآن چه خدا از فضلش به آنان بخشیده، حسد می‌ورزند؟ ما به آن ابراهیم، كتاب و حكمت دادیم؛ و حكومت عظیمی در اختیارشان قرار دادیم. ولی جمعی از آنها به آن ایمان آوردند؛ و جمعی راه (مردم را) برآن بستند. و شعله فروزان آتش دوزخ، (برای آنها) كافی است.
هنگامی كه خدای عزّ و جلّ بنده‌ای را برای امور سایر بندگانش اختیار می‌نماید، برای انجام آن امور به او شرح صدر عطا كرده و چشمه‌های حكمت را در قلب او به ودیعت می‌گذارد. و علوم مختلف را به او الهام نموده به نحوی كه پس از آن از هیچ جوابی عاجز نمی‌شود و در جواب صحیح گفتن سرگردان نمی‌ماند. آن امام مختار، از هر خطا، گناه، لغزش و سهو نسیانی معصوم است و تأیید شده و توفیق داده شده است. در كردار و گفتار و رفتار راست، درست، استوار و محكم است. خدا او را به آن صفات، مخصوص گردانیده است تا بربندگان او حجت باشد و بر اعمال و رفتار و گفتار خلق او گواه باشد؛ و این‌ها همه از فضل خداست كه به هركه بخواهد می‌دهد و خدا صاحب فضل بزرگ است. پس آیا مردمان می‌توانند مانند چنین كسی را به امامت اختیار كنند؟ و اگر كسی را به امامت اختیار كرده و او را برخود مقدّم بدارند، آیا این صفاتی كه ذكر شد در او هست؟
قسم به خانه خدا! از حدّ خود تجاوز كردند و از حق گذشتند و كتاب خدا را پشت سر انداختند، گویا نمی‌دانند و حال آن‌كه هدایت و شفاء در كتاب خدا است، آن را پشت سرهاشان انداختند و از هواهای نفس خود پیروی نمودند. پس خدا آنها را مذّمت فرموده و دشمن خود گرفته و آنها را به هلاكت می‌اندازد. خداوند عزّ و جل فرموده:
كیست گمراه‌تر از كسی كه از هوای نفس خود پیروی می‌كند به جای پیروی كردن از هادی و راهنمایی كه از جانب خدا اختیار شده؟ همانا خدا ستم‌كاران را هدایت نمی‌كند.
و فرموده است:
هلاكت سخت برآنها باد و كارهایشان آنها را به هلاكت انداخته است.
و نیز فرموده است:
بزرگ شد دشمنی آنها در نزد خدا و نزد كسانی كه ایمانی آورده‌اند همچنین خدا بر هر دلی كه متكبّر و سركش باشد مفهر می‌زند.
درورد و رحمت پی در پی خدا بر نبی‌اش محمّد و آل محمد(ص) باد و سلام بی‌پایان برآنها باد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 20:6  توسط رضا  | 
  • امام صادق علیه السلام و زنده کردن مردگان
  • امام رضا علیه السلام و خبر از غیب
  • امام کاظم علیه السلام و پاسخ به نامه ها پیش از خواندن
  • ارتباط امام باقر علیه السلام با جنیان
  • معجزه امام هادی علیه السلام و مرگ شعبده باز
  • آزادی و طی الارض امام سجاد علیه السلام به شام
  • دعای مستجاب امام صادق علیه السلام برای آزادی زندانیان
  • دعای مستجاب امام کاظم علیه السلام برای رهایی از زندان
  • استجابت دعای امام جواد علیه السلام
  • استجابت دعای امام جواد علیه السلام
  • دعای امام عسگری علیه السلام و شفای بیمار
  • دعای امام هادی علیه السلام و شفای بیمار
  • دعای امام هادی علیه السلام و شفای بیمار در حق ابوهاشم جعفری و مرکب سواری او
  • استجابت دعای غلام _ شفا یافتن لال
  • امام رضا علیه السلام و آشنایی با زبانهای مختلف
  • اعتقاد مرد اصفهانی به امامت امام هادی علیه السلام
  • امام علی علیه السلام و آگاهی از زبان پرندگان
  • آگاهی از زبان حیوانات
  • امام سجاد علیه السلام و آگاهی از زبان رومی
  • انفاق و ایثار امام علی علیه السلام
  • امام عسگری علیه السلام و یاری به اصحاب
  • امام باقر علیه السلام و معجزه شمش طلا
  • امام عسگری علیه السلام و بخشیدن انگشتر
  • معجزه امام سجاد علیه السلام در برابر عبدالملک
  • امام عسگری علیه السلام و خبر از غیب
  • برکت آب وضوی امام جواد علیه السلام
  • امام باقر علیه السلام و بازگرداندن روح دشمن
  • امام علی علیه السلام و بزرگواری با خائن
  • بی نیازی امامان علیهم السلام از سهم امام
  • بینا کردن ابا بصیر به چشم برزخی
  • امام باقر علیه السلام و بینا کردن مرد نابینا
  • آگاهی امام هادی علیه السلام از سؤال ذهنی اصحاب
  • آگاهی امام حسن عسگری علیه السلام از انکار مهمان
  • آگاهی امام علی علیه السلام از فکر خائنانه
  • پناه دادن امام رضا علیه السلام به آهو
  • اعجاز امام باقر علیه السلام در پنهان شدن از نظرها
  • راهنمایی امام جواد علیه السلام برای پیدا شدن اموال
  • امام هادی علیه السلام و پیشگویی مرگ متوکل
  • امام علی علیه السلام و پیشگویی جنایات آل مروان
  • امام صادق علیه السلام و پیشگویی حکومت منصور دوانیقی
  • پیشگویی در باره ازدواج
  • خبر دادن امام علی از شهادت امام حسین علیهماالسلام
  • امام عسگری علیه السلام و پیشگویی قتل خلیفه عباسی
  • امام هادی علیه السلام و پیشگویی مرگ جوان غافل
  • اطلاع امام جواد علیه السلام از مرگ زن
  • پیشگویی و خبر از غیبت
  • آگاهی امام علی علیه السلام از فرماندهان عمر بن سعد
  • امام هادی علیه السلام و تبدیل خاک به طلا
  • تحول روحی زندانبان امام عسگری علیه السلام
  • امام کاظم علیه السلام و راهنمایی مرد جویای حقیقت
  • سفارش امام کاظم علیه السلام به پرهیز از بدگویی
  • آگاهی امام کاظم از نقشه هارون
  • اطلاع امام رضا علیه السلام از موی پیامبر اکرم
  • دعای امام حسن عسگری علیه السلام درباره عیسی بن صبیح
  • آگاهی امام صادق علیه السلام از مشخصات اموال
  • معجزه امام باقر علیه السلام در راه حج
  • امام کاظم علیه السلام و سخن گفتن به زبان فارسی
  • توصیه به پرهیزگاری در خلوتها
  • آگاهی امام صادق علیه السلام از فعالیت جاسوسی
  • اعجاز امام صادق علیه السلام درباره چشمه و درخت خرما
  • حبابه والبیه و شفا با دعای امام حسین علیه السلام
  • حبابه والبیه و شفای او
  • حبابه والبیه و شفای درد او
  • طی الارض به امر امام هادی علیه السلام
  • امام رضا علیه السلام در اهواز
  • امام رضا علیه السلام در نیشابور
  • اعجاز امام حسن عسگری علیه السلام در حل مشکلات مالی
  • امام سجاد علیه السلام و نجات زنی از مرگ
  • اعجاز امام صادق علیه السلام درباره درخت خرما
  • اعجاز امام کاظم علیه السلام در خروج از زندان
  • خنثی شدن نقشه ترور امام جعفر صادق علیه السلام
  • استجابت دعای امام حسین علیه السلام و بارش باران
  • اعجاز امام جواد علیه السلام و نجات از نقشه مأمون
  • راهنمایی امام جواد علیه السلام برای جلوگیری از زلزله
  • استجابت دعای امام کاظم علیه السلام درباره فرزند پسر
  • استجابت نفرین امام حسن مجتبی علیه السلام درباره زیاد بن ابیه
  • استجابت نفرین امام هادی علیه السلام
  • دعاهای مستجاب حضرت سجاد علیه السلام
  • امام رضا علیه السلام و اجابت دعای باران
  • دعاهای مستجاب امام موسی کاظم علیه السلام
  • دعای مستجاب حضرت/ در حق حماد در جهات مختلف
  • دو دست در طواف
  • دو دستی که به هم چسبیده بود
  • رام شدن اسب به امر امام حسن عسگری علیه السلام
  • راهنمایی امام هادی علیه السلام برای دریافت جواب
  • تسلط امام علی علیه السلام بر راههای آسمان
  • امام رضا علیه السلام و رسوائی زن دروغگو
  • معجزه امام حسن علیه السلام درباره درخت خرما
  • امام کاظم علیه السلام و رهاندن صالح بن واقد از زندان
  • امام جواد علیه السلام و رهایی بخشیدن زندانی
  • آگاهی امام سجاد علیه السلام به زبان پرندگان
  • امام کاظم علیه السلام و زنده ساختن گاو مرده
  • امام حسین علیه السلام و زنده ساختن شخص مرده
  • امام کاظم علیه السلام و زنده کردن حیوان مرده
  • امام هادی علیه السلام و زنده کردن مرکب
  • زنی که می گفت: زینب دختر فاطمه زهرا سلام الله علیها است
  • پناه آوردن آهو به امام سجاد علیه السلام
  • آگاهی امام حسن عسگری علیه السلام به زبان های گوناگون
  • سخن گفتن سر امام حسین علیه السلام
  • سخن گفتن نوزاد به امر امام حسین علیه السلام
  • نشانه های امامت امام جواد علیه السلام؛ سخن گفتن عصا
  • توصیه امام حسن عسگری علیه السلام به نیکوکاری
  • سفر امام علی علیه السلام به مدائن برای دفن سلمان
  • رابطه فرشتگان با امام صادق علیه السلام
  • احترام پرندگان به امام هادی علیه السلام
  • شفای بیمار
  • امام جواد علیه السلام و شفای بیمار
  • شفای بیمار با دعای امام سجاد علیه السلام
  • امام صادق علیه السلام و شفای زن بیمار
  • امام هادی علیه السلام و شفای نابینا
  • امام هادی علیه السلام و شفای نابینا در گهواره
  • امام جواد علیه السلام و شفای ناشنوا
  • شفای همسر یکی از یاران
  • شفای یکی از یاران
  • شکست نقشه تحقیر حضرت
  • شناخت همه شیعیان در عالم
  • صحبت کردن با زبان ترکی
  • طلا شدن شن ها
  • طیّ الارض و عذاب برزخی قابیل
  • علم امام جعفر صادق علیه السلام
  • علم امام سجاد علیه السلام
  • علم به زبانها و لغات
  • علم لایتناهی حضرت سجاد علیه السلام
  • عنایت به احمد بن اسحاق در مسأله چگونگی خوابیدن
  • عیادت حضرت و قطع تب بیمار
  • فاطمه علیها سلام و دیگ جوشان
  • قطره خون ماندگار
  • admin آخرین اصلاحات
  • + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 20:1  توسط رضا  | 
    اسب
    + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:57  توسط رضا  | 
    اسب
    + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:52  توسط رضا  | 
    می دانید که در آغاز اسلام مسلمانان به سمت مسجد الاقصی نماز می خواندند، مسجدی که دقیقا در خلاف جهت قبله فعلی است. می خواهم بدانم وقتی پیامبر اسلام در حال نماز خواندن به سمت مسجد الاقصی بود، چگونه جهت نماز را عوض کرد؟

    منبع پاسخ: پایگاه حوزه6750، 6750

    پاسخ:

    همانطور که شما نیز فرمودید طبق نقل تواریخ به هنگام ادای فریضه ظهر، جبرئیل بر پیامبر (ص) فرود آمد و دستور تحول قبله از بیت المقدس به مسجد الحرام را آورد و چون بیت المقدس سمت شمال مدینه و مسجد الحرام سمت جنوب آن بود، پیامبر(ص) به عکس آن جهت که روی بدان داشت روی آورد و صف عقب جماعت صف پیش شد[1]و در نقلی آمده که مردها به جای زنان و زنان به جای مردان نقل مکان کردند[2]برای کسب اطلاعات دقیق تر و مفصل تر مانند علل و دلائل وقوع،  محل و زمان آن به منابع و مآخذ مراجعه فرمائید.

    + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:43  توسط رضا  | 

    در حدیث آمده است که پیام‌بر موقع نماز که می‌شد، می‌فرمود: أرحنا یا بلال! یعنی ای بلال! ما را راحت کن. یا می فرمودند: قرة عینی فی الصلاة. یعنی نماز نور چشم من است. یا می فرمودند: الصلاة قربان کل تقی. یعنی نماز مایه‌ی تقرب هر انسان نیکوکاری است.

    ما نیز از کلمه راحت شدم، یا راحت‌مان کن و ... استفاده می‌کنیم. اما راحتی ما کجا و راحتی پیام‌بر ما کجا؟! ما هر وقت نمازمان تمام شود راحت می‌شویم! زیرا ما نگاه‌مان به نماز یک نگاه تکلیفی است نه نگاهی عبادی. نگاهی که ناشی از سستی ایمان به پروردگارمان و همینطور به تعالیم این دین یگانه است.

    ما نیز اگر به نماز همانند آن‌چه رسول الله (ص) می‌نگریست، می‌نگریستیم، شاید حال و روز به‌تری داشتیم. پیام‌بر گویی از تمام هست و نیست جهان و حتی از هدایت مردمان‌ هم خسته می‌شدند و حیات خود را در نماز می‌یافتند.

    ما نیز همین گونه‌ایم؟

    در احوالات دوران مبارزات حضرت امام خواندم که وقتی موقع نماز می‌شد امام (ره) هر کاری را رها می‌کردند. همه‌ی کارهای امام بر مبنای اوقات شرعی بنا شده بود. حتی تصویری از امام دیدم که گویا مربوط به قضیه‌ی تبعید در مرض کویت بود که حضرت امام در حالی که به سمت شیر آبی که آنجا بود برای وضو می‌روند و این‌قدر با عجله و هراسان می‌روند که گویا کسی دارد خفه می‌شود و امام عبای خود را روی زمین رها می‌کند و به سمت وضو گرفتن می‌رود.

    در احوالات سید مرتضی آوینی خواندم که وقتی بیش از نیم ساعت مانده بود به اذان ظهر آستین‌هایش را بالا می‌زد و هی نگاه به ساعت‌اش می‌کرد، تا کی وقت نماز فرا می‌رسد.

    مردان خدا این‌گونه به نماز می‌نگرند.

    گویم ز امام صادق این طرفه حدیث       تا شــــیعه‌ی او به لوح دل بنگارد

    فرمود که بر شفاعت ما نرســــــــــد       آن‌کس که نماز را سبک بشمارد

    سبک شمردن نماز باعث بی‌برکتی در بسیاری از ابعاد زندگی ما می‌شود از جمله مهم‌ترین آن بی‌برکتی در عمر (یعنی در زمان) زمان یعنی همان چیزی که قیمت‌گذاری برای آن بی‌هوده است. زمان یعنی سرمایه‌ای برگشت‌ناپذیر.

    من خودم بارها امتحان کرده‌ام، مواقعی می‌شود که 24 ساعت شبانه‌روز برای‌ام کم می‌آید، وقتی نمازم را به سر وقت می‌کشانم، می‌بینم که فرصت‌ها از راه می‌رسند.

    ای کاش ما هم به گونه‌ای بشویم که فرا رسیدن نماز برای‌مان فرا رسیدن راحتی بشود نه فرا رسیدن غم یک تکلیف سنگین!

    + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:41  توسط رضا  | 
    ارسالی ها
    جالب وديدني
    شروع کننده:hllagi آخرین ارسال توسط: hllagi پاسخ ها:4 گالري عكس مشاهده:189 زمان:امروز
    منتخب و اتحاد در مسابقات زیر گروه لیگ برتر لنگه
    شروع کننده:بیل بدست آخرین ارسال توسط:ميهمان پاسخ ها:13 ورزش در روستاي گزير مشاهده:169 زمان:ديروز
    ترفند بالا بردن سرعت اينترنت و سرعت دانلود
    شروع کننده:bocho gezir آخرین ارسال توسط:ميهمان پاسخ ها:9 اينترنت و شبكه مشاهده:2730 زمان:ديروز
    پند حکیم به فرزند
    شروع کننده:هاشمی آخرین ارسال توسط: ettehadi پاسخ ها:2 بهداشت مشاهده:138 زمان:۱۱-۸-۱۳۸۷
    يادش به خير
    شروع کننده:مثلی آخرین ارسال توسط: hllagi پاسخ ها:1 گالري عكس مشاهده:47 زمان:۱۱-۸-۱۳۸۷
    ماست
    شروع کننده:هاشمی آخرین ارسال توسط: hllagi پاسخ ها:1 بهداشت مشاهده:120 زمان:۹-۸-۱۳۸۷
    فرکانس تمامی کانالهای فارسی زبان دنیا
    شروع کننده:bocho gezir آخرین ارسال توسط: bocho gezir پاسخ ها:8 اخبار ماهواره و فرکانسهای ماهواره ای مشاهده:1220 زمان:۹-۸-۱۳۸۷
    خطبه جمعه بصورت صوتی
    شروع کننده:pelestirg آخرین ارسال توسط: دوستدار پاسخ ها:4 خطبه هاي روز جمعه و مراسمهاي گزير مشاهده:87 زمان:۹-۸-۱۳۸۷
    مجله گزیر از " کما " در آمد
    شروع کننده:bocho gezir آخرین ارسال توسط: hasanpour پاسخ ها:1 خبر نامه مشاهده:48 زمان:۹-۸-۱۳۸۷
    تصویر شاگردان ممتاز
    شروع کننده:pelestirg آخرین ارسال توسط: hllagi پاسخ ها:2 چهر ه هاي موفق مشاهده:105 زمان:۸-۸-۱۳۸۷
    زلزله
    شروع کننده:ali آخرین ارسال توسط: hllagi پاسخ ها:1 جغرافياي گزير مشاهده:75 زمان:۸-۸-۱۳۸۷
    وقوع زمین لرزه های پیاپی در گزیر
    شروع کننده: آخرین ارسال توسط: naji man پاسخ ها:14 خبر نامه مشاهده:337 زمان:۷-۸-۱۳۸۷
    برنامه ای جالب برای طرز استفاده از سایت گزیر
    شروع کننده:algezeer آخرین ارسال توسط: hllagi پاسخ ها:2 اطلاعيه ها ، مشكلات و انتقادات سايت مشاهده:251 زمان:۴-۸-۱۳۸۷
    درخواست از مسول سايت
    شروع کننده:فعال آخرین ارسال توسط: دوستدار پاسخ ها:2 اطلاعيه ها ، مشكلات و انتقادات سايت مشاهده:204 زمان:۴-۸-۱۳۸۷
    ويديو حسن ميخوام
    شروع کننده:دوستدار آخرین ارسال توسط: دوستدار پاسخ ها:6 گفتگوي آزاد مشاهده:149 زمان:۳-۸-۱۳۸۷
    Plugin By Hamed


     
     
    رتبه موضوع
    • 0 راي - 0 ميانگين
    • 1
    • 2
    • 3
    • 4
    • 5
    "مختصر " روش نماز پیامبر(ص)
     
     
    RE: "مختصر " روش نماز پیامبر(ص)
    ـ قرائت



    * سپس واجب است که به خدا پناه ببرد «أعوذ بالله» بگويد و ترک آن گناه محسوب مى شود.

    * و سنت است که گاهي: «أعوذ بالله من الشيطان الرجيم, من همزه ونفخه ونفثه» بگويد. و نفث در اينجا بمعناي شعر مذموم مى باشد.

    * وگاهي نيز: «أعوذ بالله السميع العليم، من الشيطان الرجيم» بگويد.

    *آنگاه در نمازهاي جهري و سري(نهفته), با صداي آهسته «بسم الله الرحمن الرحيم» بگويد.

     
    نقل اين ارسال در يك پاسخ 
     
     
    RE: "مختصر " روش نماز پیامبر(ص)
    6 ـ رکوع

    * پس هنگامي که از قرائت فارغ شود, به اندازه‌اي که به نفسش بر گردد, سکوت نمايد.

    * سپس همچنانکه در تکبيرة الإحرام ذکر شد دستهايش را بلند کند.

    * و تکبير بگويد, و اين تکبير واجب است.

    * آنگاه رکوع نمايد, به اندازه ‌اي که مفصلهايش استقرار پيدا کند، و هر عضوي بجاي خودش بر گردد, و اين رکن است.

     
    نقل اين ارسال در يك پاسخ 
     
     
    RE: "مختصر " روش نماز پیامبر(ص)
    سجده کردن بر زمين



    * سپس «الله اکبر» بگويد و اين واجب است.

    * و گاهي دستهايش را بلند نمايد.



    بر دستها به زمين رفتن



    * سپس براي سجده کردن بر دستهايش به زمين رود، و آن را قبل از زانوهايش بر زمين بگذارد، چون رسول الله -صلى الله عليه وآله وسلم- چنين امر نموده, و همچنين از عمل آنحضرت -صلى الله عليه وآله وسلم- ثابت مى باشد, و ايشان نمازگزاران را از زانو زدن مانند شتر نهي کرده است, و شتر بر دو زانوئي که در دستهايش است, زانو مى زند.

    * پس هنگامي که سجده کرد, -و اين رکني از رکنهاي نماز است- بر دو کف دستش تکيه نمايد و آنها را باز کند.

    *و انگشتانش را به هم بچسباند.

    * و آنها را به سوي قبله بگذارد.

    * و دو کفهايش را برابر شانه‌هايش قرار دهد.

    * و گاهي برابر گوش‌هايش بگذارد.

    * واجب است که ساعدش را از زمين بلند کند, و آنطور که سگ دستهايش بر زمين مى گذارد بر زمين نگذارد.

    * بيني و پيشانيش را محکم روي زمين بگذارد, و اين از ارکان نماز است.

    * و همچنين زانوهايش را محکم روي زمين بگذارد.

    * و همچنين سر انگشتان پاهايش را محکم بر زمين بگذارد.

    *و پاهايش را راست و ايستاده بگيرد, همه اينها واجب است.

    * و سر انگشتان پاهايش را به سمت قبله قرار دهد.

    * و عقب(پاشنه) پاهايش را به هم نزديک کند و بچسباند

     
    نقل اين ارسال در يك پاسخ 
     
     
    RE: "مختصر " روش نماز پیامبر(ص)
    رکعت دوم



    * سپس با دستهاي مشت کرده همانطور که شخص خمير کننده مشت مى کند, بر زمين تکيه کند, و براي رکعت دوم برخيزد, و اين رکعت دوم از ارکان نماز است.

    * و همان کارهايي که در رکعت اول انجام داد در رکعت دوم نيز انجام دهد.

    * مگر اينکه دعاء استفتاح را در رکعت دوم نخواند.

    * و رکعت دوم را از رکعت اول کمي کوتاهتر کند.

     
    نقل اين ارسال در يك پاسخ 
     
     
    RE: "مختصر " روش نماز پیامبر(ص)
    نشستن براي تشهد



    * و پس از اينکه از رکعت دوم فارغ شد, براي تشهّد بنشيند, و اين واجب است.

    * و به حالت افتراش, بنشيند چنانچه در جلسة (نشستن) ميان دو سجده گذشت.

    * اما در تشهد جايز نيست که بصورت اقعاء بنشيند.

    * و کف دست راستش را بر ران و زانوي راست, بگذارد, و آخر آرنج راستش را بر رانش بگذارد، و از آن دور ننمايد.

    * و کف دست چپش را بر ران و زانوي چپش بگستراند.

    * و جايز نيست بر دستش تکيه زده و بنشيند, مخصوصاً بر دست چپ.



    حرکت دادن انگشت, و نگاه بسوي آن

    * گاهي همة انگشتان دست راستش را مشت کند, و انگشت ابهام را بر انگشت وسطي بگذارد.

    * و گاهي انگشت ابهام را با وسطي حلقه نمايد.

    * و با انگشت سبّابه (شهاده) بسوي قبله اشاره کند.

    * و به انگشتش نگاه کند.

    * و از اول تشهد تا آخرش آنرا حرکت دهد و با آن دعا نمايد.

    * و با انگشت دست چپش اشاره نکند.

    * و همه اينهايي که گفته شد در هر تشهد انجام دهد.



    لفظ تشهد و دعا خواندن بعد از آن

    * تشهد واجب است, و اگر فراموش نمود سجده سهو بجاي آورد.

    * و تشهد را آهسته بخواند.

    * و لفظ آن: «التَّحِيَّاتُ ِللهِ، وَالصَّلَوَاتُ وَالطَّيِّبَاتُ، السَّلاَمُ عَلَى النَّبِيُّ[1] وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاَتُهُ، السَّلاَمُ عَلَيْنَا وَعَلَى عِبَادِ اللهِ الصَّالِحِيْنَ، أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللهُ، وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُوْلُهُ» مي باشد.

    وبعد از آن بر پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- درود بفرستد, پس چنين بگويد: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلى آلِ إِبْرَاهِيْمَ، إِنَّكَ حَمِيْدٌ مَجِيْدٌ، اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيْمَ، إِنَّكَ حَمِيْدٌ مَجِيْدٌ»[2].

    و اگر خواستي که مختصر بخواني, بگو:

    «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ، وَبَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ، كَمَا صَلَّيْتَ وَبَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلى آلِ إِبْرَاهِيْمَ، إِنَّكَ حَمِيْدٌ مَجِيْدٌ».

    * سپس از دعاهاي وارد شده هر دعايي که مورد پسند وي است, انتخاب نموده و در اين تشهد, با آن دعاها خداوند را بخواند.






    --------------------------------------------------------------------------------

    [1] واين لفظ (يعني: علي النبي) بعد از وفات پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مشروع و جايز است, زيرا اين لفظ در تشهد ابن مسعود وعائشه وابن زبير وابن عباس –رضي الله عنهم- به ثبوت رسيده است, و کسي که خواهان تفصيل اين مسأله است به کتابم صفة صلاة النبي (ص142) مراجعه نمايد.

    [2] در کتابم الفاظ ثابت ديگر تشهد وجود دارد, وآنچه در اينجا ذکر کرده‌ام صحيح‌ترين آنها مى باشد.

     
    نقل اين ارسال در يك پاسخ 
     
     
    RE: "مختصر " روش نماز پیامبر(ص)
    رکعت سوم و چهارم



    * سپس تکبير بگويد، و اين تکبير واجب است, و سنت اين چنين است که در حالي که هنوز نشسته است تکبير بگويد.

    * و گاهي دستهايش را بلند کند.

    * سپس براي رکعت سوم بلند شود, و اين رکعت مانند رکعت بعدي (چهارمي) رکن نماز است.

    * و هنگام برخاستن براي رکعت چهارم همين کارها را انجام مى دهد.

    * مگر قبل از اينکه براي رکعت چهارم بلند شود, آرام و معتدل بر پاي چپش بنشيند (جلسۀ استراحت) تا اينکه هر استخواني بجاي خودش برگردد.

    * آنگاه با تکيه کردن بر دستهايش بلند شود, همچنانکه در برخاستن به رکعت دوم انجام داد.

    * سپس در هر يک از رکعت سوم و چهارم واجب است سورۀ فاتحه را بخواند.

    * و گاهي يک آيه يا بيشتر بعد از فاتحه بخواند.

     
    نقل اين ارسال در يك پاسخ 
     
     
    RE: "مختصر " روش نماز پیامبر(ص)
    تشهد آخري, و نشستن به حالت تَوَرُّک[1]

    * سپس براي تشهد آخري بنشيند, و هر دو تشهد واجب است.

    * و کارهايي را که در تشهد اول انجام داد در اين تشهد هم انجام دهد.

    * بجز اينکه در اين تشهد بحالت تورک بنشيند, به اين کيفيت که سرين چپش را بر زمين گذاشته، و هر دو قدمش را از يک سمت بيرون بياورد، و پاي چپ را زير ساق پاي راستش قرار دهد.

    * و قدم راستش را نصب کند.

    * و گاهي پهن کردن آن نيز جايز است.

    * و با کف دست چپش زانويش را بگيرد و بر آن تکيه زند.



    واجب بودن درود بر پيامبر -صلى الله عليه وسلم- و از چهار چيز پناه خواستن

    * بر نمازگزار واجب است در اين تشهد بر پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- درود بفرستد، و ما بعضي از درود را در تشهد اول ذکر نموديم.

    * و همچنين بر نمازگزار واجب است از چهار چيز, به خداوند پناه برد و بگويد: «اللَّهُمَّ إِنِّيْ أَعُوْذُ بِكَ مِنْ عَذَابِ جَهَنَّمَ، وَمِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ، وَمِنْ فِتْنَةِ الْمَحْيَا وَالْمَمَاتِ، وَمِنْ شَرِّ فِتْنَةِ الْمَسِيْحِ الدَّجَّالِ»[2].



    --------------------------------------------------------------------------------

    [1] متورك به اين معنى: طورى دو زانو بنشيند كه پشت پاى چپ، روى كف پاى راست قرار بگيرد.

    [2] فتنۀ محيا: فتنه ‌هايي که در زندگي انسان بر اثر دنيا و شهواتش براي وي اتفاق مى افتد, و فتنۀ ممات: عبارت است از فتنۀ قبر و سؤال دو فرشته, و فتنۀ مسيح دجال: آن کارهاي خارق العاده ‌اي که به دستش آشکار مى شود, و با آن بسياري از مردم را گمراه مى سازد, و با ادعاي الوهيت او را پيروي مى نمايند.

     
    نقل اين ارسال در يك پاسخ 
     
     
    RE: "مختصر " روش نماز پیامبر(ص)
    سلام دادن و انواع آن



    * سپس بطرف راستش «السلام عليكم ورحمة الله» گويد, و آنقدر صورتش را بچرخاند تا اينکه سفيدي رخسارش ديده شود, و سلام از ارکان نماز است.

    * و پس از آن بطرف چپش سلام دهد تا اينکه سفيدي رخسار چپش ديده شود, اگر چه در نماز جنازه باشد.

    * امام براي سلام دادن صداي خودش را بلند مى کند، مگر در نماز جنازه که با صداي آهسته سلام دهد.

    * و سلام دادن انواعي دارد:

    اول: بطرف راستش: «السلام عليكم ورحمة الله وبرکاته».

    وبطرف چپش: «السلام عليكم رحمة الله», بگويد.

    دوم: مانند سلام اول سلام بگويد بدون اينکه: «وبرکاته» بگويد.

    سوم: بطرف راستش: «السلام عليكم ورحمة الله», وبطرف چپش: «السلام عليكم» بگويد.

    چهارم: روبروي خود يک سلام مى دهد, و در وقت سلام کمي به طرف راستش مايل مى شود.

     
    نقل اين ارسال در يك پاسخ 
     
     
    RE: "مختصر " روش نماز پیامبر(ص)
    اي برادر مسلمان!



    اين فرصت برايم پيدا شد تا روش نماز پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را مختصر نمايم. کوشش نمودم تا چگونگي نماز را براي شما نزديک نمايم تا براي شما واضح و روشن گرديده و در ذهن شما مجسم گردد و بطوريکه گويا نماز رسول الله -صلى الله عليه وآله وسلم- را در برابر چشمانت مى بيني، پس اگر تو چنانچه من نماز پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را توصيف نمودم, نماز بخواني, اميدوارم خداوند از تو بپذيرد، زيرا در اينصورت تو به قول پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم-: «صلّوا کما رأيتموني أصلي»[1] جامه عمل پوشيدي.

    سپس بعد از اينها بر شما لازم است که اهميت حضور قلب, خشوع و فروتني در نماز را فراموش نکنيد، زيرا که حضور قلب و خشوع مقصود بزرگ و اصلي ايستادن بنده در جلوي پروردگارش مى باشد, و هر اندازه که با خشوع و فروتني بيشتر نماز بخواني، و نمازت به چگونگي و کيفيت نماز رسول الله -صلى الله عليه وآله وسلم- نزديکتر باشد, از آن نتيجه و ثمره ‌اي که پروردگارمان به آن اشاره نموده: ﴿إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ﴾[2] بيشتر برخوردار خواهي شد.

    و در پايان از خداوند بزرگ مسألت دارم که نمازها و بقيۀ اعمالمان را بپذيرد, و ثواب و پاداش آنها را براي روزي که ملاقاتش مى نمائيم, ذخيره نمايد. ﴿يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ مَالٌ وَلا بَنُونَ * إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾[3]. ﴿وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾

    پايان ترجمه23 رمضان 1420هـ. ق.



    --------------------------------------------------------------------------------

    [1] آنگونه که مرا مى بينيد نماز مى خوانم، نماز بخوانيد.

    [2] همانا نماز, انسان را از کارهاي زشت و منکر باز مى دارد.

    [3]روزي که مال و فرزندان به آدمي زاد فائده نمى رسانند, مگر کسي که با دلي پاک و خالي از شرک در درگاه الهي حاضر شود.
    + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:34  توسط رضا  | 
    نماز برترين عبادت، كليد بهشت و رحمت الهي و راز و نيازهاي عاشقانه بنده با معبود است.
    از اين رو برخي از بندگان مخلص خداوند چنان با اين فريضه الهي مانوس هستند كه گويي نماز با تك تك سلول‌هاي آنان عجين شده است.
    امير مومنان حضرت علي (ع) از جمله كساني است كه نماز را با تمام وجود برپا مي‌كرد و آن قدر غرق راز و نياز با خداوند مي‌شد كه گويي نه چيزي مي بيند و نه چيزي مي‌شنود و سراپاي وجود مبارك ايشان مست عشق الهي بود.
    آن امام بزرگوار كه هنوز پژواك نواي دلنشين مناجاتش در جان هستي طنين انداز است، فرمايشات گهرباري پيرامون نماز و اهميت و ارزش اين فريضه الهي ايراد كرده‌اند كه به برخي از آنان به اختصار اشاره مي‌كنيم.

    * اهميت و فضيلت نماز
    حضرت علي (ع) به اهميت و فضيلت نماز به عنوان ستون دين اشاره كرده و مي فرمايند:
    - شما را به نماز و مراقبت از آن سفارش مي‌كنم، زيرا نماز برترين عمل و ستون و اساس دين شماست.
    - وقتي كه بنده‌اي سجده مي‌كند، ابليس فرياد مي‌زند: واي بر من! او اطاعت كرد، ولي من معصيت كردم، او سجده كرد و من از اين عمل سرباز زدم.
    - گناهي كه پس از آن مهلت يافتم تا دو ركعت نماز گزارم و از خدا اصلاح آن گناه را بخواهم، مرا اندوهگين نكرد.
    - نماز ستون دين است و اولين عمل انسان است كه خدا بدان نظر مي‌كند، اگر صحيح بود، به ساير اعمال نيز نظر مي‌فرمايد و اگر صحيح نباشد در هيچ عمل ديگر نمي‌نگرد و كسي كه تارك نماز باشد بهره‌اي از اسلام ندارد.

    * نماز امام علي (ع)
    حضرت علي (ع) در مناجات خود آن هنگام كه قامت خود را در برابر عرش كبريايي خم كرده و با خالق خود به سخن مي‌پردازد درخصوص به جا آوردن نمازهاي خود اين گونه مي‌فرمايد:
    - بار خدايا! من نخستين كسي هستم كه به حق رسيدم، آن را شنيدم و پذيرفتم. هيچ كس مگر رسول خدا (ص) در نماز بر من پيشي نگرفت.
    - بار خدايا! اين نماز را كه در پيشگاه تو به جاي آوردم، نه به جهت نيازي است كه به آن داري و نه به خاطر ميل و رغبتي است كه در آن داري، بلكه براي بزرگداشت و پذيرش فرمان توست كه مرا به انجام آن فرمان داده‌اي.
    خدايا! اگر در نماز من عيبي است، يا ركوع و سجود آن ناقص است، مرا باز خواست مكن و با پذيرش و آمرزش خود، بر من تفضل و عنايت فرما.
    در محجه البيضا در خصوص نماز حضرت علي (ع) آمده است: چون وقت نماز فرا مي رسيد، علي (ع) بر خود مي‌لرزيد. به او مي‌گفتند: يا اميرالمومنين ! ترا چه شده است ؟ مي‌فرمود: وقت اداي امانتي رسيده است كه خداوند آن را بر آسمان‌ها، زمين و كوه‌ها عرضه كرد، آنها از قبول آن ابا كردند و از آن بيمناك شدند.
    در بحارالانوار نيز آمده است: اميرالمومنين (ع) ركوع نماز را آن قدر طولاني مي‌كرد كه عرق از ساق پاي وي جاري و زير قدم‌هاي مباركش تر مي‌شد.
    در وسايل الشيعه نيز پيرامون اتصال آن حضرت به نماز در مواقع مشكلات اين گونه اشاره شده است: هنگامي كه براي حضرت علي (ع) مشكلي پيش مي‌آمد، به نماز پناه مي‌برد و آيه "واستعينوا بالصبر و الصلوه" (از صبر و نماز ياري جوييد) را تلاوت مي‌كرد.

    * آثار و اسرار نماز
    حضرت علي (ع) اسرار نهفته در نماز را اين گونه توصيف كرده است:
    - هنگامي كه انسان در حال نماز است، اندام، لباسش و هر چه پيرامون اوست، خدا را تسبيح مي‌گويند.
    - نماز، قلعه و دژ محكمي است كه نمازگزار را از حملات شيطان نگاه مي دارد.
    - نماز، گناهان را مانند ريزش برگ درختان فرو مي‌ريزد.
    - اگر نمازگزار بداند كه چقدر از رحمت خداوند را فرا گرفته است، سرش را از سجده بر نمي‌دارد.
    - پيامبر خدا (ص) نماز را به چشمه آب گرمي كه در خانه است و شخص شبانه روز پنج بارخود را در آن شستشو دهد، تشبيه كرده است. بدون ترديد چرك و آلودگي در بدن چنين كسي باقي نخواهد ماند.
    - ( بندگان مومن ) هنگامي كه نماز مي‌خوانند، به نشان تواضع، گونه ها را به خاك مي‌سايند و براي اظهار كوچكي و خاكساري، اعضاي خود را بر زمين مي‌گذارند.

    * آمادگي قبل از نماز
    انسان براي انجام هر كاري نياز به آمادگي قبلي دارد بر اين اساس براي اداي نماز كه بسيار سفارش شده است نيز انسان بايد آمادگي لازم را داشته باشد.
    حضرت علي (ع) در اين مورد مي‌فرمايند:
    - پيغمبر خدا (ص) فرموده است: روز قيامت خداوند امت مرا در ميان ساير امت‌ها در حالي محشور مي‌كند كه آثار نوراني وضو در ايشان پيداست.
    در وسايل الشيعه نحوه وضو گرفتن و مناجات حضرت علي (ع) به هنگام وضو اين گونه نقل شده است:
    - روزي حضرت علي (ع) به فرزندش محمد حنيفه فرمود: ظرفي آب بياور.
    محمد آب آورد، حضرت دست‌هاي خود را شست و فرمود: به نام خدا تبرك مي‌جويم، از او كمك مي‌خواهم، حمد و سپاس مخصوص خدايي است كه آب را پاك و پاك‌كننده ساخت.سپس آب در دهان گردانيد و عرض كرد: خداوندا روزي كه ترا ملاقات مي‌كنم، حجتم را به من تلقين كن و زبانم را براي ذكرت بگشاي.
    آنگاه با آب، بيني خود را شسته و عرض كرد: خدايا بوي بهشت را بر من حرام مكن و من را از كساني قرار ده كه بوي نسيم و عطر بهشت را حس مي‌كنند.
    سپس صورتش را شست و عرض كرد: خداوندا روزي كه تبهكاران روسياهند، مرا رو سپيد گردان و روزي كه صالحان رو سفيدند، روسياهم مكن. آنگاه دست راستش را شست و عرض كرد: خدايا كارنامه‌ام را به دست راستم و برگه اقامت ابدي در بهشت را به دست چپم بده و حساب مرا آسان گير.
    پس از آن، دست چپش را شست و عرض كرد: خدايا كارنامه‌ام را به دست چپم مده، آن را بر گردنم مينداز و من از پاره‌هاي آتش به تو پناه مي‌برم.آن گاه سرش را مسح كرد و عرض نمود: خداوندا جامه‌هاي رحمت، بركت و عفوت را بر من بپوشان. سپس دو پاي خود را مسح كرد و عرض نمود: خدايا روزي كه قدم‌ها در آن مي‌لغزند، گام‌هاي مرا بر صراط، ثابت و استوار فرما و سعي و تلاشم را در چيزي قرار ده كه تو از من راضي باشي.
    - زماني برمردم بگذرد كه كارهاي ناشايست بسيار گردد، هر يك از شما كه آن زمان را درك كند، نبايد شب‌ها بدون وضو بخوابد.
    - مراقب اول وقت بودن نمازهاي پنجگانه باشيد، زيرا اين نمازها در پيشگاه خداوند عزوجل داراي موقعيتي خاص هستند.
    - هر كه بانگ (اذان) را بشنود و بدون علت به آن پاسخ ندهد، پس نمازي براي او نيست.
    - هر كسي كه نماز خود رابا اذان و اقامه بخواند، صفي از فرشتگان پشت سر او به نماز مي‌ايستند كه دو طرف آن صف ديده نمي‌شود و هر كس نماز خود را با اقامه تنها بخواند، يك فرشته پشت سر او نماز مي‌گزارد.
    - در چهار زمان دعا را غنميت شماريد: هنگام قرائت قرآن، هنگام اذان، هنگام نزول باران و هنگام روبرو شدن دو لشگر مومنين و كفار براي جنگ.
    - "قد قامت الصلوه" بدين معناست كه هنگام ديدار، راز و نياز، برآورده شدن خواسته‌ها، دريافت آرزوها و همچنين زمان رسيدن به خداوند،كرامت، آمرزش، بخشش و خشنودي او فرا رسيده است.
    + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:18  توسط رضا  | 
  • آیت الله بروجردی - سیدعلی کاشفی خوانساری
  • آشنایی با خواص قاف - فاطمه خویی
  • جواهر الکلام فی ثوبه الجدید: اسلوب جدید فی تحلیل ابحاث کتاب (جواهرالکلام) و عرضها بمنهجیه موضوعیه - محمدحسن بن باقر صاحب جواهر (شارح)
  • بحوث فی الفقه: کتاب الخمس - سیدمحمود هاشمی شاهرودی
  • در جستجوی جانشین پیامبر (ص) - نادر فضلی
  • + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:17  توسط رضا  | 
    ستایش خداوندی را که در یگانگی، والا و در بی­همتایی، نزدیک و در اقتدار شکوهمند، و در ارکان خود بسی بزرگ است. دانشش بر همه چیز احاطه دارد و حال آنکه او در مقام خوش است و آفریدگان، همگی مقهور قدرت اویند. بزرگی که پیوسته بوده و ستوده­ای که همیشه خواهد بود. پدید آورنده آسمانهای بلند و گستراننده گستره شده­ها و فرمانروای مطلق زمینها و آسمانهاست و بی­اندازه پاک و بینهایت پاکیزه است. پروردگار فرشتگان و روح­القدس و نسبت به هر آنچه آفریده، فزونبخش است و چه ساخته و پرداخته، غرقه عطا و فضل اویند. هر دیده­ای را می­بیند، و هیچ دیده­ای را توان دیدار او نیست.

    بزرگوار و بردبار و بخشنده ایست که رحمتش همه چیز را فرا گرفته و منعمی است که بر همه مخلوقات منت دارد.

    در اجرای کیفر مجرمان شتاب نمی­کند و به عذابی که در خور آنند تعجیل نمی­نماید. به اسرار نهان و به سویداء سینه­ها آگاه است و هیچ رازی از او پوشیده نیست و هیچ امر پنهانی او را به اشتباه نمی­افکند.

    بر همه اشیاء، محیط و بر همه چیز، چیره و بر هر نیرویی غالب و بر هر کاری تواناست. نیست مانندی برایش و حال آن که او پدید آورنده همه موجودات است از نیستی. جاودانی که به عدل، پایدار است و خدایی جز او نیست. سرافراز و حکیم و والاتر از آنکه به دیده­ها مشهود گردد و لیکن او هر دیده­ای را در می­یابد و بر هر چیز دقیق و آگاه است.

    به دیده هیچ بیننده در نیامده تا وصفش ممکن شود و احدی را از چگونگی پیدا و پنهانش آگاهی نیست مگر به همان مقدار که خود (عزّوجلّ) از خویشتن خبر داده است.

    و گواهی می­دهم: او خدایی است که هستی، آکنده قداست اوست و آغازِ بی آغاز و انجام بی فرجام (همه هستی) به نور او احاطه شده است.

    فرمانش بی مشورت مستشاری جاری و نافذ است و قضا و تقدیرش بی مدد همکاری، بر کائنات حکومت دارد و در تدبیر امر خلقش، هیچ نقص و بی نظمی نیست.

    موجودات را بی آنکه نمونه­ای از پیش داشته باشد، ابتکار و خلقت فرمود و بدون کمک هیچ یاوری آنها را بیافرید و در این هنگامه نه او را رنجی و نه نیازی به چاره سازی بود. به ایجاد خلق اراده نموده پس خلق، خلعت هستی یافتند و (به نور وجودش) آشکار شدند. پس اوست خدایی که معبودی جز او نیست، آن (خدایی) که به صنع خود، اتقان و استواری داد و در مصنوع خود، حسن و زیبایی نهاد. دادگریست که هرگز ستم نکند و بزرگواریست که کلیه امور به او باز می­گردد.

    و گواهی می­دهم اوست که هستی در برابر قدرتش فروتن و در مقابل هیبتش سر افکنده و تسلیم است.

    اوست سلطان سلاطین و مالک همه ملکها و گرداننده افلاک و فرمانروای مهر و ماه که هر یک تا زمانی مقدّر در کار گردشند. اوست که چادر شب بر رخسار روز کشد و شب را در نور روز فراگیر کند که هر یک شتابان در جستجوی یکدیگرند. اوست شکننده ستمکاران و زورگویان و نابود کننده شیاطین پست و پلید.

    نه او را ضدّی است و نه شریکی. یکتای بی نیاز است. نه کسی زاده اوست و نه او زاده کسی و نه احدی همتا و مانند وی است معبودی یکتا و پروردگاری ارجمند است هر چه خواهد کند و اراده­اش بر جهان فرمانرواست. او بر هر چیز و به شمار همه چیز آگاه است. مرگ و زندگی، نیازمندی و بی نیازی به اراده او و خنده و گریه و منع و عطا به خواست اوست.

    ملک و سلطنت، از آن او و ثنا و ستایش، ویژه او و خیر و نیکی به خواست اوست و اوست که بر هر کاری تواناست. شب را در روز، و روز را در شب فرو می­برد و خدایی جز او نیست. خدایی بس ارجمند و بسی بخشاینده. به خواهش بندگان، پاسخ می­دهد و صاحب بخشش و عطای بزرگ است. به شمار نَفَس جانداران آگاه و پروردگار پری و آدمی است.

    کاری بر او دشوار نیست و ناله فریاد خواهان او را به کاری وادار و ناگزیر نمی­سازد به ستوه نیاورد او را اصرار اصرار کنندگان. نگهبان نیکان و توفیق بخش رستگان و سَروَر جهانیان است و آفریدگان را سزد که به هر حال، در خوشی و سختی و در شدت و راحت سپاس او گویند و ستایش او کنند.

    و اینک من، در هر دشواری و راحت و در هر سختی و سستی ستایشگر اویم و به او و فرشتگان و فرستادگان و کتب آسمانیش، ایمان دارم.

    فرمانش را به جان شنوده و فرمان بردارم و در هر کار که او را خشنود و راضی سازد، شتابنده­ام. به قضا و حکمش سر تسلیم دارم و به اطاعت فرمانهایش مشتاق و از عقوبت و مجازاتش سخت در هراسم که اوست خداوندی که از حیله­اش، ایمن نتوان نشست با آنکه از ستمش جای هیچ بیم و نگرانی نیست. اعتراف می­کنم که بنده اویم و گواهی می­دهم که او پرورنده و پروردگار من است و آنچه را که به من وحی فرموده، به مردم ابلاغ خواهم کرد. مبادا که به سبب مسامحه در انجام وظیفه تبلیغ، کوبه عذاب حق بر من فرود آید، عذابی که هیچ قدرتی را توانایی دفع آن نباشد که چه بزرگ است نیرنگ او.

    فرمان الهی

    نیست معبودی جز او که دستورم داده و اعلام کرده که: << اگر در ابلاغ آنچه اینک بر تو فرو فرستاده­ام کوتاهی کنی، در حقیقت ، به هیچ یک از وظایف رسالت و ابلاغ من عمل نکرده­ای >> و هم او – تبارک و تعالی – حفظ و نگهداری مرا در برابر مخالفان تعهد و تضمین کرده و او مرا کفایت کننده­ای بزرگوار است. و اینک این است آن پیام که بر من نازل فرموده: بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم، یا أیُّها الرَّسولُ بَلِّغ ما أنزلَ إلَیکَ مِن ربک (فی عَلیٍ) و إِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَک وَاللهُ یَعصِمُکَ مِنَ النّاسِ ¤. ای مردم! من در ابلاغ آنچه که بر حق بر من فرو فرستاده است، کوتاهی نکرده­ام و هم اکنون سبب نزول آن آیه را برایتان باز خواهم گفت: فرشته وحی خدا – جبرئیل u - سه بار بر من فرود آمده و از سوی حق تعالی، پروردگارم، فرمان داد تا در این مکان به پا خیزم و سپید و سیاه مردم را رسماً آگاهی دهم، که علی بن ابی­طالب، برادر و وصی و جانشین من و امام پس از من است که نسبتش به من، همان نسبت است که هارون به موسی داشت، با این تفاوت که رسالت به من خاتمه یافته است و بعد از خداوند و رسولش، علی، ولیّ و صاحب اختیار شماست و پیش از این هم خداوند در این مورد آیه­ای دیگر از قرآن را نازل فرموده:

    )) إنَّما وَلیُّکُمُ اللهُ وَ رَسولُهُ وَالَّذینَ امَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ یُؤتُونَ الزَّکوةَ وَ هُم راکِعونَ))

    علی بن ابی­طالب، همان کسی است که نماز به پای داشت و در حال رکوع، به نیازمند، صدقه داده است و او در هر حالی رضای خدا را می­جوید.

    از جبرئیل u خواستم که از خداوند متعال معافیّت مرا از تبلیغ این مأموریت تقاضا کند؛ ای مردم چون می­دانستم که در میان مردم پرهیزگاران، اندک و منافقان، بسیارند و از مفسده جویی گنه آلودگان و نیرنگ بازی آنان که دین اسلام را به تمسخر و استهزاء گرفته­اند، آگاهی داشتم؛ همان­ها که خداوند، در قرآن کریم، وصفشان کرده است:

    / یَقُولُونَ بِألسِنَتِهِم ما لَیسَ فی قُلُوبِهِم وَ یَحسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِندَ اللهِ عَظیمً ¤ هنوز آن آزارها که این گروه بارها بر من روا داشتند، از خاطر نبرده­ام، تا آنجا که به دلیل ملازمت و مصاحبت فراوان علی با من و توجهی که به او داشتم، به عیب جویی من برخاستند و مرا زود باور که هر چه می­شنود، بی­اندیشه می­پذیرد، خواندند تا آنکه خداوند عزّوجلّ، این آیه را نازل فرمود:

    ((وَ مِنهُمُ الَّذینَ یُؤذُونَ النَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أذُنٌ قُل أذُنُ خَیرٌ لَکُم یُؤمِنُ بِاللهِ وَ یُؤمِنُ لِلمُؤمِنینَ ((

    من هم اکنون می­توانم یک یک از این گروه را به نام و نشان، معرفی کنم؛ لیکن به خدا سوگند که من در مورد این افراد بزرگوارانه رفتار کرده و می­کنم.

    ولی اینها همه خدای را از من راضی نمی­سازد مگر آنکه وظیفه خود را در مورد مأموریتی که از آیه شریفه ((یا أیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما أنزِلَ إِلَیکَ ...)) یافته­ام، به انجام برسانم.

    ((حال که چنین است پس))

    اعلام رسمی ولایت

    ای مردم! بدانید که خداوند، علی بن ابی­طالب را ولیّ و صاحب اختیار شما معیّن فرموده و او را امام و پیشوای واجب­الاطاعه قرار داده است و فرمانش را بر همه مهاجران و انصار و پیروان ایمانی ایشان و بر هر بیابانی و شهری و بر هر عجم و عربی و هر بنده و آزاده­ای و بر هر صغیر و کبیری و بر هر سیاه و سپیدی و بر هر خداشناس موّحدی، فرض و واجب فرموده و اوامر او را مطاع و بر همه کس نافذ و لازم­الاجرا مقرر فرموده است. هر کس با علی (ع) به مخالفت برخیزد، ملعون است و هر کس که از او پیروی نماید، مشمول عنایت و رحمت حق خواهد بود.

    مؤمن کسی است که به علی (ع) ایمان آورد و او را تصدیق کند. مغفرت و رحمت خداوند شامل او و کسانی است که سخن او را بشنوند و نسبت به فرمان او مطیع و تسلیم باشند.

    ای مردم! این آخرین بار است که مرا در این موقعیّت، دیدار می­کنید، پس گوش فرا دارید و به سخنانم دل سپارید و دستور پروردگارتان را فرمان برید.

    خداوند عزّوجلّ، پروردگار و ولیّ و صاحب اختیار و خداوندگار شماست و گذشته از او و پیامبرش – محمّد (ص) – همین من که اکنون به پا خاسته و با شما سخن می­گویم سپس بعد از من علی(ع) به امر خدا بر شما سمت ولایت و صاحب اختیاری دارد و پس از او امامت و پیشوایی تا روز واپسین و تا آن هنگام که خدا و پیامبرش را دیدار خواهید کرد، در ذرّیه و نسل من که از پشت علی(ع) هستند، قرار خواهد داشت.

    جز آنچه خداوند، حلال کرده، حلال نیست و جز آنچه خداوند حرام فرموده حرام نیست و پروردگار، هر حلال و حرامی را به من معرفی کرده است و من نیز تمام آنچه خداوند از کتاب خود و حلال و حرامش، تعلیم نموده است، به علی(ع) آموخته­ام.

    ای مردم! دانشی نیست که خداوند به من تعلیم نکرده باشد، و من نیز هر چه که تعلیم گرفته­ام به علی(ع)، این امام پرهیزگاران و پارسایان آموخته­ام و دیگر دانشی نیست مگر آنکه به علی(ع) تعلیم کرده­ام و اوست امام و راهنمای آشکار.

    ای مردم! مبادا که نسبت به او راه ضلالت و گمراهی سپرید و مبادا که از او روی برتابید و مبادا که از ولایت و سرپرستی او و از اوامر و فرمانهایش به تکبّر، سر باز زنید. اوست که هادی به حق و نابود کننده باطل است و از نا پسندیده­ها بازتان می­دارد. اوست که در راه خدا از سرزنش هیچ کس، پروا نمی­کند و اوست نخستین کسی که به خدا و پیامبرش ایمان آورد و جان خویش را فدای رسول الله کرد، در آن هنگامه­ها که هیچ کس در کنار پیامبر باقی نماند، همچنان از او حمایت کرده و تنها رها ننمود و هم او بود که در آن روزگار که کسی را اندیشه پرستش و اطاعت خدا نبود، در کنار پیامبر، پروردگار خود را پرستش و عبادت می­کرد.

    ای مردم! علی را برتر و والاتر از هر کس بدانید که خدایش از همه، والاتر و برتر دانسته است! و به ولایت او تمکین کنید که خدایش به ولایت بر شما منصوب فرموده است.

    ای مردم! علی(ع)، امام و پیشوا از جانب حق تعالی است و خداوند توبه منکران ولایت او را هرگز نخواهد پذیرفت و هرگز آنان را مشمول عنایت و مغفرت خویش، قرار نخواهد داد و خداوند، بر خود حتم و لازم فرموده که با آن کسان که از فرمان علی(ع) سر بپیچند، چنین رفتار کند و پیوسته تا جهان، باقی و روزگار، در کار است، ایشان را در شکنجه و عذابی سخت و توان فرسا معذّب دارد.

    پس مبادا که از فرمانش معصیت کنید که به آتشی گرفتار خواهید شد که آدمی و سنگ، هیزم آنند و برای کافران فراهم گردیده است.

    ای مردم! همه پیامبران پیشین و رسولان نخستین، مردم را به آمدن من بشارت داده­اند. من، خاتم پیامبران و رسولان خدایم و بر همه خلق آسمان­ها و زمین­ها حجّت و برهانم، هر کس در این امر، تردید کند، همچون کفّار جاهلیّت نخستین است و هر کس در سخنی از سخنان من شک نماید، در حقیقت، به تمام سخنان من شک کرده است و چنین کس، مستحق بلا و مستوجب آتش خواهد بود.

    ای مردم! خداوند متعال با این فضیلت­ها که بر من، مرحمت فرموده، بر من منّت نهاده و احسان کرده است (آری) خدایی جز او نیست و تا جهان، برقرار و روزگار پایدار است در هر حال ستایش و سپاس من، ویژه اوست.

    ای مردم! علی(ع) را برتر از همه بدانید که گذشته از من، از هر مرد و زنی، برتر و والاتر است. (بدانید) که خداوند، به خاطر ماست که به جهانیان، روزی می­دهد و آفرینش بر پای و برقرار است؛هر آن کس که این سخن مرا انکار کند، ملعون و ملعون و مغضوب و مغضوب درگاه حق است.

    هان. آگاه باشید که این سخنان را، به یقین، جبرئیل از سوی حق تعالی به من خبر داده و گفته است که: ((هر کس با علی(ع) به عداوت و دشمنی بر خیزد و ولایت و محبت او را در دل نگیرد، لعنت و خشم مرا نسبت به خود، فراهم کرده است))؛ پس هر کس باید که در کار خود بنگرد که برای فردای خود، چه آماده نموده است؛ پس باید که از مخالفت با علی(ع) سخت بر حذر باشید و مبادا که پس از ثابت قدمی، پایتان بلغزد که خداوند به هر چه کنید، آگاه است.

    ای مردم! علی(ع) همان کس است که خدا در کتاب مجید خود، به عنوان ((جنب الله)) از او یاد کرده و از زبان مبتلایان به دوزخ، فرموده است: ((یا حَسرَتا عَلی ما فرَّطتُ فی جَنبِ الله.))

    ای مردم! در قرآن به تدبر و تفکر، نظر کنید و در درک و فهم آیات آن بکوشید، و به محکمات آن توجه کنید و از متشابهاتش، پیروی می نمایید.

    به خدا سوگند، غیر از این مرد که هم اکنون دست او را گرفته و او را بر کشیده­ام هرگز دیگری نیست که بتواند دستورات قرآن را برای شما روشن کند و تفسیر آیات آن را بیان نماید، همین مردی که اکنون بازوی او را گرفته­ام و به شما اعلام می­کنم که:

    هر کس را من مولا و سرپرست و صاحب اختیارم، علی(ع) مولا و سرپرست و صاحب اختیار اوست؛ این مرد، علی بن ابی­طالب است، برادر و وصی من است، که فرمان دوستی و ولایت او از جانب حق متعال بر من نازل گردیده است.

    ای مردم! علی(ع) و آن پاکان از فرزندانم، ثقل اصغرند و قرآن، ثقل اکبر است، که هر یک، از دیگری خبر می­دهد و هر کدام، دیگری را تأیید و تصدیق می­کند؛ میان این دو ثقل و این دو امر گرانقدر، جدایی نخواهند بود تا آنکه، قیامت در کنار حوض، به من برسند. ایشان امنای حق در میان خلق و فرمانروایان او بر روی زمین­اند.

    به هوش باشید که من، آنچه لازم بود، گفتم. به هوش باشید که مطلب و مقصود را ابلاغ کردم و به گوش شما رساندم. توضیح دادم که این امر، به دستور خداوند بود و من نیز از سوی او (عزّوجلّ) به شما ابلاغ نمودم. به هوش باشید که عنوان (امیرالمؤمنین) بر کسی جز برادر من روا نیست و این سمت و مقام و فرمانروایی بر مسلمانان، پس از من، برای هیچ کس جز وی مجاز و حلال نیست.

    معرفی علی بن ابیطالب(ع)

    (رسول خدا (ص) در این هنگام، بازوی علی(ع) بگرفت و او را بالا برده و به مردم نشان داد، تا آنجا که پاهای وی، محاذی زانوی پیامبر (ص) می­رسید و پس از آن، به سخن ادامه داد):

    ای مردم! این علی(ع) ، برادر و وصی من و مخزن علم و خلیفه و جانشین من است بر امّت. علی(ع) مفسّر قرآن، کتاب خداست اوست که مردم را به حق دعوت می­کند و اوست که به هرچه موجب رضا و خوشنودی خداست، عمل کننده است.

    اوست که دشمنان حق، در پیکار و ستیز و به فرمانبرداری و اطاعت از خدا، سخت کوش و باز دارنده مردمان از معاصی و نا فرمانیهاست. اوست خلیفه و جانشین رسول خدا، اوست امیر مؤمنان و پیشوا و هادی خلق خدا. اوست که به امر خدا قاتل ((ناکثین)) و ((قاسطین)) و ((مارقین)) است.

    (ای مردم!) آنچه می­گویم به فرمان پروردگارم می­گویم و این خواست و دستور حق است که هیچ سخنی از او، به دست من تغییر و تبدیل نپذیرد؛ حال می­گویم: خداوندا! هرکس که علی(ع) دوست می­دارد، دوست بدار و هر کس که با وی دشمن است، دشمن دار. خداوندا! هر کس که علی(ع) انکار کند، لعنت کن و آن کس که پذیرای حق او نباشد، به خشم و غضب خود، گرفتار ساز. خداوندا! اگر اکنون، علی(ع)، ولیّ تو را به خلافت و جانشینی خود معیّن کردم و امری که موجب اگمال دین و اتمام نعمت تو بر این مردم است، بیان کردم، همه و همه به فرمان تو بود اینک تو پسندیده­ای برای ایشان و فرمودی: (( وَ مَن یَبتَغِ غَیرَ الإسلامِ دیناً فَلَن یُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فی الآخِرۀِ مِنَ الخاسِرینَ))

    خداوندا! تو را گواه می­گیرم و کافیست گواهی تو که من به وظایف تبلیغ و رسالت خود عمل کردم.

    اهمیّت مسأله امامت

    ای مردم! خداوند عزّوجلّ، کمال دین شما را در امامت و پیشوایی علی(ع) قرار داده است؛ پس هر کس که از او و جانشینان او از فرزندان من که از صلب اویند تا واپسین روز جهان پیروی و اطاعت نکند، به حبط و نابودی اعمال گرفتار گردیده و در آتش دوزخ، جاودانه، معذّب خواهد بود، نه دیگر عذابش تخفیف یابد و نه مهلت و فرصت نجاتی به او داده شود.

    ای مردم! این علی(ع) است که مرا بیش از هر کس یاری کرده و از همه بر من سزاوارتر است. از تمام مردم به من نزدیکتر و از همه کس، نزد من محبوبتر و گرامی­تر است.

    خداوند عزّوجلّ و من از او راضی و خوشنودیم. آیه­ای در قرآن مُشعِر به رضایت حق از بندگان، نازل نشده مگر آن که در شأن علی(ع) است و هر جا که خداوند مؤمنین را مخاطب قرار داده، در درجه نخست، نظر به او داشته است. آیه مدحی نیست مگر آنکه در مورد اوست و بهشتی که در سوره (( هَل أتی علی الانسان یاد شده، برای اوست، و در نزول آن دیگری جز او منظور نشده و دیگری جز او مدح و ستایش نشده و دیگری جز او مدح و ستایش نشده است.

    ای مردم! علی(ع)، ناصر دین خدا و حامی پیامبر خداست، اوست پارسای پرهیزگار و طیّب و طاهر و رهنما و ره یافته.

    پیامبرتان، بهترین پیامبر و وصیّ او بهترین وصیّ و پسرانش بهترین اوصیاءاند.

    ای مردم! ذریّه و نسل هر پیامبری از صلب خود اویند امّا ذریّه و نسل من از صلب علی(ع) هستند.

    خطر انحراف و کار شکنی

    ای مردم! شیطان به حسادت، آدم را از بهشت بیرون کرد، پس مبادا که نسبت به علی u حسد ورزید که اعمالتان یکسره باطل شود و به لغزش و انحراف درافتید؛ که آدم صفوت الله تنها به سبب یک معصیت، به زمین فرو افتاد؛ پس بر شماست که مراقب احوال خویشتن باشید. شما که در میانتان، دشمن خدا نیز هست.

    (ای مردم!) جز شقیِ واژگون بخت کسی با علی u کینه نمی­ورزد و جز پارسای پرهیزگار، مِهر علی(ع) در دل نمی­گیرد و جز اهل ایمان و مخلصان بی ریا به علی(ع) ایمان نخواهند آوردو به خدا سوگند سوره/ وَالعَصر إِنَّ الإِنسانَ لَفی خُسرٍ ... ¤ در شأن علی(ع) نازل شده است.

    ای مردم! خدا را گواه می­گیرم که در انجام وظایف رسالت فروگذار نکردم و بر پیامبر، جز ابلاغ فرمان حق، وظیفه­ای دیگر نیست.

    ای مردم! نسبت به خداوند آنچنان که شایسته است پرهیزگار باشید مبادا که جزء مسلمانی دیده از جهان فرو بندید.

    ای مردم! به خدا و پیامبرش باور آرید و به نوری که با او نازل شده ایمان آورید، پیش از آنکه خشم خدای شما را فرو گیرد و به مجازات، رخسارتان به عقب باز گردانده شود.

    ای مردم! این نور از جانب حق تعالی در من سرشته شده و بعد از آن در طینت علی(ع) و سپس در نسل او قرار داده شده تا آنگاه که نوبت به امام قائم، مهدی(عج) رسد و اوست که سرانجام، حق خدا و حقوق ما را از خواهد ستاند؛ که خداوند عزّوجلّ ما را بر تمام مقصران و دشمنان و مخالفان و خائنان و معصیت کاران و ستمگران حجت قرار داده است.

    ای مردم! به شما اعلام خطر می­کنم، به هوش باشید که من فرستاده خدا به سوی شمایم و پیش از من رسولانی آمده و رفته­اند، آیا اگر من نیز از جهان بروم و یا کشته شوم، به راه پیشینیان خود، باز می­گردید؟! ولی هر آنکس که به عقب باز گردد و به جاهلیت اسلاف خود روی کند، زیانی به خداوند نخواهد رساند، امّا پروردگار، سپاسگذاران را پاداش نیکو مرحمت خواهد کرد ای مردم! بدانید که علی(ع) همان کسی است که متّصف و موصوف به سپاسگذاری و شکیبایی است و پس از او فرزندان من که از صلب اویند، به این صفات مزیّن و ممتازند.

    ای مردم! مسلمانیِ خود را بر خداوند منّت منهید، که موجب خشم و غضب پروردگار بر شما گردد و عذابی از سوی او به شما رسد، زیرا که حق در کمین است.

    ای مردم! چیزی نمی­گذرد که پس از من امامان و سردمدارانی پدید آیند که خلق را به آتش و دوزخ فرا خوانند اما این گروه را در روز قیامت یار و مددکاری نخواهد بود.

    ای مردم! خدا و پیامبرش از این کسان، متنفّر و بیزارند.

    ای مردم! اینان و پیروان و یارانشان، جملگی، در پست­ترین دوزخ گرفتار خواهند شد، و چه بد جایگاهی است دوزخ، برای این گروه که به تکبر گراییده­اند. هشدار باشید که اینان همان ((یاران صحیفه)) اند (اما هر یک از شما باید که در نامه اعمال خود بنگرد گر چه مردم جر تنی چند، نامه عمل خود را از یاد برده­اند). ای مردم! من این ولایت را به عنوان امامت و ارث تا روز قیامت، در ذریه و نسل خود قرار دادم و با این کار وظیفه­ای را که به آن مأمور بودم، به پایان بردم تا بر هر حاضر و غایب و بر هر کس که شاید در این انجمن بوده و یا در این اجتماع حضور نداشته است و حتی بر آنان که هنوز از مادر متولد نشده­اند، حجّت تمام باشد. باید که ماجرای امروز را حاضران به غائبان گزارش کنند و پدران به فرزندان تا واپسین روز خبر دهند. گر چه مدتی نخواهد گذشت که (عده­ای) این امر را با غصب و ستم، از آن خود قرار خواهند داد و خدا آن غاصبان را لعنت کندو از رحمت خود، دور و مهجورشان سازد و در چنین حال، سزاوار این عذاب گردند که فرمود:

    (( سَنُفرِغُ لَکُم أیُّهَا الثَّقَلانَ یُرسَلُ عَلَیکُما شُواظٌ مِن نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنتَصِران.))

    ای مردم! خداوند شما را به حال خود رها نخواهد کرد تا آنکه پاک و پلید از یکدیگر ممتاز گردند و خدا شما را بر اسرار پنهان، آگاهی نداده و نخواهد داد.

    ای مردم! سرزمینی نیست مگر آنکه خداوند، مردم آن را در اثر تکذیب حق، هلاک کرده و چنانکه خود به این معنی اشاره فرموده است:

    ((وَ کَذلِکَ نُهلِکَ القُری وَ هِیَ ظالِمَۀٌ))

    و این علی(ع) امام و پیشوای شما و ولیّ و صاحب اختیار شماست. که خداوند، در مورد او تهدیدها و وعده­ها کرده و خدا وعده­های خود را انجام خواهد داد.

    ای مردم! پیش از شما، اکثر مردم نخستین به گمراهی رفتند و خداوند ایشان را هلاک نمود و هم اوست هلاک کننده گروههائی که از این پس می­آیند، همچنانکه فرمود: /ألَم نُهلِکِ الأوَّلینَ، ثُمَّ نُتبِعُهُمُ الاخِرینَ، کَذلِکَ نَفعَلُ بِالمُجرِمینَ، وَیلٌ یَومئذٍ لِلمُکَذِّبینَ ¤ .

    ای مردم! خداوند، مرا به پاره­ای از امور امر کرده و از پاره­ای دیگر نهی فرموده است و من نیز علی(ع) را به آن امور، امر و نهی کرده­ام؛ پس در حقیقت، او اوامر و نواحی حق را از پروردگار خود اخذ نموده است؛ پس باید که گوش به فرمان او کنید تا از سلامت برخوردار گردید و دستورش را به اجرا گذارید تا به راه هدایت رفته باشید و از آنچه نهی می­کند حذر کنید تا به رشد و کمال رسید و خویشتن را بدان گونه که خواست اوست، باز سازید و مبادا که راههای دیگر شما را از پیمودن راه و رویه او باز دارد.

    ای مردم! صراط مستقیم خداوند منم و شما به رعایت آن مأمور شده­اید و پس از من، علی(ع) و سپس فرزندانم که از صلب اویند امامان و پیشوایان شمایند که خلق را به راه راست هدایت می­کنند و پیوسته روی به سوی حق دارند. (پس از آن سوره حمد را تا پایان تلاوت کرد و به ادامه سخن پرداخت:)

    ای مردم! این سوره (= حمد) در شأن من و علی(ع) و فرزندانش فرود آمد و شامل ایشان می­گردد همچنین مخصوص آنهاست، ایشان، اولیای خدایند که نه خوفی در دل دارند و نه اندوهی آزارشان دهد، بدانید که حزب الله پیروز است و در برابر، دشمنان علی، گروهی اهل شقاق و نفاق و کینه ورزانی متجاوز و برادران اهریمنند که به منظور فریب و نیرنگ، سخنان بی مغز و آمیخته به رنگ و ریا با یکدیگر نجوا می­کنند.

    معرفی دوستان و دشمنان

    ای مردم! دوستداران علی(ع) و فرزندانش، مردمی اهل ایمانند که خداوند در کتاب خود از آنان بدینگونه یاد کرده است:

    /لا تَجِدُ قَوماً یُؤمِنونَ بِاللهِ وَالیَومِ الاخِرِ یُوادُّونَ مَن حادَّ اللهَ وَ رَسُولَهَ ... ¤ (سوره مجادله، آیه 22) دوستداران علی و فرزندانش کسانی هستند که نوشته شده در دلهایشان ایمان، و مدد نموده خداوند ایشان را بوسیله فرشته­ای از سوی خودش و او وارد فرماید ایشان را در باغهائیکه جاریست از زیر آنها نهرهائی برای همیشه در آنجا می­مانند. خداوند از ایشان راضی و ایشان از خداوند خوشنودند.

    ایشان حزب خدا و آگاه باشید که حزب خدا رستگارانند!

    خداوند عزّوجلّ در توصیف ایشان چنین فرموده است:

    / الَّذینَ آمَنُوا وَ لَم یَلبَسُوا ایمانَهُم بِظُلمٍ أولئِکَ لَهُمُ الأمنُ وَ هُم مُهتَدُونَ ¤.

    و نیز می­فرماید: ((اینان در امن و امان، به بهشت داخل شوند و فرشتگان با فروتنی، سلامشان دهند و گویند: پاک و پاکیزه­اید شما؛ پس جاودانه در بهشت ساکن شوید)).

    آگاه باشید دوستان ایشان کسانی هستند که خداوند در توصیفشان در جای دیگر فرماید:

    ((ایشان، در امن و سلامت و بی حساب به بهشت وارد می­شوند)).

    (و در مورد دشمنان ایشان فرموده است:)

    ((آگاه باشید دشمنان آنها کسانی هستند که به دوزخ در می­افتند و غریو جهنم را که می­جوشد و می­خروشد و صدایی که از سوخت و سوز آن بر می­خیزد، می­شنوند)).

    و نیز در قرآن آمده:

    /کُلَّما دَخَلَت أمَّۀٌ لَعَنَت أختَها ¤.

    همچنین درباره دشمنان آنها فرموده است:

    /کُلَّما ألقِیَ فیها فَوجُ سَألَهُم خَزَنَتُها ألَم یأتِکُم نَذیرٌ، قالوا بَلی قَد جاءَنا نَذیرٌ فَکَذَّبنا وَ قُلنا ما نَزَّلَ اللهُ مِن شَیءٍ إِن أنتُم إِلّا فی ضَلالٍ کَبیرٍ ¤

    آگاه باشید که دوستداران علی(ع) و فرزندانش به غیب ایمان دارند و از پروردگار خود در خشیت و هراسند. این گروه را اجر و پاداشی عظیم خواهد بود.

    ای مردم! میان دوزخ و بهشت، تفاوتی بزرگ است.

    دشمن ما همان است که خداوند او را مذمّت و لعنت فرموده و دوستدار ما مورد مدح و ستایش و محبّت پروردگار است.

    ای مردم! من، منذر و ترساننده­ام و علی هادی و رهنماست.

    ای مردم! من، پیامبرم و علی، وصی من است.

    معرفی حضرت مهدی (عج)

    آگاه باشید البتّه! آخرین امام زمان قائمِ ((مهدی)) است.

    آگاه باشید او یاری کننده دین خداست. آگاه باشید او انتقام گیرنده از ستمکاران است. آگاه باشید او گشاینده دژهای استوار و ویرانگر قلعه­های مستحکم است. آگاه باشید او نابود کننده طوایف مشرک است. آگاه باشید او منتقم خونهای ناحق ریخته اولیاء خداست. آگاه باشید او حامی دین خداست. آگاه باشید او جرعه نوش دریای ژرف حقایق و معانی است. آگاه باشید او معرِّف هر صاحب فضیلتی است به برترینش و هر نادان بی فضیلتی است به نادانیش. آگاه باشید او برگزیده خدا و منتخب پروردگار عالم است. آگاه باشید او وارث همه دانشها و محیط به همه علوم است. آگاه باشید او خبر دهنده شئون خداوند و مراتب ایمان است. آگاه باشید او رشید و رهسپار صراط مستقیم و استوار است. آگاه باشید او آن کسی است که امور خلایق به او واگذار شده است. آگاه باشید او آن کسی است که گذشتگان به ظهور وی بشارت داده­اند. آگاه باشید او حجّت پایدار خداوند است که حجّت دیگری بعد از او نیست؛ زیرا حقّی نیست، که با او نباشد و نوری نیست که همراه او نباشد. آگاه باشید اوست آنکه کسی بر او پیروز نمی­شود و کسی را در برابر او نصرت نتوان کرد.

    آگاه باشید که او ولّی خداست در گستره زمین و فرمانروای حق است در میان خلایق و امین خداست در پیدا و پنهان.

    طرح مسئله بیعت

    ای مردم! آنچه لازم بود به شما فهماندم و برایتان توضیح دادم و این علی(ع) است که پس از من، تعلیم و تفهیم شما را به عهده خواهد گرفت. آگاه باشید از شما می­خواهم که پس از پایان خطابه (به نشان قبول و تمکین) نخست با من و سپس با علی(ع)، دست بیعت دهید و میثاق خود را استوار کنید.

    بدانید که من به خداوند تعهّد سپرده­ام و علی(ع) در برابر من تعهّد و بیعت نموده است و من، اکنون، از سوی حق تعالی از شما می­خواهم که با علی(ع) بیعت کنید و بدانید که هر کس بیعت خود را بشکند، به زیان خویش اقدام کرده است:

    /فَمَن نَکَثَ فإِنَّما یَنکُثُ عَلی نَفسِهِ ¤.

    حج

    ای مردم! حج و صفا و مروه از شعائر الهی است

    /فَمَن حَجَّ أوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیهِ أن یَطَّوَّفَ بِهِما¤.

    ای مردم! حج خانه خدا کنید که هیچ خاندانی نیست که به ان خانه وارد شود مگر آنکه بی نیاز گردد و هیچ خانواده­ای از این خانه، رخ نتابیده، مگر آنکه به فقر و تهیدستی گرفتار آمده است. ای مردم! مؤمنی نیست که در آن موقف کریم بایستد مگر آنکه خداوند از معاصی گذشته او چشم پوشی می­کند. پس آنگاه که حجَّش تمام شد زندگی و اعمال را از نو آغاز می­کند.

    ای مردم! زائران خانه خدا از سوی حق تعالی، مدد و نصرت می­شوند و هزینه سفرشان در دنیا جبران و نیز اندوخته روز واپسین ایشان خواهد شد که خداوند، پاداش نیکوکاران را تباه نخواهد فرمود.

    ای مردم! خانه خدا را با اعتقاد کامل و با دقت و فهم درست زیارت کنید و مباد که بدون توبه و ترک گناهان گذشته خود، از آن مواقف شریف باز گردید.

    ای مردم! اقامه نماز و پرداخت زکات، باید بر طبق دستور پروردگار و به همان روش که او فرمان داده است، به عمل آید و چنانچه با گذشت زمان، کوتاهی کنید یا مسائل و معارف دین را فراموش نمائید، این علی(ع) ولیّ و سرپرست شما، مبیّن آن معارف و احکام برای شماست. همان که خداوند عزّوجلّ، او را پس از من برای شما منصوب کرده و هم امامانی که به جانشینی من و او از سوی حق تعالی تعیین گردیده­اند، پاسخگوی مسایل و مشکلات شما خواهند بود و بر آنچه نمی­دانید آگاهتان خواهد کرد.

    احکام الهی

    آگاه باشید! حلال و حرام خدا، بیش از آن است که بتوانم یک به یک بر شمارم و معرفی نمایم؛ چون چنین است، در یک کلام می­گویم که به حلالها امر می­کنم و از حرامها نهی می­نمایم و به منظور توضیح و تبیین آنها، مأمور شده­ام که از شما بیعت گیرم و دست تعهد و پیمان بفشارم که آنچه از سوی حق تعالی درباره امیرالمؤمنین، علی(ع) و امامانی که از نسل من و علی(ع) به جهان خواهند آمد، پذیرفته باشید.

    و مهدی(عج)، قائم امامان و قاضی به حق تا روز واپسین خواهد بود.

    ای مردم! هر عمل حلالی که به شما معرفی کردم و هر کار حرامی که از آن نهی نمودم، از گفته خود باز نمی­گردم و آن را تغییر نخواهم داد. این امر را به خاطر بسپارید و هرگز فراموش مکنید و به دیگران نیز سفارش کنید، مباد احکام مرا دیگرگون سازید.

    آگاه باشید من سخن خود را مجدداً تأکید می­کنم که: نماز را به پای دارید و زکات بدهید، امر به معروف و نهی از منکر کنید اما بدانید که سر آغاز هر امر به معروف و نهی از منکری این است که فرامین مرا بپذیرید و حاضران، آن را به غائبان، اطلاع دهید و به اطاعت از اوامر من وادارشان کنید. و از مخالفت با آنها بر حذرشان سازید؛ زیرا که اینها دستور خداوند عزّوجلّ و فرمان من است، و بدانید که بدون امام معصوم (و بی معرفت او) امر به معروف و نهی از منکر امکان پذیر نیست.

    تنها راه هدایت

    ای مردم! این قرآن است که امامان پس از علی(ع) را از فرزندان و از نسل او معرفی کرده و من نیز به شما توضیح دادم که علی از من و من از اویم. خداوند در کتاب خود فرموده است:

    /وَ جَعَلَها کَلِمَۀً باقِیَۀً فی عَقِبِهِ ¤.

    و من نیز گفتم: ((تا آن زمان که دست تمسک به دامن این دو امر گرانسنگ (یعنی کتاب خدا و عترت و خاندان من) زده­اید، هرگز به گمراهی و ضلالت دچار نخواهید شد)).

    ای مردم! تقوی را پیشه خود کنید و از قیامت بیندیشید که خداوند متعال فرمود:

    /إِنَّ زَلزَلۀَ السّاعَۀِ شَیءٌ عَظیم¤.

    ای مردم! به مرگ بیندیشید و از حساب و میزان و محاکمه در پیشگاه پروردگار جهانیان غافل مباشید و ثواب و عقاب و پاداش و کیفر رستاخیز را از خاطر مبرید، که هر کس نیکی کند، پاداش یابد و هر کس دامن به بدی آلوده سازد، بهره­ای از بهشت نخواهد داشت.

    بیعت گرفتن

    ای مردم! شما را از آن حد فزونتر است ک بتوانید یک یک، با من دست بیعت دهید در حالی که به فرمان خدا، مأمورم که از زبان هر یک از شما اعتراف گیرم که منصب فرمانروایی و امارت بر مؤمنان را که برای علی(ع) قرار داده­ام پذیرفته­اید و نیز (مأمورم که) در مورد قبول امامت و ولایت امامانی که از نسل من و صلب علی(ع) می­باشند، اقرار و بیعت گیرم. حال که چنین است، همگان یک صدا و به زبان، بگویید: (ای رسول خدا!) آنچه که در ولایت و رهبری مطلق علی(ع) و امامان پس از وی که از صلب اویند از جانب حق تعالی به ما ابلاغ کردی، شنیدیم و در برابر آن مطیع و تسلیمیم و به آن امر راضی و خوشنودیم! اینک ما به دل و جان و به زبان و دستمان، نسبت به قبول ولایت با تو بیعت می­کنیم و پیمان می­بندیم که با این اعتقاد، زندگی کنیم و با آن بمیریم و تا آن زمان که سر از خاک برداریم، به آن پایبند بوده و هرگز در آن تغییر و تبدیلی ندهیم و شک و تردیدی ننماییم و از سر پیمان خود بر نخیزیم و از خدا و پیامبرش و امیرالمؤمنین، علی(ع) و فرزندانش حسن و حسین و امامان دیگر که از صلب علی(ع) به جهان آیند، فرمان بریم.

    ای مردم! مقام و منزلتی که حسن و حسین نزد خدا و رسول او دارند، گوشزدتان کرده و ابلاغ نموده و متوجهتان ساختم که این دو تن سرور جوانان اهل بهشتند و پی از من که جدّ ایشانم و بعد از علی(ع)، منصب امامت خواهند داشت.

    و (ای مردم!) بگویید: ((در این امر، مطیع خدا و پیامبرش و علی(ع)، و حسنین و امامان پس از ایشانیم. تو (ای پیامبر) در مورد ولایت امیرالمؤمنین از دل و جان با ما عهد و میثاق بستی؛ از کسانی که توفیق مصافحه یافتند به دست، و از آنها که توفیق این کار نیافتند، از زبانشان بیعت گرفتی. پیمان نمودیم که دیگری را به جای این امر نگیریم و دل و جانمان به جانب دیگر روی ننماید. خدا را در این کار شاهد گرفتیم او به شهادت، کافی است و تو نیز (پیامبر) و همچنین همه مطیعان فرمان حق از حاضر و غائب و فرشتگان و جنود خدا و همه بندگان او را همگی را گواه و شاهد این امر کردیم و خدا از هر شاهدی بزرگتر است.))

    ای مردم! چه می­گویید؟ خداوند، هر آوازی را می­شنود و از سرّ و پنهان همه آگاه است. (بدانید) آن کس که به راه هدایت رود، به سود خود رفته و آن کس که به گمراهی گراید، تنها به زیان خویش اقدام کرده است. چرا که دست خدا فوق هر دستی و قدرتش برتر از هر قدرتی است.

    ای مردم! از خدا بترسید و پرهیزگاری پیشه کنید و پیمان خود را با علی(ع) امیرالمؤمنین و با حسنین و امامان دیگر که کلمه طیبه باقیه­اند، استوار نمایید. هر که در ین امر، مکر پردازد خدایش به هلاکت در افکند و آنکس که بر عهد خود پای فشرده خدایش رحمت کند / فَمَن نَکَثَ فَإِنَّما یَنکُثُ عَلی نَفسِهِ.. .¤

    ای مردم! آنچه به شما گفتم، باز گویید و بر علی(ع)، با عنوان رسمی امیرالمؤمنین سلام دهید. بگویید: ((پروردگارا دستورت را شنیدیم و اطاعت کردیم تا از مرحمت و مغفرت تو بهره­مند شویم که بازگشت همه به توست)) و بگویید:

    ((سپاس خدای را که به این امر ما را هدایت و دلالت فرموده و اگر راهنمائیمان نمی­کرد، ما، خود، به راه هدایت دست نمی­یافتیم))

    ای مردم! فضایل و امتیازات علی بن ابیطالب و قدر و منزلتش نزد خداوند، که در کتاب خدا نازل شده، بیشتر از آن است که بتوانم در یک جلسه برایتان بر شمرم؛ پس هر کس که از مناقب و فضایل او نزد شما مطلبی گوید، از او بپذیرید.

    ای مردم! هر کس از خدا و پیامبر او و از علی(ع) و امامان و پیشوایانی که معرفی کردم، فرمان بَرَد، به رستگاری بزرگی نایل آمده است.

    ای مردم! رستگاران، کسانی هستند که در بیعت با علی(ع) و پذیرش ولایت او و در ادای سلام بر وی به عنوان امیرالمؤمنین، مبادرت و سبقت جویند، اینان در بهشتِ نعمتها متنعّم خواهند بود.

    ای مردم! سخنی گویید که موجب رضای خدا باشد:

    /فَإِن تَکفُرُوا أنتُم وَ مَن فِی الأرضِ جَمیعاً فَلَن یَضُرَّ اللهَ شَیئاً ¤.

    خداوندا! مردان و زنان با ایمان را بیامرز و کافران را به غضب خود گرفتار ساز و ستایش، خدای راست که پروردگار جهانیان است.

    (در این هنگام مردم، فریاد بر آوردند:)

    فرمان خدا و پیامبر خدا را شنیدیم و با دل و زبان و دست مطیع و فرمانبرداریم. چون سخنان پیامبر، تمام شد، مردم بر گرد آن حضرت و امیرالمؤمنین(ع) سخت ازدحام کردند و هرکس می­خواست با ایشان، مصافحه و بیعت کند.

    گویند نخستین کسی که موفق به مصافحه و بیعت شد، ابوبکر بود و پس از وی عمر و سپس عثمان بیعت کردند و به دنبال ایشان باقی مهاجران و انصار و دیگر مردمان، اقدام به بیعت کردند تا آنگاه که وقت نماز مغرب رسید. پیامبر در آن شب، نماز مغرب و عشا را پیوسته و در یک زمان به جای آورد.

    در روایت است که پیامبر (ص) با هر گروه که به عنوان بیعت، مصافحه می­کرد، می­گفت:

    ((ألحَمدُ للّهِ الَّذی فَصَّلَنا عَلی جَمیعِ العالَمینَ)).

    یعنی: ((ستایش خدای را که ما را بر همه جهانیان امتیاز مرحمت فرمود)).
    + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:14  توسط رضا  | 
    جابر بن عبدالله انصارى گوید:

    روزى به همراه مولاى متّقیان، امام على علیه السلام بودم، شخصى را دیدیم كه مشغول نماز است، حضرت به او خطاب كرد و فرمود: آیا معنا و مفهوم نماز را مى‌دانى كه چگونه و براى چه مى‌باشد؟

    اظهار داشت: آیا براى نماز مفهومى غیر از عبادت هم هست؟

    حضرت فرمود: آرى، به حقّ آن كسى كه محمّد صلّى الله علیه و آله را به نبوّت مبعوث گردانید، نماز داراى تأویل و مفهومى است كه تمام معناى عبودیّت در آن خواهد بود.

    آن شخص عرض كرد: پس مرا تعلیم فرما.

    امام فرمود: معنا و مفهوم اولین تكبیر آن است كه خداوند، سبحان و منزّه است از این كه داراى قیام و قعود باشد.

    دومین تكبیر یعنى؛ خداوند موصوف به حركت و سكون نمى‌باشد.

    سومین تكبیر یعنى؛ نمى‌توان خداوند را به جسمى تشبیه كرد.

    چهارمین تكبیر یعنى؛ چیزى بر خداوند عارض نمى‌شود.

    پنجمین تكبیر مفهومش آن است كه خداوند، نه محلّ خاصى دارد و نه چیزى در او حلول مى‌كند.

    ششمین تكبیر معنایش این است كه زوال و انتقال و نیز تغییر و تحوّل براى خداوند مفهومى ندارد.

    و هفتمین تكبیر یعنى؛ بدان كه خداوند سبحان همچون دیگر اجسام، داراى أبعاد و جوارح نیست.

    سپس در ادامه فرمایش خود فرمود:

    معناى ركوع آن است كه مى‌گویى: خداوندا! من به تو ایمان آورده‌ام و از آن دست بر نمى‌دارم، گرچه گردنم زده شود.

    و چون سر از ركوع بر مى‌دارى و مى‌گوئى: «سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَهُ الحَمْدلله ربّ العالمین» یعنى؛ خداوندا! تو مرا از عدم به وجود آورده‌اى و من چیزى نبوده و نیستم، پس هستى مطلق تویى.

    و هنگامى كه سر بر سجده فرود آورى، گویى: خداوندا! مرا از خاك آفریده‌اى؛ و سر بلند كردن از سجده یعنى؛ مرا از خاك خارج گردانده‌اى.

    و همین كه دومین بار سر بر سجده گذارى یعنى؛ خداوندا! تو مرا در درون خاك بر مى‌گردانى؛

    و چون سر بلند كنى گویى: و مرا از درون همین خاك در روز قیامت براى بررسى اعمال خارج مى‌گردانى.

    و مفهوم تشهّد، تجدید عهد و میثاق و اعتقاد به وحدانیّت خداوند؛ و نیز شهادت بر نبوّت حضرت رسول و ولایت اهل‌بیت او علیهم صلوات الله مى‌باشد.

    و معناى سلام، ترحّم و سلامتى از طرف خداوند بر بنده نمازگزار است، كه در واقع ایمنى از عذاب قیامت باشد.
    + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:12  توسط رضا  | 

    در برخی از روایات و اسناد تاریخی، اقتدای حضرت علی علیه السلام به بعضی از خلفا تایید گردیده است.[i]

    البته ذکر این نکته ضروری است که در شرایط آن روز جامعه اسلامی، این اقدام حضرت علی(ع) امری طبیعی و در عین حال اجتناب ناپذیر بوده است. علی(ع) کسی است که به خاطر مصالح اسلام و مسلمین، دست از حق مسلم خود در امر جانشینی پیامبر(ص) می کشد، حقی که به لحاظ اهمیت به هیچ وجه قابل مقایسه با اقتدای در نماز جماعت نیست. از این رو وقتی حضرت برای مصالح مهمتری از حق خود، دست بر می دارد بسیار طبیعی است که به دلیل همین مصالح، یکی از فروعات دین یعنی اقتدا به عادل نیز که بسیار کم اهمیت تر از مسأله جانشینی پیامبر(ص) است ترک شود. اصولا باید دانست که روش حضرت علی(ع) در برخورد با خلفاء، عمل به ظاهر و مدارا با آنان بوده است. از این رو حتی گاهی طرف مشورت آنان قرار می گرفت. به عبارت واضح تر، عمل حضرت علی(ع) با خلفا همانند عمل پیامبر(ص) با آنان در زمان حیاتشان بوده است. این قضایا هیچ تضادی با متفاوت بودن نقطه نظرات فکری و اعتقادی ندارد. البته در این نوع رفتار، درس هایی بسیار مهم برای مسلمانان در جهت وحدت و همبستگی، در عین اختلاف نظر های اساسی، وجود دارد.

    در تبیین شرایط آن روز جامعه اسلامی، و دلایل سکوت حضرت علی(ع) ذکر دو نکته خالی از لطف نیست:

    1ـ شرایط سیاسی و اجتماعی امت اسلام پس از رحلت پیامبر(ص): وقتی رهبر یک حرکت عظیم تاریخی که بنیانهای جامعه آن روز را زیر و رو کرده، از جهان رخت برمی بندد، بهترین شرایط برای حرکت ارتجاعی و ضد تکاملی فراهم می آید، حال اگر در داخل امت و در بین سران آن نیز درگیری بوجود آید روشن است که امور آن امت هیچ گاه به سامان نخواهد رسید. در صدر اسلام نیز دقیقا عین این شرایط پدید آمد. دشمنان خارجی حرکت عظیم اسلام مانند روم و ایران از یک سو، و منافقان و عناصر ارتجاعی داخلی از سوی دیگر، منتظر فراهم آمدن شرایطی بودند، که نهال نورسته اسلام را از بیخ بر کنند.

    اگر فرضا امام علی(ع) برای احقاق حق دست به شمشیر می برد، مسلما جنگ دامنه داری ایجاد می شد که پایان آن چیزی جز از بین رفتن زحمات پیامبر(ص) نبود.

    2ـ اقدام برای یک حرکت اجتماعی آن هم به صورت نظامی نیازمند شرایط و آمادگی های مختلفی است و به دلایل مختلفی، این زمینه پس از ارتحال پیامبر(ص) وجود نداشت. به نقل تاریخ، امام علی(ع) بارها بزرگان اصحاب را برای ایجاد حرکتی بر علیه وقایع پیش آمده فراخواند، ولی جز معدودی انگشت شمار به دعوت آن حضرت پاسخ نگفتند.

     خلاصه آن که امام علی(ع) برای حفظ اساس اسلام و حراست از نهال نوپای آن، از احقاق حق خلافت خویش، خودداری نموده و از هر گونه اقدامی برای حفظ وحدت و انسجام در میان امت اسلامی بهره می جستند، از جمله اقتدا به خلفا در نماز.
    + نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:11  توسط رضا  | 
    «  الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون »   [76]

    « آنان که ايمان آوردند و ايمان خود را به ظلم و شرک نيالودند ، ايمني تنها از آنِ ايشان است و ايشان هدايت يافتگانند. »
    + نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:38  توسط رضا  | 
     
    فعالیتهای قرآنی
  • مساجد ساخته شده
  • مدارس ساخته شده
  • چاههای آب حفر شده
  • ایتام تحت پوشش
  • هادی فیلم
  • مجله هادی
  • تماس با ما
  • آرشیو
  • داستان

    زندگانی حضر ت امام علی (علیه السلام )

    1.مقدمه

    تمام انسانها در زندگی خويش از فراز و نشيب برخوردارند و با مشکلات مختلفی مواجهند .افراد معمولا در برخورد با مشکل دچار ضعف و ناتوانی مي گردند و سعی مي کنند با کمک و راهنمايی درد آشنايان خود را از مهلکه نجات دهند و با يافتن " الگوها " در هر زمينه ای ، و سپس تبعيت از آن ، وظايف خويشتن را بخوبی انجام دهند و مشکلات و دردهای خويش را تسکين بخشند . يکی از اين اسوه ها پيامبراکرم ( ص ) است که قرآن مجيد هم اين حضرت را ( 1 ) به همين نام معرفی مي فرمايد .بجز رسول خدا ( ص ) اگر به دنبال " الگوی " ديگر و جانشين برای آن حضرت باشيم ، به پيشوای بزرگی همچون مولای متقيان حضرت علی ( ع ) خواهيم رسيد ، و چه زيباست که برای پذيرش اخلاق و رفتار حسنه ايشان ، زندگی پر فراز و نشيب و سراسر شگفتی آن حضرت را مرور کنيم .

    2.کيفيت ولادت

    حضرت علی ( ع ) نخستين فرزند خانواده هاشمی است که پدر و مادر او هر دوفرزند هاشم اند . پدرش ابوطالب فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم بن عبدمناف است و مادر او فاطمه دختر اسد فرزند هاشم بن عبدمناف مي باشد . خاندان هاشمی از لحاخ فضائل اخلاقی و صفات عاليه انسانی در قبيله قريش و اين طايفه در طوايف عرب ، زبانزد خاص و عام بوده است . فتوت ، مروت ، شجاعت و بسياری از فضايل ديگر اختصاص به بني هاشم داشته است . يک از اين فضيلتها در مرتبه عالی در وجود مبارک حضرت علی ( ع ) موجود بوده است . فاطمه دختر اسد به هنگام درد زايمان راه مسجدالحرام را در پيش گرفت و خود را به ديوار کعبه نزديک ساخت و چنين گفت : " خداوندا ! به تو و پيامبران و کتابهايی که از طرف تو نازل شده اند و نيز به سخن جدم ابراهيم سازنده اين خانه ايمان راسخ دارم . پرودگارا ! به پاس احترام کسی که اين خانه  را ساخت ، و به حق ( 2 ) " کودکی که در رحم من است ، تولد اين کودک را بر من آسان فرما ! لحظه ای نگذشت که ديوار جنوب شرقی  کعبه در برابر ديدگان عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن تعف شکافته شد . فاطمه وارد کعبه شد ، و ديوار به هم پيوست . فاطمه تا سه روز در شريفترين مکان گيتی مهمان خدا بود . و نوزاد خويش سه روز پس از سيزدهم رجب سي ام عام الفيل فاطمه ( 3 ) را به دنيا آورد . دختر اسد از همان شکاف ديوار که دوباره گشوده شده بود بيرون آمد و گفت : ( 4 )" پيامی از غيب شنيدم که نامش را " علی " بگذار . "

    3.دوران کودکي

    دوران کودکي حضرت علی ( ع ) تا سه سالگی نزد پدر و مادرش بسر برد و از آنجا که خداوند مي خواست ايشان به کمالات بيشتری نائل آيد ، پيامبر  اکرم ( ص ) وی را از بدو تولد تحت تربيت غير مستقيم خود قرار داد . تا آنکه ، خشکسالی عجيبی در مکه واقع شد . ابوطالب عموی پيامبر ، با چند فرزند با هزينه سنگين زندگی روبرو شد . رسول اکرم ( ص ) با مشورت عموی خود عباس توافق کردند که هر يک از آنان فرزندی از ابوطالب را به نزد خود ببرند تا گشايشی در کار ابوطالب باشد . عباس ، جعفر را و پيامبر ( ص ) ، ( 5 ) علی ( ع ) را به خانه خود بردند . به اين طريق حضرت علی ( ع ) به طور کامل در کنار پيامبر قرار گرفت . علی ( ع ) آنچنان با پيامبر ( ص ) همراه بود ، حتی هرگاه پيامبر از شهر ( 6 )خارج مي شد و به کوه و بيابان مي رفت او را نيز همراه خود مي برد .

    4.بعثت پيامبر ( ص ) و حضرت علی ( ع )

    بعثت پيامبر ( ص ) و حضرت علی ( ع ) شکی نيست که سبقت در کارهای خير نوعی امتياز و فضيلت است . و خداوند در آيات بسياری بندگانش را به انجام آنها ، و سبقت گرفتن بر يکديگر ( 7 )دعوت فرموده است . از فضايل حضرت علی ( ع ) است که او نخستين فرد ايمان آورنده به پيامبر ( ص ) باشند . ابن ابي الحديد در اين باره مي گويد : بدان که در ميان اکابر و بزرگان و متکلمين گروه " معتزله " اختلافی نيست که علي بن ابيطالب نخستين فردی است که به اسلام ايمان آورده و پيامبر خدا را تاييد کرده است

    5.حضرت علی ( ع ) نخستين ياور پيامبر ( ص )

    حضرت علی ( ع ) نخستين ياور پيامبر ( ص ) پس از وحی خدا و برگزيده شدن حضرت محمد ( ص ) به پيامبری و سه سال دعوت مخفيانه ، سرانجام پيک وحی فرا رسيد و فرمان دعوت همگانی داده شد . در اين ميان تنها حضرت علی ( ع ) مجری طرحهای پيامبر ( ص ) در دعوت الهيش و تنها همراه و دلسوز آن حضرت در ضيافتی بود که وی برای آشناکردن خويشاوندانش با اسلام و دعوتشان به دين خدا ترتيب داد . در همين ضيافت پيامبر ( ص ) از حاضران سؤوال کرد : چه کسی از شما مرا در اين راه کمک مي کند تا برادر و وصی و نماينده من در ميان شما باشد ؟ فقط علی ( ع ) پاسخ داد : ای پيامبر خدا ! من تو را در اين راه ياری مي کنم پيامبر ( ص ) بعد از سه بار تکرار سؤوال و شنيدن همان جواب فرمود : ای خويشاوندان و بستگان من ، بدانيد که علی ( ع ) برادر و وصی و خليفه پس از من در ميان شماست . از افتخارات ديگر حضرت علی ( ع ) اين است که با شجاعت کامل برای خنثی کردن توطئه مشرکان مبنی بر قتل رسول خدا ( ص ) در بستر ايشان خوابيد و زمينه هجرت پيامبر ( ص ) را آماده ساخت .

    6.حضرت علی ( ع ) بعد از هجرت

    حضرت علی ( ع ) بعد از هجرت بعد از هجرت حضرت علی ( ع ) و پيامبر ( ص ) به مدينه دو نمونه ازفضايل علی ( ع ) را بيان مي نمائيم : 1 - جانبازی و فداکاری در ميدان جهاد : حضور وی در 26 غزوه از 27غزوه پيامبر ( ص ) و شرکت در سريه های مختلف از افتخارات و فضايل آن حضرت است . 2 - ضبط و کتابت وحی ( قرآن ) کتابت وحی و تنظيم بسياری از اسناد تاريخی و سياسی و نوشتن نامه های تبليغی و دعوتی از کارهای حساس و پرارج امام ( ع ) بود . ايشان آيات قرآن چه مکی و چه مدنی ، را ضبط مي کرد . به همين علت است که وی را از کاتبان وحی و حافظان قرآن به شمار مي آورند . در اين دوران بود که پيامبر ( ص ) فرمان اخوت و برادری مسلمانان را صادر فرمود و با حضرت علی ( ع ) پيمان برادری و اخوت بست و به حضرت علی ( ع ) فرمود : " تو برادر من در اين جهان و سرای ديگر هستی . به خدايی که مرا به حق برانگيخته است ... تو را به برادری خود انتخاب مي کنم ، اخوتی که دامنه آن هر دو جهان ( 8 )را فرا گيرد . "

    7. حضرت علی ( ع ) داماد رسول اکرم ( ص )

    بعثت پيامبر ( ص ) و حضرت علی ( ع ) شکی نيست که سبقت در کارهای خير نوعی امتياز و فضيلت است . و خداوند در آيات بسياری بندگانش را به انجام آنها ، و سبقت گرفتن بر يکديگر ( 7 )دعوت فرموده است . از فضايل حضرت علی ( ع ) است که او نخستين فرد ايمان آورنده به پيامبر ( ص ) باشند . ابن ابي الحديد در اين باره مي گويد : بدان که در ميان اکابر و بزرگان و متکلمين گروه " معتزله " اختلافی نيست که علي بن ابيطالب نخستين فردی است که به اسلام ايمان آورده و پيامبر خدا را تاييد کرده است

    8.غدير خم

    بعد از جنگ نهروان و سرکوب خوارج برخی از خوارج از جمله عبدالرحمان بن ملجم مرادی ، و برک بن عبدالله تميمی و عمروبن بکر تميمی در يکی از شبها گرد هم آمدند و اوضاع آن روز و خونريزي ها و جنگهای داخلی را بررسی کردند و از نهروان و کشتگان خود ياد کردند و سرانجام به اين نتيجه رسيدند که باعث اين خونريزی و برادرکشی حضرت علی ( ع ) و معاويه و عمروعاص است . و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند ، مسلمانان تکليف خود را خواهنددانست . سپس با هم پيمان بستند که هر يک از آنان متعهد کشتن يکی از سه نفر گردد . ابن ملجم متعهد قتل امام علی ( ع ) شد و در شب نوزدهم ماه رمضان همراه چند نفر در مسجد کوفه نشستند . آن شب حضرت علی ( ع ) در خانه دخترش مهمان بودند و از واقعه صبح با خبر بودند ، وقتی موضوع را با دخترش در ميان نهاد ، ام کلثوم گفت : فردا جعده را به مسجد بفرستيد . حضرت علی ( ع ) فرمود : از قضای الهی نمي توان گريخت . آنگاه کمربند خود را محکم بست و در حالی که اين دو بيت را زمزمه مي کرد عازم مسجد شد . کمر خود را برای مرگ محکم ببند ، زيرا مرگ تو را ملاقات خواهدکرد . و از مرگ ، آنگاه که به سرای تو درآيد ( 10 ) . جزع و فرياد مکن ابن ملجم ، در حالی که حضرت علی ( ع ) در سجده بودند ، ضربتی بر فرق مبارک خون از سر حضرتش در محراب جاری شد و محاسن ( 11 ) آن حضرت وارد ساخت . شريفش را رنگين کرد . در اين حال آن حضرت فرمود : " فزت و رب الکعبه " به خدای کعبه سوگند که رستگار شدم سپس آيه 55سوره طه را تلاوت فرمود : " شما را از خاک آفريديم و در آن بازتان مي گردانيم و بار ديگر از آن ( 12 ) بيرونتان مي آوريم . حضرت علی ( ع ) در واپسين لحظات زندگی نيز به فکر صلاح و سعادت مردم بود و به فرزندان و بستگان و تمام مسلمانان چنين وصيت فرمود : " شما را به پرهيزکاری سفارش مي کنم و به اينکه کارهای خود را منظم کنيد و اينکه همواره در فکر اصلاح بين مسلمانان باشيد . يتيمان را فراموش نکنيد ، حقوق همسايگان را مراعات کنيد . قرآن را برنامه ی عملی خود قرار دهيد . نماز را بسيار گرامی بداريد که ستون دين شماست . حضرت علی ( ع ) در 21ماه رمضان به شهادت رسيد و در نجف اشرف به خاک سپرده شد ، و مزارش ميعادگاه عاشقان حق و حقيقت شد .

    پینوشتها

    - سوره احزاب ، آيه 21. ( 1 ) - فروغ ولايت ، ص 35( کشف الغمه ، ج 1 ، ص 90) . ( 2 ) - آفتاب ولايت ، ص 19( الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 171، ش 1 ) . ( 3 ) - آفتاب ولايت ، ص 19( بحارالانوار ، ج 35، ص 18) . ( 4 ) - فروغ ولايت ، ص 37( سيره ابن هشام ، ج 1 ، ص 236) . ( 5 ) - فروغ ولايت ، ص 38 ( 6 ) - آفتاب ولايت ، ص 131( سوره بقره ، آيه 148) . ( 7 ) - فروغ ولايت ، ص 86( مستدرک حاکم ، ج 3 ، ص 14، استيعاب ، ج 3 ، ( 8 ) ص 35) - فروغ ولايت ، ص 141( سوره مائده ، آيه 67) ( 9 ) - فروغ ولايت ، ص 697 ( 10 ) - فروغ ولايت ، ص 697( بحارالانوار ، نقل از مالی ، ج 9 ، ص 650) ( 11) - فروغ ولايت ، ص 697 ( 12 )

    .:بازگشت به لیست:....:بازگشت به صفحه اصلی:.

    + نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:33  توسط رضا  | 

    حضرت علی علیه السلام اول کسی بود که در فضای جاهلیت ‏به حقانیت اسلام پی برد و اولین شخصی بود که شهامت کسر اصنام جاهلی را داشته و به رسول اکرم (ص) ایمان آورد و این تنها یک سبق زمانی نبود بلکه سبق‏های وافری را به همراه داشت، و خود آن حضرت درباره اول مؤمن بودن خود چنین فرمود: «انا اول من صدقه‏»[1] ؛ «انا اول من آمن به‏»؛[2] «انی اول من اناب و سمع و اجاب، لم یسبقنی الا رسول الله (ص)».[3] من اول کسی هستم که او را تصدیق کرده و به او ایمان آورده‏ام، من اول کسی هستم که به رسول خدا رجوع کرده و سخنش را شنید و دعوت او را اجابت کرده است.

    امیرالمؤمنین (ع) در بین امت اسلامی اول مسلمانی است که معارف الهی و عقاید حقه را تبیین و تعلیل کرد و از آن دفاع و حمایت نمود؛ لذا رسول اکرم به عنوان معلم اولی و علی بن ابیطالب (ع) به عنوان معلم ثانی نزد محققان علوم الهی، معروفند و هیچ فرد دیگری توان تحریر مسائل عمیق توحید و سایر اسماء و اوصاف خداوند را نداشت.

    ابن ابی الحدید در شرح خطبه 84 نهج البلاغه می‏گوید:

    بدان که توحید و عدل و مباحث ‏شریف الهی فقط از کلام این مرد (علی بن ابیطالب علیه السلام) شناخته شد و سخن دیگران چیزی از معارف مزبور را در بر نداشت و آنان چیزی از مباحث الهی را تصور نمی‏کردند و اگر آن را ادراک می‏کردند، حتما بازگو می‏نمودند، و هذه الفضیلة عندی اعظم فضائله علیه السلام.[4]

    وی در شرح خطبه 86 راجع به نوآوری و ابتکار حضرت علی (ع) چنین می‏گوید:

    «اول من خاض فیه من العرب علی علیه السلام؛ اول کسی که در میان اعراب به حقایق حکمت و معارف الهی نائل آمد، علی (ع) بوده است.»[5]

    آنگاه می‏نویسد:

    از این جهت است که همه متکلمان (اعم از اشاعره و معتزله و امامیه و زیدیه و کیسانیه و ...) به حضرت علی (ع) انتماء و انتساب داشته و فقط او را به عنوان استاد کلام و رئیس متکلمان، پذیرفته‏اند.[6]

    این نمایه با 7 مقاله به پیشگامی حضرت در اسلام و ایمان اشاره و آن را مورد تحلیل قرار می دهد.

     


    [1]- نهج البلاغه، خطبه 37. «به نقل از مجله پاسدار اسلام، شماره 231، مقاله:معرفت علی (ع) و ولایت الهی»

    [2]- نهج البلاغه، خطبه‏71 . «به نقل از : همان»

    [3]- نهج البلاغه، خطبه 131 .«به نقل از : همان»

    [4]- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏6، ص‏346 . «به نقل از : همان»

    [5]- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏6، ص‏370 .«به نقل از : همان»

    [6]- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏6، ص‏371 - 372 . «به نقل از : همان»



    + نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:29  توسط رضا  | 

     


    در دومين جمعه از ماه رجب، كه از ماههاى حرام است و احترام خاصى در ميان همه قبايل و طوائف داشت، ازدحام عجيبى در اطراف كعبه بود و سيل مردم از پير و جوان با احترام ويژه اى در اطراف خانه خدا در حال طواف بودند كه زنى حامله، با چهره اى شكسته، در گرداگرد خانه خدا بى تابانه مى گرديد و با انگشتان لرزانش به جامه كعبه آويخته بود و در حالى كه قطرات اشكش سيل آسا به صورتش مى ريخت، زير لب مى گفت:
    پروردگارا! من به تو ايمان آورده ام و به آنچه كتاب و پيامبر از سوى تو آمده ايمان دارم. پروردگارا! من به آيين جدم «ابراهيم خليل» كه بينانگذار اين خانه كهن است، ايمان دارم. پروردگارا! ترا سوگند مى دهم به حق بنيانگذار اين بيت، و به حق اين مولودى كه در شكم دارم، اين زايمان را بر من آسان گردان.
     چشمهاى كنجكاو او را مى ديد و گوشهاى شنوا سخنانش را دنبال مى كرد و حس كنجكاوى در مغزها تحريك مى شد، كه ناگهان فريادى از تعجب از همگان بلند شد و به دنبال آن سكوتى سنگين بر همگان حكمفرما شد. آب در گلوها خشكيد، حيرت و تعجب بر چهره ها نقشى شگفت زده بود و نفسها از سينه ها بيرون نمى آمد.
    كسى جرأت نداشت سكوت را بشكند و بگويد: لحظه اى پيش ديوار كعبه شكافته شد و زن حامله اى به درون خانه خدا رهنمون شد!
    چه كسى باور مى كرد كه سنگ خارا آغوش باز كند و زن حامله اى را در خود جاى دهد؟!
    حيرت و تعجب مردم هنگامى افزايش يافت كه تلاش پرده داران كعبه، در گشودن قفل در به نتيجه نرسيد.
    لحظه به لحظه بر ازدحام مردم افزوده مى شد، همگان در انتظار بودند كه از فرجام اين راز آگاه شوند. از نقطه نظر مردم نگران و حيرت زده، هر لحظه اى چون يك ساعت مى گذشت و همگان ثانيه شمارى مى كردند كه نيروى غيبى اين مشكل را بگشايد.
    پس از گذشت مدتى طولانى، همان سنگ خارا آغوش باز كرد و فاطمه بنت اسد در حالى كه مولود كعبه را در آغوش داشت بيرون آمد.
    صداى هلهله اوج گرفت و در خانه هاى مكه طنين انداخت. ابوطالب، عمو و برترين حامى محمد(ص) در حالى كه برق شعف از ديدگانش مى جهيد، بانگ برآورد:
    أيّها النّاس: ولد فى الكعبة ولى اللَّه.
    هان اى مردم! ولى خدا در خانه خدا ديده به جهان گشود.
     اين حادثه پرشكوه و بى نظير تاريخ، به روز جمعه، سيزدهم ماه رجب، سى امين سال حمله ابرهه به خانه خدا (عام الفيل) اتفاق افتاد.

    حضرت علي(ع) فرزند ابوطالب ده سال پيش از بعثت متولد شد و پس از شش سال در اثر قحطي كه در مكه اتفاق افتاد بنا به در خواست پيغمبر اكرم (ص) از خانه پدر به خانه پسر عموي خود يعني پيامبر منتقل گرديد و تحت سرپرستي و پرورش مستقيم آن حضرت درآمد. پس از چند سال كه پيغمبر اكرم (ص) به موهبت نبوت نايل شد و براي نخستين بار در (غار حرا) وحي آسماني به وي رسيد وقتي كه از غار رهسپار شهر و خانه خود شد , شرح حال را فرمود، علي (ع) به آن حضرت ايمان آورد و باز در مجلسي كه پيغمبر اكرم (ص) خويشاوندان نزديك خود را جمع و به دين خود دعوت نموده فرمود:
    ((نخستين كسي كه از شما دعوت مرا بپذيرد خليفه، وصي و وزير من خواهد بود. تنها كسي كه از جاي خود بلند شد و ايمان آورد علي (ع) بود و پيغمبر اكرم (ص) ايمان او را پذيرفت و وعده هاي خود را درباره اش امضا نمود و از اين روي علي (ع) نخستين كسي است در اسلام كه ايمان آورد و هرگز غير خداي يگانه را نپرستيد)).

      حضرت علي (ع) پيوسته ملازم پيغمبر (ص) بود تا آن حضرت از مكه به مدينه هجرت نمود و در شب هجرت نيز كه كفار خانه آن حضرت را محاصره كرده بودند و تصميم داشتند آخر شب به خانه ريخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمايند علي (ع) در بستر پيغمبر اكرم (ص) خوابيده و آن حضرت از خانه بيرون آمده رهسپار مدينه گرديد و پس از آن حضرت مطابق وصيتي كه كرده بود, امانتهاي مردم را به صاحبانش رد كرده , مادر خود و دختر پيغمبر را با دو زن ديگر برداشته به مدينه حركت نمود.

    در مدينه نيز ملازم پيغمبر اكرم (ص) بود و آن حضرت در هيچ خلوت و جلوتي علي را كنار نزد و يگانه دختر محبوب خود فاطمه را به وي تزويج نمود و در موقعي كه ميان اصحاب خود عقد اخوت مي بست او را برادر خود قرار داد.

    حضرت علي (ع) در همه جنگها كه پيغمبر اكرم شركت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوك كه آن حضرت او را در مدينه به جاي خود نشانيده بود و در هيچ جنگي پاي به عقب نگذاشت و از هيچ حريفي روي نگردانيد و در هيچ امري مخالفت پيامبر (ص) را نكرد چنانچه آن حضرت فرمود:

                                             ((هرگز علي از حق و حق از علي جدا نمي شود)).

    دو حديث از حضرت علي (ع):

    العِلمُِ كنزٌ عظيمٌ لا يَفني: دانش گنجينه اي بزرگ و فناناپذير است كه نابودي ندارد.

    أَلْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: أَلْفِقْهُ لِلاَْدْيانِ، وَ الطِّبُّ لِلاَْبْدانِ،وَ النَّحْوُ لِلِّسانِ: دانش سه قسم است: فقه براى دين، و پزشكى براى تن، و نحو براى زبان.


     

                                         

    برگرفته از وب سايت امام علي(ع) و وب سايت موعود
    روابط عمومي دانشگاه علوم پزشكي تهران ميلاد مولود كعبه را به تمامي همكاران محترم تبريك و تهنيت مي گويد.

    + نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:27  توسط رضا  | 

    فضائل و مناقب فاطمه زهرا اگر در کتابی جمع شود قطعا کتابی پرحجم و دارای هزاران روایت سنگین خواهد شد.
    هیچکس فاطمه علیهاسلام را نمیتواند آنطور که شایسته آن مخدره است بشناسد و یا به دیگران بشناساند مگر رسول خدا و اهل بیت آنحضرت که تنها خودشان به فضائل مادر مکرمه خود واقفند.

    img/daneshnameh_up/c/ce/fatemeh.jpg


    ما از این دریای فضائل و مناقب، تنها قطره ای را بیان می کنیم:
    1) حضرت امام محمد باقر علیه السلام میفرماید. . . بر جمیع خلق خدا از جن و انس و پرندگان و وحوش و نیز جمیع ملائکه و انبیاء الهی - جز رسول خاتم - واجب بوده است که از فاطمه علیهاسلام اطاعت کنند.

    2) فاطمه علیهاسلام هنگامی که در بطن مادرش خدیجه علیهاسلام بود با مادر خود هم صحبت میشد، از جمله در وقتی که کفار از رسول خدا خواستند که ماه را دو نیمه کند حضرت خدیجه فرمود: زیانکار است کسیکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم را تکذیب کند در حالیکه او بهترین فرستاده هاست، در این هنگام فاطمه علیهاسلام از شکم مادر ندا کرد، مادر جان غمگین مباش و نترس خدا با پدر من است .

    3) حضرت صادق علیه السلام فرمود. . . فاطمه علیهاسلام، اوست صدیقه کبری و بر محور معرفت او اقدام گذشته، حرکت میکردند یعنی تمام ملتهای انبیاء سلف موظف به معرفت فاطمه علیهاسلام بوده اند.

    4) ام ایمن بعد از وفات فاطمه علیهاسلام از مدینه خارج شد و بسوی مکه رفت، چون گفته بود من بعد از فاطمه، دیگر نمی خواهم مدینه را ببینم، ام ایمن وقتی به جحفه رسید شدیدا تشنه شد بطوریکه بر جان خود ترسید، چشمهای خود را سوی آسمان کرد و گفت خدایا من تشنه باشم - و هلاک گردم- در حالیکه من خادمه دختر پیامبرت فاطمه ام ؟!
    در این هنگام سطلی از آب بهشتی برای او از آسمان فرستاده شد و او نوشید و تا هفت سال نه گرسنه شد و نه تشنه.
    این نبود مگر به برکت فاطمه علیهاسلام و جلالت شأن آن مخدره.

    5) امام صادق علیه السلام فرمود: خدایتعالی حرام فرموده بود بر امیرالمومنین علیه السلام که تا فاطمه علیهاسلام زنده است همسر دیگری انتخاب فرماید زیرا آن مخدره طاهره بودند و هرگز خون نمی دیدند.

    img/daneshnameh_up/e/ea/fatemeh4.jpg

    6) امام حسن و امام حسین علیهما السلام در نزدیکی عیدی از اعیاد لباس نو نداشتند، از مادر گرامیشان لباس نو خواستند، فاطمه علیهاسلام به آنها فرمود انشاءلله برایتان میدوزیم. وقتی که عید رسید جبرئیل علیه السلام دو پیراهن از حله های بهشتی نزد رسول خدا آورد.
    حضرت پرسیدند: اینها چیست؟ جبرئیل جریان را بعرض رسانید و گفت وقتی که فاطمه علیهاسلام به آنها قول داد، خداوند فرمود ما دوست نداریم فاطمه علیهاسلام را در قولش تکذیب کنیم بلکه با عطای لباس بهشتی قول او را راست و درست میکنیم.

    7) بحار 37/20/43 یکبار یهودیان، عروسی داشتند، آمدند نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که ما بر شما حق همسایگی داریم، شما دختر خودتان فاطمه را به عروسی ما بفرستید تا باعث مسرت ما گردد و بر این امر پافشاری نمودند.
    رسول خدا با اینکه صاحب اختیار هر مسلمانی است فرمود او همسر علی بن ابیطالب است، هر چه علی بگوید یهودیان گفتند خود شما از علی بخواهید که فاطمه را بفرستد.
    سپس یهودیان لباسهای فاخر و زیورآلات، هر چه داشتند جمع آوری کردند و خود را به آنها آرایش دادند چون گمان میکردند لابد فاطمه دختر پیغمبر اکرم با لباسی مبتذل و نازیبا به عروسی آنها میآید و با این کار میتوانند اهانتی به آن مخدره کرده باشند.

    ناگاه جبرئیل نازل شد و لباسی از بهشت آورد با زیور آلاتی که چشم مثل آنها را ندیده بود. فاطمه علیهاسلام آن لباس را پوشید و به آن زینتها زیور کرد و از آن عطرها خود را معطر ساخت و به عروسی یهودیان رفت تا آنحضرت وارد شد همه تعجب کردند و زنهای یهودی پیش پای آنحضرت به زمین سجده کردند و تعداد زیادی از آن زن و مرد یهودی مسلمان شدند.

    8) رسول خدا فرمود در حالیکه اهل بهشت سرگرم نعمتهای بهشتی و اهل جهنم به عذاب آتش معذبند، نوری برای اهل بهشت می درخشد بعضی می گویند این چه نوری بود؟ شاید خدایتعالی بر ما نگاهی افکنده است خازن بهشت می گوید نه، امیرالمؤمنین علیه السلام با فاطمه علیهاسلام شوخی کرد و زهرا تبسم نمود، این نور از دندانهای مبارک زهرا بود.

    منابع:

    • فاطمة الزهراء رحمانی، صفحات 43 و 45.
    • بحارالانوار، ج 43، ص 105، ح 19.
    • بحارالانوار، ج 43، ص 46، ح 45.
    • بحارالانوار، ج 43، ص 75، ح 62.
    • بحارالانوار، ج 43، ص 153، ح 12.
    • بحارالانوار، ج 43، ص 30، ح 37.

    مراجعه شود به:

    + نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:17  توسط رضا  | 

    رسول خدا فرمود:« خداوند قلب دخترم فاطمه علیهاسلام را از ایمان و یقین سرشار فرموده است.»
    ایمان در کشاکش روزگار و سختی ها ظاهر می شود و استواری ایمان امری است بسیار مشکل، اما فاطمه علیهاسلام همان‌طور که در زمان حیات پدر گرامی‌اش، و با بیشترین عزت و احترام در میان مسلمین، به خدای بزرگ دل بسته بود، وقتی به خانه او هجوم بردند و عظیم‌ترین مصیبت‌ها را بر او وارد کردند، باز هم ایمان خود را حفظ کرد، کوچکترین انحرافی در او به وجود نیامد و کلامی را که مورد رضای خداوند نباشد بر زبان جاری نکرد.

    این است استواری و پایداری در ایمان که خداوند می‌فرماید:«ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تنزل علیهم الملائکه لاتخافوا و لاتحزنوا و أبشروا بالجنه التی کنتم توعدون»؛ (سوره فصلت، آیه 30)
    ( آنان که می‌گویند پروردگار ما الله است، سپس در این امر پایداری می‌کنند، ملائکه بر آنها نازل می‌گردند و می‌گویند نترسید و غمگین مباشید! شما را به بهشت بشارت می دهیم، بهشتی که به آن وعده داده شدید.»
    + نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:15  توسط رضا  | 
    "ليكن بدون ايمان تحصيل رضامندي او محال است، زيرا هر كه تقرّب به خدا جويد، لازم است كه ايمان آورد بر اينكه او هست و جويندگان خود را جزا مي‌دهد" (عبرانيان 11: 6)." امّا واضح است كه هيچ كس در حضور خدا از شريعت عادل شمرده نمي‌شود، زيرا كه عادل به ايمان زيست خواهد نمود" (غلاطيان 3: 11). خدا را شكر مي‌كنيم كه ما را طوري آفريده است كه بتوانيم احساسات گوناگون را تجربه كنيم، ولي شما هرگز نبايد در قدمهاي خود با مسيح احساسات خودتان را ملاك قرار دهيد و احساسات را معتبر بشماريد.
    احساساتي معتبر شمرده مي‌شوند كه نتيجة ايمان و اطاعت از خداوند باشند. درست است كه در زندگي ما احساسات جاي خود را دارد ولي خداوند هرگز احساسات را مقدم بر ايمان و كلام خود قرار نداده است. كسي كه در جستجوي يك تجربة احساسي است در حقيقت اين دستور خداوند را كه "ما بايد با ايمان قدم برداريم" انكار و رَد مي‌كند و اين كار بي‌احترامي نسبت به خداوند است. بگذاريد تا احساسات شما در رابطه‌تان با مسيح جايگاه صحيح خود را بيابد.
    يوحنا 14: 21 به ما مي‌گويد كه بهترين راه براي داشتن يك تجربة احساسي همانا اطاعت از مسيح است. يكي از اعمال مهمي كه نشانگر اطاعت شما است، شناسانيدن مسيح به وسيلة هدايت روح‌القدس است. زيرا "او آمد تا گمشده را بجويد و نجات بخشد". و مسيح خود به ما مأموريت داده است تا براي او شهادت دهيم. هيچ چيز بيشتر از شهادت دادن ما خداوند را خشنود نمي‌سازد. پس اگر مايل هستيد تا حيات و حضور مستمر و هيجان‌انگيز مسيح را در زندگي خود تجربه كنيد بايد ديگران را با مسيح آشنا بسازيد.
    براي اين كه بتوانيد در روح سلوك كنيد بايد طبق وعدة خداوند به كامليت او اعتماد كنيد. ايمان بايد موضوعي داشته باشد و موضوع ايمان شما، خداوند است . خداوند ثابت نموده است كه سزاوار و شايستة اين اعتماد مي‌باشد. در كلام خدا هزاران وعده براي من و شما وجود دارد و تا به حال هيچ مسيحي عدم صحت حتي يكي از اين وعده‌ها را نديده است.
    وقتي خداوند چيزي مي‌گويد شما مي‌توانيد به قيمت زندگي خود روي آن شرط ببنديد، چرا كه مي‌دانيد او هرگز شما را مأيوس نخواهد ساخت.
    در روميان 8: 28 پولس رسول مي‌نويسد: "و مي‌دانيم كه به جهت آناني كه خدا را دوست مي‌دارند و به حسب ارادة او خوانده شده‌اند، همه چيزها براي خيريّت (ايشان) با هم در كار مي‌باشند". آيا اين وعدة خداوند را باور داريد؟ اگر چنين است شما به طور منطقي، معقول بودن دستور خداوند را در اول تسالونيكيان 5: 18 تأييد مي‌كند: "در هر امري شاكر باشيد كه اين است ارادة خدا در حّق شما در مسيح عيسي".
    آيا آموخته‌ايد تا وقتي قلب شما به خاطر از دست دادن عزيزي شكسته است به خداوند بگوييد: "خداوندا تو را شكر مي‌كنم؟" وقتي بدن شما گرفتار درد شديدي مي‌شود، يا وقتي نامه‌اي از نامزدتان به دستتان مي‌رسد و او خواهان به هم زدن نامزدي است آيا خداوند را شكر مي‌كنيد؟ هنگامي كه متحمل خسارت مالي مي‌گرديد يا از عهدة امتحانات بر نمي‌آييد و يا به جهت خدمت نظام وظيفه احضار مي‌گرديد. يا وقتي نسبت به شما چه از لحاظ شخصي، مذهبي يا نژادي تبعيض قايل مي‌شوند آيا خداوند را شكر مي‌كنيد؟
    ممكن است با خود بگوييد فقط يك ابله و ديوانه در چنين شرايطي خدا را شكر مي‌كند. ولي طبق كلام خدا: "و مي‌دانيم كه به جهت آناني كه خدا را دوست مي‌دارند و به حسب ارادة او خوانده شده‌اند، همه چيزها براي خيريّت (ايشان) با هم در كار مي‌باشند" (روميان 8: 28).
    اگر خداوند دستور داده است كه بايد او را شكر كنيم، پس حتماً دليلي دارد. اين در واقع يكي از هيجان‌انگيزترين درسهايي است كه آموخته‌ام، تا بتوانم حتي در مواقعي كه هيچ چيز بر وفق مراد نيست خداوند را شكر كرده از او تشكر كنم.
    قبل از اين كه اين درس بسيار مهم را بياموزم هر گاه چيزي بر خلاف ميلم اتفاق مي‌افتاد، زود عصباني شده و صبر و حوصله‌ام را از دست مي‌دادم. درهاي بسته‌اي كه در مقابلم وجود داشت با زور فشار باز مي‌كردم و اگر باز نمي‌شدند آنها را مي‌شكستم. اغلب اوقات از درون تحت فشار بودم و با ديگران كم حوصله و ناشكيبا بودم. بعدها متوجه شدم كه چقدر نادان بوده‌ام. متأسفانه ما به دليل كم حوصلگي‌ها و بي‌فكري‌هاي خود و با انتقادات بي‌جايمان برادران خود را آزرده خاطر مي‌كنيم. وقتي يك مسيحي اين گونه رفتار مي‌كند تمام بدن مسيح از آن رنج مي‌برد.
    ولي خداوند نقشة بهتري براي شما تدارك ديده است پس آسوده خاطر باشيد. اگر تمام دنياي اطراف شما از هم بپاشد، شما مي‌توانيد خداوند را شكر كنيد چون خداوند حاكم و قادر مطلق است. تمامي جهان در دستهاي او است و شما مي‌توانيد به خداوند اطمينان كنيد. او شما را دوست دارد و به شما وعده داده است كه براي شما مي‌جنگد.
    در اول پطرس 1: 7 خداوند دستور داده است: "تا آزمايش ايمان شما كه از طلاي فاني با آزموده شدن در آتش، گرانبهاتر است، براي تسبيح و جلال و اكرام يافت شود در حين ظهور عيسي مسيح". مسيح خود شخصاً به اين جهان آمد، و تمامي گناهان شما را بر خود گرفت و حالا او منتظر است تا شما را بركت داده به كار برد. ولي اگر شما دايماً مضطرب و بي‌ايمان باشيد او شما را به كار نخواهد برد. اگر دايماً گله و شكايت كرده و در همه چيز عيب و نقض بيابيد، او شما را به كار نخواهد برد.
    چندي پيش خانم جواني براي شركت در يك كنفرانس تعليمي به مركز ما آمد و در پي شنيدن يكي از پيغام‌هاي من به جهت مشورت نزد من آمد. او در حالي كه به شدت اشك مي‌ريخت داستان غم‌انگيز مرگ عزيزترين دوستش يعني نامزدش را كه در يك سانحة دلخراش اتومبيل جانش را از دست داده بود برايم تعريف كرد.
    آنها در حال بازگشت از جشن نامزدي خود بودند كه ناگهان اتومبيلي از خط ممتد گذشته و راه را بر آنها مسدود كرده بود و در نتيجه اتومبيل آنها از جاده منحرف شده به تير تلفن اثابت كرده بود. چون خود اين دختر جوان پشت فرمان بود و رانندگي را بر عهده داشت او وجداناً خود را مقصر مي‌دانست و اين باعث مي‌شد تا غصة اين حادثه دو چندان شود. قلب او شكسته بود.
    خانم جوان از من پرسيد: "بايد چه كار كنم؟"
    ماه‌ها از اين حادثه مي‌گذشت و او در طي اين مدت براي مشورت و چاره‌جويي نزد روان پزشكان و روان‌شناسان متعددي رفته بود، او حتي با كشيشان و افراد ديگر نيز مشكل خود را در ميان گذاشته بود. آن خانم جوان گفت: "اگر شما هم نتوانيد به من كمك كنيد مي‌ترسم ديوانه شوم."
    از او پرسيدم آيا مسيحي هستي؟ او جواب داد: آري."
    با هم رسالة روميان 8: 28 را خوانديم، از او پرسيدم: "آيا ايمان داري كه همه چيز براي خيريت شما با هم در كار مي‌باشند؟"
    او پاسخ داد: " بلي، ايمان دارم."
    از او خواستم اول تسالونيكيان 5: 18 را با صداي بلند بخواند. "در هر امري شاكر باشيد كه اين است ارادة خدا در حّق شما در مسيح عيسي."
    از او پرسيدم آيا از زماني كه نامزد عزيزت را از دست داده‌اي از خداوند تشكر كرده‌اي؟ خانم جوان از شنيدن اين سؤال شوكه شد و گمان نمود كه سؤال مرا درست متوجه نشده است. با ناباوري به من نگاه كرد و گفت: " چطور مي‌توانم خدا را شكر كنم وقتي چنين واقعة غم‌انگيزي برايم اتفاق افتاده است؟"
    از او پرسيدم: "به خداوند اعتماد نداري اينطور نيست؟"
    زن جوان با لحني مصرانه جواب داد: "البته كه به خداوند اعتماد دارم."
    گفتم: "پس چرا نشان نمي‌دهي كه به او اعتماد داري؟" و ادامه دادم: "اوايل ممكن است برايت مشكل باشد و حتي شايد به نظرت مسخره بيايد ولي بيا با هم دعا كنيم و به خداوند بگو كه به او اعتماد داري و براي همه چيز از او تشكر كن حتي اگر قلبت شكسته است!"
    زن جوان در حالي كه اشك مي‌ريخت زانو زد و دعا كرد: "خداوندا من نمي‌دانم چرا عزيزترين كس من كشته شد ولي مي‌دانم كه به تو اعتماد دارم پس تو را شكر مي‌كنم."
    وقتي اين زن جوان به خداوند مي‌گفت: "از تو تشكر مي‌كنم." در حقيقت به او مي‌گفت كه "خداوندا به تو اعتماد خواهم كرد". كتاب مقدس در اين رابطه مي‌گويد: "ليكن بدون ايمان تحصيل رضامندي او محال است، زيرا هر كه تقرّب به خدا جويد، لازم است كه ايمان آورد بر اينكه او هست و جويندگان خود را جزا مي‌دهد" (عبرانيان 11: 6). و بهترين راه براي ابراز ايمان اين است كه بگوييم: "خداوندا متشكرم".
    شايد شما به خاطر از دست دادن عزيزي و يا به خاطر از دست دادن ميراث، شغل يا پول و سلامتي خود نسبت به خداوند احساس تنفر مي‌كنيد. شايد بپرسيد چرا خداوند اين گونه با من رفتار نمود. ولي خداوند به ما مي‌گويد: "در همة شرايط شكرگزار باشيد."
    اوّل صبح روز بعد آن دختر جوان در حالي كه مملو از شادي بود به دفترم آمد و گفت: "ديشب براي اولين بار از روزي كه اين حادثه رخ داده بود توانستم بدون كمك قرص خواب‌آور بخوابم، و امروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم احساس كردم قلبم مملو از شكرگزاري براي خداوند است. اصلاً نمي‌توانم بفهمم موضوع چيست ولي احساس مي‌كنم كه اين موضوع با درسي كه ديروز به من آموختيد در ارتباط باشد. "درس بيان كردن اين جمله "خداوندا تو را شكر مي‌كنم."
    مي‌توانم صدها داستان واقعي شبيه اين را برايتان تعريف كنم. داستان مسيحياني كه فقط با آموختن درس سادة "شكرگزاري" زندگي‌هايشان دگرگون شده است.
    چند سال پيش براي خريد اين مركز يعني "اَروهيد سپرينگز" (Arrowhead Springs) احتياج مبرمي به مبلغ نيم ميليون دلار داشتم. اين مركز بين‌المللي كه هم اكنون محل فعاليت "سپاهيان مسيح" مي‌باشد. آيندة كار خدمت و بشارت جهاني ما در معرض تهديد قرار داشت. ما با كمبود بودجه مواجه شده بوديم و در وضعيت مالي بسيار ناگواري قرار داشتيم. به نظر مي‌آمد كه هيچ اميدي نبود. كار خدمت و سازمان در حال نابود شدن بود و همچنين اعتبار و آبروي من نيز از بين مي‌رفت.
    وقتي دوستم به من خبر داد كه پولي را كه قرار بود برايمان بفرستد موفق به تهية آن نشده است، زانو زده و دعا كردم "خداوندا بايد چه كنم؟" براي كسب اطمينان و طلب كمك كتاب مقدس را باز كردم و اين آيات را خواندم: "همه چيزها براي خيريت آناني كه خدا را دوست دارند با هم در كار مي‌باشند. بدون ايمان رضامندي خدا محال است و عادل به ايمان زيست مي‌كند." سپس اين دستور خداوند را خواندم كه بايد در هر امري او را شكر كنم.
    پس علي‌رغم آنچه پيش آمده بود از خداوند تشكر كردم. در حالي كه به شدت مي‌گريستم ، از خداوند براي محبّت و حكمتش تشكر كردم. خداوند خوب مي‌دانست كه از وراي اين هرج و مرج و اوضاع به هم ريخته يك راه حل معجزه‌آسايي براي مشكل ما به وجود خواهد آمد.
    در حالي كه مأيوس و ناراحت بودم زانو زدم و از خداوند تشكر كردم و خداوند به من اين اطمينان و آرامش واقعي را بخشيد كه يك معجزه در شرف وقوع است. در عرض ده روز خداوند يك راه حل باور نكردني براي حل مشكل ما پيش پاي ما گذاشت و اين حقيقتاً يك معجزه بود. بار ديگر خداوند ثابت كرد كه به او اعتماد كنيم او در وعده‌هايش امين و وفادار است و شايستة اعتماد مي‌باشد.
    بزرگترين امتيازي كه در زندگي نصيب ما شده است اين است كه بياموزيم چگونه به خداوند اعتماد كرده و با ايمان در روح سلوك نماييم. من خود شخصاً هنوز در حال آموختن هستم و اطمينان دارم كه روزي خواهد رسيد كه بتوانم براي چيزهاي مهمتر و بزرگتري به او اعتماد كنم. حقيقتاً اين چه امتياز بزرگي است كه از لحظه‌اي كه از خواب بيدار مي‌شويم تا لحظه‌اي كه به خواب مي‌رويم مي‌توانيم لحظه به لحظه و هر روز زندگي خود را با شاه شاهان گام برداريم.
    سالهاست كه عادت دارم هر شب قبل از خواب كتاب مقدس بخوانم و دربارة صفات و وفاداري خداوند عاليمان تفكر و تعمق كنم. در طول خواب، نيمه هشيار مغزم همچنان به تفكر در مورد مسيح ادامه مي‌دهد و اولين چيزي كه هر صبح دربارهاش مي‌انديشم عيسي مسيح است.
    معمولاً با خواندن يك مزمور و دعاي شكرگزاري از خواب بيدار مي‌شوم: "خداوندا تو را شكر مي‌كنم كه به تو تعلق دارم. تو را شكر مي‌كنم كه در من زندگي مي‌كني و از تو تشكر مي‌كنم كه گناهانم را بخشيده‌اي. از اين كه مرا فرزند خودت ساخته‌اي شكرگزار تو هستم."
    "از تو دعوت مي‌كنم تا در طول روز اختيار زندگي‌ام را در دست بگيري. تو را شكر مي‌كنم كه با قلب من محبّت مي‌كني، با لبانم سخن مي‌گويي و با مغزم فكر مي‌كني. تو را شكر مي‌كنم كه وعده داده‌اي تا توسط من كارهاي بزرگتر از آنچه زماني كه خود بر روي زمين بوده‌اي انجام خواهي داد. به وسيلة ايمان به عظمت، اقتدار و توانايي تو اعتراف مي‌كنم و از تو دعوت مي‌كنم تا در طول روز هر آنچه كه مايل هستي به وسيلة من و در من انجام دهي." شايد كلماتي كه در دعاهايم به كار مي‌برم كمي تغيير كند ولي مزمون دعاهايم هر روز صبح هميشه ثابت مي‌ماند.
    سعي مي‌كنم روز خود را با زانو زدن و دعا كردن آغاز كنم تا به اين وسيله خداوندي و سلطنت او را تأييد و تصديق نمايم. كارهاي روزانه‌ام را با قدرت و پري روح‌القدس آغاز مي‌كنم. و بايد بگويم چه بركات و تجربيات هيجان‌انگيزي در انتظار كساني است كه به خداوند اعتماد دارند.
    در پايان مي‌خواهم به طور اختصار يادآوري كنم كه اگر مايل هستيد كه هر روز و هر لحظه در پري و قدرت روح‌القدس سلوك نماييد شما بايد:
    1. اطمينان حاصل كنيد كه به وسيلة ايمان از روح‌القدس پر هستيد. شما بر اين اساس مي‌توانيد اين اطمينان را به دست آوريد كه خداوند خود امر فرموده است كه بايد از روح پر شويم و با قبول اين وعدة او كه هر آنچه بر حسب ارادة خداوند بخواهيم او اجابت خواهد كرد، پس مي‌توانيم اطمينان داشته باشيم كه از روح‌القدس پر هستيم.
    2. براي نبرد روحاني با دشمنان خود يعني دنيا، جسم و ابليس آماده و هشيار باشيد.
    3. منابعي كه به عنوان فرزندان خدا در اختيار شما است خوب بشناسيد. قدرت شما بايد از جانب خداوند باشد و همواره در او بمانيد.
    4. با ايمان زندگي كنيد و هر روزه از حكمت، قدرت و محبّت خداوند بهره جسته و در شرايطي كه هستيد شكرگزار خداوند باشيد.
    چرا شخص مسيحي بايد دايماً اشتياق و آرزو داشته باشد تا در پري و هدايت لحظه به لحظة روح‌القدس سلوك نمايد؟ اينها تعدادي از دلايل مهم هستند:
    دليل اوّل، تا باعث خوشنودي و احترام خداوند شويم، چرا كه خداوند از مشاركت با فرزندان خود خوشحال مي‌شود.
    دليل دوّم، تا بتوانيم يك زندگي پربركت، هيجان‌انگيز و لذت‌بخشتري با نجات‌دهندة خود داشته باشيم.
    دليل سوّم، تا بتوانيم شاهدان مثمرثمري براي نجات‌دهندة خود عيسي مسيح باشيم.
    نتيجة طبيعي سلوك در پري روح‌القدس شناسانيدن مسيح به ديگران به عنوان قدرداني و اطاعت از اوست.
    از آنجايي كه هر مسيحي دستور دارد تا شاهدي مثمرثمر براي خداوندمان باشد، پس سرپيچي از اين دستور، نافرماني از خداوند محسوب مي‌شود و نشانگر اين واقعيت است كه شخص مسيحي تحت كنترل و هدايت روح‌القدس سلوك نمي‌كند.
    در حالي كه شما با كمال وفاداري در روح سلوك مي‌نماييد، فرآيند دگرگون كنندة تنفس روحاني را در زندگي خود عملي سازيد و به اين ترتيب شما هم مي‌توانيد جزو يكي از ميليونها شاگرد فعال و مثمرثمري باشيد كه خداوند ما در سراسر جهان براي كار خود به خدمت گمارده است و شما نيز قادر خواهيد بود تا دعا كرده و براي مسيح شهادت دهيد تا حكم عظم مسيح در عصر حاضر اجرا گردد.
    به خاطر داشته باشيد كه كتاب چگونگي سلوك در روح "يك اصل قابل انتقال" است. وقتي كه آن را شش مرتبه خوانديد، بر آن تسلط كامل خواهيد يافت، سپس كتاب را به ديگران بدهيد، همان گونه كه خداوند ما در متي 20:28 امر فرمود "و ايشان را تعليم دهيد كه همة اموري را كه به شما حكم كردهام حفظ كنند." 
    پولس رسول نيز ما را به اين كار تشويق و ترغيب مي‌كند: "و آنچه به شهود بسيار از من شنيدي، به مردمان امين بسپار كه قابل تعليم ديگران هم باشند" (دوم تيموتاؤس 2: 2)
    .
    + نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:10  توسط رضا  | 
    قرآن مشخصا توصيه به خوردن چيزهاي پاک مي کند. چيزهاي حلال و حرام در آيات زير شرح داده شده اند

    ۱- سوره: ۶ , آیه: ۱۴۵

    بگو در آنچه به من وحى شده است بر خورنده‏اى كه آن را مى‏خورد هيچ حرامى نمى‏يابم مگر آنكه مردار يا خون ريخته يا گوشت‏خوك باشد كه اينها همه پليدند يا [قربانيى كه] از روى نافرمانى [به هنگام ذبح] نام غير خدا بر آن برده شده باشد پس كسى كه بدون سركشى و زياده‏خواهى [به خوردن آنها] ناچار گردد قطعا پروردگار تو آمرزنده مهربان است

    ۲- سوره: ۱۶ , آیه: ۱۱۴

    پس از آنچه خدا شما را روزى كرده است‏حلال [و] پاكيزه بخوريد و نعمت‏خدا را اگر تنها او را مى‏پرستيد شكر گزاريد

    ۳- سوره: ۱۶ , آیه: ۱۱۵

    جز اين نيست كه [خدا] مردار و خون و گوشت‏خوك و آنچه را كه نام غير خدا بر آن برده شده حرام گردانيده است [با اين همه] هر كس كه [به خوردن آنها] ناگزير شود و سركش و زياده‏خواه نباشد قطعا خدا آمرزنده مهربان است

    ۴- سوره: ۱۶ , آیه: ۱۱۶

    و براى آنچه زبان شما به دروغ مى‏پردازد مگوييد اين حلال است و آن حرام تا بر خدا دروغ بنديد زيرا كسانى كه بر خدا دروغ مى‏بندند رستگار نمى‏شوند

    ۵- سوره: ۵ , آیه: ۳

    بر شما حرام شده است مردار و خون و گوشت‏خوك و آنچه به نام غير خدا كشته شده باشد و [حيوان حلال گوشت] خفه شده و به چوب مرده و از بلندى افتاده و به ضرب شاخ مرده و آنچه درنده از آن خورده باشد مگر آنچه را [كه زنده دريافته و خود] سر ببريد و [همچنين] آنچه براى بتان سربريده شده و [نيز] قسمت كردن شما [چيزى را] به وسيله تيرهاى قرعه اين [كارها همه] نافرمانى [خدا]ست امروز كسانى كه كافر شده‏اند از [كارشكنى در] دين شما نوميد گرديده‏اند پس از ايشان مترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت‏خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما [به عنوان] آيينى برگزيدم و هر كس دچار گرسنگى شود بى‏آنكه به گناه متمايل باشد [اگر از آنچه منع شده است بخورد] بى ترديد خدا آمرزنده مهربان است

    ۶- سوره: ۵ , آیه: ۴

    از تو مى‏پرسند چه چيزى براى آنان حلال شده است بگو چيزهاى پاكيزه براى شما حلال گرديده و [نيز صيد] حيوانات شكارگر كه شما بعنوان مربيان سگهاى شكارى از آنچه خدايتان آموخته به آنها تعليم داده‏ايد [براى شما حلال شده است] پس از آنچه آنها براى شما گرفته و نگاه داشته‏اند بخوريد و نام خدا را بر آن ببريد و پرواى خدا بداريد كه خدا زودشمار است

    ۷- سوره: ۵ , آیه: ۵

    امروز چيزهاى پاكيزه براى شما حلال شده و طعام كسانى كه اهل كتابند براى شما حلال و طعام شما براى آنان حلال است و [بر شما حلال است ازدواج با] زنان پاكدامن از مسلمان و زنان پاكدامن از كسانى كه پيش از شما كتاب [آسمانى] به آنان داده شده به شرط آنكه مهرهايشان را به ايشان بدهيد در حالى كه خود پاكدامن باشيد نه زناكار و نه آنكه زنان را در پنهانى دوست‏خود بگيريد و هر كس در ايمان خود شك كند قطعا عملش تباه شده و در آخرت از زيانكاران است

    ۸- سوره: ۶ , آیه: ۱۱۸

    پس اگر به آيات او ايمان داريد از آنچه نام خدا [به هنگام ذبح] بر آن برده شده است بخوريد

    ۹- سوره: ۶ , آیه: ۱۱۹

    و شما را چه شده است كه از آنچه نام خدا بر آن برده شده است نمى‏خوريد با اينكه [خدا] آنچه را بر شما حرام كرده جز آنچه بدان ناچار شده‏ايد براى شما به تفصيل بيان نموده است و به راستى بسيارى [از مردم ديگران را] از روى نادانى با هوسهاى خود گمراه مى‏كنند آرى پروردگار تو به [حال] تجاوزكاران داناتر است

    ۱۰- سوره: ۶ , آیه: ۱۲۱

    و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است مخوريد چرا كه آن قطعا نافرمانى است و در قيقت‏شيطانها به دوستان خود وسوسه مى‏كنند تا با شما ستيزه نمايند و اگر اطاعتشان كنيد قطعا شما هم مشركيد

    ۱۱- سوره: ۵ , آیه: ۸۷

    اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد چيزهاى پاكيزه‏اى را كه خدا براى [استفاده] شما حلال كرده حرام مشماريد و از حد مگذريد كه خدا از حدگذرندگان را دوست نمى‏دارد

    ۱۲- سوره: ۵ , آیه: ۸۸

    و از آنچه خداوند روزى شما گردانيده حلال و پاكيزه را بخوريد و از آن خدايى كه بدو ايمان داريد پروا داريد

    ۱۳- سوره: ۵ , آیه: ۹۰

    اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد شراب و قمار و بتها و تيرهاى قرعه پليدند [و] از عمل شيطانند پس از آنها دورى گزينيد باشد كه رستگار شويد

    ۱۴- سوره: ۵ , آیه: ۹۶

    صيد دريا و ماكولات آن براى شما حلال شده است تا براى شما و مسافران بهره‏اى باشد و[لى] صيد بيابان مادام كه محرم مى‏باشيد بر شما حرام گرديده است و از خدايى كه نزد او محشور مى‏شويد پروا داريد

    ۱۵- سوره: ۱۰ , آیه: ۵۹

    بگو به من خبر دهيد آنچه از روزى كه خدا براى شما فرود آورده [چرا] بخشى از آن را حرام و [بخشى را] حلال گردانيده‏ايد بگو آيا خدا به شما اجازه داده يا بر خدا دروغ مى‏بنديد

    ۱۶- سوره: ۱۶ , آیه: ۱۴

    و اوست كسى كه دريا را مسخر گردانيد تا از آن گوشت تازه بخوريد و پيرايه‏اى كه آن را مى‏پوشيد از آن بيرون آوريد و كشتيها را در آن شكافنده [آب] مى‏بينى و تا از فضل او بجوييد و باشد كه شما شكر گزاريد

    ۱۷- سوره: ۷ , آیه: ۳۱

    اى فرزندان آدم جامه خود را در هر نمازى برگيريد و بخوريد و بياشاميد و[لى] زياده‏روى مكنيد كه او اسرافكاران را دوست نمى‏دارد

    ۱۸- سوره: ۲۳ , آیه: ۵۱

    اى پيامبران از چيزهاى پاكيزه بخوريد و كار شايسته كنيد كه من به آنچه انجام مى‏دهيد دانايم

    ۱۹- سوره: ۲ , آیه: ۱۶۸

    اى مردم از آنچه در زمين است‏حلال و پاكيزه را بخوريد و از گامهاى شيطان پيروى مكنيد كه او دشمن آشكار شماست

    ۲۰- سوره: ۴۰ , آیه: ۷۹

    خدا [همان] كسى است كه چهارپايان را براى شما پديد آورد تا از برخى از آنها سوارى گيريد و از برخى از آنها بخوريد

    + نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:2  توسط رضا  | 

     بن انديشة (تم) نمايش
    دو بن انديشه در مجلس شهادت امام رضا قابل تشخيص است:
    1ـ فضايل اخلاقي امام 2ـ غربت.
    هر كدام از اين بن انديشه‌ها در جاي خود به خوبي پيام نمايش را منتقل مي‌كنند. در مورد بن انديشة اول مي‌توان گفت كه در اصل، هدف آن نشان دادن فضايل و كرامات معصومي است از تبار رسول الله كه در هر لحظه از زندگي خود منشا خير و خوبي است. شفا مي‌دهد، مي‌بخشد، هدايت مي‌كند و همراهي مي‌كند. امام در سفري است كه ناخواسته پاي در آن نهاده ولي در كنار ذكر مراثي همواره به فكر گشودن گره از كار مردمان است. اين موضوع از جنبه‌هاي تعليمي تعزيه‌‌ها و نقل‌هاي مذهبي است چرا كه اين نمايش‌ها همواره سعي در آموزش سيرة نبوي دارند. هدف آنها تعليم اخلاق نيكو و صفات پسنديده به مخاطب است و صرفا به دنبال بازگويي يك داستان از زندگي امامان نيستند. به طور مثال اين بخش از تعزيه به تماشاگر مي‌آموزد كه در هر شرايطي بايد به فكر حل مشكلات انسان‌ها بود.
    بن انديشة دوم كه جنبة حزن نمايش را نيز برعهده دارد همواره بر غربت مردي از آل علي (ع) تاكيد دارد.

    امام رضا:
    سـر غـريب تاييـد اگر رضاي غريـب
    بـه وقـت مهـر كـه گردد زمهر يـار غريب
    غريب بودن و درد غريبي آسان نيست
    به وقت مرگ كه بندد دو‌چشم‌هاي غريب

    اين تم به خوبي مي‌‌تواند مخاطب را به حال اندوه و غم رسانده و او را در اين مصيبت شركت دهد. اگر هدف نمايش ديني را علاوه بر آموزش، ذكر مصايب و ظلم‌هاي ناروا بر اولياي خدا بدانيم، مجلس شهادت امام رضا به خوبي از عهدة آن برآمده است. البته اين يادآوري با اندوه دروني مخاطب كه ناشي از مشكلات روزگار است جمع شده و او را به اوج جذبة عاطفي و تزكيه مي‌رساند و گاه براي برقراري اين ارتباط معنوي در برخي از گفتگو‌ها به داستان كربلا نيز اشاره مي‌كند:

    امام رضا:
    نهفته در تو بلا در بلاست اي انگور
    شكفته از تو گل كربلاست اي انگور
    جبریيل:
    باز يادم آمد اي اهل عزا از حسين و واقعات كربلا


    شخصيت‌هاي تعزيه
    اگر چه شخصيت‌هاي گوناگوني در مجالس تعزيه حضور دارند ولي جنبة نمايشي تعزيه از چالش ميان دو گروه شخصيتي يعني اوليا و اشقيا به وجود مي‌آيد. اوليا به عنوان نمايندة خير و اشقيا به عنوان مظاهر شر و پليدي در رويارويي با يكديگر، مخاطب را به شناختي دوباره از خويش دعوت مي‌كنند.
    شخصيت‌هاي مجلس شهادت امام رضا (ع) را مي‌توان به صورت زير دسته بندي كرد:
    اوليا: امام رضا، امام محمد تقي و اباصلت.
    اشقيا: مامون، وزير.
    شخصيت‌هاي غير انساني: جبرييل، عزراييل، منكر و آهو.
    مردم عادي: مرد كور، سلماني، باغبان، صياد، پيرزن و پسرش.
    امام رضا به عنوان شخص محوري نمايش در تمامي وقايع حضور دارد و همانطور كه انتظار مي‌رود دست به كرامات و اعمال فوق بشري مي‌زند. در طول زمان و مكان حركتي آسماني دارد، به راحتي از محلي به محل ديگر مي‌رود. اين نكته كه از ويژگي‌هاي اوليا در مجالس تعزيه است باعث مي‌شود مخاطب احساس نزديكي بيشتري با شخص امام داشته باشد. او در مي‌يابد كه امام در تمام زمانها و مكانها توانايي حضور و دستگيري از درماندگان را دارد و همين امر باعث آرامش بيشتر تماشاگر و توسل او به اوليا مي‌شود.
    از لحاظ عمل نمايشي شخصيت‌هاي اين مجلس از دو جنبه قابل بررسي هستند:
    1ـ در ظاهر امر، اشقيا بر اوليا چيرگي دارند، اختيار عمل به دست آنهاست، آنها سرانجام پيروز مي‌شوند و كاميابي از آن گروه ظالم است. در نظر اول و نگاه بيروني اوليا همواره زير سلطة اشقيا هستند. امام رضا (ع) بايد علي رغم ميل باطني خود مدينه را به سمت طوس ترك كند و توان جدال با مامون را ندارد.
    2ـ در باطن و نگاه دروني كه با انديشة ديني مخاطب پيوند دارد، شكست امام نوعي پيروزي است. اشقيا سرشتي پست دارند و برتري آنها بر اوليا زاييدة عوامل بيروني است. امام رضا مي‌تواند با معجزه از طوس خارج شود ولي او راضي به رضاي خدا است. سرنوشت امام از پيش تعيين شده و اين قاعده به راحتي از سوي تماشاگر پذيرفته مي‌شود. شايد مهم‌ترين تفاوت تراژدي با تعزيه در همين جا است؛ قهرمان تراژدي با خطاي تراژيك و بي اطلاعي از حوادث آينده دچار سقوط و مرگ مي‌شود. ولي در تعزيه، اوليا با آگاهي از خطر به سوي آن مي‌روند. چرا كه اين خطر را جزيي از تقدير خود مي‌دانند. تقديري كه توسط پروردگارشان رقم خورده است و رضايت به اين حكم بالاترين درجة دينداري است.
    امام رضا:
    من رضايم به رضايي كه رضاي تو در اوست
    به رضاي تو شد آماده غريب الغربا

    از طرفي فضاي عيني مامون در سنجش با فضاي امام بسته و محدود است. فضاي او زميني است. به همين دليل زماني كه امام براي عمل به وعدة خود از طوس به دماوند مي‌رود تا در هنگام مرگ كنار مرد سلماني باشد مامون از اين سفر ماورايي اظهار تعجب كرده و آن را انكار مي‌كند.

    مامون:
    شوم فداي تـو اي مهتر صغير و كبير كجا تو رفتي و باز آمدي به روي سرير
    كه بود آنكه به لبيك او شدي غايب كـنون بيـنمت آقا به مسندي صاحب

    امام رضا:
    غريبي مرده بود اندر دماوند غريب و بي كس و بي يار و فرزند
    زآهـي داغ كهنـه كـرد تازه بـرفـتـم بـهـر تـشـيـع جـنــــازه

    مامون:
    شما را كذب و بهتان پيشه باشد مـدام از راستي انـديشه باشد
    كجـا طـوس و كجا شهر دماوند از اينگونه سخنها تا كي و چند

    ارتباط ميان شخصيت‌هاي تعزيه را مي‌توان از جنبه تقابل و روبرويي نيز مورد بررسي قرار داد. اين روابط به سه بخش تقسيم مي‌شوند:
    1ـ شخصيت مثبت با شخصيت مثبت
    2ـ شخصيت منفي با شخصيت منفي
    3ـ شخصيت مثبت با منفي
    ارتباط ميان شخصيت‌هاي مثبت در واقع ارتباطي جاني و روحاني است. خطابشان به يكديگر عشق آميز است. به طور مثال زماني كه امام در حال احتضار است و فرزندش را در بالين مي‌بيند، او را اينگونه مورد خطاب قرار مي‌دهند:

    امام رضا:
    اي تقي فرزند من خوش آمدي قوت دل جان من دير آمدي
    راحتي بخـشيـده اي جان مـرا شاد كردي بيت الاحزان مرا

    ارتباط ميان شخصيت‌هاي منفي، ارتباطي جسمي و مادي و بر پاية رقابت و آزمندي است و خطابشان به يكديگر توهين آميز است. مامون وزير خود را مورد خطاب قرار مي‌دهد:
    مامون: برو به خانة او اي وزير بد منظر
    وزير: به روز حشر چه گويي جواب پيغمبر

    مامون:
    تو را چه كار سوال و جواب با مامون
    برو سلام فراوان رسان بر آن دلخون

    ارتباط ميان شخصيت‌هاي مثبت و منفي نا برابر و متضاد است. اگر چه امام به سوي مرگ مي‌رود و قدرت در دست مامون است ولي در گفتار مامون توان رويارويي با امام نيست. چرا كه او از مقام امام آگاه است. همانطور كه در تمامي تعزيه‌ها اشقيا از مقام اوليا آگاهند.

    امام رضا (گفتگو با خداوند):
    هزار دشمنم ار مي‌كنند قصد هلاك
    گرم تو دوستي ار دشمنان ندارم باك
    امام خطاب به مامون:
    خطاب من به تو مامون ظالم غدار
    مرا براي چه كردي به نزد خود احضار
    مامون:
    ضياي چشم محمد شهنشه دينم
    خوش آمدي به فداي تو جان شيرينم

    تحول شخصيت‌هاي تعزيه
    همانطور كه گفته شد اوليا و اشقيا، شخصيت‌هاي ثابت و تغيير ناپذيري هستند كه از ابتدا تا انتهاي نمايش در خط رفتاري خود حركت مي‌كنند و هيچ گاه برخلاف انتظار مخاطب دست به عملي غيرقابل پيش بيني نمي‌زنند و به عبارتي دچار تحول نمي‌شوند. ولي شخصيت‌هاي عادي تعزيه با توجه به انتخاب خود و جبهه‌اي كه در آن قرار مي‌گيرند مي‌توانند خوب يا بد باشند. در مجلس شهادت امام رضا، صياد و پير زن از اين دسته هستند. آنها ابتدا در مقابل امام رضا و سپس در كنار او قرار مي‌گيرند. اين دسته از شخصيت‌ها به دليل دارا بودن ويژگي‌هاي رئاليستي، اجتماعي و طبيعي نزديك‌ترين اشخاص تعزيه به مخاطب هستند. آنها مانند همة انسان‌ها تغييرپذيرند و با اين تغيير، تماشاگر را در باز شناخت مسايل دروني و روحي ياري مي‌كنند.

    زبان تعزيه‌
    زبان تعزيه‌ها را مي‌توان از سه جنبه مورد بررسي قرار داد:
    1ـ ويژگي‌هاي زبان
    در تعزية شهادت امام رضا تمام شخصيت‌ها شبيه يكديگر سخن مي‌گويند. به عبارتي امام رضا، مرد كور، صياد، مامون و. . همه از زبان و گفتار سادة ادبي و نيمه ادبي استفاده مي‌كنند. تفاوت زباني ميان افراد، بيشتر در‌آهنگ و موسيقي كلام است. به طور مثال امام رضا اشعار را با آواز و آهنگ مي‌خواند و مامون با پرخاش و گاهي دكلمه‌وار و اندگي آهنگ دار سخن مي‌گويد. زبان اين تعزيه ساده و روشن است. سادگي نه به معناي به كار نبردن تعبيرات ادبي بلكه به معناي ساده بودن شيوة سخن و بيان.

    2ـ قالب‌هاي گفتار
    با بررسي مجلس شهادت امام رضا متوجه مي‌شويم كه برخي از شيوه‌هاي گفتاري در اين تعزيه وجود ندارد. به طور مثال رجز خواني، مبارز خواني، مناظره، همخواني يا همسرايي كه در تعزيه‌هاي مربوط به واقعة عاشورا از شيوه‌هاي گفتار محسوب مي‌شوند در اين نمايش جايي ندارند. البته اين موضوع به دليل نوع داستان است. اين مجلس، بيشتر به مرثيه سرايي و ذكر فضايل مي‌پردازد و عاري از جنبه‌هاي حماسي است كه اين نكته از مهم‌ترين تفاوتهاي آن با تعزيه‌هاي مربوط به وقايع كربلا به لحاظ محتوايي و گفتاري است.
    مرثيه و مفاخره در خدمت زبان نمايش است و به بيان مصايب امام كمك مي‌كند.
    امام رضا:
    اي خدا آگهي از حال غريب الغربا بـه زوال آمـده اقبال غريب الغربا
    قرعـه در بـدري آمده بر نام رضا هرمنجم كه زند فال غريب الغربا
    (مرثيه)

    اباصلت:
    اي خدا شاه حجازي در خراسان مي‌رود
    ديده‌گريان سينه سوزان قلب پرخون‌مي‌رود
    مي رود سوي خراسان بر وليعهدي كنون
    مـن ندانم پـس چرا او ديده گريان مي‌رود
    (مفاخره)

    امام رضا:‌
    مـن مصدر صفات خداوند اكبـرم هستم غريب و بي‌كس و بي يار و ياورم
    در رتبه پادشاهم و در منزلت امام داراي ديـن سلالـه مـوسي ابـن جـعفرم
    (مديحه)



    مامون:
    سلام من به تو اين نور چشم پيغمبر
    خـديو لوح و قلم جان ما به كرسي زر
    ضياي چشم محـمد شهنشهه ديـنم
    خوش آمدي به فداي تو جان شيرينم

    از ديگر ويژگي‌هاي گفتاري اين تعزيه مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:
    گفتار خطابي جبرييل و عزراييل:

    جبرييل:
    خطاب من به تو اي سحاب قهرآميز شده است حكم خداوند كز غضب برخيز
    بـرو بـه بـاغ هـمان باغبان بد بنياد بـريـز صـاعقـه رعـد و بـرق از بـيــداد

    گفتگو با اشيا و حيوانات
    سلماني:
    فخر كن ايـن تيغ بهراحتشام تـا تراشي مـويي از فرق ملـك
    ناز كن اين آب بر آب بهشت شد به موي شاه دينت سرنوشت

    صياد:
    تن به كشتن ده مكن آه و فغان

    امام رضا:
    بارالها آهوي او را رسان

    آهو:
    سلام من به تو يا حضرت امام رضا بيامدم به برت اي شفيع روز جزا




    3ـ قالب شعري
    قالب شعري تعزية شهادت امام رضا (ع) مثنوي، رباعي و قصيده است. چرا كه اين قالب‌هاي شعري به بهترين شكل مي‌توانند در خدمت داستان باشند. در اين تعزيه، بحر طويل كاربردي ندارد. زيرا با توجه به حماسي نبودن داستان و نداشتن شيوه‌هاي گفتاري چون رجزخواني و حمله خواني قالب‌هاي شعري چون مسمط، يا بحر طويل نمي‌توانند كاربرد زيادي در اين نسخه داشته باشند و شاعر با علم به اين مطلب به زيبايي از شعر سرايي در قالب مثنوي بهره برده است.

    نتيجه گيري
    نمايش‌هاي ديني پس از ورود اسلام بر پاية داستان‌هاي زندگي خاندان پيامبر شكل گرفتند. در اين نمايش‌ها همواره دو عامل به عنوان ركن اصلي مورد توجه قرارگرفت: 1ـ بيان ويژگي شخصيتي اولياي دين اسلام 2ـ وقايعي كه اين شخصيتها را در بر مي‌گيرد.
    در بيان ويژگي شخصيتي امامان شيعه همواره سعي مي‌شد تا آموزه‌هاي اخلاقي و اجتماعي در درجۀ اول اهميت قرار گيرند و در مورد وقايع، مي‌توان گفت همواره شخصيت‌هاي مثبت سر تسليم در برابر تقدير الهي فرود مي‌آورند.
    شايد علاقة مردم ايران به شخصيت‌هاي مذهبي به عنوان اولين عامل رشد اين نمايش‌ها عنوان شود كه در بين اين اشخاص، امام رضا به دليل حضور در ايران از جايگاه والايي برخوردار است و تعزيه به عنوان برجسته‌ترين نمايش ديني ايران در مجالس متفاوت به بيان داستان زندگي و ويژگي‌هاي شخصيتي امام رضا پرداخته است. محور اصلي نقالي‌ها و تعزيه‌هاي مربوط به امام رضا بيان معجزات، كرامات و فضايل ايشان در قالب داستان سفر، از مدينه به طوس است.
    اين مجالس اگر چه با اصول و فنون نمايشنامه نويسي غربي نگاشته نشدند ولي با تكيه بر ويژگي‌هاي نمايش‌هاي ايراني از ساختمايه‌هاي اصلي يك نمايش برخوردارند كه چنين موضوعي مي‌تواند دليلي براي خلق آثار نمايشي مكتوب برپايۀ مجالس نمايش مذهبي باشد. تمامي عوامل نمايش مجلس شهادت امام رضا از قبيل داستان، شخصيت، زبان، مكان، لباس، موسيقي و... همگي در قالب يك دسته تكنيك‌هاي اجرايي به سمت يك هدف گام برمي‌دارند و آن رسيدن تماشاگر به آرامش و آموزشي است كه از ديدگاه مذهبي نشات گرفته است. مخاطب اين مجلس به شناختي دوباره از يك واقعه مي‌رسد و در اين مسير جذبه‌هاي نمايشي به همراه وابستگي عاطفي به شخصيت امام رضا او را همراهي مي‌كنند.
    اين پژوهش در نظر داشت تا سيماي امام هشتم را در گونه‌هاي نمايش ديني ايران مورد بررسي قرار دهد. ولي نمي توان به طور يقين عنوان كرد كه تنها در اين نمايش‌ها جلوه اي از ايشان به چشم مي‌خورد. چه بسا محققان در روزگاري نه چندان دور در نمايش‌هاي ديگر ردپايي از حضور امام رضا را يافته و آن را مورد مطالعه قرار دهند
    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:58  توسط رضا  | 
    زادگاه
    هشتمين پيشواي شيعيان امام علي بن نوسي الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود.

      كنيه ها
    ابوالحسن و ابوعلي

      لقبها
    رضا، صابر، زكي، ولي، فاضل، وفي، صديق، رضي، سراج الله، نورالهدي، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفوالملك، كافي الخلق، رب السرير، و رئاب التدبير

      مشهورترين لقب
    مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اين لقب گفته اند: «او از آن روي رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودي پيامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده : از آن روي كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سر انجام، گفته شده است: از آن روي او رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد.»

      مادر امام
    در روايتهاي مختلفي كه به ما رسيده است نامها و كينه ها و لقبهاي ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره و شقرا، را براي مادر آن حضرت آورده اند.

      زاد روز
    درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است.
    ولادت آن حضرت را به سالهاي (148 و 151 و 153ق) و در روزهاي جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب و يازدهم ذي القعده.

      روز شهادت
    روز وفات آن حضرت را نيز به سالهاي (202 و 203 و 206ق) دانسته اند.
    اما بيشتر بر آنند كه ولادت آن حضرت در سال (148ق) يعني همان سال وفات امام صادق عليه السلام بوده است، چنان كه مفيد، كليني، كفعمي، شهيد، طبرسي، صدوق، ابن زهره، مسعودي، ابوالفداء، ابن اثير، ابن حجر، ابن جوزي و كساني ديگر اين نظر را برگزيده اند.
    در باره تاريخ وفات آن حضرت نيز عقيده اكثر عالمان همان سال(203ق) است.
    بنابر اين روايت، عمر آن حضرت پنجاه و پنج سال مي شود كه بيست و پنج سال آن را در كنار پدر خويش سپري كرده و بيست سال ديگر امامت شيعيان را بر عهده داشته است.
    اين بيست سال مصادف است با دوره پاياني خلافت هارون عباسي، پس از آن سه سال دوران خلافت امين، و سپس ادامه جنگ و جدايي ميان خراسان و بغداد به مدت حدود دو سال، و سر انجام دوره اي از خلافت مأمون.

      فرزندان
    گرچه كه نام پنج پسر و يك دختر براي او ذكر كرده اند، اما چنان كه علامه مجلسي مي گويد: حداكثر تنها از جواد به عنوان فرزند او نام برده اند.
    به دسيسه مامون و با سم او به شهادت رسيد و پيكر مطهر او را در طوس در قبله قبه هاروني سراي حميد بن قحطبه طايي به خاك سپردند و امروز مرقد او مزار آشناي شيفتگان است.

    زندگى و شخصيت امامان شيعه، دو جنبه ارزشى متمايز و با اين  حال مرتبط با هم دارد:

      اول : شخصيت عملى و علمى و اخلاقى و اجتماعى آنان كه در طول زندگى ايشان، در منظر همگان شكل گرفته است و فهم و ادراك آن نياز به پيش زمينه‏  هاى اعتقادى و مذهبى خاص ندارد، بلكه هر بيننده فهيم و داراى شعور و انصاف مى‏تواند، ارزش ها و امتيازهاى آنان را دريابد و بشناسد.

      دوم : شخصيت معنوى و الهى آنان كه ريشه در عنايت ويژه خداوند نسبت به ايشان دارد.  شناخت اين بعد از شخصيت اهل بيت نياز به معرفت هاى پيشين  دارد؛ يعنى نخست بايد به رسالت پيامبر(ص) ايمان داشت و براساس رهنمودهاى آن حضرت، ولايت عترت را پذيرفت و براى شناخت جايگاه عترت به  روايات و راويان معتبر اعتماد كرد و كوتاه سخن اين كه بينش هاى مذهبى مختلف، مى‏تواند مانع شناخت اين بعد از شخصيت اهل‏ بيت عليهم السلام باشد

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:57  توسط رضا  | 

    موضوع بحث, مسئله ولايتعهدى حضرت رضا نسبت به مأمون بود. در جلسه پيش عرض كرديم كه در اين داستان يك سلسله مسائل قطعى و مسلم از نظر تاريخى , و يك سلسله مسائل مشكوك است, و حتى مورخينى مثل جرجى زيدان تصريح مى كنند كه بنى العباس سياستشان بر كتمان بود و اسرار سياسيشان را كمتر مى گذاشتند كه فاش شود, و لهذا اين مجهولات در تاريخ باقى مانده است. آنچه كه قطعيت دارد و جاى بحث نيست اين است كه مسئله ولايتعهدى اولا از طرف حضرت رضا شروع نشده, يعنى اين چنين نيست كه براى اين كار اقدامى از اين طرف شده باشد, از طرف مأمون شروع شده, و تازه شروع هم كه شده به اين شكل نبوده كه مأمون پيشنهاد كند و حضرت رضا قبول نمايد, بلكه به اين شكل بوده كه بدون اينكه اين موضوع را فاش كنند, عده اى را از خراسانـاز خراسان قديم, از مرو, از ماوراء النهر, از اين سرزمينهايى كه امروز جزء روسيه به شمار مى رود و مأمون در آنجا بودهـمى فرستند به مدينه وعده اى از بنى هاشم و در رأس آنها حضرت رضا را به مرو احضار مى كنند, و صحبت اراده و اختيار در ميان نبوده است, و حتى خط سيرى را هم كه حضرت را عبور مى دهند قبلا مشخص مى كنند كه از شهرستانها و از راههايى عبور دهند كه شيعه در آن كمتر وجود دارند يا وجود ندارند. مخصوصا قيد كرده بودند كه حضرت رضا را از شهرهاى شيعه نشين عبور ندهند. وقتى كه اين گروه را وارد مرو مى كنند, حضرت رضا را جدا در يك منزل اسكان مى دهند و ديگران را در جاى ديگر, و در آنجا براى اولين بار اين موضوع عرضه مى شود و مأمون پيشنهاد مى كند كه حضرت رضا ولايتعهدى را بپذيرد. صحبت اول مأمون اين است كه من مى خواهم خلافت را واگذار كنم. (البته اين خيلى قطعى نيست). به هر حال يا ابتدا خلافت را پيشنهاد كرد و بعد گفت اگر خلافت را نمى پذيرى ولايتعهدى را بپذير, و يا از اول ولايتعهدى را عرض داشت, و حضرت رضا شديد امتناع كرد. حال منطق حضرت در امتناع چه بوده ؟ چرا امام امتناع كرد؟ البته اينها را ما به صورت يك امر صد در صد قطعى نمى توانيم بگوييم ولى در رواياتى كه از خود ما نقل كرده اندـاز جمله در روايات (عيون اخبارالرضا)ـذكر شده است كه وقتى مأمون گفت من اين جور فكر كردم كه خودم را از خلافت عزل كنم و تو را به جاى خودم نصب كنم و با تو بيعت نمايم, امام فرمود: يا تو در خلافت ذى حقى و يا ذى حق نيستى . اگر اين خلافت واقعا از آن توست و تو ذى حقى و اين خلافت يك خلافت الهى است, حق ندارى چنين جامه اى را كه خدا براى تن تو تعيين كرده است به غير خودت بدهى , و اما اگر از آن تو نيست باز هم حق ندارى بدهى . چيزى را كه از آن تو نيست تو چرا به كسى بدهى ؟! معنايش اين است كه اگر خلافت از آن تو نيست تو بايد مثل معاويه پسر يزيد اعلام كنى كه من ذى حق نيستم, و قهرا پدران خودت را تخطئه كنى همان طور كه او تخطئه كرد و گفت: پدران من به ناحق اين جامه را به تن كردند و من هم در اين چند وقت به ناحق اين جامه را به تن كردم, بنابراين من مى روم, نه اينكه بگويى من خلافت را تفويض و واگذار مى كنم. وقتى كه مأمون اين جمله را شنيد فورا به اصطلاح وجهه سخن را تغيير داد و گفت: شما مجبور هستيد.
    سپس مأمون تهديد كرد و در تهديد خود استدلال را با تهديد مخلوط نمود (1). جمله اى گفت كه در آن, هم استدلال بود و هم تهديد, و آن اين بود كه گفت: (جدت على بن ابى طالب در شورا شركت كرد (در شوراى شش نفرى ) و عمر كه خليفه وقت بود تهديد كرد, گفت : در ظرف سه روز بايد اهل شورا تصميم بگيرند و اگر تصميم نگرفتند يا بعضى از آنها از تصميم اكثريت تمرد كردند ابوطلحه انصارى مأمور است كه گردنشان را بزند). خواست بگويد الان تو در آن وضع هستى كه جدت على در آن وضع بود, من هم در آن وضعى هستم كه عمر بود. تو از جدت پيروى كن و در اين كار شركت نما. در اين جمله تلويحا اين معنا بود كه جدت على با اينكه خلافت را از خودش مى دانست چرا در كار شورا شركت كرد؟ اينكه در كار شورا شركت كرد يعنى آمد آنجا تبادل نظر كند كه آيا خلافت را به اين بدهيم يا به آن؟ و اين خودش يك نوع تنزلى بود از جد شما على بن ابى طالب كه نيامد سرسختى كند و بگويد شورا يعنى چه؟! خلافت مال من است, اگر همه تان كنار مى رويد برويد تا من خودم خليفه باشم, اگر نه, من در شورا شركت نمى كنم. اينكه در شورا شركت كرد معنايش اين است كه از حق مسلم و قطعى خود صرف نظر كرد و خود را جزء اهل شورا قرار داد. تو الان وضعت در اينجا نظير وضع على بن ابى طالب است. اين جنبه استدلال قضيه بود. اما جنبه تهديدش: عمر خليفه اى بود كه كارهايش براى عصر و زمان تقريبا سند شمرده مى شد. مأمون خواست بگويد اگر من تصميم شديدى بگيرم جامعه از من مى پذيرد, مى گويند او همان تصميم را گرفت كه خليفه دوم گرفت, او گفت مصلحت مسلمين شوراست و اگر كسى از آن تخلف كند گردنش را بزنيد, من هم به حكم اينكه خليفه هستم چنين فرمانى را مى دهم, مى گويم مصلحت مسلمين اين است كه على بن موسى ولايتعهدى را بپذيرد, اگر تخلف كند, به حكم اينكه خليفه هستم گردنش را مى زنم. استدلال را با تهديد مخلوط كرد. پس يكى ديگر از مسلمات تاريخ اين مسئله است كه حضرت رضا از قبول ولايتعهدى مأمون امتناع كرده است ولى بعد با تهديد به قتل پذيرفته است.
    مسئله سوم كه اين هم جزء قطعيات و مسلمات است اين است كه امام از اول با مأمون شرط كرد كه من در كارها مداخله نكنم, يعنى عملا جزء دستگاه نباشم, حالا اسم مى خواهد ولايتعهد باشد, باشد, سكه به نام من مى خواهند بزنند, بزنند, خطبه به نام من مى خواهند بخوانند, بخوانند, ولى در كارها عملا مرا شريك نكن, كارى را عملا به عهده من نگذار, نه در كار قضا و دادگسترى دخالتى داشته باشم, نه در عزل ونصبها و نه در هيچ كار ديگرى (2). در همان مراسم تشريفاتى نيز امام طورى رفتار كرد كه آن ناچسبى خودش به دستگاه مأمونى را ثابت كرد. آن جمله اى كه در اولين خطابه ولايتعهدش خواند به نظر من خيلى عجيب و با ارزش است. آن مجلس عظيم را مأمون تشكيل مى دهد و تمام سران مملكتى از وزراء و سران سپاه و شخصيتها را دعوت مى كند و همه با لباسهاى سبز كه شعارى بود كه آن وقت مقرر كردند شركت مى كنند (3). اول كسى را كه دستور داد بيايد با حضرت رضا به عنوان ولايتعهد بيعت كند پسرش عباس بن مأمون بود كه ظاهرا قبلا وليعهد يا نامزد و لايتعهد بود , و بعد ديگران يك يك آمدند و بيعت كردند. سپس شعرا و خطبا آمدند و شعرهاى بسيار عالى خواندند و خطابه هاى بسيار غرا انشاء كردند. بعد قرار شد خود حضرت خطابه اى بخواند. حضرت برخاست و در يك سطر و نيم فقط , صحبت كرد كه جملاتش در واقع ايراد به تمام كارهاى آنها بود. مضمونش اين است : ما (يعنى ما اهل بيت , ما ائمه) حقى داريم بر شما مردم به اينكه ولى امر شما باشيم: اِنّ لَنا حقّاً بولاية اَمرِكُم. معنايش اين است كه اين حق اصلا مال ما هست و چيزى نيست كه مأمون بخواهد به ما واگذار كند. و لَكم عَلينا من الحقّ (عين عبارت يادم نيست) (4) و شما در عهده ما حقى داريد. حق شما اين است كه ما شما را اداره كنيم. و هرگاه شما حق ما را به ما داديدـيعنى هروقت شما ما را به عنوان خليفه پذيرفتيدـبر ما لازم مى شود كه آن وظيفه خودمان را درباره شما انجام دهيم , والسلام). دو كلمه : (ما حقى داريم و آن خلافت است , شما حقى داريد به عنوان مردمى كه خليفه بايد آنها را اداره كند, شما مردم بايد حق ما را به ما بدهيد, و اگر شما حق ما را به ما بدهيد ما هم در مقابل شما وظيفه اى داريم كه بايد انجام دهيم, و وظيفه خودمان را انجام مى دهيم). نه تشكرى از مأمون و نه حرف ديگرى , و بلكه مضمون بر خلاف روح جلسه و لايتعهدى است. بعد هم اين جريان همين طور ادامه پيدا مى كند, حضرت رضا يك وليعهد به اصطلاح تشريفاتى است كه حاضر نيست در كارها مداخله كند و در يك مواردى هم كه اجبارا مداخله مى كند به شكلى مداخله مى كند كه منظور مأمون تأمين نمى شود, مثل همان قضيه نماز عيد خواندن كه مأمون مى فرستد نزد حضرت و حضرت مى گويد: ما با تو قرار داريم كه من در هيچ كار مداخله نكنم. مى گويد آخر اينكه تو در هيچ كار مداخله نمى كنى مردم مرا متهم مى كنند, حال اين يك كار مانعى ندارد, حضرت مى فرمايد: اگر بخواهم اين كار را بكنم بايد به رسم
    جدم عمل كنم نه به آن رسمى كه امروز معمول است. مأمون مى گويد بسيار خوب. امام از خانه خارج مى شود. چنان غوغايى در شهر بپا مى شود كه در وسط راه مى آيند حضرت را بر مى گردانند.
    بنابراين تا اين مقدار مسئله مسلم است كه حضرت رضا را بالاجبار به مرو آورده اند وعنوان ولايتعهد را به او تحميل كرده اند, تهديد به قتل كرده اند و حضرت بعد از تهديد به قتل قبول كرده به اين شرط كه در كارها عملا مداخله نكند, و بعد هم عملا مداخله نكرده و طورى خودش را كنار كشيده كه ثابت كرده كه خلاصه ما به اينها نمى چسبيم و اينها هم به ما نمى چسبند.

    مسائل مشكوك
    اما مسائلى كه عرض كرديم مشكوك است. در اينجا قضاياى مشكوك زياد است. اينجاست كه علما و اهل تاريخ, اجتهادشان اختلاف پيدا كرده. اصلا اين مسئله ولايتعهد چه بود؟ چطور شد كه مأمون حاضر شد حضرت رضا را از مدينه بخواهد براى ولايتعهد, و خلافت را به او تفويض كند. از خاندان عباسى بيرون ببرد و تحويل خاندان علوى بدهد. آيا اين ابتكار از خودش بود, يا از فضل بن سهل ذوالرياستين سرخسى , و او بر مأمون تحميل كرده بود از باب اينكه وزير بسيار مقتدرى بود و لشكريان مأمون كه اكثريت قريب به اتفاقشان ايرانى بودند تحت نظر اين وزير بودند و او هر نظرى كه داشت مى توانست تحميل كند. حال او چرا اين كار را كرد؟ بعضى – كه البته اين احتمال خيلى ضعيف است گو اينكه افرادى مثل (جرجى زيدان) و حتى (ادوارد براون) قبول كرده اندـمى گويند: اصلا فضل بن سهل شيعه بوده و در اين موضوع حسن نيت داشت و مى خواست واقعا خلافت را به خاندان علوى منتقل كند. اگر اين فرض صحيح باشد بايد حضرت رضا با فضل بن سهل همكارى كند, به جهت اينكه وسيله كاملا آماده شده است كه خلافت منتقل شود به علويين, و حتى نبايد بگويد من قبول نمى كنم تا تهديد به قتلش كنند و بعد هم كه قبول كرد بگويد بايد جنبه تشريفاتى داشته باشد, من در كارها مداخله نمى كنم, بلكه بايد جدا قبول كند, در كارها هم مداخله نمايد و مأمون را عملا از خلافت خلع يد كند.
    البته اينجا يك اشكال هست و آن اين كه اگر فرض هم كنيم كه با همكارى حضرت رضا و فضل بن سهل مى شود مأمون را از خلافت خلع كرد, چنين نبود كه ديگر اوضاع خلافت رو به راه باشد, چون خراسان جزئى از مملكت اسلامى بود, همين قدر كه به مرزِ رى مى رسيديم, از آنجا به آن طرف, يعنى قسمت عراق كه قبلا دارالخلافه بود, و نيز حجاز و يمن و مصر و سوريه وضع ديگرى داشت, آنها كه تابع تمايلات مردم ايران و مردم خراسان نبودند و بلكه تمايلاتى بر ضد اينها داشتند, يعنى اگر فرض هم مى كرديم كه اين قضيه به همين شكل بود و عملى مى شد, حضرت رضا در خراسان خليفه بود, بغداد در مقابلش محكم مى ايستاد, همچنانكه تا خبر ولايتعهدى حضرت رضا به بغداد رسيد و بنى العباس در بغداد فهميدند كه مأمون چنين كارى كرده است فورا نماينده مأمون را معزول كردند و با يكى از بنى العباس به نام ابراهيم بن شكلهـبا اينكه صلاحيتى هم نداشت بيعت كردند و اعلام طغيان نمودند, گفتند ما هرگز زير بار علويين نمى رويم, اجداد ما صد سال است كه زحمت كشيده اند, جان كنده اند, حالا يكدفعه خلافت را تحويل علويين بدهيم؟! بغداد قيام مى كرد, و به دنبال آن خيلى جاهاى ديگر نيز قيام مى كردند. ولى اين يك فرض است و تازه اصل فرض درست نيست, يعنى اين حرف قابل قبول نيست كه فضل بن سهل ذوالرياستين شيعى بود و روى اخلاص و ارادت به حضرت رضا چنين كارى كرد. اولا اينكه ابتكار از او باشد محل ترديد است. ثانيا: به فرض اينكه ابتكار از او باشد, اينكه او احساسات شيعى داشته باشد سخت محل ترديد است. آنچه احتمال بيشتر قضيه است اين است كه فضل بن سهل كه تازه مسلمان شده بود مى خواست به اين وسيله ايران را برگرداند به ايران قبل از اسلام (5), فكر كرد الان ايرانيها قبول نمى كنند چون واقعا مسلمان و معتقد به اسلام هستند و همين قدر كه اسم مبارزه با اسلام در ميان بيايد با او مخالفت مى كنند. با خود انديشيد كه كلك خليفه عباسى را به دست مردى كه خود او وجهه اى دارد بكند, حضرت رضا را عجالتا بياورد روى كار و بعد ايشان را از خارج دچار دشواريهاى مخالفت بنى العباس كند, و از داخل هم خودش زمينه را فراهم نمايد براى برگرداندن ايران به دوره قبل از اسلام و دوره زردشتيگرى .
    اگر اين فرض درست باشد, در اينجا وظيفه حضرت رضا همكارى با مأمون است براى قلع و قمع كردن خطر بزرگتر, يعنى خطر فضل بن سهل براى اسلام صد درجه بالاتر از خطر مأمون است براى اسلام, زيرا بالاخره مأمون هر چه هست يك خليفه مسلمان است.
    يك مطلب ديگر را هم بايد عرض كنم و آن اين است كه ما نبايد اين جور فكر كنيم كه همه خلفايى كه با ائمه مخالف بودند يا آنها را شهيد كردند
    در يك عرض هستند , بنابراين چه فرقى ميان يزيد بن معاويه و مأمون است؟ تفاوت از زمين تا آسمان است. مأمون در طبقه خودش يعنى در طبقه خلفا و سلاطين, هم از جنبه علمى و هم از جنبه هاى ديگر يعنى حسن سياست, عدالت نسبى و ظلم نسبى , و از نظر حسن اداره و مفيد بودن به حال مردم, از بهترين خلفا و سلاطين است. مردى بود بسيار روشنفكر. اين تمدن عظيم اسلامى كه امروز مورد افتخار ماست به دست همين هارون و مأمون به وجود آمد, يعنى اينها يك سعه نظر و يك روشنفكرى فوق العاده داشتند كه بسيارى از كارهايى كه كردند امروز اسباب افتخار دنياى اسلام است. مسئله (الملك عقيم) و اينكه مأمون به خاطر ملك و سلطنت بر ضد عقيده خودش قيام كرد و همان امامى را كه به او اعتقاد داشت مسموم كرد يك مطلب است, و ساير قسمتها مطلب ديگر.
    به هر حال اگر واقعا مطلب اين باشد كه مسئله ولايتعهدى ابتكار فضل بن سهل بوده و فضل بن سهل نيز همين طور كه قرائن نشان مى دهد سوء نيت داشته است, در اين صورت امام مى بايست طرف مأمون را بگيرد. روايات ما اين مطلب را تأييد مى كند كه حضرت رضا از فضل بن سهل بيشتر تنفر داشت تا مأمون, و در مواردى كه ميان فضل بن سهل و مأمون اختلاف پيش مى آمد, حضرت طرف مأمون را مى گرفت. در روايات ما هست كه فضل بن سهل و يك نفر ديگر به نام هشام بن ابراهيم آمدند نزد حضرت رضا و گفتند كه خلافت حق شماست, اينها همه شان غاصبند , شما موافقت كنيد, ما مأمون را به قتل مى رسانيم و بعد شما رسما خليفه باشيد. حضرت به شدت اين دو نفر را طرد كرد, كه اينها بعد فهميدند كه اشتباه كرده اند, فورا رفتند نزد مأمون, گفتند: ما نزد على بن موسى بوديم, خواستيم او را امتحان كنيم, اين مسئله را به او عرضه داشتيم تا ببينيم كه او نسبت به تو حسن نيت دارد يا نه. ديديم نه, حسن نيت دارد. به او گفتيم بيا با ما همكارى كن تا مأمون را بكشيم, او ما را طرف كرد. و بعد حضرت رضا در ملاقاتى كه با مأمون داشتندـو مأمون هم سابقه ذهنى داشتـقضيه را طرح كردند و فرمودند اينها آمدند و دروغ مى گويند, جدى مى گفتند, و بعد حضرت به مأمون فرمود كه از اينها احتياط كن.
    مطابق اين روايات, على بن موسى الرضا خطر فضل بن سهل را از خطر مأمون با لاتر و شديدتر مى دانسته است. بنابراين فرض كه ابتكار ولايتعهدى از فضل بن سهل بوده است (6) حضرت رضا اين ولايتعهدى را كه به دست اين مرد ابتكار شده است خطرناك مى داند, مى گويد نيت سوئى در كار است, اينها آمده اند مرا وسيله قرار دهند براى برگرداندن ايران از اسلام به مجوسى گرى .
    پس ما روى فرض صحبت مى كنيم. اگر ابتكار از فضل باشد و او واقعا شيعه باشد (آن طور كه برخى از مورخين اروپايى گفته اند) حضرت رضا بايد با فضل همكارى مى كرد عليه مأمون, و اگر اين روح زردشتيگرى در كار بوده, بر عكس بايد با مأمون همكارى مى كرد عليه اينها تا كلك اينها كنده شود. روايات ما اين دوم را بيشتر تأييد مى كند , يعنى فرضا هم ابتكار از فضل نبوده , اينكه حضرت رضا با فضل ميانه خوبى نداشت و حتى مأمون را از خطر فضل, از نظر روايات ما امر مسلمى است.
    فرضيه ديگر اين است كه اصلا ابتكار از فضل نبوده, ابتكار از خود مأمون بوده است. اگر ابتكار از خود مأمون بوده, مأمون چرا اين كار را كرد؟ آيا حسن نيت داشت يا سوء نيت ؟ اگر حسن نيت داشت آيا تا آخر بر حسن نيت خود باقى بود يا در اواسط تغيير نظر پيدا كرد؟ اينكه بگوييم مأمون حسن نيت داشت و تا آخر هم بر حسن نيت خود باقى بود سخن غير قابل قبول است. هرگز چنين چيزى نبوده, حداكثر اين است كه بگوييم در ابتدا حسن نيت داشت ولى در انتها تغيير عقيده داد. عرض كرديم كه شيخ صدوق و ظاهرا شيخ مفيد هم بر اين عقيده بوده اند. شيخ صدوق در كتاب (عيون اخبار الرضا) عقيده اش اين است كه مأمون در ابتدا حسن نيت داشت, واقعا نذرى كرده بود, در آن گرفتارى شديدى كه با برادرش امين پيدا كرد كه اگر خدا او را بر برادرش امين پيروز كند خلافت را به اهلش برگرداند, و اينكه حضرت رضا از قبول ولايتعهدى امتناع كرد از اين جهت بود كه مى دانست كه او تحت تأثير احساسات آنى قرار گرفته و بعد پشيمان مى شود, شديد هم پشيمان مى شود. البته بيشتر علما با اين نظر شيخ صدوق و ديگران موافق نيستند و معتقدند كه مأمون از اول حسن نيت نداشت و يك نيرنگ سياسى در كار بود. حال نيرنگ سياسيش چه بود؟ آيا مى خواست نهضتهاى علويين را به اين وسيله فرو بنشاند؟ و آيا مى خواست به اين وسيله حضرت رضا را بدنام كند؟ چون اينها در كنار كه بودند به صورت يك شخص منتقد بودند. خواست حضرت را داخل دستگاه كند و بعد ناراضى درست كند , همين طور كه در سياستها اغلب اين كار را مى كنند, براى اينكه يك منتقد فعال وجيه المله اى راخراب كنند مى آيند پستى به او مى دهند و بعد در كار او خرابكارى مى كنند, از يك طرف پست به او مى دهند و از طرف ديگر در كارهايش اخلال مى كنند تا همه كسانى كه به او طمع بسته بودند از او برگردند. در روايات ما اين مطلب هست كه حضرت رضا در يكى از سخنانشان به مأمون فرمودند : (من مى دانم تو مى خواهى به اين وسيله مرا خراب كنى ) كه مأمون عصبانى و ناراحت شد و گفت: اين حرفها چيست كه تو مى گوئى ؟! چرا اين نسبتها را به ما مى دهى ؟!

    بررسى فرضيه ها
    در ميان اين فرضها, در يك فرض البته وظيفه حضرت رضا همكارى شديد بوده, و آن فرض همان است كه فضل شيعه بوده و ابتكار در دست او بوده است. بنابراين فرض, ايرادى بر حضرت رضا از اين نظر نيست كه چرا ولايتعهدى را قبول كرد, اگر ايرادى باشد از اين نظر است كه چرا جدى قبول نكرد. ولى ما از همين جا بايد بفهميم كه قضيه به اين شكل نبوده است. حال ما از نظر يك شيعه نمى گوييم, از نظر يك آدم به اصطلاح بى طرف مى گوييم : حضرت رضا يا مرد دين بود يا مرد دنيا. اگر مرد دين بود بايد وقتى كه مى بيند چنين زمينه اى براى انتقال خلافت از بنى العباس به خاندان علوى فراهم شده با فضل همكارى كند, و اگر مرد دنيا بود باز بايد با او همكارى مى كرد. پس اينكه حضرت همكارى نكرده و او را طرد نموده دليل بر اين است كه اين فرض غلط است. اما اگر فرض اين باشد كه ابتكار از ذوالرياستين است و او قصدش قيام عليه اسلام بوده, كار حضرت رضا صددرصد صحيح است. يعنى حضرت در ميان دو شر, آن شر كوچكتر را انتخاب كرده و در آن شر كوچكتر (همكارى با مأمون) هم به حداقل ممكن اكتفا نموده است. اشكال, بيشتر در آنجايى است كه بگوييم ابتكار از خود مأمون بوده است. اينجاست كه شايد اشخاصى بگويند وظيفه حضرت رضا اين بود كه وقتى مأمون او را دعوت به همكارى مى كند و سوء نيت هم دارد , مقاومت كند, و اگر مى گويد تو را مى كشم, بگويد بكش, بايد حضرت رضا مقاومت مى كرد و به كشته شدن از همان ابتدا راضى مى شد, و حاضر مى گرديد كه او را بكشند و به هيچ وجه همان ولايتعهدى ظاهرى و تشريفاتى و نچسب را نمى پذيرفت. اينجاست كه بايد قضاوت شود كه آيا امام بايد همين كار را مى كرد يا بايد قبول مى كرد؟ مسئله اى است از نظر شرعى : مى دانيم كه خود را به كشتن دادن يعنى كارى كردن كه منجر به قتل خود شود, گاهى جايز مى شود اما در شرايطى كه اثر كشته شدن بيشتر باشد از زنده ماندن, يعنى امر داير باشد كه يا شخص كشته شود و يا فلان مفسده بزرگ را متحمل گردد, مثل قضيه امام حسين. از امام حسين براى يزيد بيعت مى خواستند و براى اولين بار بود كه مسئله ولايتعهدى را معاويه عملى مى كرد. حضرت امام حسين كشته شدن را بر اين بيعت كردن ترجيح داد, و به علاوه امام حسين در شرايطى قرار گرفته بود كه دنياى اسلام احتياج به يك بيدارى و يك اعلام امر به معروف و نهى از منكر داشت ولو به قيمت خون خودش باشد, اين كار را كرد و نتيجه هايى هم گرفت. اما آيا شرايط امام رضا نيز همين طور بود؟ يعنى واقعا براى حضرت رضا كه بر سر دو راه قرار گرفته بود جايز بود كه خود را به كشتن دهد؟ يك وقت كسى به جايى مى رسد كه بدون اختيار خودش او را مى كشند, مثل قضيه مسموميتى كه البته قضيه مسموميت از نظر روايت شيعه يك امر قطعى است ولى از نظر تاريخ قطعى نيست. بسيارى از مورخينـحتى مورخين شيعه مثل مسعودى (7) معتقدند كه حضرت رضا به اجل طبيعى از دنيا رفته و كشته نشده است. حال بنابر عقيده معروفى كه ميان شيعه هست و آن اين است كه مأمون حضرت رضا را مسموم كرد, بسيار خوب, انسان يك وقت در شرايطى قرار مى گيرد كه بدون اختيار خودش مسموم مى شود, ولى يك وقت در شرايطى قرار مى گيرد كه ميان يكى از دو امر مختار و مخير است, خودش بايد انتخاب كند, يا كشته شدن را و يا اختيار اين كار را. نگوييد عاقبت همه مى ميرند. اگر من يقين داشته باشم كه امروز غروب ميميرم ولى الان مرا مخير كنند ميان انتخاب يكى از دو كار, يا كشته بشوم يا فلان كار را انتخاب كنم, آيا در اينجا من مى توانم بگويم من كه غروب مى ميرم, اين چند ساعت ديگر ارزش ندارد؟ نه, باز من بايد حساب كنم كه در همين مقدار كه مى توانم زنده بمانم آيا اختيار آن طرف اين ارزش را دارد كه من حيات خودم را به دست خودم از دست بدهم؟ حضرت رضا مخير مى شود ميان يكى از دو كار. يا چنين ولايتعهدى راـكه من تعبير مى كنم به (ولايتعهدى نچسب) و از مسلمات تاريخ استـبپذيرد و يا كشته شدن كه بعد هم تاريخ بيايد او را محكوم كند. به نظر من مسلم اولى را بايد انتخاب كند. چرا آن را انتخاب نكند؟! صرف همكارى كردن با شخصى مثل مأمون كه ما مى دانيم گناه نيست, نوع همكارى كردن مهم است.

    همكارى با خلفا از نظر ائمه اطهار
    مى دانيم كه در همان زمان خلفاى عباسى , با آن همه مخالفت شديدى كه ائمه ما با خلفا داشتند و افراد را از همكارى با آنها منع مى كردند, در موارد خاصى همكارى با دستگاه آنها را به خاطر نيل به برخى اهداف اسلامى تجويز و بلكه تشويق مى نمودند. صفوان جمال كه شيعه موسى بن جعفر است شترهايش را براى سفر حج به هارون كرايه مى دهد. مى آيد خدمت موسى بن جعفر. حضرت به او مى گويد: تو همه چيزت خوب است الا يك چيزت. مى گويد چى ؟ مى فرمايد: چرا شترهايت را به هارون كرايه دادى ؟ مى گويد من كه كار بدى نكردم, براى سفر حج بود, براى كار بدى نبود. فرمود: براى سفر حج هم نبايد چنين مى كردى . بعد فرمود: لابد پس كرايه اش باقى مانده است كه بعد بايد بگيرى . عرض كرد: بله. فرمود: و لابد اگر به تو بگويند چنانچه هارون همين الان از بين برود راضى هستى يا راضى نيستى ؟ دلت مى خواهد كه طلب تو را بدهد و بعد بميرد. اين مقدار راضى به بقاء او هستى . گفت: بله. فرمود: همين مقدار راضى بودن به بقاء ظالم گناه است. صفوان كه يك شيعه خالص است ولى سوابق زيادى با هارون دارد فورا رفت تمام وسائل كار خود را يكجا فروخت. (او حمل و نقل دار بود). خبر دادند به هارون كه صفوان هر چه شتر و وسايل حمل و نقل داشته همه را يكجا فروخته است. هارون احضارش كرد. گفت چرا اين كار را كردى ؟ گفت: ديگر پير شده ام و از كار مانده ام, نمى توانم بچه هايم را خوب اداره كنم, فكر كردم كه ديگر از اين كار به كلى صرف نظر كنم. هارون گفت: راستش را بگو. گفت: همين است. هارون خيلى زيرك بود, گفت: آيا مى خواهى بگويم قضيه چيست؟ من فكر مى كنم بعد از اينكه تو با من اين قرار داد معامله را بستى موسى بن جعفر به تو اشاره اى كرده. گفت: نه, اين حرفها نيست. گفت بيخود انكار نكن. اگر آن سوابق چندين ساله اى كه من با تو دارم نبود همين جا دستور مى دادم گردنت را بزنند. همين ائمه كه همكارى با خلفا را تا اين حد نهى مى كنند و ممنوع مى شمارند, در عين حال اگر كسى همكاريش به نفع جامعه مسلمين باشد, آنجا كه مى رود از مظالم بكاهد, از شرور بكاهد, يعنى در جهت هدف و مسلك خود فعاليت كند نه آن كارى كه صفوان جمال كرد كه فقط تأييد و همكارى است اين همكارى را جايز مى دانند. يك وقت يك كسى مى رود پستى را در دستگاه ظلم اشغال مى كند براى اينكه از اين پست و مقام حسن استفاده كند. اين همان چيزى است كه فقه ما اجازه مى دهد, سيره ائمه اجازه مى دهد, قرآن هم اجازه مى دهد.

    استدلال حضرت رضا
    برخى به حضرت رضا اعتراض كردند كه چرا همين مقدار اسم تو آمد جزء اينها؟ فرمود: آيا پيغمبران شأنشان بالاتر است يا اوصياء پيغمبران؟ گفتند: پيغمبران. فرمود: يك پادشاه مشرك بدتر است يا يك پادشاه مسلمان فاسق؟ گفتند: پادشاه مشرك. فرمود: آن كسى كه همكارى را با تقاضا بكند بالاتر است يا كسى كه به زور به او تحميل كنند؟ گفتند: آن كسى كه با تقاضا بكند. فرمود: يوسف صديق پيغمبر است, عزيز مصر كافر و مشرك بود, ويوسف خودش تقاضا كرد كه: اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم (8) , چون مى خواست پستى را اشغال كند كه از آن پست حسن استفاده كند, تازه عزيز مصر كافر بود, مأمون مسلمان فاسقى است, يوسف پيغمبر بود, من وصى پيغمبر هستم, او پيشنهاد كرد و مرا مجبور كردند. صرف اين قضيه كه نمى شود مورد ايراد واقع شود. حال حضرت موسى بن جعفرى كه صفوان جمال را كه صرفا همكارى مى كند و وجودش فقط به نفع آنهاست شديد منع مى كند و مى فرمايد: چرا تو شترهايت را به هارون اجاره مى دهى ؟ على بن يقطين را كه محرمانه با او سروسرى دارد و شيعه است و تشيع خودش را كتمان مى كند تشويق مى نمايد كه حتما در اين دستگاه باش, ولى كتمان كن و كسى نفهمد كه تو شيعه هستى , وضو را مطابق وضوى آنها بگير, نماز را مطابق نماز آنها بخوان, تشيع خودت را به اشد مراتب مخفى كن, اما در دستگاه آنها باشد كه بتوانى كار بكنى .
    اين همان چيزى است كه همه منطقها اجازه مى دهد. هر آدم با مسلكى به افراد خودش اجازه مى دهد كه با حفظ مسلك خود و به شرط اينكه هدف, كار براى مسلك خود باشد نه براى طرف, وارد دستگاه دشمن شوند يعنى آن دستگاه را استخدام كنند براى هدف خودشان, نه دستگاه, آنها را استخدام كرده باشد براى هدف خود. شكلش فرق مى كند, يكى جزء دستگاه است, نيروى او صرف منافع دستگاه مى شود, و يكى جزء دستگاه است, نيروى دستگاه را در جهت مصالح و منافع آن هدف و ايده اى كه خودش دارد استخدام مى كند. به نظر من اگر كسى بگويد اين مقدار هم نبايد باشد, اين يك تعصب و يك جمود بى جهت است. همه ائمه اين جور بودند كه از يك طرف, شديد همكارى با دستگاه خلفاى بنى اميه و بنى العباس را نهى مى كردند و هر كسى كه عذر مى آورد كه آقا بالاخره ما نكنيم كس ديگر مى كند, مى گفتند همه نكنند, اين كه عذر نشد, وقتى هيچكس نكند كار آنها فلج مى شود, و از طرف ديگر افرادى را كه آنچنان مسلكى بودند كه در دستگاه خلفاى اموى يا عباسى كه بودند در واقع دستگاه را براى هدف خودشان استخدام مى كردند تشويق مى كردند چه تشويقى ! مثل همين (على بن يقطين) يا (اسماعيل بن بزيع), و رواياتى كه ما در مدح و ستايش چنين كسانى داريم حيرت آور است, يعنى اينها را در رديف اولياء الله درجه اول معرفى كرده اند. رواياتش را شيخ انصارى در (مكاسب) در مسئله (ولايت جائر) نقل كرده است.

    ولايت جائر
    مسئله اى داريم در فقه به نام (ولايت جائر) يعنى قبول پست از ناحيه ظالم. قبول پست از ناحيه ظالم فى حد ذاته حرام است ولى فقها گفته اند همين كه فى حد ذاته حرام است در مواردى مستحب مى شود و در مواردى واجب. نوشته اند اگر تمكن از امر به معروف و نهى از منكرـكه امر به معروف و نهى از منكر در واقع يعنى خدمتـمتوقف باشد بر قبول پست از ناحيه ظالم , پذيرفتن آن واجب است. منطق هم همين را قبول مى كند , زيرا اگر بپذيريد مى توانيد در جهت هدفتان كار كنيد و خدمت نماييد , نيروى خودتان را تقويت و نيروى دشمنتان را تضعيف كنيد. من خيال نمى كنم اهل مسلكهاى ديگر , همانها كه مادى و ماترياليست و كمونيست هستند اينگونه قبول پست از دشمن و ضد خود را انكار كنند, مى گويند: بپذير ولى كار خودت را بكن.
    ما مى بينيم در مدتى كه حضرت رضا ولايتعهدى را قبول كردند كارى به نفع آنها صورت نگرفت, به نفع خود حضرت صورت گرفت. صفوف, بيشتر مشخص شد, به علاوه حضرت در پست ولايتعهدى به طور غير رسمى شخصيت علمى خود را ثابت كرد كه هيچوقت ديگر ثابت نمى شد. در ميان ائمه, به اندازه اى كه شخصيت علمى حضرت رضا و حضرت امير ثابت شده و حضرت صادق هم در يك جهت ديگرى شخصيت علمى هيچ امام ديگرى ثابت نشده است, حضرت امير به واسطه همان چهار پنج سال خلافت, آن خطبه ها و آن احتجاجات كه باقى ماند, حضرت صادق به واسطه آن مهلتى كه جنگ بنى العباس و بنى اميه با يكديگر به وجود آورد كه حضرت حوزه درس چهار هزار نفرى تشكيل داد, و حضرت رضا براى همين چهار صباح ولايتعهدى و آن خاصيت علم دوستى مأمون و آن جلسات عجيبى كه مأمون تشكيل مى داد و از ماديين گرفته تا مسيحى ها, يهودى ها, مجوسى ها, صابئى ها و بودايى ها, علماى همه مذاهب را جمع مى كرد و حضرت رضا را مى آورد و حضرت با اينها صحبت مى كرد , و واقعا حضرت رضا در آن مجالسـكه اينها در كتابهاى احتجاجات هستـهم شخصيت علمى خود را ثابت كرد و هم به نفع اسلام خدمت نمود, در واقع از پست ولايتعهدى يك استفاده غير رسمى كرد, آن شغلها را نپذيرفت ولى استفاده اين چنينى هم كرد.

    پرسش و پاسخ
    سؤال :
    وقتى معاويه , يزيد را به ولايتعهدى انتخاب كرد همه مخالف بودند, نه به خاطر اينكه يزيد يك شخصيت فاسدى بود, بلكه اساسا با اصل ولايتعهدى مخالفت مى شد. آن وقت چطور شد كه ولايتعهدى در زمان مأمون اين ايراد را نداشت؟
    جواب :
    اولا اين كه مى گويند مخالفت مى شد, آنچنان هم مخالفت نمى شد, يعنى آن وقت هنوز ديگران به خطرات اين مطلب توجه نكرده بودند, فقط عده كمى توجه داشتند, و اين بدعتى بود كه براى اولين بار در دنياى اسلام به وجود آمد, و علت آن عكس العمل بسيار شديد امام حسين نيز همين بود كه بى اعتبارى و بدعت بودن و حرام بودن اين كار را مشخص كند كه كرد. در دوره هاى بعد اين امر ديگر جنبه مذهبى خودش را از دست داده بود, همان شكل ولايتعهدهاى دوران قبل از اسلام را به خود گرفته بود كه پشتوانه اش فقط زور بود و ديگر جنبه به اصطلاح اسلامى نداشت, و علت مخالفت حضرت رضا با قبول ولايتعهدى نيز يكى همين بودـو دركلمات خود حضرت هستـكه اصلا خود اين عنوان (ولايتعهدى ) عنوان غلطى است, چون معنى (ولايتعهد) اين است كه حق مال من است و من زيد را براى جانشينى خ ودم انتخاب مى كنم, و آن بيانى كه حضرت فرمود اين مال توست يا مال غير؟ و اگر مال غير است تو حق ندارى بدهى , شامل (ولايتعهد) هم هست.
    سؤال :
    فرضى فرمودند كه اگر فضل بن سهل شيعى واقعى بود مصلحت بود كه حضرت در ولايتعهدى با ايشان همكارى كند و بعد دست مأمون را از خلافت كوتاه كنند. اينجا اشكالى پيش مى آيد و آن اينكه در اين صورت لازم مى شد كه حضرت مدتى اعمال مأمون را تصويب كنند و حال آنكه با توجه به عمل حضرت على (ع) امضا كردن كار ظالم در هر حدى جايز نيست.
    جواب :
    به نظر مى رسد كه اين ايراد وارد نباشد. فرموديد به فرض اينكه فضل بن سهل شيعى بود حضرت بايد مدتى اعمال مأمون را امضاء مى كرد و اين جايز نبود همچنان كه حضرت امير حكومت معاويه را امضاء نكرد. خيلى تفاوت است ميان وضع حضرت رضا نسبت به مأمون و وضع حضرت امير نسبت به معاويه. حضرت امير مى بايست امضايش به اين شكل مى بود كه معاويه به عنوان يك نايب و كسى كه از ناحيه او منصوب است كار را انجام دهد, يك ظالمى مثل معاويه به عنوان نيابت از على بن ابى طالب كار كند. ولى قضيه حضرت رضا اين بود كه حضرت رضا بايد مدتى كارى به كار مأمون نداشته باشد, يعنى مانعى در راه مأمون ايجاد نكند. به طور كلى , هم منطقا و هم شرعا فرق است ميان اينكه مفسده اى را ما خودمان بخواهيم تأثيرى در ايجادش داشته باشيمـكه در اينجا يك وظيفه داريمـو اين كه مفسده موجودى را بخواهيم از بين ببريم كه در اينجا وظيفه ديگرى داريم. مثالى عرض مى كنم. يك وقت هست من شير آب را باز مى كنم كه آب بيايد داخل حياط شما خرابى ببار آورد. اينجا من ضامن حياط شما هستم به جهت اينكه در خرابى آن تأثير داشته ام. و يك وقت هست كه من از كنار كوچه رد مى شوم, مى بينم كه شير آب باز شده و آب به پاى ديوار شما رسيده است. اينجا اخلاقا من وظيفه دارم كه اين شير را ببندم و به شما خدمت كنم. نمى كنم و اين ضرر به شما وارد مى آيد. در اينجا اين كار بر من واجب نيست. اين را گفتم از نظر اين كه خيلى فرق است ميان اين كه كارى به دست شخصى يا به دست دست او مى خواهد انجام شود, و اين كه كارى را يك كس ديگر انجام مى دهد و ديگرى وظيفه از بين بردن آن را دارد. معاويه, مافوقش على (ع) بود, يعنى تثبيت معاويه معنايش اين بود كه على (ع) معاويه را به عنوان دستى براى خود بپذيرد, ولى تثبيت مأمون توسط حضرت رضا (به قول شما) معنايش اين است كه حضرت رضا مدتى در مقابل مأمون سكوت داشته باشد. اين, دو وظيفه است, در آنجا على (ع) مافوق است. در اينجا قضيه برعكس است, مأمون مافوق است. اين كه حضرت رضا مدتى با فضل بن سهل همكارى كند, يا به قول شما مأمون را تثبيت كند, يعنى مدتى در مقابل مأمون ساكت باشد. مدتى ساكت بودن براى مصلحت بزرگتر, براى انتظار كشيدن يك فرصت بهتر, مانعى ندارد. و به علاوه در قضيه معاويه, مسئله تنها اين نيست كه حضرت راضى نمى شد كه معاويه يك روز به حكومت كند (البته اين هم يك مسأله آن است, فرمود: من راضى نمى شوم كه ظالم حتى يك روز حكومت كند), مسأله ديگرى هم وجود داشت كه جهت عكس قضيه بود, يعنى اگر حضرت, معاويه را نگاه مى داشت, او روز به روز نيرومندتر مى شد و از هدف خودش هم بر نمى گشت. ولى در اينجا فرض اين است كه بايد صبر كنند تا روز به روز مأمون ضعيف تر شود و خودشان قوى تر گردند. پس اينها را نمى شود با هم قياس كرد.
    سؤال :
    سؤال بنده راجع به مسموميت حضرت رضا بود چون جنابعالى ضمن بياناتتان فرموديد كه حضرت رضا معلوم نيست كه مسموم شده باشد, ولى واقعيت اين است كه چون هر چه مى گذشت بيشتر معلوم مى شد كه خلافت حق حضرت رضاست, مأمون مجبور شد كه حضرت رضا را مسموم كند. دليلى كه مى آورند راجع به سن حضرت رضاست كه حضرت رضا در سن 52 سالگى از دنيا رفتند. اينكه امامى كه تمام جنبه هاى بهداشتى را رعايت مى كند و مثل ما افراط و تفريط ندارد در سن 52 سالگى بميرد خيلى بعيد است. همچنين آن حديث معروف مى فرمايد: (ما منا الا مقتول او مسموم) يعنى هيچكدام از ما (ائمه) نيستيم الا اينكه كشته شديم يا مسموم شديم. بنابراين اين امر از نظر تاريخ شيعه مسلم است. حالا اگر صاحب (مروج الذهب) (مسعودى ) اشتباهى كرده دليل نمى شود كه ما بگوئيم حضرت رضا را مسموم نكرده اند بلكه از نظر اكثر مورخين شيعه حضرت رضا مسلما مسموم شده اند.
    جواب :
    من عرض نكردم كه حضرت رضا را مسموم نكرده اند. من خودم شخصا از نظر مجموع قرائن همين نظر شما را تأييد مى كنم. قرائن همين را نشان مى دهد كه ايشان را مسموم كردند, و يك علت اساسى همان قيام بنى العباس در بغداد بود. مأمون در حالى حضرت رضا را مسموم كرد كه از خراسان به طرف بغداد مى رفت و مرتب اوضاع بغداد را به او گزارش مى دادند. به او گزارش دادند كه اصلا بغداد قيام كرده. او ديد كه حضرت رضا را معزول كه نمى تواند بكند, و اگر با اين وضع هم بخواهد برود آنجا كار بسيار مشكل است. براى اينكه زمينه رفتن به آنجا را فراهم كند و به بنى العباس بگويد كار تمام شد, حضرت را مسموم كرد. آن علت اساسى يى كه مى گويند و قابل قبول هم هست و با تاريخ نيز وفق مى دهد همين جهت است, يعنى مأمون ديد كه رفتن به بغداد عملى نيست و بقاى بر ولايتعهدى هم عملى نيست (با اينكه مأمون جوانتر بود, حدود 28 سال داشت و حضرت رضا 55 سال داشتند, و حضرت رضا نيز در آغاز به مأمون فرمود: من از تو پيرترم و قبل از تو مى ميرم) و اگر به اين شكل بخواهد به بغداد برود, محال است كه بغداد تسليم بشود, و يك جنگ عجيبى در مى گيرد. وضع خود را خطرناك ديد. اين بود كه تصميم گرفت هم فضل را از ميان بر دارد و هم حضرت رضا را فضل را در حمام سرخس از بين برد. البته اين قدر معلوم است كه فضل به حمام رفته بود, عده اى با شمشير ريختند و قطعه قطعه اش كردند و بعد هم گفتند (افرادى با او كينه داشتند) (و اتفاقا يكى از پسرخاله هاى او نيز جزء قتله بود) و خونش را لوث كردند, ولى ظاهر اين است كه آن هم كار مأمون بود, ديد او خيلى قدرت پيدا كرده و اسباب زحمت است, او را از بين برد. بعد, از سرخس آمدند به همين طوس. مرتب گزارشهاى بغداد هم مى رسيد. ديد نمى تواند با حضرت رضا و وليعهد علوى وارد بغداد شود, اين بود كه حضرت را نيز در آنجا كشت.
    يك وقت يك حرفى مى زنيم از نظر آنچه كه براى خود ما امرى است مسلم. از نظر روايات شيعى شكى نيست در اينكه مأمون حضرت رضا را مسموم كرد ولى از نظر برخى مورخين اينطور نيست, مثلا مورخ اروپايى اين حرف را قبول نمى كند, او مدارك تاريخى را مطالعه مى كند, مى گويد: تاريخ نوشته (قيل). اغلب مورخين اهل تسنن كه اين قضيه را نقل كرده اند, نوشته اند حضرت آمد در طوس مريض شد و فوت كرد و (قيل) كه مسموم شد (و گفته شده كه مسموم شد). اين بود كه من مى خواستم با منطقى غير منطق شيعه نيز در اين زمينه صحبت كرده باشم, والا قرائن همه حكايت مى كند از همين كه حضرت را مسموم كردند.

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:56  توسط رضا  | 
    سايت يا پايگاهى كه تو در آن قرار دارى ، پايگاه امام رضا عليه السلام است.
    ما در اين جا مى خواهيم تو را با امام رضا (ع) آشنا كنيم، حرم و شهر امام رضا (ع) را به تو بشناسانيم. برايت از زيارت امام بگوييم و داستانهايى را از زندگى ايشان بازگو كنيم. پس مى توانى با رفتن به بخشهاى گوناگون اين پايگاه از اطلاعات گسترده اى كه در اختيارت قرار مى گيرد، استفاده كنى .
    حتما مى دانى كه ما شيعيان دوازده امام داريم. يعنى معتقديم كه پس از رحلت پيامبر اسلام (ص)، دوازده پيشواى معصوم براى راهنمايى مردم معرفى شده اند. براى همين است كه ما را دوازده امامى يا اثنى عشرى مى نامند. آيا نام اين دوازده امام را مى دانى ؟
    براى آشنايى تو با نام و تاريخ ولادت و شهادت اين دوازده امام، جدولى تهيه كرده ايم كه مى توانى با امامان معصوم آشنا شوى.


    آشنايى با امام رضا عليه السلام
    همان گونه كه در جدول ديدى ، امام رضا (ع)، هشتمين امام از اين پيشوايان پاك و گرامى است. امام رضا (ع) تنها امام از اين عزيزان است كه قبر مطهرش در ايران قرار دارد كه شيعيان براى زيارت آن همواره به آن جا مى روند. آيا مى دانى زيارتگاه امام در كدام شهر است؟
    در پايين نيز نقشه اى آورده ايم كه محل دفن امام در آن مشخص شده است.آيا مى دانى زيارتگاه امام در كدام شهر است؟

    پيرامون آن شهر درجايى ديگر از اين سايت با تو سخن گفته ايم، در اينجا لازم است مطالبى را درباره امام رضا (ع) بدانى .
    نامهاى امام
    امام رضا(ع) در سال 148 هجرى قمرى يعنى حدود (1250) سال پيش در شهر مدينه به دنيا آمد. پدر ايشان امام موسى بن جعفر(ع)، يعنى امام هفتم شيعيان و مادرشان بانويى بزرگوار و خردمند به نام (تكتم) يا (نجمه) بود. امام رضا(ع) در همان سالى زاده شد كه پدربزرگ ايشان، يعنى حضرت امام جعفر صادق(ع)، به شهادت رسيد.
    نام ايشان (على ) است، ولى بر اساس شيوه اى كه در ميان اعراب مرسوم است، به وى (ابوالحسن) مى گفتند. اين گونه اسمها را (كنيه) مى نامند. علاوه بر نام و كنيه، گاه عنوان ديگرى نيز به افراد مى دهند كه آن را (لقب) مى گويند. امام هشتم داراى لقب هاى متعددى است. از جمله معروف ترين اين القاب، (رضا)، (عالم آل محمد)، (غريب الغرباء)، (شمس الشموس) و (معين الضعفاء) است. ناميدن هر فرد به اين نامها، يعنى اسم، كنيه و لقب دليل خاصى دارد. گفته اند كه وى را به اين جهت (رضا) لقب داده اند كه خدا از او راضى است.
    دوران كودكى و جوانى امام در مدينه گذشت. اخلاق نيكو، دانش فراوان، ايمان و عبادت بسيار از ويژگى هايى بود كه امام را مشخص مى ساخت.
    شخصيت اخلاقى امام
    از خوش اخلاقى امام سخن بسيار گفته اند. در اين جا به چند نمونه آن توجّه كن و ببين كه امام در برخورد با مردم به چه نكات ريزى دقّت مى كرده است. همه اينها براى ما درس (چگونه زيستن) است:
    ـ هيچ گاه با سخن خود، ديگران را آزار نداد.
    ـ سخن هيچ كسى را قطع نكرد.
    ـ به نيازمندان بسيار كمك مى فرمود.
    ـ با خدمتگزاران خود بر سر يك سفره مى نشست و غذا مى خورد.
    ـ هميشه چهره اى خندان داشت.
    ـ هرگز با صداى بلند و با قهقهه نمى خنديد.
    ـ هنگام نشستن، هرگز پاى خود را در حضور ديگران دراز نمى كرد.
    ـ در حضور ديگران هرگز به ديوار تكيه نمى زد.
    ـ به عيادت بيماران مى رفت.
    ـ در تشييع جنازه ها شركت مى جست.
    ـ از مهمانان خود، شخصا پذيرايى مى كرد.
    ـ وقتى بر سر سفره اى مى رسيد، اجازه نمى داد تا به احترام او از جاى برخيزند.
    ـ به پاكيزگى بدن، موى سر و پوشاك خود بسيار توجه داشت.
    ـ بسيار بردبار و صبور و شكيبا بود.
    اينها گوشه اى از اخلاق امام بود. آيا با داشتن اين اخلاق و رفتار نبايد خدا از او راضى و خرسند باشد؟ و آيا سزاوار نيست كه او را (رضا) بنامند؟
    آيا كسى كه خدا از او خشنود است، مردم از او خرسند نيستند؟ اين گونه هست كه نام (رضا) براى آن امام بزرگوار برازنده و سزاوار است.
    امام در نگاه شاعران
    از همان دوران امام رضا(ع)، شاعران و نويسندگان در وصف بزرگوارى آن حضرت بسيار سروده اند و نوشته اند و هريك به گونه اى آن امام را به نيكى وصف كرده اند. شنيدنى است كه شاعرى بود به نام (ابونواس) كه در سرودن بسيار توانايى داشت. به او گفتند: تو درباره همه چيز شعر گفته اى ، كوه و دشت و شراب و موسيقى را در اشعار خود ستوده اى ، اما شگفتا كه در باره موضوع مهمى مانند شخصيت والاى امام رضا سكوت كرده اى ! در حالى كه تو ايشان را خوب مى شناسى و با اخلاق و رفتار و بزرگوارى حضرت آشنايى كامل دارى . ابونواس ابتدا در پاسخ گفت: به خدا سوگند، تنها بزرگى او مانع از انجام اين كار شده است، چگونه كسى چون من، درباره شخصيت برجسته اى همچون امام رضا(ع) شعر بسرايد؟ آن گاه شعرى گفت كه چكيده معنى آن چنين است:
    از من نخواهيد كه او را بستايم، من را توان آن نيست تا انسانى را مدح كنم كه جبرئيل خدمتگزار آستان پدر اوست.
    شاعران فارسى زبان نيز در باره امام رضا(ع) سروده هاى فراوانى دارند. ما گزيده اى از اين اشعار را در جاى ديگرى از اين سايت فراهم آورده ايم كه مى توانى با انتخاب اينجا آن را ببينى .
    شخصيت معنوى امام
    گفتيم كه امام رضا(ع) از نظر توجه به مسائل معنوى و پرداختن به امور عبادى نيز برجسته بود. روايتها و داستانهاى بسيارى از اين جنبه زندگى امام در كتابهاى تاريخى نقل شده كه شنيدن آن براى همه ما جالب است. ما وقتى مى بينيم كه امام ما و پيشوايى كه او را به رهبرى خود پذيرفته و زندگى او را الگوى خود قرار داده ايم، اين چنين عبادت مى كند و اين گونه به مسائل عبادى توجه دارد، خود نيز ناگزيريم كه همان شيوه را پيروى كنيم و از همان روش درس بياموزيم.
    در اينجا به چند نمونه از نكاتى كه تاريخ نويسان در اين زمينه مورد توجّه قرار داده اند اشاره مى كنيم...
    ـ شبها كم مى خوابيد و بيشتر شب را به عبادت مى پرداخت.
    ـ بسيارى از روزها را روزه مى گرفت.
    ـ سجده هايش بسيار طولانى بود.
    ـ قرآن بسيار تلاوت مى كرد.
    ـ به نماز اول وقت پايبند بود.
    ـ بجز هنگام نماز هم به مناجات به خدا انس داشت.
    در كتابهاى تاريخ و حديث، از امام رضا عليه السلام دعاهاى فراوانى نقل شده كه ما بخشى از آن را در جاى ديگرى از اين سايت گرد آورده ايم. اينجا را كليك كن تا با شيوه دعا كردن امام آشنا شوى .

    دوست عزيز من!
    حتما مى دانى كه پرداختن به اين مسائل به معنى گوشه گيرى نيست و نمازخواندن و روزه داشتن و تلاوت قرآن نبايد سبب رها كردن مسؤوليتهاى اجتماعى شود. زندگى امام رضا(ع)، خود بهترين نمونه براى اين امر است. اگر با ما باشى و دنباله اين متن را بخوانى و در ديگر بخشهاى اين سايت نيز گشت و گذار كنى ، خواهى ديد كه امام رضا(ع) كه در زمان خود بيشتر از هر كس ديگرى عبادت مى كرد و نماز مى خواند و روزه مى گرفت، نه تنها از مسؤوليتهاى بزرگ اجتماعى گريزان نبود، بلكه پيوسته به امور مسلمانان اهتمام داشت و توجه به آن را يكى از بزرگترين رسالتهاى خويش مى دانست. پذيرفتن ولايتعهدى در آن شرايط خاص، يكى از آشكارترين نمونه هاى اين امر است.
    شخصيت علمى امام
    امام رضا(ع) جايگاه علمى ويژه اى داشت. او از دانشى سرشار بهره مند بود و اين برجستگى علمى او در رويارويى با دانشمندان اديان و مذاهب ديگر، بهتر آشكار مى شد. جلسات و محافلى كه علما و دانشمندان مختلف گرد هم مى آمدند و به بيان ديدگاهها و نظرات خويش مى پرداختند، در آن زمان رونق خاصى داشت. حاكمان آن عصر، گاه براى جلوه دادن شكوه دربار خويش، گاه به منظور گرايش دانشمندان به دربار، و زمانى براى اين كه بر عقيده كسى چيره شوند، در كنار مجالس ديگر، به برگزار كردن نشستهاى علمى نيز مى پرداختند. اين محافل كه به جلسات (مناظره) معروف بود، بهترين مكان براى ابراز شايستگى هاى علمى افراد به شمار مى رفت.
    در عصر امام رضا (ع)، آن گاه كه همه دانشمندان جمع مى شدند و به گفت و گو مى پرداختند و سرانجام در پاسخ ديگران فرو مى ماندند، دست به دامان امام رضا(ع) مى شدند تا بر حقانيت مطلب خويش گواهى دهند.
    در بالا گفتيم كه يكى از مهم ترين و معروف ترين لقب هاى امام رضا (ع)، (عالم آل محمد) است. اين كه از ميان همه امامان شيعه، حضرت امام رضا به اين لقب شهرت يافته است، خود دليل برجستگى آن امام از جهت دانشهاى رايج در زمان خويش و يافتن فرصت براى آشكارسازى آن علوم مى باشد.
    اباصلت كه يكى از ياران امام است، از برادرزاده امام رضا (ع) روايتى نقل مى كند كه خواندنى است. با توجه به اين روايت تو هم مى توانى بفهمى كه اين لقب حضرت از كجا آمده است. او مى گويد:
    امام موسى بن جعفر(ع) به فرزندانش مى فرمود: برادرتان، على بن موسى (يعنى امام رضا)، عالم آل محمد است... نيازهاى دينى خود را از وى فرا بگيريد و آن چه را به شما آموزش مى دهد، به ياد داشته باشيد، زيرا پدرم امام صادق(ع) بارها به من مى فرمود: عالم آل محمد در نسل توست و اى كاش من مى توانستم او را ببينم.
    شنيدن اين دو حديث هم حتما براى تو جالب است. يكى از زبان شيرين خود امام است و ديگرى را يكى از ياران حضرت نقل كرده است....... حديث نخست اين است:
    در حرم پيامبر(ص) مى نشستم و دانشمندان مدينه هرگاه در مسأله اى با مشكل روبرو مى شدند و از حلّ آن ناتوان مى ماندند، به سوى من رو مى آوردند و پاسخ مى گرفتند.
    ... و حديث دوم را عبدالسلام هروى نقل كرده كه در بيشتر نشستهاى علمى امام حاضر بوده است.
    هيچ كسى را از امام رضا (ع) داناتر نديدم و هر دانشمندى كه او را ديده به دانش برتر او گواهى داده است. در نشستهايى كه گروهى از دانشوران و فقيهان و دانايان اديان گوناگون حضور داشتند، بر تمامى آنها چيره شد، تا آن جا كه همه آنان به ناتوانى علمى خود و برترى امام اعتراف كردند و گواهى دادند.
    يكى از نكاتى كه در بررسى شخصيت علمى امام مورد توجه همگان قرار گرفته و آن را بازگو كرده اند، اين است كه امام رضا (ع) با هر گروهى به زبان خودشان سخن مى گفت و به تعبير اباصلت، شيواترين و داناترين مردم به هر زبان و فرهنگى بود. اباصلت كه خود اين سخن را مى گويد، از اين تسلط امام به زبانهاى مختلف شگفت زده مى شود و اين تعجّب خود را به امام اظهار مى نمايد و امام در پاسخ مى فرمايد:
    من حجت خدا بر مردم هستم. چگونه مى شود چنين فردى زبان آنان را درك نكند؟ مگر نشنيده اى كه اميرالمؤمنين على (ع) فرمود: به ما (فصل الخطاب) داده اند، و آن چيزى نيست، جز آشنايى با زبان ديگران.
    اينها همه، نمونه اى از شخصيت علمى امام است. در كتابهاى تاريخى كه به بررسى ابعاد مختلف زندگى امام رضا(ع) پرداخته اند، اين نكات به صورت گسترده مورد بحث قرار گرفته و رخدادهاى متعددى كه گواه برترى علمى امام است، بازگو شده است.
    شخصيت سياسى امام
    تمام عمر امام رضا(ع)، چه آن زمان كه هنوز به مقام امامت نرسيده بود و چه آن گاه كه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام موسى كاظم(ع)، مسئوليت امامت و رهبرى شيعيان را بر عهده داشت، در زمان حكومت عباسيان بود.
    عباسيان با ادعاى انتساب به پيامبر اكرم(ص)، و با بهره گيرى از احساسات مردم بر ضد امويان، توانستند آنان را از حكومت كنار بزنند و خود بر تخت فرمانروايى مسلمانان بنشينند. با سركوب امويان، آنان ديگر قدرت و توانى نداشتند كه خطر مهمى براى عباسيان به شمار روند. عباسيان تنها خطر براى حكومت خود را شيعيانى مى دانستند كه با فرمانبرى از امامان معصوم، حاكمان آن روزگار را ناحق مى شمردند و مى كوشيدند تا آنان را از حكومت ساقط كنند.
    بنابراين، دشمن شماره يك حاكمان عباسى ، امامان شيعه بودند و به همين دليل است كه همه امامانى كه در روزگار اين حاكمان ستمگر مى زيستند، به دست آنان به شهادت رسيدند.... عباسيان ستم پيشه به اندازه اى بر شيعيان فشار آوردند و آنان را مورد تهديد و شكنجه و آزار و تبعيد و آوارگى قرار دادند كه حتى تاريخ نويسان نيز از بازگو كردن آن دچار شرمندگى شده اند.
    در نمودار پايين نشان داده ايم كه امام رضا(ع) با چه كسانى از حاكمان عباسى هم دوره بوده است.

    ده سال از دوران امامت حضرت رضا(ع)، با حكومت هارون همزمان بود. در اين ده سال، موقعيت مناسبى براى مبارزه علنى و رسمى براى امام رضا(ع) پديد نيامد و بيشتر تلاش سياسى امام به صورت پنهانى رهبرى مى شد، اما در گوشه گوشه سرزمينهاى مسلمانان جنبشها و قيامهاى پياپى شيعيان، حكومت عباسى را به تنگ آورده و هارون در برخورد با آنها دچار سردرگمى شده بود. به اين گفت و گو كه ميان هارون و يكى از درباريان قدرتمند وى رد و بدل شده است توجّه كن:
    _ اى هارون! اين على بن موسى است، كه بر جاى پدر خويش تكيه زده و امامت و رهبرى شيعيان را از آن خود مى داند. چه بايد كرد؟
    _ آن خطايى كه در كشتن پدرش موسى مرتكب شديم براى ما بس است! يعنى مى خواهى تمام آنان را بكشم؟! مگر مى شود؟
    اما... در ميان همه حاكمان عباسى ، مأمون چهره اى ديگر داشت. او كه برادر خود، امين را كشت تا خود به حكومت برسد، در برخورد با شيعيان و به ويژه شخص امام رضا(ع) از راهى ديگر وارد شد و شيوه اى ديگر را در پيش گرفت.
    در اين جا خوب است به چند نمونه از اظهار نظر تاريخ نويسان درباره شخصيت پيچيده مأمون آگاه شوى تا دريابى كه امام رضا(ع) با چه انسان مرموزى روبرو بوده است.
    يكى مى گويد:
    مأمون از نظر دورانديشى ، اراده قوى ، بردبارى ، دانش، زيركى ، بزرگى ، شجاعت و جوانمردى از همه عباسيان برتر بود.
    ديگرى مى نويسد:
    مأمون در عين حال كه در مجالس عيش و نوش شركت مى جست، به كتاب و فلسفه و بحث و جدل و مناظره علمى و مباحث فقهى و... علاقه شديد داشت!
    ديگرى مى گويد:
    گاهى مانند يك ديندار دلسوز، مردم را به علت كوتاهى در نماز و فرو رفتن در لذات و پيروى از شهوات و... نكوهش مى كرد و آنان را از عذاب الهى مى ترساند، و زمانى خودش در بزم خوشگذرانى و مجالس عيش و نوش شركت مى نمود.
    يكى هم چنين اظهار مى دارد:
    مأمون زيرك ترين حاكمان عباسى و داناترين ايشان به فقه و كلام بود.
    ... و از اين يك بشنو كه مى گويد:
    مأمون روزى ادعاى تشيع مى كرد و وجودش را لبريز از دوستى و عشق به على (ع) نشان مى داد و در فاصله اى اندك، نقاب از چهره برمى گرفت و تا آن جا پيش مى رفت كه حاضر نبود در مجلس او حتى از عنصر تبهكار و جلادى همچون حجاج بن يوسف، خرده بگيرند.
    آيا همزمانى با چنين موجود پيچيده و ابهام آلودى كه تلاشى جز پايدارى بيشتر حكومت عباسى ندارد، اما در همان حال، بزرگترين مخالف خود، يعنى شخص امام رضا(ع) را به ولى عهدى خويش برمى گزيند، آسان است؟
    به هرحال، مأمون با اين خصوصياتى كه داشت، پس از رسيدن به قدرت، و به منظور پايدار ساختن اركان حكومت خود، تصميم گرفت با امام رضا(ع) به گونه اى ديگر برخورد نمايد. پس، براى امام نامه نوشت و حضرت را به ولى عهدى خود منصوب كرد. امام ابتدا از پذيرش اين امر خوددارى فرمود، اما پيگيرى و پافشارى مأمون و خوددارى امام، به آن جا انجاميد كه مأمون دو تن را به نمايندگى از سوى خود كه در خراسان بود، روانه مدينه كرد و آنان در نزد امام هدف خود را چنين بيان كردند:
    مأمون ما را مأمور كرده كه شما را به خراسان ببريم.
    امام هم كه شيوه هاى حاكمان را مى شناخت و مى دانست مأمون كه از كشتن برادر خود پروا ندارد، از اين تصميم خود دست بردار نيست، ناگزير از ترك مدينه شد.
    هجرت امام به خراسان
    امام رضا(ع) هنگامى كه خود را ناچار به سفر يافت، براى اين كه ناخرسندى خود را از اين سفر اعلام فرمايد، چندين بار در كنار حرم مطهر پيامبر اكرم(ص) حضور يافت و به گونه اى به زيارت پرداخت كه همگان فهميدند اين سفر مورد رضايت امام نيست.
    يكى از شاهدان اين ماجرا نقل مى كند كه امام را در حال زيارت ديدم، نزديك رفتم و براى اين كه امام در آستانه سفر است به ايشان شادباش گفتم، اما حضرت چنين پاسخ داد:
    مرا به حال خود بگذار! من از جوار جدم پيامبر(ص) خارج مى شوم و در غربت از دنيا خواهم رفت!
    پس از آن هم، امام همه اقوام و نزديكان خود را فراخواند و در جمع ايشان فرمود:
    بر من گريه كنيد! زيرا ديگر به مدينه بازنخواهم گشت.
    اين امر نشان مى دهد كه امام با نقشه شوم مأمون آشنا بوده، ولى راهى جز پذيرفتن تصميم وى نداشته است.
    بارى ، امام به همراه فرستادگان مأمون مدينه را پشت سرگذاشته، رهسپار خراسان شد، جايى كه مأمون در آن جا مى كرد.
    بنا به فرمان مأمون، مسير امام از مدينه تا خراسان، به گونه اى تعيين گرديد كه مردم شهرهاى شيعه نشين از ديدار امام محروم شوند. زيرا اگر شيعيان موفق مى شدند از نزديك امام خود را زيارت كنند و با ايشان ديدار نمايند و از سخنان آن حضرت بهره مند شوند، بيش از پيش به وى ارادت مى يافتند و اين خود خطر بزرگى براى حكومت مأمون به شمار مى آمد. بنابراين، شهرهاى كوفه و قم از مسير سفر امام حذف گرديد. اما در اين كه امام از كدام مسير به خراسان و شهر مرو رسيده است، ميان تاريخ نويسان اختلاف است. خلاصه مسيرهايى كه براى اين سفر نقل شده از اين قرار است:
    1 ـ مدينه، بصره، اهواز، فارس (شيراز)، اصفهان، رى ، سمنان، دامغان، نيشابور، توس، سرخس، مرو.
    2 ـ مدينه، بصره، اهواز،اصفهان، كوه آهوان، سمنان، نيشابور، توس، سرخس، مرو.
    3 ـ مدينه، بصره، اهواز،اصفهان، يزد، طبس، نيشابور، توس، سرخس، مرو.
    4 ـ مدينه، بصره، اهواز، فارس (شيراز)، كرمان، طبس، نيشابور، توس، سرخس، مرو.
    اگر به اين نقشه مراجعه كنى ، مى توانى مسير سفر تاريخى امام را بهتر در ذهن بسپارى .
    حديث سلسلة الذهب
    امام رضا(ع) در اين سفر تاريخى ، هر جا كه توانست كوشيد تا مردم را با اسلام، قرآن، تشيع، اخلاق اسلامى ، آرمانهاى دينى و احكام مذهبى آشنا سازد. از جمله مهمترين فرازهاى اين سفر، توقف امام در نيشابور و سخن تاريخى ايشان در جمع گروه بسيارى از مردم و حديث شناسان اين شهر است.
    آشنايى با اين سخن و حديث امام براى همه ما جالب است.
    اين حديث به (سلسلة الذهب) شهرت دارد. دليل اين نامگذارى را خواهى دانست. اما بهتر آن است كه نخست، با چگونگى بيان حديث و اصل آن آشنايى پيدا كنى :
    دو تن از حديث شناسان نيشابور خدمت امام رضا(ع) رسيده، گفتند:
    اى بزرگوار!
    اى بازمانده از دودمان امامان!
    اى سلاله پاك پاكان!
    اى فرزند پيامبر!
    به حق پدران و اجداد پاك و نياكان نيكومقام سوگندت مى دهيم كه پرده را بردارى ، رخسار خود را به ما نشان دهى و حديثى از نياكان خود را براى ما بازگو فرمايى ... تا خاطره اى فراموش نشدنى از شما داشته باشيم.
    امام كاروان را از حركت بازداشت، پرده هودج را كنار زد...
    انبوه جمعيت مى كوشيدند تا خود را به امام نزديك كنند...
    اما آنان كه حديث مى نوشتند از مردم خواستند كه آرام باشند تا آنان بتوانند سخن امام را بشنوند و آن را براى تاريخ ثبت كنند و به يادگار بنويسند.
    آن گاه امام چنين فرمود:
    پدرم بنده شايسته خدا، موسى بن جعفر،
    از پدرش جعفر بن محمد،
    و او از پدرش محمد بن على ،
    و او از پدرش على بن الحسين،
    و او از پدرش حسين بن على ،
    و او از پدرش على بن ابى طالب،
    نقل كرده كه از پيامبر(ص) شنيده است،
    و پيامبر از جبرئيل دريافت كرده
    كه خداوند فرموده است:
    كلمه لا اله الا الله دژ استوار من است. هر كس كه وارد آن دژ شود از عذاب من ايمن خوهد بود.
    گوشها شنيدند و قلمها نوشتند... در ميان مردم همهمه افتاد. دهها هزار مرد و زنى كه اين سخن را دريافتند آن را براى يكديگر باز مى گفتند... كاروان امام به راه افتاد، اما حضرت ندا در داد و آن را از رفتن بازداشت و فرمود:
    با شرايط آن... و من از شرطهاى آن هستم.
    امام در اين حديث بسيار كوتاه و فشرده، نكات بسيار بلندى را بيان فرموده است. به اين نكات توجه كن:
    1 ـ اهميت مسأله توحيد و محور بودن آن در انديشه اسلامى .
    2 ـ پيوستگى معارف خاندان امامت به شخص پيامبر اسلام(ص) و به سرچشمه وحى .
    3 ـ پيوند گسست ناپذير توحيد با رهبرى .
    4 ـ تثبيت امامت حضرت رضا عليه السلام و ردّ ديدگاه كسانى كه به امامت ايشان باور نداشتند.
    اما چرا اين حديث را (سلسلة الذهب) ناميده اند؟
    وقتى جمله اى از كسى نقل مى شود، گاه چندين نفر در بازگو كردن آن نقش دارند و آن را از قول كسان ديگر روايت مى كنند. اين افراد را در اصطلاح علم حديث، (سلسله سند حديث) مى گويند. مثلاً در همين حديث، كه امام رضا(ع) اين سخن را از قول پدران خود نقل مى فرمايد، اين افراد، سلسله سند اين حديث ناميده مى شوند. از آن جا كه همه اين افراد، امامان عزيز ما شيعيان هستند، اين حديث در تاريخ به عنوان حديثى كه همه سلسله سند آن طلايى و زرّين هستند معروف شده است و آن را (سلسلة الذهب، يعنى رشته طلايى ) نام داده اند.
    اين حديث از آن زمان كه از زبان مبارك امام شنيده شد، همواره مورد توجه و عنايت حديث شناسان، تاريخ نويسان و هنرمندان بوده است. تا كنون نيز هنرمندان آن را به شيوه هاى مختلف نوشته و عرضه كرده اند. با انتخاب اينجا مى توانى چندين تابلو را كه اين حديث را در آن نوشته اند، ببينى .
    امام رضا عليه السلام در خراسان
    به هرترتيب، امام رضا(ع) وارد شهر مرو، مقر حكومت مأمون شد. مأمون مجلسى آراست و در آن امام را در مراسمى رسمى ، به ولى عهدى خود منصوب كرد. حضرت در آن مجلس، حكم مأمون را گرفته، بر آن يادداشتى نوشت و با تيزبينى و درايتى كه برخاسته از مقام امامت ايشان بود، به ارزشهاى والاى اسلامى اشاره نمود و در برابر دسيسه اى كه مأمون چيده بود با ياد و نام اهل بيت عليهم السلام، حقانيت ايشان و تصريح به عمر كوتاه خود، فهماند كه اين منصب را با انگيزه شخصى نپذيرفته و تنها عامل قبول اين سمت، پافشارى مأمون بوده است.
    برخوردهاى حكيمانه امام با اين مسأله، چه در طول سفر و چه در ايام اقامت در مرو، سبب شد تا بر خلاف پندار مأمون، امام بيش از گذشته در ميان مردم شناخته شود و در دل ايشان جاى گيرد.. اين امر موجب اين شد كه مأمون در فاصله اى نه چندان دراز، از ترفند شكست خورده خود احساس ناراحتى كند و در انديشه محدود ساختن فعاليت هاى امام و حتى از ميان بردن ايشان فرو رود.
    يكى از نشانه هاى اين امر، جلوگيرى وى از برپايى نماز عيد فطر به امامت حضرت رضا عليه السلام است.
    دو تن از شاهدان، واقعه را چنين روايت كرده اند:
    عيد فطر فرا رسيد... مأمون _ شايد _ به دليل بيمارى ، به امام رضا(ع) پيام داد كه نماز عيد را به جاى وى برپا دارد. امام، بر پايه آن چه قبلاً شرط كرده بود كه در مراسم حكومتى دخالت نكند، از قبول اين امر خوددارى ورزيد. اما مأمون پيك فرستاد كه هدف از اين پيشنهاد، تثبيت امر ولايت عهدى شماست و دوست دارم مردم به اين وسيله اطمينان پيدا كنند كه ولايتعهدى را براستى پذيرفته اى !
    امام پيشنهاد وى را پذيرفت به اين شرط كه نماز را همچون جدّش رسول خدا (ص) برپا دارد. مأمون هم قبول كرد و دستور داد تا نظاميان و درباريان و همه مردم صبح روز عيد نزديك خانه امام گرد هم آيند و امام را از منزل تا محل نماز همراهى نمايند.
    امام از خانه خارج شد، در حالى كه خود را خوشبو ساخته، عبايى بر دوش انداخته، عمامه اى بر سر نهاده، عصايى در دست گرفته و با پاى برهنه، با گامهايى استوار رهسپار شد تا نماز عيد را بخواند. امام كه تكبير مى گفت، فرياد تكبير مردم در سراسر شهر طنين انداخت، نظاميانى كه سواره بودند از مركب پياده شدند، و همه به پيروى از امام، پاى خويش را برهنه ساختند.
    فضل بن سهل، وزير زيرك مأمون، با ديدن اين صحنه، خود را به خليفه رساند و مأمون را از جوّ شهر آگاه ساخت و يادآور شد كه اگر اين گردهمايى ادامه يابد، جايگاه خليفه در ديدگاه مردم از ارجمندى مى افتد و همه دلها به امام مى گرود. پس مأمون نيز فرمان داد كه امام را از نيمه راه بازگرداندند و نماز اقامه نشد.
    در بازگشت، امام با اندوه بسيار فرمود:
    بارخدايا! اگر وضعيت كنونى جز با مرگ من دگرگون نمى شود، هم اينك در آن شتاب فرما!
    شهادت امام رضا عليه السلام
    مأمون كه روز به روز گرايش بيشتر مردم به امام رضا(ع) را مى ديد، در برابر هم مسلكان خود، يعنى خاندان عباسى هيچ بهانه اى نداشت. پس تصميم گرفت راهى بغداد شود تا از نزديك با ايشان به گفت و گو بنشيند.
    اما آيا او در اين سفر چه ارمغانى براى آنان به همراه داشت؟
    آيا مى توانست امام را از ولايتعهدى بركنار كند؟
    آيا مى توانست بيعت گسترده اى كه از مردم گرفته بود، ناديده بگيرد؟
    آيا مى توانست واكنش مردم به بركنارى امام را تحمل كند؟
    آيا مى توانست در برابر ناخرسندى انبوه شيعيان و پيروان امام، دليل قانع كننده اى بياورد؟
    اين جاست كه بارديگر مأمون چهره واقعى خود را نمايان مى سازد و به خشونت پنهان و سياست بازى روى مى آورد.
    او نخست، وزيرش فضل بن سهل را مى كشد و بر جنازه او اشك مى ريزد و براى يافتن قاتلان او جايزه تعيين مى كند و آن گاه كه آنان را دستگير مى كنند، آنان شهادت مى دهند كه مأمون خود به اين كار فرمان داده است، اما او ناباورانه آنان را مى كشد.
    سپس برنامه حذف امام رضا(ع) را دنبال مى كند، اما مى كوشد كه اين برنامه را به گونه اى عملى سازد كه دامان خود او از اين امر پاك نشان دهد. پس در راه سفر به بغداد، در توس توقف مى كند و در همان جا با خوراندن انار يا انگور زهرآلود به حضرت، امام رضا(ع) را مسموم مى سازد و مانند آن چه پس از قتل فضل بن سهل كرد، در اين جا نيز بر پيكر پاك امام اشك مى ريزد و حضرت را در كنار قبر پدر خود هارون الرشيد دفن مى كند.
    امام رضا(ع) پيشتر، شهادت خود به دست مأمون را به برخى از ياران خود گوشزد كرده بود. از جمله يك بار به دو تن از اصحاب خويش فرموده بود:
    اينك هنگام بازگشت من به سوى خدا فرا رسيده و زمان آن است كه به جدم رسول خدا(ص) و پدرانم بپيوندم. تومار زندگى ام به انجام رسيده است. اين حاكم خودكامه (مأمون) تصميم گرفته است كه مرا با انگور و انار مسموم به قتل برساند.
    در ميان نقل قول هاى گوناگون درباره روز و ماه و سال شهادت امام رضا(ع)، مشهورتر آن است كه حضرت در روز جمعه، آخر ماه صفر سال 203 هجرى قمرى به شهادت رسيده، در حالى كه 55 سال از عمر مبارك امام سپرى شده است.
    آيا مى دانى از آن تاريخ تا كنون چند سال مى گذرد؟
    محل شهادت امام هم به گفته همه تاريخ نويسان، شهر توس و محل دفن ايشان نيز در باغ حميد بن قحطبه در سناباد بوده كه بعدها (مشهد الرضاـمحل شهادت امام رضا عليه السلام) نام گرفته و اينك به نام مشهد شهرت دارد.

    آرى ... دوست عزيزم!
    گويا چنين مقدّر بود كه فرزندى از نسل پاك پيامبر اكرم (ص) و امامى از امامان شيعه، در سرزمينى دور از مدينه پيامبر به شهادت رسد، تا مرقد نورانى اش قلب ميليونها انسان خداجوى دلباخته را به ولايت فراخواند و بارگاهش پناهگاه دلهاى شكسته اى باشد كه در اين سوى خاك در پناه آن مزار با شكوه به آرامش رسند.
    سلام بر هشتمين امام پاك!
    سلام بر هشتمين جانشين پيامبر!
    سلام بر او....
    آن گاه كه زاده شد...
    آن گاه كه مظلومانه به شهادت رسيد..
    و آن گاه كه در اوج عظمت و شكوه، گام بر صحنه رستاخيز گذارد.

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:54  توسط رضا  | 

    سلام‌ و درود بر خورشيد جهان‌ افروزي‌ كه‌ درخشش‌ نور او، تمام‌ هستي‌ را از ناسوت‌تا ملكوت‌ و از ملكوت‌ تا لاهوت‌ فرا گرفته‌ و ديدة‌ تمام‌ ساكنان‌ آسمان‌ و زمين‌ را در مقابل‌عظمت‌ خود خيره‌ ساخته‌ است‌.

    سلام‌ و درود بر آن‌ ماه‌ جهان‌تابي‌ كه‌ همه‌ را در برابر همت‌ والا و ارادة‌ پولادين‌خويش‌ مبهوت‌ و شگفت‌ زده‌ كرده‌ است‌.

    سلام‌ و درود بر انقلابي‌ بزرگ‌ تاريخ‌ بشر كه‌ با قيام‌ پرشكوهش‌ ابر سياه‌ جهل‌ وناداني‌ و شرك‌ و بي‌ديني‌ را كه‌ بر روي‌ افكار پوسيدة‌ مردم‌ سايه‌ افكنده‌ بود برطرف‌ كرد وخفتگان‌ را بيدار و غافلان‌ را آگاه‌ كرد و مدعيان‌ دروغين‌ خلافت‌ و امامت‌ را رسوا ساخت‌.

    سلام‌ و درود بر مشعل‌دار حريت‌ و آزادگي‌ كه‌ با فرياد «فكونوا احراراً في‌ دنياكم‌»تمام‌ ابعاد آزادي‌ و آزادگي‌ و همة‌ انواع‌ استعمار و استبداد را براي‌ تمام‌ نسل‌ها ترسيم‌ نمودو چگونه‌ زيستن‌ و چگونه‌ مردن‌ را براي‌ همگان‌ در تمام‌ مقاطع‌ تاريخ‌ معين‌ فرمود.

    سلام‌ بر او كه‌ بردبارتر از ايوب‌، مقاوم‌تر از يعقوب‌، قهرمان‌تر از يوسف‌، باشكوه‌تر ازسليمان‌، شجاع‌تر از موسي‌ و مهربان‌تر از عيسي‌ بود.

    سلام‌ بر او كه‌ مهر پيامبر (ص) در دل‌ و شجاعت‌ علي‌ (ع) در كف‌ و فرياد زهرا (س‌)بر سر و شكيبايي‌ حسن‌ (ع) در سينه‌ داشت‌.

    سلام‌ بر او كه‌ ملكوتيان‌ از صبرش‌ در حيرت‌، جبروتيان‌ در ياري‌اش‌ در حسرت‌،انبيا در غم‌ او گريان‌ و اوليا در مصيبت‌ او نالانند.

     

    از ولادت‌ تا امامت‌

    امام‌ حسين‌ (ع) روز سه‌شنبه‌، يا پنج‌شنبه‌ پنجم‌ شعبان‌ سال‌ چهارم‌ هجري‌ ـسالي‌ كه‌ غزوة‌ خندق‌ رخ‌ داد ـ متولد گرديد و به‌ روايتي‌، ولادت‌ آن‌ حضرت‌ در سال‌ سوم‌هجري‌، سوم‌ ماه‌ شعبان‌ بوده‌ است‌.

    همين‌ كه‌ رسول‌ خدا (ص) از ولادت‌ حسين‌ آگاه‌ شد، شتابان‌ به‌ خانة‌ علي‌(ع) آمد واز اسماء فرزند خود را خواست‌. سپس‌ در آغوش‌ گرفت‌ و او را غرق‌ بوسه‌ ساخت‌ و اين‌مراسم‌ را دربارة‌ حسين‌ انجام‌ دادند:

    1ـ در گوش‌ راست‌ او اذان‌ و در گوش‌ چپ‌اش‌ اقامه‌ خواند.

    2ـ براي‌ او نام‌گذاري‌ كرد و در روايات‌ آمده‌: اولين‌ كساني‌ كه‌ به‌ نام‌هاي‌ حسن‌ وحسين‌ نام‌گذاري‌ شدند، فرزندان‌ علي‌ و زهرا ـ سلام‌ الله‌ عليهما ـ هستند كه‌ خدا اين‌نام‌ها را از مردم‌ پوشيده‌ نگه‌ داشت‌، تا نونهالان‌ علي‌ و زهرا به‌ اين‌ دو نام‌گذاري‌ شدند.

    3ـ در روز هفتم‌ ولادت‌، پيامبر دستور داد قوچ‌ بزرگي‌ را خريداري‌ و براي‌ حسين‌عقيقه‌ كردند و گوشت‌ آن‌ را ميان‌ فقيران‌ تقسيم‌ نمودند.

    4ـ سر حسين‌ را تراشيده‌ و به‌ ميزان‌ وزن‌ آن‌ نقره‌ صدقه‌ دادند كه‌ با اين‌ مراسم‌كمك‌ شايسته‌اي‌ به‌ فقيران‌ شد.

    5ـ در روز هفتم‌ ولادت‌ حسين‌ را ختنه‌ كردند.

    6ـ تعويذ حسين‌ (ع) كه‌ رسول‌ خدا (ص) براي‌ حفظ‌ فرزندان‌، آنان‌ را با اين‌ كلمات‌بيمه‌ مي‌فرمود و اين‌ دعا را مي‌خواند: «اَعوذُ بِكلمات‌ِ الله‌ِ التامَّه‌ِ من‌ كُل‌ِّ شَيطان‌ وهامَّة‌ِ من‌كل‌ عين‌ لامَّة‌ِ»

    تصور بعضي‌ از مذاهب‌ مانند زيديه‌ بر آن‌ است‌ كه‌ امام‌، كسي‌ است‌ كه‌ با شمشيرقيام‌ كند و اگر قيام‌ نكند، امام‌ نيست‌. ليكن‌ از رسول‌ خدا ـ صلي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ ـروايت‌شده‌:

    «ابناي‌ هذان‌ِ امامان‌ِ قاما اَو قَعَدا»

    يعني‌ اين‌ دو فرزندم‌ ـ اشاره‌ به‌ امام‌ حسن‌ و امام‌ حسين‌ ـ هر دو امامند، چه‌ قيام‌كنند، چه‌ نشسته‌ و ساكت‌ باشند.

    اين‌ روايت‌ ضمن‌ تصريح‌ به‌ امامت‌ حسنين‌ 8 مي‌فهماند كه‌ قيام‌ شرط‌ امامت‌نيست‌.

     

    از قيام‌ تا شهادت‌

    چرا حسين‌ (ع) قيام‌ كرد؟ اين‌ سؤال‌ در ذهن‌ بسياري‌ از كساني‌ كه‌ از مقررات‌ ووظايف‌ اسلامي‌ و حقايق‌ تاريخي‌ بي‌اطلاعند، پيش‌ مي‌آيد. با توجه‌ به‌ اين‌ كه‌ حسين‌(ع)از قدرت‌ بني‌ اميه‌ و ضعف‌ و زبوني‌ مردم‌ مطلع‌ بود و شناختي‌ كه‌ از مردم‌ كوفه‌ داشت‌ وتجربه‌ كرده‌ و ديده‌ بود كه‌ كوفيان‌ با پدرش‌ علي‌ (ع) و برادرش‌ امام‌ مجتبي‌ (ع) چگونه‌رفتار كردند، اين‌ شناخت‌ و آگاهي‌ از گفته‌هايش‌ كاملاً آشكار مي‌گردد؛ چنان‌ كه‌ فرمود:

    «مردم‌ برده‌ و بندة‌ دنيايند، دين‌ چرخش‌ ]لقلقة‌[ زبان‌ آنها است‌، به‌ هر سو كه‌نفعشان‌ ايجاب‌ مي‌كند مي‌چرخد، پس‌ هنگام‌ گرفتاري‌ دين‌داران‌ اندك‌ مي‌شوند».

    پس‌ چرا قيام‌ كرد؟ و مانند برادرش‌ امام‌ حسن‌ (ع) با حكومت‌ وقت‌ كنار نيامد؟

    در پاسخ‌ اين‌ ايراد، اجمالاً مي‌گوييم‌ كه‌ قيام‌ و نهضت‌ حسين‌ (ع) داراي‌ علل‌ وفلسفه‌ و اسرار زيادي‌ است‌ كه‌ به‌ طور اختصار به‌ بعضي‌ موارد آن‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌.

     

    1ـ مسئوليت‌ ديني‌ حسين‌ (ع)

    اسلام‌ عزيز هر فرد مسلمان‌ را در برابر حوادثي‌ كه‌ براي‌ مردم‌ و جامعه‌اش‌ پيش‌مي‌آيد، مسئول‌ مي‌داند؛ چنان‌ كه‌ رسول‌ گرامي‌ اسلام‌ فرمود:

    كُلّكُم‌ راع‌ٍ و كُلّكُم‌ْ مَسئول‌ٌ عَن‌ْ رِعيَّتِه‌ِ؛ «همة‌ شما سلطانيد و همة‌ شما در موردرعيت‌ موأخذه‌ مي‌شويد» همه‌ شما نسبت‌ به‌ هم‌ مسئوليد و حسين‌ (ع) كه‌ مي‌ديدمسلمانان‌ در فقر و سختي‌ به‌ سر مي‌برند و يزيد خود را حاكم‌ بر مردم‌ و خليفة‌ مسلمين‌قلمداد مي‌كند و محرمات‌ الهي‌ را مرتكب‌ مي‌شود و با سنت‌ پيامبر مخالفت‌ مي‌ورزد،وظيفه‌ و مسئوليت‌ ديني‌اش‌ او را وادار به‌ قيام‌ عليه‌ چنين‌ حكومت‌ طاغي‌ و ياغي‌ و جباري‌نمود. از اين‌ رو، همه‌ نامه‌هايي‌ كه‌ به‌ حسين‌ (ع) نوشتند و بيعت‌ مردم‌ با او، عذري‌ براي‌ او(ع) باقي‌ نمي‌گذاشت‌ و در تاريخ‌ مورد انتقاد واقع‌ مي‌شد.

     

    2ـ مسئوليت‌ اجتماعي‌ امام‌ حسين‌ (ع)

    حسين‌ (ع) به‌ لحاظ‌ موقعيت‌ اجتماعي‌اش‌ خود را در مقابل‌ امت‌ اسلامي‌ مسئول‌مي‌بيند، تا در مقابل‌ ظلم‌ و بيدادگري‌ كه‌ از ناحية‌ حكومت‌ اموي‌ بر امت‌ وارد مي‌شود به‌دفاع‌ برخيزد؛ گر چه‌ اين‌ مسئله‌ وظيفة‌ هر فرد مسلماني‌ است‌، ولي‌ به‌ طور طبيعي‌ در موردامام‌ حسين‌ (ع) با توجه‌ به‌ امامت‌ او از يك‌ سو، انتسابش‌ به‌ پيامبر از سوي‌ ديگر، تأكيدبيشتري‌ پيدا مي‌كند و امام‌ (ع) اين‌ مسئوليت‌ را احساس‌ مي‌كرد و سكوت‌ در برابرجنايت‌هاي‌ يزيد را جايز نمي‌شمرد. از اين‌ رو براي‌ ايفاي‌ اين‌ مسئوليت‌ بزرگ‌ به‌ پاخاست‌، تا آن‌ كه‌ خود و همة‌ اهل‌ بيتش‌ را در اين‌ راه‌ فدا كرد و حكم‌ قرآن‌ را در ميان‌ مردم‌اجرا كرد.

     

    3ـ اقامة‌ حجت‌ بر امام‌ (ع)

    با توجه‌ به‌ اين‌ كه‌ نامه‌هاي‌ بسياري‌ تا حدود دوازده‌ هزار نامه‌ براي‌ حسين‌ (ع)نوشتند و آمادگي‌ خود را براي‌ كمك‌ با لشگر يكصد هزار نفري‌ اعلان‌ نمودند، آن‌ هم‌ ازشهر كوفه‌ كه‌ بزرگ‌ترين‌ شهر نيرو خيز اسلامي‌ است‌؛ تا آن‌ جا كه‌ او را مسئول‌ به‌ حساب‌آوردند كه‌ اگر امامت‌ و خلافت‌ را نپذيرد در پيشگاه‌ خدا با او احتجاج‌ خواهند كرد و معلوم‌است‌ اگر حسين‌ (ع) اجابت‌ نمي‌كرد،در برابر خدا و امت‌ اسلامي‌ مسئول‌ بود.

    4ـ حفظ‌ مقام‌ خلافت‌

    خلافت‌ در اسلام‌، عبارت‌ است‌ از جانشيني‌ رسول‌ خدا (ص) يعني‌ خليفه‌ بايد نمونه‌رسول‌ خدا و متصف‌ به‌ اوصاف‌ و اخلاق‌ پيامبر اسلام‌ باشد، زيرا خليفة‌ حكومت‌ اسلامي‌مي‌بايست‌ وسيله‌اي‌ براي‌ تحقق‌ عدالت‌ اسلامي‌ و قضاوت‌ عليه‌ تخلفاتي‌ باشد كه‌ انجام‌مي‌گيرد؛ براي‌ همين‌ اگر خليفه‌ فرد شايسته‌اي‌ باشد، جامعه‌ را به‌ صلاح‌ و سعادت‌ سوق‌مي‌دهد و چنانچه‌ فرد منحرفي‌ باشد مسير جامعه‌ را هم‌ به‌ انحراف‌ مي‌كشاند.

    حسين‌ (ع) در اولين‌ نامه‌اي‌ كه‌ به‌ مردم‌ كوفه‌ نوشت‌ به‌ اين‌ شرايط‌ اشاره‌ فرمود:

    «به‌ جانم‌ قسم‌ امام‌ نيست‌ مگر آن‌ كه‌ به‌ كتاب‌ خدا عمل‌ كند و به‌ عدل‌ و قسط‌رفتار نمايد و بر حسب‌ قانون‌ و حق‌ مجازات‌ كند و خود را در مسير رضاي‌ خدا قرار دهد».

    پس‌ خلافت‌ تنها يك‌ سلطة‌ ارضي‌ نيست‌، بلكه‌ خلافت‌ نيابت‌ از رسول‌ خدا است‌.ليكن‌ حسين‌ مي‌بيند كه‌ مقام‌ جدش‌ در اختيار فردي‌ قرار گرفته‌ كه‌ تمام‌ اوقاتش‌ را به‌مي‌گساري‌ و عياشي‌ و شكار و تفريح‌ نامشروع‌ مي‌گذراند و جز رسيدن‌ به‌ شهوات‌ نفساني‌هدفي‌ ندارد، لذا قيام‌ كرد تا خلافت‌ اسلامي‌ را به‌ جاي‌ گاه‌ اصيلش‌ برگرداند.

     

    5ـ احياي‌ اهل‌ بيت‌

    يكي‌ از كارهاي‌ معاويه‌ اين‌ بود كه‌ به‌ هر طريق‌ ممكن‌ مي‌كوشيد تا نام‌ و ياداهل‌بيت‌ رسول‌ الله‌ را محو و نابود سازد و آثار و فضايل‌ و مناقب‌ آن‌ را ريشه‌كن‌ نمايد.حسين‌(ع) در كنفرانس‌ سياسي‌ بزرگي‌ كه‌ در مكة‌ مكرمه‌ تشكيل‌ داد و مسلمانان‌ سراسركشور در آن‌ حضور داشتند؛ مردم‌ را از هدف‌ شوم‌ معاويه‌ ـ كه‌ مي‌خواهد موقعيت‌ اسلامي‌اهل‌ بيت‌ را ساقط‌ نمايد ـ آگاه‌ ساخت‌.

    حسين‌ كه‌ شنيدن‌ سب‌ّ پدر بزرگوارش‌ در منابر، از هزار بار مردن‌ برايش‌ دشوارتربود براي‌ رسيدن‌ به‌ ميدان‌ جهاد و شهادت‌ در راه‌ خدا پر مي‌كشيد و لحظه‌شماري‌ مي‌كرد؛پس‌ حسين‌ (ع) قيام‌ كرد تا آثار نبوت‌ و خاندان‌ پيامبر را احيا كند و موقعيت‌ اسلامي‌ آنان‌را بازگرداند.

    6ـ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر

    بزرگ‌ترين‌ انگيزة‌ قيام‌ امام‌ مسئلة‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر است‌ كه‌ اين‌ دو، ازمهم‌ترين‌ اركان‌ دين‌ است‌ و امام‌ در درجة‌ اول‌ مسئول‌ اجراي‌ اين‌ امر مهم‌ اسلامي‌ است‌.

    چنانچه‌ در وصيت‌ به‌ برادرش‌ محمد بن‌ حنفيه‌ اعلان‌ فرمود: «قيام‌ من‌ بر مبناي‌تمايلات‌ نفساني‌ نيست‌، من‌ به‌ منظور طغيان‌ و فساد و تباهي‌ و ستم‌ خروج‌ نمي‌كنم‌، بلكه‌انگيزه‌ام‌ اصلاح‌ امت‌ جدم‌ رسول‌ خدا و مقصود و منظورم‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكراست‌»

    چون‌ بني‌ اميه‌ اين‌ دو ركن‌ بزرگ‌ و مهم‌ اسلامي‌ را متزلزل‌ ساخته‌ بودند، امام‌حسين‌ (ع) مكرر به‌ اين‌ حقيقت‌ اشاره‌ مي‌فرمود:

    «مگر نمي‌بينيد كه‌ به‌ حق‌ عمل‌ نمي‌شود و از باطل‌ جلوگيري‌ نمي‌شود و مؤمن‌بايد براي‌ اجراي‌ اين‌ مهم‌ مشتاق‌ ديدار پروردگارش‌ باشد».

    آري‌، حسين‌ (ع) قيام‌ كرد تا به‌ انسان‌هاي‌ زير بار ظلم‌ و ستم‌ بياموزد كه‌ چگونه‌مي‌توانند به‌ حقوق‌ خود برسند و حريت‌ و آزادي‌ از دست‌ رفته‌ را باز يابند و تاريخ‌ گوياي‌اين‌ مطلب‌ است‌ كه‌ هنوز چند ماهي‌ از شهادت‌ حسين‌ (ع) نگذشته‌ بود كه‌ قيام‌ها يكي‌پس‌ از ديگري‌ شروع‌ شد، تا حكومت‌ اموي‌ را ريشه‌كن‌ نمود.

    آري‌، مردم‌ با شهادت‌ حسين‌ (ع) درس‌ آزادي‌ و آزادگي‌ را از دانشگاه‌ خون‌ وشهادت‌ كربلا آموختند و براي‌ به‌ دست‌ آوردن‌ حريت‌ به‌ پا خاستند.

     

    امام‌ حسين‌ (ع) الگوي‌ انسان‌هاي‌ جهان‌

    از ويژگي‌هاي‌ انساني‌ آن‌ گرامي‌ آزادگي‌ و ظلم‌ستيزي‌ و ستم‌ناپذيري‌ بي‌نظيراوست‌. او به‌ راستي‌ نه‌ تنها قهرمان‌ سازش‌ناپذير در برابر ستم‌ و شقاوت‌ و استبداد بود،بلكه‌ بنيان‌ گذار اين‌ شيوة‌ آزادمنشانه‌ و انساني‌ است‌ كه‌ تمامي‌ آزادي‌ خواهان‌ وستم‌ستيزان‌ در مبارزة‌ راه‌ عدالت‌ بايد به‌ آن‌ قهرمان‌ حريت‌ و رهايي‌ تأسي‌ جويند. براي‌نمونه‌، آن‌ گرامي‌ بود كه‌ در بحران‌ تاخت‌ و تاز افسار گسيختة‌ استبداد اموي‌ و به‌ هنگام‌رويارويي‌ قهرمانانه‌ و تاريخ‌ساز خروشيد كه‌:

    «نه‌، هرگز حسين‌ زير بار ذلت‌ نخواهد رفت‌!» و اين‌ منشور ستم‌سوز و جاودانه‌ رابراي‌ همگان‌ به‌ يادگار نهاد كه‌:

    «نه‌، به‌ خداي‌ هستي‌ سوگند! نه‌ ذليلانه‌ دست‌ بيعت‌ بر دست‌ تجاوزكاران‌ خواهم‌نهاد و نه‌ همانند بردگان‌ از ميدان‌ جهاد خواهم‌ گريخت‌.»

     

    خصوصيات‌ اخلاقي‌ و سيرة‌ رفتاري‌ امام‌ حسين‌ (ع)

    1ـ نمونه‌ رعايت‌ حقوق‌ خلق‌ خدا

    او در رعايت‌ حقوق‌ مردم‌ اهتمام‌ بسياري‌ داشت‌. مردي‌ به‌ نام‌ عبدالرحمان‌ به‌ يكي‌از فرزندانش‌ سورة‌ حمد را آموخت‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ به‌ پاداش‌ كار فرهنگي‌اش‌ هزار دينار وهزار جامه‌ و انبوهي‌ زر و زيور و وسايل‌ زندگي‌ به‌ او بخشيد و در برابر شگفت‌زدگي‌ معلم‌ ازاين‌ همه‌ بزرگواري‌ و حق‌شناسي‌ و رعايت‌ حقوق‌ معنوي‌ معلم‌ فرمود:

    «اينها در برابر عظمت‌ و ارزش‌ كار تو ناچيز است‌.»

    2ـ رسيدگي‌ به‌ بينوايان‌

    در رسيدگي‌ به‌ بينوايان‌ و حفظ‌ حيثيت‌ و كرامت‌ آنان‌، به‌ هنگام‌ دستگيري‌ و حل‌مشكلاتشان‌ ويژگي‌هايي‌ تحسين‌ برانگيز داشت‌. او به‌ هنگام‌ بخشايش‌ و تأمين‌ نيازنيازمندان‌، خود احساس‌ شرمندگي‌ مي‌كرد و مي‌كوشيد تا به‌ آن‌ها روحيه‌ دهد و شخصيت‌صدمه‌ ديدة‌ آنان‌ را ترميم‌ كند و به‌ صورتي‌ خواسته‌هايشان‌ را برآورد كه‌ دچار خسارت‌رواني‌ و شكست‌ معنوي‌ و اخلاقي‌ و اجتماعي‌ نشوند.

    3ـ زدودن‌ غم‌ و اندوه‌ از دل‌ها

    از ويژگي‌هاي‌ ديگر آن‌ حضرت‌ عواطف‌ سرشار انساني‌ و دگر دوستي‌ و نوع‌پروري‌است‌، به‌ ويژه‌ در مورد كساني‌ كه‌ در فراز و نشيب‌ زندگي‌ به‌ غم‌ و اندوه‌ يا مشكلي‌ دچارمي‌شدند، يا در بن‌بستي‌ قرار مي‌گرفتند. آن‌ حضرت‌ براي‌ ملاقات‌ و عيادت‌ اسامة‌ بن‌ زيدبه‌ منزلش‌ آمد، اما او را آشفته‌ و پريشان‌خاطر ديد، دل‌پريشاني‌ وي‌ را جويا شد. آهي‌ كشيدو گفت‌:

    «حقوق‌ ديگران‌ را به‌ گردن‌ دارم‌ و بدهكارم‌ و دوست‌ دارم‌ تا زنده‌ام‌ اموال‌ كساني‌ راكه‌ به‌ عهده‌ دارم‌ بدهم‌ و با داشتن‌ دَين‌ از دنيا نروم‌.»

    آن‌ حضرت‌ بلافاصله‌ دستور داد بدهكاري‌ او را پرداختند. آن‌ گاه‌ او آسوده‌خاطر،ديده‌ از جهان‌ فرو بست‌.

    4ـ انفاق‌ در آشكار و نهان‌

    از ويژگي‌هاي‌ اخلاقي‌اش‌ انفاق‌ خالصانه‌ در آشكار و نهان‌ به‌ آشنا و بيگانه‌ بود...

    شبانگاهان‌ مواد خوراكي‌ و لوازم‌ ضروري‌ زندگي‌ محرومان‌ و بينوايان‌ و يتيمان‌ راخود به‌ دوش‌ مي‌كشيد و به‌ در خانة‌ آنان‌ مي‌برد. به‌ همين‌ جهت‌ روز عاشورا در برخي‌ ازنقاط‌ بدنش‌، آثار حمل‌ بارهاي‌ سنگين‌ مشاهده‌ كردند. وقتي‌ از حضرت‌ سجاد (ع) دليل‌آن‌ را جويا شدند، فرمود: اين‌ها آثار به‌ دوش‌ كشيدن‌ صدقات‌ و هداياي‌ پنهاني‌ است‌ كه‌پدر بزرگوارم‌ شب‌ها به‌ دوش‌ مي‌كشيد و براي‌ يتيمان‌ و محرومان‌ جامعه‌ مي‌برد.

    5ـ پروا از خدا

    يكي‌ ديگر از صفات‌ برجسته‌اش‌، شدت‌ خوف‌ از خدا و درك‌ عظمت‌ او بود؛ به‌گونه‌اي‌ كه‌ هنگام‌ وضو ساختن‌ براي‌ عبادت‌ و نماز و تقرّب‌ به‌ سوي‌ پروردگار، رنگ‌چهره‌اش‌ دگرگون‌ مي‌گشت‌ و اعضا و اندام‌هايش‌ به‌ لرزه‌ مي‌افتاد. برخي‌ از سر شگفتي‌، ازشدت‌ خوف‌ و پرواي‌ او مي‌پرسيدند كه‌ مي‌فرمود:

    در روز قيامت‌ تنها كساني‌ امنيّت‌ خواهند داشت‌ كه‌ در دنيا از پروردگار خويش‌ پرواداشته‌ باشند.

    6ـ جوانمردي‌

    او سمبل‌ جوانمردي‌ و آزادگي‌ است‌ و جلوه‌هاي‌ بارزي‌ از اين‌ صفت‌ ارزشمند درعاشورا از او پديدار شد كه‌ شگفت‌انگيز است‌، از آن‌ جمله‌:

    سيراب‌ ساختن‌ دشمن‌ در آن‌ شرايط‌ سخت‌ بيابان‌، رضايت‌ ندادن‌ به‌ ياري‌ رساني‌گروه‌ جن‌ و اجازه‌ ندادن‌ به‌ كشتن‌ ناگهاني‌ عنصر پليدي‌ چون‌ شمر، كه‌ پيش‌ از برخورد دوسپاه‌ در تيررس‌ يكي‌ از يارانش‌ قرار گرفته‌ بود. امام‌ (ع) فرمودند:

    «تيراندازي‌ نكن‌ كه‌ من‌ آغاز به‌ قتال‌ نمي‌كنم‌».

    تصوير امام‌ حسين‌ (ع) در آينة‌ زيارت‌ نامه‌ها

    در روايتي‌ از امام‌ صادق‌ (ع) آمده‌ است‌ كه‌:

    «اگر زائر امام‌ حسين‌ (ع) بداند كه‌ با زيارت‌ عارفانه‌ و هدف‌دار حسين‌ (ع) چه‌نسيم‌ شادماني‌ بر قلب‌هاي‌ مصفّاي‌ پيامبر و علي‌ و فاطمه‌ و حسن‌ و امامان‌ نور و شهيدان‌خاندان‌ پيامبر مي‌وزد و چه‌ ثمرة‌ پرارزشي‌ از دعاي‌ آنان‌ به‌ او بازمي‌گردد و چه‌ پاداش‌پرارزشي‌ در دنيا و آخرت‌ براي‌ او خواهد بود، دوست‌ مي‌داشت‌ كه‌ نه‌ تنها حسين‌ را زيارت‌كند، بلكه‌ هميشه‌ كنار قبر شريف‌ او براي‌ زيارت‌ منزل‌ گزيند.»

    و باز فرمودند: «پاداش‌ زيارت‌ عارفانة‌ حسين‌، با پاداش‌ حج‌ پذيرفته‌ شده‌ با پيامبربرابري‌ مي‌كند.»

    همة‌ پيامبران‌ خدا شهادتگاه‌ حسين‌ (ع) را پيش‌ از شهادت‌ و دفن‌ پيكر مطهرش‌زيارت‌ كرده‌اند.

    در روايت‌ است‌: «تمامي‌ پيامبران‌ كربلا را زيارت‌ نموده‌ و يا بدان‌ جا سير داده‌شده‌اند»

    همان‌ گونه‌ كه‌ پيامبر گرامي‌ اسلام‌ فرموده‌اند: مرا به‌ نقطه‌اي‌ سير دادند كه‌ نامش‌كربلا بود.

    در زيارت‌ آن‌ گرامي‌ است‌ كه‌ او را: وارث‌ پيام‌آوران‌ بزرگ‌ خدا مي‌خوانيم‌ و نام‌ برخي‌از پيامبران‌ را كه‌ حسين‌ وارث‌ آن‌ها است‌، به‌ صراحت‌ مي‌بريم‌.

    شرايط‌ و ويژگي‌هاي‌ او با برخي‌ ديگر از پيامبران‌ همچون‌ يحيي‌ و ايوب‌ به‌ گونه‌اي‌است‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ جاي‌ نام‌ حسين‌، نام‌ آنان‌ را خواند؛ براي‌ نمونه‌:

    در درود بر ايوب‌ شكيبا و يحيي‌ مظلوم‌، مي‌توان‌ حسين‌ را قصد كرد چرا كه‌شكيبايي‌ او در برابر آن‌ آزمايش‌ بزرگ‌ تاريخي‌ و نيز مظلوميت‌ شهادت‌ مندانة‌ او در برابربارگاه‌ ظلم‌ اموي‌ نه‌ تنها كمتر از شكيبايي‌ ايوب‌ پيامبر و يحيي‌ نبود، بلكه‌ بسيار باشكوه‌تربود.

    و هم‌ چنين‌ خداوند در ميان‌ جهانيان‌ به‌ نوح‌ درود فرستاد كه‌: «سلام‌ٌ عَلي‌' نوح‌ٍ في‌ِالعالمين‌»؛ چرا كه‌ نجات‌ مردم‌ از طوفان‌ به‌ خاطر او بود.

    به‌ حسين‌ نيز درود باد كه‌ نجات‌ همة‌ بشريت‌ از آتش‌ دوزخ‌ به‌ بركت‌ وجود اوست‌.

    در زيارت‌ حسين‌ (ع) مي‌خوانيم‌:

    «السّلام‌ عَلي‌' يعقوب‌ الذي‌ ردّ الله‌ اليه‌ بصرِه‌ِ برحمَتِه‌ِ»

    سلام‌ بر يعقوب‌ پيامبر كه‌ خداوند به‌ رحمت‌ خويش‌ نور ديدگانش‌ را به‌ او بازگردانيد.

    در اين‌ درود و سلام‌ مي‌تواني‌ يعقوب‌ پيامبر را نيت‌ كني‌ كه‌ پدر دوازده‌ پسر بود وهنگامي‌ كه‌ آنان‌ را فرا خواند در كمال‌ صحت‌ و سلامت‌ در برابرش‌ ايستادند و گفتند:پدرجان‌ «يكي‌ از ما را گرگ‌ خورده‌ است‌»

    و از اين‌ رخداد و خبر دردناك‌ كمرش‌ خم‌ و نور چشمانش‌ را از دست‌ داد. و نيزمي‌تواني‌ يعقوب‌ كربلا، حسين‌ را قصد كني‌ كه‌ پدر پسري‌ بود كه‌ ندايش‌ را از شهادتگاه‌شنيد.

    «پدرجان‌ آخرين‌ سلام‌ مرا پذيرا باش‌ كه‌ اينك‌ لحظات‌ جدايي‌ است‌»

    مي‌تواني‌ يعقوب‌ پيامبر را نيت‌ كني‌ كه‌ پيراهن‌ آلوده‌ به‌ خون‌ فرزندش‌ را كه‌ ـ سالم‌بود ـ نگريست‌ و گفت‌: «گويا گرگ‌ پرمهري‌ بوده‌ كه‌ پسرم‌ را خورده‌ و پيراهن‌ او را پاره‌نكرده‌ است‌.»

    يا يعقوب‌ِ كربلا را نيت‌ كني‌ كه‌ فرزند قهرمانش‌ را با پيكري‌ به‌ خون‌ آغشته‌نگريست‌ كه‌ نه‌ جايي‌ از بدن‌ سالم‌ بود و نه‌ پيراهن‌.

    غيرتمندي‌ و عزت‌نفس‌ امام‌

    يكي‌ از صفات‌ برجستة‌ انساني‌، غيرت‌ مندي‌ است‌. غيرت‌ مندي‌ به‌ خود و خاندان‌و يارانش‌.

    در روز جاودانة‌ عاشورا هنگامي‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ بر اثر شدت‌ زخم‌ها توان‌ نشستن‌ برفراز مركب‌ و ادامة‌ دفاع‌ را از دست‌ داد، به‌ طرف‌ راست‌ چهرة‌ مقدسش‌ بر روي‌ خاك‌ افتاد.همان‌ ويژگي‌ غيرت‌مندي‌ و عزت‌نفسش‌ به‌ او اجازة‌ آرميدن‌ بر روي‌ خاك‌ و شنيدن‌شماتت‌ دشمن‌ را نداد به‌ همين‌ جهت‌ با زحمت‌ بسيار به‌ پا خاست‌ و اين‌ بار بر روي‌ پاي‌خويش‌ به‌ دفاع‌ از حق‌ برخاست‌.

    پس‌ از چندي‌، شدت‌ صدمه‌هاي‌ وارده‌ قدرت‌ ايستادن‌ را نيز از او سلب‌ كرد. به‌ناچار در وسط‌ ميدان‌ نبرد نشست‌؛ در حالي‌ كه‌ حلقة‌ محاصره‌ بر او تنگ‌تر مي‌شدشجاعانه‌ به‌ دفاع‌ از حق‌ ادامه‌ داد. اين‌ مرحله‌ نيز با شدت‌ يافتن‌ زخم‌ها و ادامة‌ خونريزي‌غيرممكن‌ شد و پيشواي‌ غيرت‌مندان‌ عالم‌ در واپسين‌ لحظات‌ شهادت‌ قرار گرفت‌، اماشگفتا! در آن‌ لحظات‌ نيز به‌ زحمت‌ به‌ پا مي‌خاست‌ و بر خاك‌ مي‌افتاد، تا دشمن‌ كار او راتمام‌ شده‌ نيابد و جرأت‌ جسارت‌ و شماتت‌ نيابد.

    غيرت‌ مندي‌ و غيرت‌ورزي‌ او در مقابل‌ خاندانش‌ نيز درس‌آموز و شنيدني‌ است‌. اوتمام‌ تلاش‌ خويش‌ را براي‌ تدابير دفاعي‌ به‌ كار گرفت‌ و با حفر خندق‌ بر اطراف‌ خيمه‌ها باافروختن‌ آتش‌هاي‌ شعله‌ور و پرشراره‌ در درون‌ خندق‌ و با فرا خواندن‌ پياپي‌ دشمن‌ ؛«اقصدوني‌ بِنَفْسي‌ واتركوا حَرمي‌».

    شما با من‌ در پيكاريد نه‌ با خاندانم‌، پس‌ به‌ خيمه‌ها نزديك‌ نشويد و اين‌ غيرت‌مندي‌ به‌ جايي‌ رسيد كه‌ با شنيدن‌ خبر هجوم‌ به‌ خيمه‌ها با همان‌ حالت‌ عطش‌ براي‌ دفاع‌از خيمه‌ها شتافت‌.

     

    نتيجه‌

    حسين‌ (ع) همان‌ گونه‌ كه‌ فرمان‌ يافته‌ بود، با همة‌ وجود قهرمانانه‌ ايستاد و به‌گوش‌ عصرها و نسل‌ها رساند و يك‌ تنه‌ بار سنگين‌ مشكلات‌ و درد و رنج‌ دفاع‌ از حق‌ وپيكار در راه‌ عدل‌ را به‌ جان‌ خريد. كوتاه‌ سخن‌ اين‌ كه‌ خود پيامبر فرمودند؛ «حسين‌ مِنّي‌ واَنَا مِن‌ْ حسين‌».

    و ما به‌ همان‌ بيان‌ ظريف‌ بسنده‌ مي‌كنيم‌، چرا كه‌ در بر دارندة‌ هزاران‌ راز و نكته‌ وپيام‌ است‌ و از امام‌ حسين‌ (ع) پيشواي‌ بزرگي‌ كه‌ نه‌ تنها نسبت‌ به‌ شايستگان‌ پرمهراست‌، بلكه‌ به‌ گناه‌ كاران‌ نيز مهربان‌ است‌ تا آنان‌ را هدايت‌ و نجات‌ بخشد و قلب‌مقدسش‌ براي‌ همة‌ انسانيت‌ مي‌تپد، مي‌خواهيم‌ تا نظر لطف‌ و مرحمتي‌ نيز بر ما افكند ودر صحراي‌ محشر شفيع‌ ما گردد.

    باشد كه‌ ما نيز از خوبان‌ درگاه‌ آن‌ بزرگوار باشيم‌ و هميشه‌ در راه‌ ايشان‌ قدم‌برداريم‌.

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:52  توسط رضا  | 

    رسول خدا حضرت ختمي مرتبت (ص) فرمودند: نام امام حسين آتشي در دل ها افروخت که هر گز خاموش نمي گردد بلکه هر زمان عاشقان جديدي را به مسلخ مي برد و پروانه هاي شيدايي را به ضيافت خويش مي خواند .


    از اين روست که هر چه قلم ها بنگارند و زبان ها بگويند و عاشورا را بسرايند باز هم حرف هاي ناگفته فراوان است و هر کس از ديدگاه خاص خود به واقعه مي نگرد و سرودي تازه مي آغازد .


    هر که ديوانه ي عشق تو نشد عاقل نيست             عاقل آن است که از عشق تو ديوانه شود


    در حديثي از امام صادق (ع) نقل است که فرمود: سوره فجر را در هر نماز واجب و مستحب ، بخوانيد زيرا که سوره امام حسين ع است هر کس آن را بخواند با حسين بن علي ع در قيامت در درجه ي او از بهشت خواهد بود . ( مجمع البيان ج 10 ص 481 )


     


                                      

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:50  توسط رضا  | 

    خبرگزاري فارس: بررسي‌ويژگي‌ هاي‌ شخصيت‌ حسين‌(ع) پژوهش‌ درباره‌ انساني‌ به‌ شمار نمي‌رود كه‌ داراي‌عناصري‌ ناگسستني‌ از يكديگر است‌ و بتوان‌ درباره‌اش‌ حكم‌ كرد و بلكه‌ بررسي‌ عناصرتاريخ‌ اسلامي‌ است‌.

    آيا تاكنون‌ انساني‌ را ديده‌ايد كه‌ با نام‌ خدا قيام‌ كند و به‌ حركت‌ در آيد، بميرد، ديديدچگونه‌ مقصد خود را كه‌ هدف‌ خويش‌ را نام‌ او، بر گزيند؟
    مقصد او تا آن‌جا فرازست‌ كه‌ همه‌ چيز زندگي‌ را فرود مي‌بيند و هدف‌ چنان‌ برتر،جز ملكوت‌ اعلي‌ را مد نظر ندارد، گهواره‌اش‌ آسمان‌ هاي‌ برين‌ است‌ و جاي‌ هيچ‌ شگفتي‌نيست‌ كه‌ به‌ سويش‌ پركشد. خواستار پيوستن‌ بدان‌ سامان‌ بود، زيرا عشق‌ بازگشت‌ به‌اصل‌ خويش‌ و بازجستن‌ روزگار وصل‌ خويش‌ در وجودش‌ است‌.

    هر كسي‌ كو دور ماند از اصل‌خويش ‌باز جويد روزگار وصل‌ خويش‌

    راه‌ خود را از ميان‌ سنگ‌ ها و خارها به‌ پيش‌ مي‌گيرد، خشنود و خوشدل‌ پيش‌مي‌رود و با آرامش‌ و اطمينان‌ دراين‌ ره‌ گام‌ بر مي‌دارد. با آرمان‌ برين‌ خود رازها بيان‌مي‌دارد. آيا فراسوي‌ الله خواستي‌ و جز به‌ سوي‌ الله بازگشتي‌، و پس‌ از الله و برتر از اوحقيقتي‌ هم‌ هست‌؟

    اگر ما حسين‌ را برفراز همة‌ بزرگان‌ جاي‌ دهيم‌، نه‌ تنها بزرگي‌ را در وجود او بيشتربه‌ شمار آورده‌ايم‌، بلكه‌ بزرگي‌ را بر چكاد عظمت‌، مشاهده‌ كرده‌ايم‌ كه‌ در برابرش‌ بزرگان‌كوچك‌ ند، و شخصيتي‌ را نشان‌ داده‌ايم‌ كه‌ از همة‌ شخصيت‌ها برتر است‌، و ابر مردي‌ست‌در ميان‌ همة‌ مردان‌.

    شخصي‌ كه‌ چون‌ از هر سوي‌ كوه‌ وجودش‌ فراز شوي‌ به‌ ستيغ‌ بزرگي‌ رسي‌، تا آن‌ جاكه‌ او را مركز برخورد بزرگواري‌ها با يكديگر و مجمع‌ يكتايي‌ ها مي‌يابي‌. زيرا بي‌گمان‌ هركس‌ در سرچشمه‌ عظمت‌ پيامبر(ص) و مردانگي‌ علي‌ و فضيلت‌ فاطمه‌ فراجوشيد، نمونة‌بي‌ همتاي‌ عظمت‌ انسان‌ خواهد شد و از آيات‌ و بينات‌ به‌ شمار خواهد رفت‌. ياداو، ياد يك‌شخص‌ نيست‌. ياد انسانيت‌ جاويدان‌ است‌ و تاريخ‌ او، سرگذشت‌ يك‌ قهرمان‌ نيست‌،تاريخ‌ يك‌ قهرماني‌ بي‌ همتا است‌. پس‌ حسين‌(ع) يك‌ شخص‌ است‌ اما آيت‌ اشخاص‌،يك‌ بزرگ‌ است‌ اما حقيقت‌ بزرگي‌.

    بنابراين‌ شايسته‌ آن‌ است‌ كه‌ همچون‌ سرچشمه‌ الهام‌ كه‌ با نيرو مي‌جوشدوپرتوافكن‌ است‌ وبا تابش‌ انوار خود همه‌ نسل‌ها را روشنايي‌ مي‌بخشد پيوسته‌ از آسمان‌وجودش‌ نور گيريم‌، چه‌ اين‌ پرتوافكني‌ هميشگي‌ است‌.

    اگر كسي‌ نيك‌ بينديشد بزرگ‌ترين‌ ژرفا، وفداكاري‌، و بزرگ‌ترين‌ نمونه‌ها را دروجود او مي‌يابد تا آن‌ جا كه‌ گويي‌ دست‌ خدا بر صفحه‌ ابديت‌ با مركب‌ خون‌رنگ‌ چنين‌نگاشته‌ است‌.

    اخلاص‌ واژه‌اي‌ است‌ كه‌ معناي‌ آن‌ در سخت‌ترين‌ مرگ‌ نشان‌ داده‌ مي‌شود. كس‌مي‌خواهد مخلص‌ باشد بايد خود را آماده‌ براي‌ ناملايمات‌ چنين‌ مرگي‌ كند.



    بررسي‌ ويژگي‌هاي‌ شخصيت‌ امام‌ حسين‌(ع)

    به‌ حق‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ درك‌ ابعاد شخصيتي‌ امام‌ حسين‌ كاري‌ بس‌ مشكل‌ ودشوار است‌، آن‌ هم‌ با شرايط‌ پيچيده‌اي‌ كه‌ دارد. شرايطي‌ كه‌ بازتاب‌هاي‌ چندي‌ ازروشنايي‌ بر آن‌ افتاده‌، ليكن‌ در زير آن‌ موجي‌ است‌ خروشان‌ كه‌ محيط‌ اسلامي‌ آن‌ روزگاررا شكل‌ مي‌داد و آن‌ جريان‌ از روزي‌ پديدار شد كه‌ موضوع‌ حكومت‌ در ميان‌ عصبيت‌قبيلگي‌ و طرز تفكر ديني‌ در نوسان‌ بود ، سپس‌ به‌ رنگ‌هاي‌ گوناگون‌ درآمد و هر روز به‌شكل‌ نو نمايان‌ گرديد. و سرانجام‌ به‌ صورت‌ يك‌ عقيده‌ و دين‌ به‌ پايان‌ رسيد. بررسي‌ويژگي‌ هاي‌ شخصيت‌ حسين‌(ع) پژوهش‌ درباره‌ انساني‌ به‌ شمار نمي‌رود كه‌ داراي‌عناصري‌ ناگسستني‌ از يكديگر است‌ و بتوان‌ درباره‌اش‌ حكم‌ كرد و بلكه‌ بررسي‌ عناصرتاريخ‌ اسلامي‌ است‌.

    ما دراين‌ نوشتار برآنيم‌ تا به‌ بررسي‌ گوشه‌اي‌ از ويژگي‌هاي‌ شخصيتي‌ آن‌ ابرمردتاريخ‌ اشاره‌ داشته‌ باشيم‌، اگر چه‌ قلم‌ قاصر و زبان‌ الكن‌ از بيان‌ شخصيت‌ عظيم‌ آن‌بزرگوار مي‌باشد. لكن‌:

    آب‌ دريا را اگرنتوان‌ كشيدهم‌ به‌ قدر تشنگي‌ بايد چشيد



    1 - پاي‌بندي‌ به‌ اصول‌

    يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ شخصيتي‌ امام‌ حسين‌(ع) پاي‌بندي‌ آن‌ بزرگوار به‌ اصول‌ وبنيادها مي‌باشد. اين‌ ويژگي‌ را مي‌توان‌ در وصيت‌ وي‌ به‌ برادرش‌ محمد حنفيه‌ درك‌ نمودكه‌ فرمود: من‌ اين‌ قيام‌ را نه‌ از روي‌ خودبيني‌ و سبك‌سري‌ مي‌ كنم‌، نه‌ قصد طغيان‌ دارم‌ ونه‌ آهنگ‌ تبهكاري‌ در سر و نه‌ ستمگري‌ را در خود مي‌پرورانم‌، بلكه‌ تنها هدف‌ من‌ آن‌است‌ كه‌ درميان‌ امت‌ جدم‌ خواستار اصلاح‌ شوم‌. با اين‌ حركت‌ خود مي‌خواهم‌ به‌ معروف‌فرمان‌ دهم‌ و از منكر بازدارم‌. هر كس‌ بر پاية‌ حق‌ از من‌ پذيرا شد، خدا به‌ حق‌ بسي‌شايسته‌تر است‌ و هر كس‌ نپذيرفت‌، چنان‌ در آهنگ‌ خود پايداري‌ كنم‌ كه‌ خدا ميان‌ من‌ وآن‌ گروه‌ به‌ حق‌ قضاوت‌ فرمايد، كه‌ او از همه‌ داوران‌ بسي‌ بهتر است‌.

    اين‌ سخنان‌ صريح‌ رادر كاخ‌ فرمانداري‌ و در مركز حكومت‌ و سرسراي‌ قدرت‌ بي‌هيچ‌ پروا و هراسي‌ بيان‌ كرد .با قلبي‌ استوار و شجاعتي‌ بي‌ نظير و با پشت‌گرمي‌ به‌ اصول‌اعتقادي‌ و پايداري‌ در مكتب‌. در اين‌ پاسخي‌ كه‌ امام‌ حسين‌(ع) به‌ وليد داد؛ قدرت‌ رودروايستادن‌ را با هوشمندي‌ سياسي‌ و راه‌ خردمندانة‌ رهايي‌ را با سلامت‌ منطق‌ و پديدة‌تسليم‌ را با اعتراض‌ شديد در هم‌ آميخته‌ است‌. در تاريخ‌ چنين‌ آمده‌:

    وليد فرماندار مدينه‌، امام‌ حسين‌(ع) را دعوت‌ نمود و خبر مرگ‌ معاويه‌ را به‌ اوداد واو استرجاع‌ نمود، سپس‌ نامة‌ يزيد را در مورد گرفتن‌ بيعت‌ براي‌ او خواند. حسين‌ به‌ او گفت‌به‌ نظرم‌ نمي‌رسد كه‌ تو به‌ گرفتن‌ بيعت‌ من‌ براي‌ يزيد پنهاني‌ اكتفا كني‌، بلكه‌ خواستاربيعتي‌ آشكار هستي‌ كه‌ مردم‌ از آن‌ با خبر شوند .وليد گفت‌: آري‌ چنين‌ است‌ و امام‌حسين‌(ع) فرمود كه‌ برگرد و فردا همراه‌ گروهي‌ از مردم‌ نزد ما بيا.

    در اين‌ هنگام‌ مروان‌ به‌ وليد گفت‌: به‌ خدا قسم‌ اگر حسين‌ هم‌ اكنون‌ بيعت‌ نكرده‌از تو جدا شود، هرگز نخواهي‌ توانست‌ بدو دست‌ يابي‌. او را حبس‌ كن‌ و تا بيعت‌ نكرده‌اجازه‌ بيرون‌ رفتن‌ به‌ وي‌ نده‌ يا اينكه‌ گردنش‌ را بزن‌.

    حسين‌ رو به‌ مروان‌ كرده‌ به‌ او گفت‌: واي‌ بر تو اي‌ پسر زن‌ كبود چشم‌! تومي‌خواهي‌ گردن‌ مرا بزني‌ يا او! دروغ‌ گفتي‌ به‌ خدا قسم‌ و پستي‌ نشان‌ دادي‌. سپس‌ رو به‌وليد كرده‌ و گفت‌: فرماندار، ما از خاندان‌ نبوت‌ و سرچشمه‌ رسالتيم‌، خدا به‌ وسيله‌ ما آغازنهاد و به‌ وسيله‌ ما به‌ انجام‌ رسانيد. در حالي‌ كه‌ يزيد تبهكاري‌ ميخواره‌ و كشنده‌ اشخاص‌بي‌گناه‌ و آشكار سازندة‌ فساد و تبهكاري‌هاست‌. كسي‌ چون‌ من‌ با شخصي‌ چون‌ او بيعت‌نمي‌كند. ليكن‌ امشب‌ را به‌ فردا رسانيم‌ تا ببينيم‌ كدام‌ يك‌ از ما به‌ بيعت‌ و خلافت‌سزاوارتريم‌ .

    قدرت‌ پايداري‌ براي‌ حق‌ در جان‌ها بانگ‌ و فرياد حق‌ نيز بي‌گمان‌ اثر كوبنده‌ خودرادر گوشهاي‌ باطل‌ مي‌گذارد. و در نتيجه‌ آن‌ را يا كر مي‌كند يا در صلاح‌ و حق‌ را به‌ روي‌وي‌ مي‌گشايد.

    فرياد حق‌ امام‌ نيز همان‌ طنين‌ بلندي‌ بود كه‌ انعكاس‌ آن‌ در گوش‌ وليد پيچيد.چنانكه‌ وليد بعد از بيرون‌ رفتن‌ امام‌ حسين‌ خطاب‌ به‌ مروان‌ چنين‌ گفت‌: سبحان‌ ا... اگرحسين‌ گفت‌ بيعت‌ نمي‌كنم‌ او را بكشم‌؟ به‌ خدا سوگند گمان‌ نمي‌كنم‌ كسي‌ با دست‌آغشته‌ به‌ خون‌ حسين‌، خدا را ملاقات‌ كند و ميزان‌ عملش‌ بسي‌ سبك‌ نباشد. خدا در روزقيامت‌ بدو نمي‌نگرد و او را تزكيه‌ نمي‌كند و شكنجه‌اي‌ دردناك‌ بهره‌ او است‌.

    2 - صراحت‌ در گفتار

    ازديگر ويژگي‌هاي‌ شخصيتي‌ امام‌ صداقت‌ در گفتار آن‌ حضرت‌ مي‌باشد. اين‌ نيزيكي‌ از بزرگواري‌هايي‌ است‌ كه‌ در وجود امام‌ حسين‌ است‌.

    در نظر برخي‌ افراد مبدأ و اصل‌ بسي‌ بزرگ‌ است‌، اما همراه‌ با نرمش‌ و نيرنگ‌.ليكن‌ امام‌ حسين‌ در برابر اصول‌ چنان‌ عظمتي‌ از خود نشان‌ داد كه‌ هرگز حاضر نبود دربرابر بيعت‌ با يزيد سرمويي‌ از آن‌ برگردد و دست‌ از آن‌ بردارد. و همان‌ فرياد بلندي‌ كه‌ چون‌شعلة‌ آتش‌ بود از او انتظار مي‌رفت‌. او دربارة‌ بيعت‌ با يزيد چنين‌ فرمود:

    سپاس‌ ويژه‌ الله و آنچه‌ مشيت‌الله است‌ و نيرويي‌ به‌ كار نايد جز به‌ وسيلة‌ الله وصلوات‌ خدا بر رسولش‌ .مرگي‌ كه‌ سرنوشت‌ فرزندان‌ آدم‌ شده‌، چنان‌ برازنده‌ و زيباست‌ كه‌گردنبند جواهر در گردن‌ دختران‌ جوان‌، چنان‌ به‌ ديدار گذشتگانم‌ واله‌ و شيفته‌ام‌ كه‌ يعقوب‌مشتاق‌ ديدار يوسف‌ بود. بهترين‌ مرگ‌ در پيكار، مرگي‌ است‌ كه‌ من‌ با عشق‌ و افتخار با آن‌روبه‌رو مي‌شوم‌. هم‌ اكنون‌ به‌ چشم‌ پيوند تن‌ خويش‌ را مي‌نگرم‌ كه‌ گرگ‌هاي‌ بيابان‌ دركربلا پاره‌ پاره‌ مي‌كنند و شكم‌هاي‌ گرسنه‌ خود را از آنها پرمي‌كنند. خشنودي‌ خداخشنودي‌ خاندان‌ پيامبر است‌. در برابر آزمايش‌ او پايداري‌ را پيشه‌ مي‌كنيم‌ و در برابر،پاداش‌ پايداران‌ را به‌ دست‌ مي‌آوريم‌. پاره‌هاي‌ تن‌ رسول‌ خدا هرگز از او جدا نمي‌شوند،بلكه‌ همه‌ با هم‌ دربهشت‌ برين‌ گرد مي‌آيند و چشمش‌ را روشن‌ مي‌كنند. و پيماني‌ را كه‌ بااو بسته‌اند بدين‌ وسيله‌ به‌ سر رسانند. هان‌ بدانيد كه‌ تنها كسي‌ كه‌ پذيراي‌ پرداختن‌پاره‌هاي‌ جگر خويش‌ در راه‌ ماست‌ و به‌ روان‌ خويش‌ وعدة‌ ديدار پروردگار را داده‌ است‌،بايد با ما به‌ حركت‌ درآيد، زيرا من‌ بامدادان‌ عزم‌ رحيل‌ دارم‌.



    3 - قاطعيت‌ در عمل‌

    جنبه‌ ديگري‌ از ويژگي‌ شخصيتي‌ امام‌ حسين‌(ع)، قاطعيت‌ در عمل‌ مي‌باشد كه‌اين‌ جنبه‌ از عظمت‌ وي‌، عملي‌تر از صداقت‌ در گفتار است‌. چه‌ اين‌ يك‌ آهنگ‌ است‌ وعزم‌ قاطع‌ و تعهد دروني‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ هدف‌ نهايي‌ با وجود هر نوع‌ اشكالي‌. دركي‌ است‌كه‌ افراد حساس‌ چنان‌ آن‌ را احساس‌ مي‌كنند كه‌ گويي‌ در مغزشان‌ جوششي‌ چون‌ انفجارآتشفشان‌ به‌ وجود آمده‌ و در آنها جريان‌ مي‌يابد.

    نمونه‌ اين‌ مطلب‌ سخنان‌ آتشين‌ و منطق‌ حسين‌(ع) در برابر كساني‌ بود كه‌مي‌خواستند نظر او را برگردانند. البته‌ اين‌ كسان‌ معذورند، زيرا نه‌ جاني‌ چون‌ جان‌ او در بر ونه‌ دركي‌ چون‌ درك‌ او در سر و نه‌ در قلب‌ خود همچون‌ او چنين‌ گدازه‌هايي‌ پر شرر داشتند.

    يكي‌ از اين‌ افراد عبدالله بن‌ عمر مي‌باشد كه‌ اگر چه‌ يزيدي‌ نبود اما آن‌جا كه‌ بامردانگي‌ حقيقي‌ روبه‌رو مي‌شوند، قدرت‌ ابراز مردانگي‌ ندارد و چون‌ دانه‌هاي‌ ريز شن‌ كه‌در دامنه‌ كوهي‌ بلند قرار دارد، با وزش‌ باد به‌ پايين‌ سرازير مي‌شود. امام‌ حسين‌(ع) درپاسخ‌ به‌ وي‌ كه‌ از او خواسته‌ بود با گمراهان‌ از در آشتي‌ درآيد و او را از كشتار و كشته‌شدن‌بر حذر داشت‌، گفت‌:

    «اي‌ اباعبدالرحمان‌، از جمله‌ پستي‌هاي‌ اين‌ جهان‌ در برابر خدا را نديده‌ وندانسته‌اي‌، كه‌ سر يحيي‌ بن‌ زكريا، به‌ يكي‌ از زنان‌ هرزه‌ و بدكاره‌ بني‌اسرائيل‌ هديه‌ داده‌شد؟»

    از كلمات‌ امام‌ پي‌ ببريم‌، كه‌ حاضر نيست‌ از راه‌ حق‌ رو برگرداند.

    4 - زيربار ستم‌ نرفتن‌

    جنبه‌ ديگري‌ ازويژگي‌ شخصيتي‌ امام‌ حسين‌(ع) زيربار ستم‌ نرفتن‌ است‌. اين‌جنبه‌ از جنبه‌هاي‌ ديگر برتر و بالاتر مي‌باشد. چه‌ بسا افرادي‌ را ديده‌ايم‌ كه‌ زماني‌ كه‌دنبال‌ شهوتي‌ مي‌رود و يا كالاي‌ گرانبهايي‌ چشم‌ او را مي‌گيرد و به‌ دنيا پاسخ‌ مثبتي‌مي‌دهد، چگونه‌ اصول‌ و صراحت‌ و قاطعيت‌ ارزش‌هاي‌ موجود را از دست‌ مي‌دهد. و نه‌تنها معني‌ و ارزش‌ خود را ازدست‌ مي‌دهد، بلكه‌ به‌ ضد ارزش‌ نيز تبديل‌ شده‌ و موردسرزنش‌ قرار مي‌گيرد. و در اين‌ هنگام‌ شرافت‌، پستي‌ به‌ شمار مي‌آيد. زيربار نرفتن‌،سنگ‌ بناي‌ نخستين‌ ارزش‌ هاي‌ انساني‌ است‌، به‌ همين‌ جهت‌ امام‌ حسين‌(ع) جزنپذيرفتن‌ خواري‌ و زور به‌ چيزي‌ رضا نداد ودر اين‌ باره‌ سخني‌ گفت‌ كه‌ نفس‌ سركش‌ رانابود مي‌كند:

    «سوگند به‌ خدا، نه‌ همچون‌ خوارشدگان‌ دست‌ تسليم‌ به‌ شما مي‌دهم‌ و نه‌ چون‌بندگان‌ ترسو فرار مي‌كنم‌. بندگان‌ خدا، به‌ پروردگار خود پناه‌ مي‌برم‌ از اين‌كه‌ بخواهيد مرااز خود برانيد و بيفكنيد و به‌ پروردگار خود پناه‌ مي‌برم‌، از هر خود بزرگ‌بيني‌ كه‌ به‌ روزقيامت‌ ايمان‌ نمي‌آورد.»

    آري‌ خودداري‌ او از تن‌ دادن‌ به‌ ذلت‌ و خواري‌ چنان‌ مردانگي‌ به‌ مردان‌ آموخت‌ وزيربار ذلت‌ نرفتن‌ را به‌ آنان‌ تعليم‌ داد كه‌ هيچ‌ كس‌ تاكنون‌ نتوانسته‌ است‌ مانند او عمل‌كند.

    آن‌ حضرت‌ از پذيرفتن‌ آسايش‌ ورفاه‌ و لذت‌ امتناع‌ ورزيد؛ زيرا لذت‌ و نعمت‌حقيقي‌ در چيزي‌ فراسوي‌ نعمت‌هاي‌ دروغين‌ زندگي‌ و خواست‌هاي‌ پست‌ ونادرست‌ آن‌مي‌باشد.

    آن‌ كس‌ كه‌ هدف‌ والايي‌ در زندگي‌ انساني‌ دارد، چيزي‌ جز رسيدن‌ به‌ آن‌ رالذت‌بخش‌ نمي‌داند. و چيزي‌ جز عملي‌شدن‌ آن‌ را سعادت‌ نمي‌خواند.


    5 - قهرماني‌ امام‌ حسين‌(ع) در بيان‌ هدف‌

    اين‌ جنبه‌ از شخصيت‌ امام‌ حسين‌(ع) از جنبه‌هاي‌ ديگر آشكارتر است‌. هيچ‌ كس‌جز او بدين‌ زيبايي‌ از خود قهرماني‌ نشان‌ نداده‌ است‌.

    يكي‌ از برترين‌ موقعيت‌ هاي‌ قهرماني‌ حسين‌ موقعيتي‌ است‌، كه‌ اين‌ سخنان‌ را به‌زبان‌ مي‌آورد:

    «قوموا رحمكم‌ الله، الي‌ الموت‌ الذي‌ لا بدّمنه‌، فان‌ّ هذه‌ السّهام‌ رُسُل‌ القوم‌ اليكم‌.»؛خدا شما را رحمت‌ كند، به‌ سوي‌ مرگي‌ به‌ پاخيزيد كه‌ از آن‌ گريزي‌ نيست‌، زيرا اين‌ تيرهاپيام‌ آن‌ گروه‌ هستند به‌ سوي‌ شما براي‌ آغاز جنگ‌.

    آن‌ حضرت‌ مدتي‌ از روز را تن‌ به‌ تن‌ يا جمعي‌، به‌ پيكار سپري‌ كردند، به‌ طوري‌ كه‌تعداد زيادي‌ از ياران‌ اندك‌ حسين‌(ع) كشته‌ شدند. در اين‌ هنگام‌ امام‌ ريش‌ خود را دردست‌ گرفت‌ و گفت‌:

    «خشم‌ خدا هنگامي‌ بر يهود برافروخت‌ كه‌ براي‌ او فرزند قايل‌ شدند و خشمش‌هنگامي‌ بر نصارا شدت‌ يافت‌ كه‌ او را در رديف‌ سوم‌ تثليت‌ خود قرار دادند، و بر مجوس‌آنگاه‌ سخت‌ خشمگين‌ شد كه‌ به‌ جاي‌ او بر پرستش‌ ماه‌ و خورشيد دست‌ زدند، و غضبش‌بر گروهي‌ برافروزد كه‌ به‌ اتفاق‌ به‌ كشتن‌ فرزند دختر پيامبرشان‌ كمر بستند، اما سوگند به‌خدا در برابر خواستشان‌ سر تسليم‌ فرود نياورم‌ تا خداي‌ را در حالي‌ ملاقات‌ كنم‌ كه‌ با خون‌خويش‌ خضاب‌ كرده‌ باشم‌.
    زيبايي‌ شجاعت‌ آن‌ جاست‌ كه‌ مي‌گويد: «خدا شما را رحمت‌ كند، به‌ سوي‌ مرگي‌برخيزيد» و آن‌ جا كه‌ «سوگند به‌ خدا تسليم‌ خواستشان‌ نگردم‌ تا خداي‌ متعال‌ را در حالي‌ملاقات‌ كنم‌ كه‌ با خون‌ خويش‌ خضاب‌ كرده‌ باشم‌.»
    امام‌ حسين‌(ع) ياران‌ خود را بدون‌ هيچ‌ ترس‌ ونگراني‌ به‌ مرگ‌ فرامي‌خواند گويي‌به‌ خوردن‌ غذاي‌ لذيذي‌ دعوت‌ مي‌كند، زيرا مرگي‌ كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ هدف‌ باشد در كام‌ اوبسيار شيرين‌ و لذتبخش‌ مي‌باشد.

    6 - همه‌ چيز را كوچك‌ شمردن‌ غير از خدا

    اين‌ جنبه‌ از عظمت‌ امام‌ حسين‌(ع) هم‌ شگفت‌ انگيز است‌. هر چيزي‌ را جز خداكوچك‌ مي‌شمرد و همه‌ چيز را براي‌ رسيدن‌ به‌ هدف‌ نهايي‌ كه‌ همان‌ خداست‌، سهل‌مي‌داند. هر چند كه‌ مشكل‌ترين‌ كارها باشد. به‌ همين‌ علت‌ به‌ جرات‌ مي‌توان‌ او را دومين‌سازنده‌ كاخ‌ اسلام‌ ناميد، و او بود كه‌ كاخ‌ توحيد را باسازي‌ نمود.
    او بود كه‌ يارانش‌ در جلوي‌ چشمش‌ به‌ كام‌ مرگ‌ مي‌رفتند و فرزندانش‌ پي‌ در پي‌ به‌تلخ‌ترين‌ منظره‌ و سوزناك‌ترين‌ شيوه‌ حرمش‌ را كه‌ در برابر او به‌ ناله‌ و بي‌تابي‌ مشغول‌ ند واز شدت‌ تشنگي‌ به‌ خود مي‌پيچند. با وجود اينها هيچ‌ كس‌ جز حسين‌ را نديده‌ايم‌ درچنين‌ موقعيتي‌ اصول‌ مكتب‌ را مقدس‌ داند و در برابر خدا و براي‌ رسيدن‌ به‌ خدا خم‌ به‌ابرو نياورده‌ و مشكلات‌ را براي‌ خدا به‌ جان‌ و دل‌ بخرد.

    7 - سخاوت‌ و بخشش‌ و ديگرخواهي‌

    اسلام‌ تنها ديني‌ است‌ كه‌ آموزش‌هاي‌ مادي‌ و معنوي‌ خود را بر پايه‌ اين‌ احساس‌گذاشته‌ است‌ و در توجه‌ بدان‌ به‌ اندازه‌اي‌ پيش‌ مي‌رود كه‌ آن‌ را پايه‌ ايمان‌ قرار داده‌ است‌.اگر اسلام‌ اعمال‌ ظاهري‌ و شعائر را بر پنج‌ پايه‌ قرار داده‌ است‌، ايمان‌ او هنگامي‌ استوارمي‌گردد كه‌ اين‌ احساس‌ به‌ تحقق‌ برسد.رسول‌ خدا(ص) مي‌فرمايد: «كسي‌ از شما ايمان‌ نياورده‌، مگر اين‌كه‌ آنچه‌ براي‌ خودمي‌خواهد، براي‌ برادرش‌ هم‌ بخواهد.»
    امام‌ حسين‌(ع) به‌ اقتضاي‌ فطرت‌ و آموزش‌هاي‌ دين‌، در زمينه‌ احساس‌ نوع‌دوستي‌ نمونه‌ بي‌مانندي‌ است‌. ابن‌ عساكر در تاريخ‌ كبير خود از قول‌ ابي‌ هشام‌ قناد نقل‌مي‌كند كه‌ كالايي‌ از بصره‌ براي‌ امام‌ حسين‌ برده‌ شد و تا آنها را نبخشيد از جاي‌ خودبرنخاست‌.
    و نيز گفته‌اند سائلي‌ كوچه‌هاي‌ مدينه‌ را زير پا گذاشت‌ و آمد تا به‌ در خانه‌ حسين‌رسيد. كوبة‌ در را زد و چنين‌ گفت‌ امروز كسي‌ كه‌ به‌ اميد تو آمده‌ دست‌ خالي‌ برنگردد و آن‌كس‌ كه‌ حلقه‌ در تو را كوفت‌ نااميد نگردد. تو دارنده‌ بخشش‌ هستي‌ و سرچشمه‌ آن‌، پدر توكشنده‌ فاسقان‌ و منحرفان‌ بوده‌ است‌.
    حسين‌(ع) در حال‌ نماز بود، همين‌ كه‌ صداي‌ سائل‌ را شنيد نمازش‌ را تمام‌ كرد وآمد. ديد آثار تنگدستي‌ بر چهرة‌ اعرابي‌ نشسته‌ است‌. زود برگشت‌ از قنبر، پرسيد: از هزينه‌خانه‌ چيزي‌ در نزدت‌ نمانده‌، گفت‌: فقط‌ دويست‌ درهم‌ مانده‌ كه‌ فرمودي‌ ميان‌ افراد خانه‌تقسيم‌ كنم‌. گفت‌: آنها را بياور كه‌ از افراد خانه‌ مستحق‌تري‌ رسيده‌. آنها را از قنبر گرفته‌ به‌اعرابي‌ داد و فرمود اين‌ مختصر را بگير و عذر مرا بپذير و بدان‌ كه‌ دلم‌ براي‌ تو بسي‌مي‌سوزد و سپس‌ فرمود: اگر در دست‌ ما يك‌ چوبدستي‌ بود كه‌ دراز مي‌شد، (امكان‌ و قدرت‌مالي‌ داشتيم‌) آسمان‌ جود ما باران‌ بخشش‌ بر تو مي‌باريد. ليكن‌ پيشامدهاي‌ روزگار بسي‌گوناگون‌ است‌ و دست‌ ما از درم‌ بسي‌ تهي‌ است‌. اعرابي‌ آن‌ را گرفت‌ و گفت‌: خدا بهترمي‌داند رسالتش‌ را در چه‌ خانواده‌اي‌ قرار داده‌ است‌.
    ياقوت‌ مستعصمي‌ از انس‌ روايت‌ مي‌كند كه‌ گفت‌: در نزد حسين‌(ع) نشسته‌ بودم‌كه‌ زني‌ خدمتگزار با دسته‌ گلي‌ وارد شد و با دادن‌ آن‌ گل‌ به‌ وي‌ تحيت‌ گفت‌، حسين‌ درپاسخ‌ تحيت‌ به‌ او گفت‌: تو آزادي‌ به‌ خاطر خداي‌ متعال‌. به‌ او گفتم‌ خدمتگزاري‌ دسته‌گلي‌ براي‌ تو مي‌آورد، تو او را آزادي‌ مي‌كني‌ فرمودند: خدا ما را اين‌ چنين‌ تربيت‌ كرده‌است‌و چنين‌ مي‌فرمايد:«و اذا حُييتم‌ بتحية‌ٍ فحيّوا باَحسن‌ منها اورُدّوها» از آن‌ تحيت‌ بهتر آزاد كردن‌اوبود.

    8 - شجاعت‌

    انسان‌ هر چند كه‌ استعدادهايي‌ سرشار، گسترده‌ و برتر داشته‌ باشد، جز با تقويت‌ وتحكيم‌ آنها به‌ وسيله‌ شجاعت‌، به‌ پيروزي‌ شايان‌ نمي‌رسد، زيرا شجاعت‌ به‌ معناي‌ به‌ كاربردن‌ توانمندانه‌ اين‌ استعدادها و دادن‌ ارزش‌ حقيقي‌ به‌ آنهاست‌.

    پس‌ شجاعت‌ رساترين‌ تعبير براي‌ نيروهاي‌ دروني‌ است‌. هر شخصيتي‌، در هرموقعيتي‌ كه‌ باشد، هنگامي‌ كه‌ شجاعت‌ ندارد، ارزش‌ انساني‌ خود را از دست‌ مي‌دهد، به‌پژمردگي‌ مي‌گرايد، زبوني‌ بر او چيره‌ مي‌گردد و ترس‌ هم‌، به‌ هر شكل‌ آن‌ بيماري‌كشنده‌اي‌ است‌ كه‌ شخصيت‌ را، با همة‌ خرمي‌ و سرزندگيش‌ غافلگير مي‌ كند و مي‌كشد.

    شجاعت‌ مهار كردن‌ خود در برابر هر عاملي‌ است‌، با هر شدت‌ و قدرت‌ كه‌ باشد،همچنين‌ وجود و مقدار بقاء امم‌ و عزت‌ و سربلندي‌ آنها وابسته‌ به‌ ميزان‌ بهره‌اي‌ است‌ كه‌از شجاعت‌ داشته‌ باشند. همچنين‌ خويشتن‌داري‌ و صراحت‌ لهجه‌ و مقاومت‌ باناملايمات‌ و سختيهاي‌ روزگار و احترام‌ به‌ آزادي‌ ديگران‌ ناشي‌ از ملكه‌ شجاعت‌ است‌.

    تمام‌ مظاهر اين‌ شجاعت‌ در حسين‌(ع) وجود داشت‌ و روح‌ و جسم‌ او مركز نمايش‌عاليترين‌ مرتبه‌ شجاعت‌ بود. وي‌ با قوت‌ قلب‌ در نبرد با دليران‌ اقدام‌ كرد و صابرانه‌ حمله‌مي‌نمود و فرار از جهاد را پستي‌ و عار مي‌دانست‌. با نفسي‌ مطمئن‌ و عزمي‌ آرام‌ به‌استقبال‌ شدائد مي‌رفت‌. مصافحه‌ با شمشير و نيزه‌ را در راه‌ خدا غنيمت‌ مي‌دانست‌ وجانبازي‌ و ريختن‌ خون‌ دل‌ را در راه‌ عزت‌ بهايي‌ كم‌ مي‌شمرد، و از پستي‌ و دنائت‌ ابامي‌كرد، اگر چه‌ متضمن‌ قتل‌ و شهادت‌ باشد.

    طبري‌ و ابن‌ اثير از عبدا... بن‌ عمار نقل‌ كرده‌اند كه‌ وقتي‌ پيادگان‌ لشكر عمرسعد ازچپ‌ و راست‌ حمله‌ كردند، آن‌ حضرت‌ بر آنها كه‌ از جانب‌ راست‌ حمله‌ور شده‌ بودند حمله‌كرد تا گريختند و بر آنها كه‌ در سمت‌ چپ‌ بودند، حمله‌ فرمود تا آنها را نيز تاراند، و در اين‌حال‌ عمامه‌ بر سر و پيراهن‌ خزي‌ در برداشت‌. به‌ خدا سوگند هرگز شكسته‌اي‌ را نديدم‌ كه‌فرزندانش‌ و اهل‌ بيت‌ و اصحاب‌ و يارانش‌ كشته‌ شده‌ باشند، دلدارتر و قوي‌تر و بي‌ بيم‌تراز حسين‌. به‌ خدا سوگند پيش‌ از او و بعد از او كسي‌ را مثل‌ او نديدم‌. به‌ هر سو حمله‌ مي‌كردو لشكر از او مي‌گريختند.

    ابن‌ ابي‌الحديد مي‌گويد:

    كيست‌ در شجاعت‌ مانند حسين‌ بن‌ علي‌ كه‌ در ميدان‌ كربلا گفتند: ما نديديم‌كسي‌ را كه‌ انبوه‌ مردم‌ بر او حمله‌ور شده‌ باشند، و از برادران‌ و اهل‌ و ياران‌ جدا شده‌ باشد،شجاعتر از او مانند شير، سواران‌ را در هم‌ مي‌شكست‌ و چه‌ گمان‌ مي‌بري‌ به‌ مردي‌ كه‌راضي‌ به‌ پستي‌ نشد و دست‌ در دست‌ آنهانگذارد تا كشته‌ شد.



    9 - صبر و شكيبايي‌

    چنان‌كه‌ از مفهوم‌ آيات‌ و روايات‌ استفاده‌ مي‌شود، علاوه‌ بر بلندي‌ مقام‌ و رتبة‌صابران‌ معلوم‌ مي‌گردد كه‌ صبر كليد بركات‌ و مقدمة‌ نيل‌ به‌ مقامات‌ معنوي‌ و شرط‌ توفيق‌در هر كار خير و علم‌ و عمل‌ و كسب‌ هر فضيلت‌ است‌.

    امام‌ حسين‌(ع) در مقام‌ صبر امتحاني‌ داد كه‌ دوست‌ و دشمن‌ از آن‌ شگفت‌ زده‌شدند و فرشتگان‌ بر حسب‌ زيارت‌ ناحية‌ مقدسه‌ «و لقد عجبت‌ُ مِن‌ صبرك‌َ ملائكه‌السماء» نيز از آن‌ شكيبايي‌ در تعجب‌ ماندند.

    صبر امام‌ حسين‌(ع) تنها صبر در يك‌ زمينه‌ خاص‌ نبود. بلكه‌ شخصيت‌ وجودي‌آن‌ حضرت‌ مزين‌ به‌ جميع‌ انواع‌ صبر بود. صبر در جهاد، صبر در عبادت‌، صبر درمشكلات‌، صبر در مصيبت‌، صبر در خشم‌ و غضب‌ و... آن‌ حضرت‌ در مرحله‌ عمل‌ از خودشكيبايي‌ نشان‌ مي‌دادند.

    يكي‌ از نمونه‌هاي‌ صبر و بزرگواري‌ امام‌ زماني‌ است‌ كه‌ امام‌ در مقابل‌ لشكريان‌ حرصبر نمودند و وقتي‌ كه‌ در يك‌ روز گرم‌ و آفتابي‌ نزد امام‌ رسيدند و امام‌(ع) ديدند كه‌ آنها به‌سختي‌ تشنه‌ هستند، فرمان‌ داد تا به‌آنها و اسبهايشان‌ آب‌ بدهند و بر حسب‌ امر امام‌تمام‌ سپاه‌ دشمن‌ و مركب‌هايشان‌ را نيز سيراب‌ كردند و بر پاها و شكم‌ چهار پايانشان‌ آب‌پاشيدند.

    از نمونه‌هاي‌ صبر آن‌ حضرت‌ امتناعي‌ است‌ كه‌ از ابتدا به‌ جنگ‌ داشت‌. با اينكه‌مي‌دانست‌ لشكر كفر پيشه‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ بر او و عزيزانش‌ رحم‌ نمي‌كنند و با اين‌كه‌ از آنهاكارهايي‌ سرمي‌زد كه‌ صبركردن‌ را در مقابل‌ آنان‌ دشوار مي‌نمود، ولي‌ آن‌ حضرت‌ حجّت‌ رابر آنها تمام‌ ساخت‌ و نه‌ خود و نه‌ اصحابش‌ دست‌ به‌ اسلحه‌ نبردند.

    هم‌ چنين‌ وقتي‌ آب‌ را روي‌ امام‌ و اصحابش‌ بسته‌ بودند و در لشكر امام‌ حسين‌(ع)هيچ‌ زن‌ و مرد و كوچك‌ و بزرگي‌ نبود، مگر اين‌ كه‌ تشنه‌ بودند و صداي‌ تشنگي‌ آنهاهمواره‌ به‌ گوش‌ امام‌ مي‌رسيد. آن‌ حضرت‌ از ابتدا به‌ جنگ‌ خودداري‌ نمود. زيرامي‌خواست‌ جنگش‌ با آنها صورت‌ دفاع‌ داشته‌ باشد.آري‌ صبر آن‌ حضرت‌ در مقابل‌ تشنگي‌، و نشانه‌ تصميم‌ و عزم‌ راسخ‌ فوق‌العاده‌ آن‌امام‌ همام‌ مي‌باشد.

    نتيجه‌

    آنچه‌ گفته‌ شد از مهم‌ترين‌ عناصر شخصيتي‌ بود كه‌ امام‌ حسين‌(ع) بيشترين‌بهره‌ را از هر يك‌ برده‌ است‌، لذا او شخصيتي‌ است‌ برتر از ديگر شخصيت‌ها، و اگربخواهيم‌ شخصيت‌ او را با ديگران‌ مقايسه‌ كنيم‌، جوابي‌ جز اين‌ ضرب‌المثل‌ عربي‌نخواهيم‌ داشت‌:
    «اريه‌ السها و يريني‌ القمر» يعني‌ من‌ ستارة‌ سها را به‌ او نشان‌ مي‌دهم‌ و او ماه‌ رابا همه‌ وضوحش‌ به‌ من‌ نشان‌ مي‌دهد.
    او به‌ دنيا با چشمي‌ ديگر و از زاويه‌اي‌ ديگر نگريست‌ و در نتيجه‌ آن‌ را چنان‌ كه‌حقيقتش‌ بود ديد، نه‌ كمترين‌ تمايلي‌ به‌ دنيا در او پيدا شد و نه‌ كوچكترين‌ چشم‌ داشتي‌بدان‌ در وجودش‌ پيدا گرديد.
    امام‌ حسين‌(ع) در اين‌ دانشگاه‌ درسي‌ به‌ ما مي‌دهد. كه‌ نمونه‌ درخشاني‌ از رهبرمبارزي‌ را به‌ ما نشان‌ مي‌دهد كه‌ چون‌ پا به‌ ميدان‌ حق‌ و باطل‌ مي‌گذاشت‌ جز با پيروزگردانيدن‌ حق‌ يا فداشدن‌ در راه‌ آن‌ از ميدان‌ برنمي‌گشت‌. اگر چه‌ پيروزي‌ حق‌ حتمي‌ است‌و اگر چه‌ باطل‌ را براي‌ چند روز صولتي‌ و اهل‌ باطل‌ را دولتي‌ باشد، ليكن‌ پايدار نيست‌.

    حسين‌ اي‌ همايون‌ هماي‌ سعادت‌ حسين‌ اي‌ شه‌ ملك‌ صبر و شهامت‌

    فروغي‌ زنور تو خورشيد رخشان ‌ز درياي‌ جود تو كوثر حكايت‌

    تويي‌ نور چشمان‌ زهرا و حيدر گل‌ احمد بوستان‌ رسالت‌

    بپا از قيام‌ تو شد پرچم‌ دين‌ نگون‌ گشت‌ اعلام‌ كفر و ضلالت‌

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:49  توسط رضا  | 
    تربيت اوليه آن حضرت
    على عليه السلام هنگام بعثت
    نقش على عليه السلام در هجرت
    خدمات نظامى على عليه السلام
    غزوه أحزاب يا خندق
    فتح مكه
    نص بر امامت آنحضرت
    رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم
    غوغاى سقيفه
    خلافت ابوبكر
    شوراى شش نفرى عمر
    نيازمندى خلفاء بوجود على عليه السلام
    علل قتل عثمان
    انتخاب بخلافت
    جنگ جمل
    جنگ صفين
    معاويه كيست؟
    حكميت و نتايج آن
    جنگ نهروان

    شهادت على عليه السلام

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:47  توسط رضا  | 

    ايمان و عبادت على عليه السلام

    علم و حكمت على عليه السلام
    شجاعت و هيبت على عليه السلام
    صبر و حلم على عليه السلام
    سخاوت و ايثار على عليه السلام
    فصاحت و بلاغت على عليه السلام
    خوراك و پوشاك على عليه السلام
    عدالت و حقيقت خواهى على عليه السلام
    عواطف على عليه السلام
    بحثى در امامت
    آيات نازله در باره على عليه السلام
    احاديث نبوى در باره على عليه السلام
    نظر رجال عامه و ديگران در باره على عليه السلام
    در نفى امامت از غير على عليه السلام
    رد دلائل اهل سنت
    دو دليل عقلى و اصولى

    سخنى چند با اهل سنت

    اولاد آنحضرت
    اصحاب على عليه السلام
    از سخنان على عليه السلام
    از سخنان منظوم (منسوب به آنحضرت)
    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:45  توسط رضا  | 

    اميرالمؤمنين على(عليه السلام)، چهارمين پسر ابوطالب، در حدود سى سال پس از واقعه فيل و بيست و سه سال پيش از هجرت در مكّه معظّمه، از مادرى بزرگوار و باشخصيّت، به نام فاطمه، دختر اسد بن هشام بن عبدمناف ، روز جمعه سيزده رجب در كعبه به دنيا آمد.
    على(عليه السلام) تا شش سالگى در خانه پدرش ابوطالب بود.
    در اين تاريخ كه سنّ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از سىسال گذشته بود در مكّه قحطى و گرانى پيش آمد و اين امر سبب شد كه على(عليه السلام) به مدّت هفت سال در خانه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، تا اوّل بعثت، زندگى كند و در مكتب كمال و فضيلت آن حضرت تربيت شود.
    اميرالمؤمنين در خطبه 192 نهج البلاغه مىفرمايد:«وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتـَّبِعُهُ إِتّباعَ الْفَصيلِ اَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لى فى كُلِّ يَوْم مِنْ أَخْلاقِهِ عَلَمًا، وَ يَأْمُرُنى بِالاِْقْتِداء بِهِ.»«و من در پى او بودم چنانكه بچّه در پى مادرش، هر روز براى من از خلق و خوى خويش نشانه هاى برپا مىداشت و مرا به پيروى آن مىگماشت.»بعد از آن كه محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) به پيامبرى مبعوث گرديد، على(عليه السلام)نخستين مردى بود كه به او گرويد.
    براى اوّلين بار ابوطالب پسر خود را ديد كه با پسرعموى خود مشغول نمازاند.
    گفت: پسر جان چه كار مىكنى؟ گفت: پدر، من اسلام آورده ام و براى خدا با پسر عموى خويش نماز مىگزارم.
    ابوطالب گفت: از وى جدا مشو كه البته تو را جز به خير و سعادت دعوت نكرده است.
    ابن عبّاس مىگويد: نخستين كسى كه با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نماز گزارد، على بود.
    روز دوشنبه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)به مقام نبوّت برانگيخته شد، و از روز سه شنبه على نماز خواند.
    در سال سوم بعثت بعد از نزول آيه «وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقربينَ»; يعنى «خويشان نزديكتر خود را انذار كن!» رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بنى عبدالمطّلب را كه حدود چهل نفر بودند دعوت كرد و به آنها ناهار داد، امّا آن روز نشد سخن بگويد، روز ديگر آنها را دعوت كرد و بعد از صرف ناهار به آنها فرمود: كدام يك از شما مرا يارى كرده و به من ايمان مىآورد تا برادر و جانشين بعد از من باشد، على(عليه السلام)برخاست و فرمود: اى رسول خدا! من حاضرم تو را در اين راه يارى دهم.
    فرمود: بنشين.
    آن گاه سخن خويش را تكرار كرد و كسى برنخاست و فقط على(عليه السلام)برخاست و فرمود: من آماده ام.
    فرمود بنشين.
    بار سوم رسولخدا(صلى الله عليه وآله وسلم)سخن خود را تكراركرد.
    باز على(عليه السلام) برخاست و آمادگى خود را براى يارى و همراهى پيامبر اعلام كرد.
    پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:«إِنَّ هذا أَخى وَ وَصِيّيى وَ وَزيرى وَ وارِثى وَ خَليفَتى فيكُمْ مِنْ بَعْدى.» «اين على، برادر و وصىّ و وارث و جانشين من در ميان شما پس از من مىباشد.»بعد از سيزده سال دعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در مكّه، مقدّمات هجرت آن حضرت به مدينه فراهم شد.
    در شب هجرت، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام)فرمود: لازم است در بستر من بخوابى، على(عليه السلام) در بستر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)خوابيد و آن شب كه اوّل ربيع الاوّل سال چهاردهم بعثت بود، ليلة المبيت ناميده مىشود و بر اساس روايات در همين شب آيه اى درباره على(عليه السلام)نازل شد.
    چند شب پيش از هجرت، شبى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، همراه على(عليه السلام) به جانب كعبه حركت كردند.
    پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام)فرمود: روى شانه من سوار شو.
    على(عليه السلام) روى شانه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) سوار شد و مقدارى از بتهاى كعبه را از جا كندند و درهم شكستند و آنگاه متوارى شدند تا قريش ندانند كه اين كار را چه كسى انجام داده است.
    بعد از هجرت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، على(عليه السلام) به فاصله سه روز بعد، از آن كه امانت هاى رسول خدا را به صاحبانش داد، همراه فواطم; يعنى مادرش فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و فاطمه دختر زبير و مسلمانانى كه تا آن روز موفّق به هجرت نشده بودند، عازم مدينه گرديد.
    وقتى وارد مدينه شد پاهايش مجروح شده بود، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) چون او را ديد از فداكارى آن حضرت قدردانى و تشكر كرد.
    در سال اوّل هجرت كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) ميان مهاجر و انصار رابطه برادرى را برقرار ساخت به على(عليه السلام) فرمود: «أَنْتَ أَخي فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ.»«تو در دنيا و آخرت برادر من هستى.»در سال دوم هجرت، اميرالمؤمنين(عليه السلام) با فاطمه زهرا(عليها السلام) ازدواج كرد.
    در رمضان سال دوم هجرت، دو افتخار بزرگ نصيب على بن ابيطالب(عليه السلام) شد; روز نيمه ماه رمضان سال دوم (يا سوم) خداوند، امام حسن مجتبى(عليه السلام) را به على(عليه السلام)داد و در هفدهم ماه رمضان سال دوم، جنگ بدر پيش آمد كه شجاعت و قهرمانى اميرالمؤمنين(عليه السلام) زبانزد خاصّ و عامّ گرديد.
    شيخ مفيد مىگويد: مسلمانان در جنگ بدر هفتاد نفر از كفّار را كشتند كه 36 نفر آنها را على(عليه السلام) به تنهايى كشت و در كشتن بقيّه هم ديگران را يارى نمود.
    در شوّال سال سوم هجرت، غزوه معروف اُحُد پيش آمد.
    نام على(عليه السلام)در اين غزوه هم مانند «بدر» پرآوازه است.
    در همين غزوه بود كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)در باره على(عليه السلام)فرمود : «إِنِّ عَلِيًّا مِنّى وَ أَنَا مِنْهُ.» «همانا على از من است و من از اويم.»و در همين غزوه بود كه منادى در آسمان ندا كرد : «لا سَيْفَ اِلاّ ذُوالْفَقارِ وَ لا فَتى اِلاّ عَلِىٌّ.» «شمشيرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على نيست.»در سال سوم (يا چهارم) هجرت بود كه خداوند متعال، امام حسين(عليه السلام) را به اميرالمؤمنين عطا فرمود، پسرى كه نُه نفر امام بر حقّ از نسل مبارك وى پديد آمدند.
    در شوّال سال پنجم، غزوه خندق (يا احزاب) پيش آمد و على(عليه السلام) در مقابل عمرو بن عبدود به مبارزه ايستاد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:«بَرَزَ الاِْيمانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّهِ.» «تمام ايمان كه على است در مقابل تمام شرك كه عمرو بن عبدود است به جنگ ايستاد.»و نيز فرمود:«لَمُبارَزَةُ عَلِىٍّ لِعَمْرو أَفْضَلُ مِنْ أَعْمالِ أُمّتى إِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ.» «مبارزه على در مقابل عمرو، برتر از اعمال امّتم تا روز قيامت است.»در سال هفتم هجرت، غزوه «خيبر» روى داد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «إِنّى دافِعٌ الرّايَةَ غَدًا إِلى رَجُل يُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ، كَرّار غَيْرِ فَرّار، لا يَرْجِعُ حَتّى يَفْتَحَ اللّهُ لَهُ.»«فردا اين پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست مىدارد، و خدا و رسولش هم او را دوست مىدارند، و حمله كننده اى است كه گريزنده نيست و برنمىگردد تا خداوند به دست او فتح و پيروزى آوَرَد.»در سال هشتم هجرت، در بيستم ماه رمضان، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مكّه را فتح كرد و آخرين سنگر مستحكم بتپرستى را از ميان برداشت
    بعد از فتح مكّه غزوه «حنين» و سپس غزوه «طائف» پيش آمد و على(عليه السلام) همراه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، در غزوه حنين فقط نُه نفر از جمله اميرالمؤمنين با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) باقى ماندند و ديگران گريختند.
    در سال نهم هجرت، غزوه تبوك پيش آمد، و از 27 غزوه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، فقط در اين غزوه على(عليه السلام) همراه آن حضرت نبود، چون پيغمبر او را به جانشينى خود در مدينه گذاشت، و حديث معروف «منزلت» در همين باره است كه پيامبر اكرم به على(عليه السلام)فرمود:«أَما تَرْضى أَنْ تَكُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسىإِلاّ أَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى.»«آيا خشنود نيستى كه منزلت تو نسبت به من، همانند منزلت هارون نسبت به موسى باشد، جز آن كه پس از من پيامبرى نيست.»و در همين سال بود كه على(عليه السلام) دستور يافت تا آيات سوره برائت را از ابوبكر بگيرد و آنها را از طرف پيغمبر بر بتپرستان بخواند.
    در سال دهم هجرت، در پنجم ذىالقعده، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، على(عليه السلام) را به يمن فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت كند، و بر اثر دعوت وى بسيارى از مردم به دين مبين اسلام درآمدند.
    در همين سال بود كه قضيّه «غدير خم» پيش آمد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)در آن روز ضمن معرّفى اميرالمؤمنين به عنوان جانشين خود، فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»«هر كه من رهبر اويم، اين على رهبر اوست.» اين حديث را 110 نفر صحابى و 84 نفر از تابعين و 360 نفر از دانشمندان سُنّى از قرن دوم تا قرن سيزدهم هجرى روايت كرده اند.
    در سال يازدهم هجرى، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از دنيا رفت، على(عليه السلام) مىگويد:«وَفاضَتْ بَيْنَ نَحْرى وَ صَدْرى نَفْسُكَ.»«جان گرامىات ميان سينه و گردنم از تن مفارقت نمود.»در حالى كه بنا به وصيّت نبىّ(صلى الله عليه وآله وسلم)، وصىِّ او على(عليه السلام) مشغول غسل و كفن و دفن حضرتش بود، «اصحاب سقيفه» در سقيفه بنى ساعده دست به نوعى كودتا زدند.
    توطئه شومى كه آثار و عوارض آن تاريخ را سياه و سرنوشت مردم را تيره و تباه كرد و سنّت سيّئه اى پايه گذارى شد كه از آن پس در هر عصر و نسل در ظلمت شب، بوزينگان اموى و عبّاسى يكى پس از ديگرى بر تخت جستند و رهبرى امّت اسلامى را به بازى گرفتند.
    به عبارت ديگر آنچه در سقيفه اتفاق افتاد زيربناى خيانتى بزرگ و تاريخى به مسلمانان بود، زيرا به تعبير فنّى كلمه، با تقدّم «مفضول» بر «افضل»، اصحاب سقيفه با تردستىتمام در اين ماجرا پيروز شدند و اميرالمؤمنين(عليه السلام) را با آن همه سوابقِ درخشانِ جهاد و دانش و تقوا، خانه نشين نمودند.
    و 25 سال تمام، نه تنها حقِّ مسلّمِ على(عليه السلام)زيرپاى زر و زور و تزوير نهاده شد، بلكه مهمتر آن كه حقِّ تمامى آحاد و افراد و ملّتى كه بايد زمامدارى عادل و آگاه بر آنها حكومت كند پايمال گرديد.
    سرانجام همين نوع خلافت بود كه زمينه سلطه و حاكميّت بنىاميّه و سپس بنىعبّاس را فراهم ساخت، و همين سنّت سَيِّـئَه تقدّمِ مفضول بر افضل بود كه بهانه اى به دست بهانه جويان داد تا «حقيقت» را فداى «مصلحت» نفسانى خويش كنند.
    در دوران حكومت پنج ساله اميرالمؤمنين، عواملى دست به دست هم داد و مانع اصلاحات و عدالتى كه على(عليه السلام) مىخواست شد.
    در اين مدّت، وقتِ اميرالمؤمنين بيشتر صرف خنثى كردن توطئه ها و مبارزه با ناكثين; يعنى پيمان شكنانى چون طلحه و زبير و قاسطين; يعنى ستمگران و زورگويانى چون معاويه و پيروانش و مارقين; يعنى خارج شوندگان از اطاعت على(عليه السلام) چون خوارج نهروان، گرديد.
    اميرالمؤمنين(عليه السلام) در تمام دوران عمر 63 ساله خود، در حدّ اعلاى پاكى و تقوا، درستى، ايمان و اخلاص، روى حساب «لا تَأخُذُهُ فِى اللّهِ لَوْمَةَلائِم» زندگى كرد و جز خدا هدفى نداشت و هر كارى كه مىكرد به خاطر خدا بود، و اگر به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)آن همه شيفته بود براى خدا بود.
    او غرق ايمان و اخلاص به خداى متعال بود.
    او تمام عمرش را با طهارت و تقوا سپرى كرد و طيّب و طاهر و آراسته به تقوا خدا را ملاقات نمود، در خانه خدا به دنيا آمد و در خانه خدا هم از دنيا رفت.
    او به راستى دلباخته حقّ بود، همان وقتى كه شمشير بر فرق مباركش رسيد فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ»; «به خداى كعبه رستگار شدم.» شهادت آن حضرت در شب 21 رمضان سال چهلم هجرى اتفاق افتاد.
     

    نكته هاى برجسته از سيره امام على(عليه السلام)

    1 ـ در جريان شوراى شش نفرى كه به دستور عمر براى انتخاب خليفه بعد از او تشكيل شد، عبدالرّحمان بن عوف كه خود را از خلافت معذور داشته بود ظاهراً در مقام بى طرفى قرار گرفت و نامزدى خلافت را در امام على و عثمان منحصر دانست و بر آن شد تا در ميان آنان يكى را برگزيند.
    از على خواست تا با او به كتاب خدا و سنّت رسول الله و روش ابوبكر و عمر بيعت كند.
    امّا امام على(عليه السلام) فرمود: «من بر اساس كتاب خدا و سنّت رسول خدا و طريقه و روش خود در اين كار مىكوشم.»امّا همين مسأله چون به عثمان پيشنهاد شد، در دم پذيرفت و به آسانى به خلافت رسيد!
    2 ـ امام على(عليه السلام) پس از قتل عثمان آن گاه كه بنا به درخواست اكثريت قاطع مردم مسلمان، ناچار به پذيرش رهبرى بر آنان گرديد، در شرايطى حكومت را به دست گرفت كه دشوارى ها در تمام زمينه ها آشكار شده بود، ولى امام با همه مشكلات موجود، سياست انقلابى خود را در سه زمينه: حقوقى، مالى وادارى، آشكار كرد.
    الف ـ در عرصه حقوقى:اصلاحات او در زمينه حقوقى، لغو كردن ميزان برترى در بخشش و عطا و يكسانى و برابر دانستن همه مسلمان ها در عطايا و حقوق بود و فرمود: «خوار نزد من گرامى است تا حقّ وى را باز ستانم، و نيرومند نزد من ناتوان است تا حقّ ديگرى را از او بگيرم.»
    ب ـ در عرصه مالى:امام على(عليه السلام) همه آنچه را كه عثمان از زمين ها بخشيده بود و آنچه از اموال كه به طبقه اشراف هبه كرده بود، مصادره نموده و آنان را در پخش اموال به سياست خود آگاه ساخت، و فرمود: «اى مردم! من يكى از شمايم، هر چه من داشته باشم شما نيز داريد و هر وظيفه كه بر عهده شما باشد بر عهده من نيز هست.
    من شما را به راه پيغمبر مىبرم و هر چه را كه او فرمان داده است در دل شما رسوخ مىدهم.
    جز اين كه هر قطعه زمينى كه عثمان آن را به ديگران داده و هر مالى كه از مال خدا عطا كرده بايد به بيت المال باز گردانيده شود.
    همانا كه هيچ چيز حقّ را از ميان نمىبرد، هر چند مالى بيابم كه با آن زنى را به همسرى گرفته باشند و كنيزى خريده باشند و حتّى مالى را كه در شهرها پراكنده باشند آنها را باز مىگردانم.
    در عدل، گشايش است و كسى كه حقّ بر او تنگ باشد، ستم بر او تنگتر است.»
    ج ـ در عرصه ادارى:امام على(عليه السلام) سياست ادارى خود را با دو كار عملى كرد:
    1 ـ عزل واليان عثمان در شهرها.
    2 ـ واگذاشتن زمامدارى به مردانى كه اهل دين و پاكى بودند.
    به همين جهت فرمان داد تا عثمان بن حنيف، والى بصره گردد و سهل بن حنيف، والى شام، و قيس بن عباده، والى مصر و ابو موسى اشعرى، والى كوفه، و درباره طلحه و زبير كه بر كوفه و بصره ولايت داشتند نيز چنين كرد و آنها را با ملايمت از كار بر كنار ساخت.
    امام(عليه السلام) معاويه را عزل نمود و حاضر به حاكميّت چنان عنصر ناپاكى بر مردم شام نبود.
    موضع امام در آن شرايط و اوضاع، هجوم به معاويه و پاكسازى او از نظر سياسى بود.
    او خويشتن را مسئول مىديد كه مسقيماً انشعاب و كوشش در تمرّد و سر پيچى غير قانونى را از بين ببرد و اين خلل را معاويه و خطّ بنى اميّه به وجود آورده بودند.
    امام(عليه السلام)مىبايست اين متمرّدان را پاكسازى كند; زيرا پاكسازى كالبد اسلام از آن پليدى ها، وظيفه امام بود; هر چند امرى دشوار مىنمود.
    به عبارت ديگر علّت عزل معاويه و اعلان جنگ بر ضدّ او، انگيزه مكتبى بود كه انگيزه اى بزرگ به شمار مىرفت.
    و بدين گونه امام على(عليه السلام)در دو ميدان نبرد مىكرد: ميدانى بر ضدّ تجزيه سياسى و ميدانى بر ضدّ انحراف داخلى در جامعه اسلامى، انحرافى كه در نتيجه سياست سابق از جبهه گيرى غير اسلامى شكل گرفته بود.
    و از اينجا ارزش كارهاى امام(عليه السلام) در پاكسازى آن اوضاع منحرف و باز ستاندن اموال از خائنان، بى هيچ نرمى و مدارا، آشكار مىگردد.
    امام على(عليه السلام) مىفرمود: «همانا كه معاويه خطّى از خطهاى اسلام و مكتب بزرگ آن را نشان نمىدهد بلكه جاهليّت پدرش ابوسفيان را مجسّم مىسازد.
    او مىخواهد موجوديّت اسلام را به چيزى ديگر تبديل سازد و جامعه اسلامى را به مجمعى ديگر تغيير دهد، مىخواهد جامعه اى بسازد كه به اسلام و قرآن ايمان نداشته باشند.
    او مىخواهد «خلافت» به صورت حكومت قيصر و كسرى در آيد.»با همه مشكلاتى براى كه امام(عليه السلام) پيش آمد آن حضرت از مسير خويش عقب نشينى نكرد، بلكه در خطّ خويش باقى ماند و كار ضربه زدن به تجزيه طلبان را تا پايان زندگانى شريف خود ادامه داد و تا آن دم كه در مسجد كوفه به خون خويش در غلطيد، براى از بين بردن تجزيه، با سپاهى آماده حركت به سوى شام بود تا سپاهى را كه از باقى سپاهيان اسلام جدا شده بود و به رهبرى معاويه اداره مىشد از بين ببرد.
    بنابراين امام(عليه السلام) در چشم مسلمانان آگاه تنها كسى بود كه مىتوانست پس از عميق شدن انحراف و ريشه دوانيدن آن در پيكره اسلام، دست به كار شود و با هر عامل جور و تبعيض و انحصار طلبى بجنگد.
    از ميان سخنان سازنده امام(عليه السلام)، چهل حديث را كه هر كدام درسى از معارف پربار آن «انسان كامل» است برگزيدم، باشد كه در پرتو اشعّه تابناك آن خورشيد هدايت و ولايت، فضاى تاريك جهل و ضلالت را بشكافيم و به رشد و تعالى كاملِ انسانى خويش نائل آييم.

     

    چهل حديث

    قالَ أَميرُالمُؤْمِنينَ عَلِىُّ بْنُ أَبيطالب(عليه السلام) :

    1- خير پنهانى و كتمان گرفتارى
    مِنْ كُنُوزِ الْجَنَّةِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزايا وَ كِتْمانُ الْمَصائِبِ.
    از گنجهاى بهشت; نيكى كردن و پنهان نمودن كار[نيك] و صبر بر مصيبتها و نهان كردن گرفتاريها (يعنى عدم شكايت از آنها) است.
    2- ويژگى هاى زاهد
    أَلزّاهِدُ فِى الدُّنْيا مَنْ لَمْ يَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَهُ، وَ لَمْ يَشْغَلِ الْحَلالُ شُكْرَهُ.
    زاهد در دنيا كسى است كه حرام بر صبرش غلبه نكند، و حلال از شكرش باز ندارد.
    3- تعادل در جذب و طرد افراد
    «أَحْبِبْ حَبيبَكَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ يَعْصِيَكَ يَوْمًا ما. وَ أَبْغِضْ بَغيضَكَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ يَكُونَ حَبيبَكَ يَوْمًا ما.»
    با دوستت آرام بيا، بسا كه روزى دشمنت شود، و با دشمنت آرام بيا، بسا كه روزى دوستت شود.
    4- بهاى هر كس
    قيمَةُ كُلِّ امْرِء ما يُحْسِنُ.
    ارزش هر كسى آن چيزى است كه نيكو انجام دهد.
    5- فقيه كامل
    «اَلا أُخْبِرُكُمْ بِالْفَقيهِ حَقَّ الْفَقيهِ؟ مَنْ لَمْ يُرَخِّصِ النّاسَ فى مَعاصِى اللّهِ وَ لَمْ يُقَنِّطْهُمْ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ وَ لَمْ يُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَكْرِ اللّهِ وَ لَمْ يَدَعِ القُرآنَ رَغْبَةً عَنْهُ إِلى ما سِواهُ، وَ لا خَيْرَ فى عِبادَة لَيْسَ فيها تَفَقُّهٌ. وَ لاخَيْرَ فى عِلْم لَيْسَ فيهِ تَفَكُّرٌ. وَ لا خَيْرَ فى قِراءَة لَيْسَ فيها تَدَبُّرٌ.»
    آيا شما را از فقيه كامل، خبر ندهم؟ آن كه به مردم اجازه نـافرمانى خـدا را ندهـد، و آنهـا را از رحمت خدا نوميد نسازد، و از مكر خدايشان آسوده نكند، و از قرآن رو به چيز ديگر نكنـد، و خيـرى در عبـادت بدون تفقّه نيست، و خيـرى در علم بدون تفكّر نيست، و خيرى در قرآن خواندن بدون تدبّر نيست.
    6- خطرات آرزوى طولانى و هواى نفس
    «إِنَّما أَخْشى عَلَيْكُمْ إِثْنَيْنِ: طُولَ الاَْمَلِ وَ اتِّباعَ الْهَوى، أَمّا طُولُ الاَْمَلِ فَيُنْسِى الاْخِرَةَ وَ أَمّا إِتِّباعُ الْهَوى فَإِنَّهُ يَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ.»
    همانا بر شما از دو چيز مىترسم: درازى آرزو و پيروى هواى نفس. امّا درازى آرزو سبب فراموشى آخرت شود، و امّا پيروى از هواى نفس، آدمى را از حقّ باز دارد.
    7-مرز دوستى
    «لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَديقِكَ صَديقًا فَتَعْدى صَديقَكَ.»
    با دشمنِ دوستت دوست مشو كه [با اين كار] با دوستت دشمنى مىكنى.
    8-اقسام صبر
    «أَلصَّبْرُ ثَلاثَةٌ: أَلصَّبْرُ عَلَى الْمُصيبَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَىالطّاعَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى الْمَعْصِيَةِ.»
    صبر بر سه گونه است: صبر بر مصيبت، و صبر بر اطاعت، و صبر بر [ترك] معصيت.
    9- تنگدستى مقدَّر
    مَنْ ضُيِّقَ عَلَيْهِ فى ذاتِ يَدِهِ، فَلَمْ يَظُنَّ أَنَّ ذلِكَ حُسْنُ نَظَر مِنَ اللّهِ لَهُ فَقَدْ ضَيَّعَ مَأْمُولاً.
    وَ مَنْ وُسِّعَ عَلَيْهِ فى ذاتِ يَدِهِ فَلَمْ يَظُنَّ أَنَّ ذلِكَ اسْتِدْراجٌ مِنَ اللّهِ فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفًا.
    هر كه تنگدست شد و نپنداشت كه اين از لطف خدا به اوست، يك آرزو را ضايع كرده و هر كه وسعت در مال يافت و نپنداشت كه اين يك غافلگيرى از سوى خداست، در جاى ترسناكى آسوده مانده است.
    10- عزّت، نه ذلّت
    اَلْمَنِيَّةُ وَ لاَ الدَّنِيَّةُ وَ التَّجَلُّدُ وَ لاَ التَّبَلُّدُ وَ الدَّهْرُ يَوْمانِ: فَيَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ فَإِذا كانَ لَكَ فَلا تَبْطَرْ،وَ إِذا كانَ عَلَيْكَ فَلا تَحْزَنْ فَبِكِلَيْهِما سَتُخْتَبَرُ.
    مردن نه خوار شدن! و بى باكى نه خود باختن! روزگار دو روز است، روزى به نفع تو، و روزى به ضرر تو! چون به سودت شد شادى مكن، و چون به زيانت گرديد غم مخور، كه به هر دوى آن آزمايش شوى.
    11- طلب خير
    ما حارَ مَنِ اسْتَخارَ، وَ لا نَدِمَ مَنِ اسْتَشارَ.
    هر كه خير جويد سرگردان نشود، و كسى كه مشورت نمايد پشيمان نگردد.
    12- وطن دوستى
    عُمِّرَتِ الْبِلادُ بِحُبِّ الأَوْطانِ.
    شهرها به حبّ و دوستى وطن آباداند.
    13- سه شعبه علوم لازم
    أَلْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: أَلْفِقْهُ لِلاَْدْيانِ، وَ الطِّبُّ لِلاَْبْدانِ،وَ النَّحْوُ لِلِّسانِ.
    دانش سه قسم است: فقه براى دين، و پزشكى براى تن، و نحو براى زبان.
    14- سخن عالمانه
    تَكَلَّمُوا فِى الْعِلْمِ تَبَيَّنَ أَقْدارُكُمْ.
    عالمانه سخن گوييد تا قدر شما روشن گردد.
    15- منع تلقين منفى
    لا تُحَدِّثْ نَفْسَكَ بِفَقْر وَ لا طُولِ عُمْر.
    فقر و تنگدستى و طول عمر را به خود تلقين نكن.
    16- حرمت مؤمن
    سِبابُ الْمُؤْمِنِ فِسْقٌ وَ قِتالُهُ كُفْرٌ وَ حُرْمَةُ مالِهِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ.
    دشنام دادن به مؤمن فسق است، و جنگيدن با او كفر، و احترام مالش چون احترام خونش است.
    17- فقر جانكاه
    أَلْفَقْرُ الْمَوْتُ الاَْكْبَرُ، وَ قِلَّةُ الْعِيالِ أَحَدُ الْيَسارَيْنِ وَ هُوَ نِصْفُ الْعَيْشِ.
    فقر و ندارى بزرگترين مرگ است! و عائله كم يكى از دو توانگرى است، كه آن نيمى از خوشى است.
    18- دو پديده خطرناك
    أَهْلَكَ النّاسَ إِثْنانِ: خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ.
    دو چيز مردم را هلاك كرده: ترس از ندارى و فخرطلبى.
    19- سه ظالم
    أَلْعامِلُ بِالظُّلْمِ وَ المُعينُ عَلَيْهِ وَ الرّاضِىُ بِهِ شُرَكاءُ ثَلاثَةٌ.
    شخص ستمكار و كمك كننده بر ظلم و آن كه راضى به ظلم است، هر سه با هم شريكاند.
    20- صبر جميل
    أَلصَّبْرُ صَبْرانِ: صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصيبَةِ حَسَنٌ جَميلٌ، وَ أَحْسَنُ مِنْ ذلِكَ الصَّبْرُ عِنْدَ ما حَرَّمَ اللّهُ عَلَيْكَ.
    صبر بر دو قسم است: صبر بر مصيبت كه نيكو و زيباست، و بهتر از آن صبر بر چيزى است كه خداوند آن را حرام گردانيده است.
    21- اداى امانت
    أَدُّوا الاَْمانَةَ وَ لَوْ إِلى قاتِلِ وُلْدِ الاَْنْبياءِ.
    امانت را بپردازيد گرچه به كشنده فرزندان پيغمبران باشد.
    22- پرهيز از شهرت طلبى
    قالَ(عليه السلام) لِكُمَيْلِ بْنِ زِياد:رُوَيْدَكَ لاتَشْهَرْ، وَ أَخْفِ شَخْصَكَ لا تُذْكَرْ، تَعَلَّمْ تَعْلَمْ وَ اصْمُتْ تَسْلَمْ، لا عَلَيْكَ إِذا عَرَّفَكَ دينَهُ، لا تَعْرِفُ النّاسَ وَ لا يَعْرِفُونَكَ.
    آرام باش، خود را شهره مساز، خود را نهان دار كه شناخته نشوى، ياد گير تا بدانى، خموش باش تا سالم بمانى.
    بر تو هيچ باكى نيست، آن گاه كه خدا دينش را به تو فهمانيد، كه نه تو مردم را بشناسى و نه مردم تو را بشناسند (يعنى، گمنام زندگى كنى).
    23- عذاب شش گروه
    إِنَّ اللّهَ يُعَذِّبُ سِتَّةً بِسِتَّة : أَلْعَرَبَ بِالْعَصَبيَّةِ وَ الدَّهاقينَ بِالْكِبْرِ وَ الاُْمَراءَ بِالْجَوْرِ وَ الْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَ التُّجّارَ بِالْخِيانَةِ وَ أَهْلَ الرُّسْتاقِ بِالْجَهْلِ.
    خداوند شش كس را به شش خصلت عذاب كند:عرب را به تعصّب، و خان هاى ده را به تكبّر، و فرمانروايان را به جور، و فقيهان را به حسد، و تجّار را به خيانت، و روستايى را به جهالت.
    24- اركان ايمان
    أَلاِْيمانُ عَلى أَرْبَعَةِ أَرْكان: أَلتَّوَكُّلِ عَلَى اللّهِ، وَ التَّفْويضِ إِلَى اللّهِ وَ التَّسْليمِ لاَِمْرِللّهِ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ.
    ايمان چهارپايه دارد: توكّل بر خدا، واگذاردن كار به خدا، تسليم به امر خدا و رضا به قضاى الهى.
    25- تربيت اخلاقى
    «ذَلِّلُوا أَخْلاقَكُمْ بِالَْمحاسِنِ، وَ قَوِّدُوها إِلَى الْمَكارِمِ. وَ عَوِّدُوا أَنْفُسَكُمُ الْحِلْمَ.»
    اخلاق خود را رامِ خوبى ها كنيد و به بزرگوارى هايشان بكشانيد و خود را به بردبارى عادت دهيد.
    26- آسانگيرى بر مردم و دورى از كارهاى پست
    «لاتُداقُّوا النّاسَ وَزْنًا بِوَزْن، وَ عَظِّمُوا أَقْدارَكُمْ بِالتَّغافُلِ عَنِ الدَّنِىِّ مِنَ الاُْمُورِ.»
    نسبت به مردم، زياد خرده گيرى نكنيد، و قدر خود را با كناره گيرى از كارهاى پست بالا بريد.
    27- نگهبانان انسان
    «كَفى بِالْمَرْءِ حِرْزًا، إِنَّهُ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ إِلاّ وَ مَعَهُ حَفَظَةٌ مِنَ اللّهِ يَحْفَظُونَهُ أَنْ لا يَتَرَدّى فى بِئْر وَ لا يَقَعَ عَلَيْهِ حائِطٌ وَ لا يُصيبَهُ سَبُعٌ، فَإِذا جاءَ أَجَلُهُ خَلُّوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَجَلِهِ.»
    آدمى را همين دژ بس كه كسى از مردم نيست، مگر آن كه با او از طرف خدا نگهبان هاست كه او را نگه مىدارند كه به چاه نيفتد، و ديوار بر سرش نريزد، و درنده اى آسيبش نرساند، و چون مرگ او رسد او را در برابر اجلش رها سازند.
    28- روزگار تباهىها
    «يَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا يُعْرَفُ فيهِ إلاَّ الْماحِلُ وَ لا يُظَرَّفُ فيهِ إِلاَّ الْفاجِرُ وَ لا يُؤْتَمَنُ فيهِ إِلاَّ الْخائِنُ وَ لا يُخَوَّنُ إِلاَّ المُؤتَمَنُ، يَتَّخِذُونَ اْلَفْئَ مَغْنًَما وَ الصَّدَقَةَ مَغْرَمًا وَصِلَةَ الرَّحِمِ مَنًّا، وَ الْعِبادَةَ استِطالَةً عَلَى النّاسِ وَ تَعَدِّيًا و ذلِكَ يَكُونُ عِنْدَ سُلطانِ النِّساءِ، وَ مُشاوَرَةِ الاِْماءِ، وَ إِمارَةِ الصِّبيانِ.»
    زمانى بر مردم خواهد آمد كه در آن ارج نيابد، مگر فرد بىعرضه و بىحاصل، و خوش طبع و زيرك دانسته نشود، مگر فاجر، و امين و مورد اعتماد قرار نگيرد، مگر خائن و به خيانت نسبت داده نشود، مگر فرد درستكار و امين! در چنين روزگارى، بيتالمال را بهره شخصى خود گيرند، و صدقه را زيان به حساب آورند، وصله رحم را با منّت به جاى آرند، و عبادت را وسيله بزرگى فروختن و تجاوز نمودن بر مردم قرار دهند و اين وقتى است كه زنان، حاكم و كنيزان، مشاور و كودكان، فرمانروا باشند!
    29- زيركى به هنگام فتنه
    «كُنْ فِى الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ; لا ظَهْرٌ فَيُرْكَبَ، وَ لا ضَرْعٌ فَيُحْلَبَ.»
    هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش كه نه پشتى دارد تا سوارش شوند و نه پستانى تا شيرش دوشند.
    30- اقبال و ادبار دنيا
    «إذا أَقْبَلَتِ الدُّنيا عَلى أَحَد أَعارَتْهُ مَحاسِنَ غَيْرِهِ، وَ إِذا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ.»
    چون دنيا به كسى روى آرد، نيكويى هاى ديگران را بدو به عاريت سپارد، و چون بدو پشت نمايد، خوبى هايش را بربايد.
    31- ناتوان ترين مردم
    «أَعْجَزُ النّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اكْتِسابِ الاِْخْوانِ، وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَيَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ.»
    ناتوانترين مردم كسى است كه توانِ به دست آوردن دوستان را ندارد، و ناتوانتر از او كسى است كه دوستى به دست آرد و او را از دست بدهد.
    32- فرياد رسى و فرح بخشىِ گرفتار
    «مِنْ كَفّاراتِ الذُّنُوبِ الْعِظامِ إِغاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفيسُ عَنِ الْمَكْرُوبِ.»
    از كفّاره گناهان بزرگ، فرياد خواه را به فرياد رسيدن، و غمگين را آسايش بخشيدن است.
    33- نشانه كمال عقل
    «إِذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلامُ.»
    چون خرد كمال گيرد، گفتار نقصان پذيرد.
    34- رابطه با خدا
    «مَنْ أَصْلَحَ ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللّهِ أَصْلَحَ اللّهُ ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النّاسِ وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْياهُ. وَ مَنْ كانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ كانَ عَلَيْهِ مِنَ اللّهِ حافِظٌ.»
    آن كه ميان خود و خدا را اصلاح كند، خدا ميان او و مردم را اصلاح مىكند و آن كه كار آخرتِ خود را درست كند، خدا كار دنياى او را سامان دهد. و آن كه او را از خود بر خويشتن واعظى است، خدا را بر او حافظى است.
    35- افراط و تفريط
    «هَلَكَ فِىَّ رَجُلانِ مُحِبٌّ غال وَ مُبْغِضٌ قال.»
    دو تن به خاطر من هلاك شدند: دوستى كه اندازه نگاه نداشت و دشمنى كه بغض ـ مرا ـ در دل كاشت.
    36- روايت و درايت
    «إِعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعايَة لاعَقْلَ رِوايَة، فَإِنَّ رُواةَ الْعِلْمِ كَثيرٌ، وَ رُعاتُهُ قَليلٌ.»
    هر گاه حديثى را شنيديد آن را با دقّت عقلى فهم و رعايت كنيد، نه بشنويد و روايت كنيد! كه راويان علم بسيارند و رعايت كنندگانِ آن اندك در شمار.
    37- پاداش تارك گناه
    «مَا الُْمجاهِدُ الشَّهيدُ فى سَبيلِ اللّهِ بِأَعْظَمَ أَجْرًا مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَكادَ الْعَفيفُ أَنْ يَكُونَ مَلَكًا مِنَ الْمَلائِكَةِ.»
    مُزد جهادگرِ كشته در راه خدا بيشتر نيست از مرد پارسا كه ـ معصيت كردن ـ تواند ـ ليكن ـ پارسا ماند و چنان است كه گويى پارسا فرشته اى است از فرشته ها.
    38- پايان ناگوار گناه
    «أُذْكُرُوا انقِطاعَ اللَّذّاتِ وَ بَقاءَ التَّبِعاتِ.»
    به ياد آريد كه لذّتها تمام شدنى است و پايان ناگوار آن بر جاى ماندنى.
    39- صفت دنيا
    «فى صِفَةِ الدُّنْيا: تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ.»
    در صفت دنيا فرموده است:مىفريبد و زيان مىرساند و مىگذرد.
    40- دينداران آخر الزّمان
    «يَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا يَبْقى فيهِ مِنَ الْقُرْآنِ إِلاّ رَسْمُهُ وَ مِنَ الاِْسْلامِ إِلاَّ اسْمُهُ. مَساجِدُهُمْ يَوْمَئِذ عامِرَةٌ مِنَ الْبِناءِ خَرابٌ مِنَ الْهُدى. سُكّانُها وَ عُمّارُها شَرُّ أَهْلِ الاَْرْضِ، مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَ إِلَيْهِمْ تَأْوِى الْخَطيئَةُ يَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْها فيها.
    وَ يَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ إِلَيْها.
    يَقُولُ اللّهُ تَعالى «فَبى حَلَفْتُ لاََبْعَثَنَّ عَلى أُولئِكَ فِتْنَةً أَتْرُكَ الْحَليمَ فيها حَيْرانَ» وَ قَدْ فَعَلَ. وَ نَحْنُ نَسْتَقيلُ اللّهَ عَثْرَةَ الْغَفْلَةِ.»
    مردم را روزگارى رسد كه در آن از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام آن، در آن روزگار ساختمان مسجدهاى آنان نو و تازه ساز است و از رستگارى ويران. ساكنان و سازندگان آن مسجدها بدترين مردم زمين اند، فتنه از آنان خيزد و خطا به آنان درآويزد.
    آن كه از فتنه به كنار ماند بدان بازش گردانند، و آن كه از آن پس افتد به سويش برانند.
    خداى تعالى فرمايد: «به خودم سوگند، بر آنان فتنه اى بگمارم كه بردبار در آن سرگردان مانَد» و چنين كرده است، و ما از خدا مىخواهيم از لغزش غفلت درگذرد.

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:44  توسط رضا  | 

    مادرش فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف بن قصی (دومین زنی که به شرف اسلام نائل آمد).

    مکنی به ابوالحسن و ابوتراب و ملقب به مرتضی و اسدالله. بسال 30 یا 27 عام الفیل سیزده رجب در کعبه متولد و از آغاز دوران کودکی در خانه پیغمبر (ص) و زیر نظر آن حضرت بزیست.

    مورخین معتبر همچون بلاذری و علی بن الحسین اصفهانی نقل کرده‌اند که سالی مکه را خشکسالی سختی فرا گرفت، پیغمبر (ص) به عموهای خود حمزه و عباس فرمود: شایسته است ابوطالب را یاری دهیم و بار گران کثرت عائله را بر او سبک سازیم. آنها پذیرفتند و عباس، طالب را و حمزه، جعفر را و خود، علی را تقبل نمود. و علی که در آن ایام شش ساله بود در کنار آن حضرت و زیر نظر کیمیااثر وی نشو و نما یافت.

    در ابتدای بعثت اولین مردی بود که به رسول خدا (ص) ایمان آورد چنان که فرمود: من در روز دوشنبه به نبوت مبعوث گشتم و علی در روز سه‌شنبه با من نماز گزارد. پیغمبر(ص) او را به برادری خویش برگزید و دخترش فاطمه(ع) به وی تزویج نمود و بسال آخر عمر خود هنگام بازگشت از حجه الوداع در جایی به نام «غدیرخم» بین مکه و مدینه او را در جمع مسلمین به جانشینی خویش منصوب داشت و حتی در مرض موت خواست فضای مدینه را از وجود مخالفان پاک سازد که هنگام مرگ آن حضرت کسی نباشد تا با این امر مخالفت ورزد. بدین منظور اسامه بن زید را به ریاست سپاهی انبوه به جنگ با رومیان بگماشت و سران مهاجر و انصار را که گمان مخالفت آنها را داشت به شرکت در آن سپاه امر نمود تا امر زعامت و ولایت بر مسلمین آنچنان که خدا می‌خواست انجام پذیرد ولی آنها به بهانه اینکه پیغمبر بیمار است و ما به فراق او دل ندهیم و تاب جدائی از او در این شرائط را نداریم تعلل جسته، امروز و فردا کردند و از حرکت اسامه جلوگیری نمودند. پیغمبر در بستر بیماری و ناتوان بود و سرانجام به محض اینکه پیغمبر چشم از این جهان ببست و علی (ع) را مشغول غسل و کفن و دفن جسد پیغمبر (ص) یافتند فرصت را غنیمت شمرده در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند و پس از کشمکشهائی با ابوبکر بیعت نمودند.

    تا اینکه دوران خلافت ابوبکر و عمر و عثمان سپری گشت و در 25 ذیحجه 35 که عثمان به قتل رسید مسلمانان با اشتیاق فراوان با علی(ع) بیعت نمودند و بر اثر مخالفت و عناد برخی از اصحاب و خویشان پیغمبر و ناسازگاری عدالت علی(ع) با انتظارات آنان مدت چهار سال و چند ماه خلافتش به جنگهای جمل و صفین و نهروان گذشت تا سرانجام در نوزده رمضان سال 40 به سن شصت و پنج یا شصت و سه سالگی به ضربت عبدالرحمن مرادی خارجی در مسجد کوفه سخت مجروح گشت و در شب بیست و یکم پایان ثلث اول شب به بهشت جاوید شتافت و حسب وصیت خود در غری (نجف) پنهانی به خاک سپرده شد و قبرش از بیم اینکه خوارج نبش کنند مخفی بود تا در دولت بنی عباس به راهنمایی امام صادق (ع) کشف و مزار مسلمانان گشت.

    فضایل علی (ع) فوق آن است که در این مختصر بگنجد یا به قلم نارسای این کمترین، نگاشته شود و به گفته ناظم نیشابوری: علی بن ابی طالب بر گوینده و نویسنده محنتی گران و باری سنگین است که اگر بخواهد حقش ادا کند به کفر و گزافه‌گوئی دچار گردد و اگر کوتاه آید خیانت نموده باشد، و حد وسط در فضایل او آنقدر دقیق و باریک است که جز یک اندیشمند ماهر و حاذق از عهده نیاید.

    ابن ابی الحدید معتزلی از محققین علمای اهل سنت در مقدمه شرح نهج البلاغه گوید: فضایل علی (ع) در آن حد از عظمت و شموخ و شهرت است که نویسنده و گوینده دربرابر آن خود را ضعیف و زبون و شرمسار ببیند که در صدد تفصیل آن برآید، چه بگویم درباره مردی که دشمنانش به فضائلش معترف بوده و در عین دشمنی نتوانستند آن را پنهان دارند، و همگان دانند که بنی‌امیه پس از شهادت آن حضرت به شرق و غرب ممالک اسلامی دست یافتند و با تمام توان کوشیدند که نور عظمتش را فرو نشانند و در این باره هر حیله و مکیدتی بکار بردند تا جائی که ایادی آنها احادیث فراوانی در قدح و ذم آن حضرت جعل کردند و در این راه مبالغ گزافی از اموال بیت المال مسلمین هزینه ساختند و اگر کسی حدیثی در منقبتش بیان می‌داشت او را مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند و حتی برخی را به زندان افکندند و عده‌ای را تبعید نمودند و جمعی را بدین جرم از دم تیغ گذراندند و کسی را جرأت نبود که فرزندش را علی بنامد.

    اما هر چه آنها بیشتر در این امر کوشیدند فضائل آن حضرت بیشتر شایع گشت که گوئی آنها آن نیرو را در نشر فضائل او بکار برده بودند، آری مشک را هر چه بیشتر بپوشانی فضا را بیشتر عطرآگین سازد.

    چه بگویم درباره کسی که سر رشته هر فضیلت و منبع هر امتیاز انسانی است و هر فرقه و گروهی خود را به وی منتهی داند و به انساب به او مباهات کند که او سرچشمه همه امتیازات بوده و در این میدان او گوی سبقت را از همگان ربوده و پیشتاز این معرکه بوده است. چنانکه می‌دانیم علم الهیات و شناخت صفات باری تعالی که اشرف علوم است بیان تفصیل آن از آن حضرت آغاز شده، و اهل نظر و استدلال این فن شاگردان او بوده‌اند که به تفصیل در کتب مربوطه به آن پرداخته‌اند.

    دیگر از علوم، علم فقه است که آن حضرت پایه و اساس این علم است و هر فقیهی در اسلام ریزه‌خوار خوان نعمت او بوده، و استناد فقه شیعه به آن حضرت واضح است و حاجت به بیان نیست.

    مشهورترین فقهای صحابه عمر بن خطاب و عبدالله بن عباس است و هر دو اینها در مکتب علی (ع) تلمذ نموده‌اند، ابن عباس که معلوم است وی شاگرد آن حضرت بوده و اما عمر نیز همگان دانند که وی در اکثر مسائل مشکله به وی مراجعه می‌کرده و مکرر می‌گفته: «لولا علی لهلک عمر»  یعنی اگر علی نبود قطعاً عمر هلاک می‌شد و می‌گفته: خدا نکند مشکلی برایم پیش آید که ابوالحسن (ع) در کنارم نباشد! و نیز می‌گفته تا گاهی که علی در مسجد حضور دارد کسی حق ندارد فتوی دهد. و خاصه و عامه این سخن را از پیغمبر (ص) نقل نموده‌اند که فرمود: «اقضا کم علی» بهترین قاضی شما علی است آنگاه ابن ابی الحدید به چند مورد از قضاوتهای عجیبه آن حضرت اشاره می‌کند.

    و دیگر از علوم علم تفسیر قرآن است که آن حضرت پایه‌گذار این علم بوده و هر که به تفاسیر رجوع کند این دعوی را به روشنی می‌یابد خواه آن بخش از آیات که مستقیماً از آن جناب تفسیر شده و خواه آن قسمت که تفسیر آن از ابن عباس آمده که او نیز از آن حضرت گرفته است، و از ابن عباس سئوال شد: علم تو در برابر علم پسر عمت چه نسبتی دارد؟ وی گفت: همان نسبت که قطره باران به دریای بی‌کران دارد.

    و دیگر از علوم، علم نحو و ادبیات عرب که همه مردم می‌دانند مبتکر و مخترع آن علی (ع) بوده که قواعد کلیه آن علم را به ابوالاسود دئلی املاء نموده.

    و اما خصائص اخلاقی و فضائل نفسانی که هر بیننده در این وادی دیده بگشاید خورشید وجود علی دیده‌اش را خیره سازد.

    اما از حیث شجاعت، وی یکه تاز این میدان بوده که پیشینیان را از یاد مردم ببرد و پسینیان را در خود محو ساخت. مواقف علی (ع) در جنگها آنچنان شهره تاریخ است که تا قیامت بدان مثل زنند. دلیر مردی که هرگز فرار ننمود و از انبوه سپاهی مرعوب نگشت و با کسی در نیاویخت که او را به دیار عدم نفرستاد و هیچگاه ضربتی نزد که به دومین ضربت نیاز داشته باشد، و هنگامی که معاویه را به مبارزه خواند تا هر یک از آن دو کشته گردند مردم آسوده شوند، عمرو عاص به معاویه گفت: علی با تو از در انصاف در آمده، معاویه به وی گفت: از روزی که با من بوده‌ای هرگز این گونه به من نیرنگ نزده‌ای! تو مرا به نبرد کسی امر می‌کنی که هرگز کسی از چنگال او نرسته! چنان پندارم که به حکومت شام پس از من دل بسته‌ای!

    ملت عرب همواره بدین مباهات می‌نمودند که روزی در جنگ روبروی او قرار گرفته و یا فلان خویش من به دست علی کشته شده است.

    روزی معاویه بر سریر خود خفته بود ناگهان چشم گشود عبدالله بن زبیر را کنار خود دید، بنشست و عبدالله از در شوخی به وی گفت: یا امیرالمؤمنین اگر موافقی تا با یکدیگر کشتی بگیریم؟ معاویه گفت: هان ای عبدالله می بینم از دلیر مردی و شجاعت دم می‌زنی! عبدالله گفت:‌مگر تو منکر شجاعت منی؟ من کسی بودم که به مصاف علی رفتم و با او هم نبرد شدم. معاویه گفت: هرگز چنین نبوده و اگر تو لحظه‌ای در برابر علی (ع) می‌ایستادی تو و پدرت را به دست چپش می‌کشت و دست راستش همچنان فارغ منتظر مبارزه می‌بود.

    کوتاه سخن اینکه هر شجاعی که در شرق یا غرب زمین است به نام او می‌نازد و به نام او شعار می‌دهد.

    و اما جود و سخاوت نیز علی (ع) پیشتاز و الگوی تاریخ است، روزه می‌داشت و افطارش را به مستمندان می‌داد که آیه(ویطعمون العطام علی حبه مسکینا...)درباره او نازل شد، و مفسران گفته‌اند که وی روزی تنها چهار درهم داشت که یکی از آنها را در شب و یکی از آنها را در روز و درهم سوم را به پنهانی و چهارم را آشکار صدقه می‌داد که آیه(الذین ینفقون اموالهم باللیل و النهار سراً و علانیه)در این باره فرود آمد، و نقل است که به دست خود خرماستان یهود مدینه را آبیاری نمود تا دستش پینه می‌زد و مزد آن را تصدق می‌کرد و خود سنگ به شکم می‌بست و گویند هیچگاه ”نه“ به سائلی نگفت.

    روزی محفن بن ابن محفن بر معاویه وارد شد، معاویه به وی گفت از کجا می‌آیی؟ وی به منظور خوش آمد معاویه گفت: از نزد بخیل ترین مردم ـ یعنی علی (ع) ـ می‌آیم. معاویه گفت: وای بر تو چگونه این را درباره کسی می‌گوئی که اگر انباری انباشته به زر و انباری از کاه داشته باشد. انبار زرش را پیش از انبار کاهش به مصرف مستمندان رساند؟!

    و اما حلم و گذشت و بزرگواری و چشم پوشی از بزهکار، علی از هر کسی حلیم‌تر بوده چنانکه واقعه جمل بهترین گواه این مدعا است. هنگامی که به مروان حکم که اعدا عدو او بود دست یافت وی را آزاد ساخت و از آن تقصیر بزرگش درگذشت، و عبدالله زبیر در ملأ عام حضرتش را ناسزا می‌گفت، و موقعی که وی با سپاه عایشه به بصره آمد خطبه خواند و در خطبه هر چه به زبانش آمد گفت حتی گفت: اکنون پست‌ترین و فرمایه‌ترین مردم علی بن ابی طالب به شهر شما می‌آید. ولی حضرت چون به وی دست یافت از او گذشت نمود و تنها به وی گفت: برو که تو را نبینم.

    رفتار او با عایشه پس از جنگ جمل مشهور است که چون بر او پیروز گردید وی را گرامی داشت و چون خواست به مدینه باز گردد بیست زن از قبیله عبد قیس که همگی لباس مرد پوشیده و هر یک شمشیری حمایل داشت با وی کرد تا به مدینه رسید و در بین راه پیوسته به حضرت ناسزا می‌گفت که وی هتک حرمت من نموده و مردانی از یاران خویش به همراه من فرستاده، و چون به مدینه رسیدند آن زنان به وی گفتند: ببین ما همه زنیم که با تو بودیم.

    و مردم بصره که به یاری عایشه با وی جنگیده بودند و جمعی از یارانش را کشته بودند پس از پایان جنگ همه را آزادی داد و سپاه خویش را فرمود کسی متعرض آنها نگردد و هر که سلاحش به زمین نهد آزاد است، نه اسیری از آنها گرفت و نه مالی را از آنها به غنیمت بستد و همان کرد که پیغمبر (ص) در فتح مکه با مکیان کرد.

    و هنگامی که معاویه در صفین آب بر او ببست و میان سپاو او و شریعه فرات حائل شدند و سران لشکر معاویه می‌گفتند: باید علی و سپاهش را تشنه از دم تیغ بگذارنیم چنانکه او عثمان را تشنه به قتل رساند، و سپس لشکر علی (ع) غالب شده آب را از آنها باز پس گرفتند لشکریان او نیز گفتند نگذاریم سپاه معاویه قطره‌ای بنوشند تا همگی بی‌رنج نبرد از تشنگی بمیرند، حضرت فرمود: ابداً ما چنین نکنیم و این عمل غیر انسانی را روا نداریم و بگذارید از بخشی از فرات استفاده کنند.

    و اما جهاد در راه خدا: دوست و دشمن معترفند که وی سرور مجاهدان بوده و در برابر او کسی شایسته این نام نباشد، همه می‌دانند که سخت‌ترین و سنگین‌بارترین نبرد اسلام با مشرکان بدر کبری بوده که در آن معرکه هفتاد تن از مشرکان به قتل رسیدند و نیمی از آنها به دست علی (ع) کشته شد و نیم دیگر را همه مسلمانان به یاری ملائکه کشتند، مواقف آن حضرت در احد و احزاب و خیبر و حنین و دیگر غزوات شهره تاریخ است و نیازی به بیان ندارد.

    و اما از نظر فصاحت وی پیشوای فصحا و سرور بلغا بوده و چنانکه در باره کلام آن حضرت گفته شده: ”دون کلام الخالق و فوق کلام المخلوق“ یعنی سخنان او پائین‌تر از کلام خدا و بالاتر از کلام مخلوق است و گویاترین شاهد این دعوی نهج البلاغه آن حضرت است.

    و اما از حیث خوشروئی و بشاشت وی ضرب المثل بوده که دشمنانش این صفت را بر او عیب می‌گرفتند. صعصعه بن صوحان و دیگر یاران آن حضرت می‌گفتند: علی (ع) در میان ما مانند یکی از ما بود که هیچگونه امتیازی برای خود قائل نبود ولی در عین فروتنی و تواضعی که داشت آنچنان مهیب بود که ما در برابرش بسان اسیر دست و پا بسته‌ای بودیم که زیر دست مردی شمشیر به دست باشد.

    و اما در زهد و بی‌رغبتی به دنیا: علی (ع) سردار زاهدان بوده و هر که می‌خواست در این میدان گام نهد او را مدنظر داشت، علی هرگز شکم خود را از غذا سیر ننمود، غذایش خشن‌ترین غذا و پوشاکش دون ارزشترین لباس بود، عبدالله بن ابی رافع گوید: روز عیدی بر علی (ع) وارد شدم همیان سر به مهری به نزدش دیدم چون آن را بگشود دیدم نان خرده‌های جوین سبوس ناگرفته‌ای است، مشغول خوردن شد، گفتم: یا امیرالمؤمنین چرا آن را مهر نمود‌ه‌ ای ؟ فرمود از بیم آنکه فرزندانم این نانها را به روغنی یا زیتونی بیالایند.

    جامه‌اش گاهی به پوست و گاهی به لیف خرما وصل شده بود. نعلینش همواره لیف بود خشتن‌ترین کرباس می‌پوشید. نان خورش علی (ع) اگر بود نمک بود و اگر احیاناً فراتر از این می‌رفت مقداری شیر شتر بود کمتر گوشت می‌خورد و می‌فرمود: شکمتان را گورستان حیوانان مسازید. علی (ع) کسی بود که دنیا را سه طلاق گفته بود و هرگز بدان رجعت ننمود.

    و اما از نظر عبادت، علی (ع) عمری را بعبادت سپری ساخت، بیش از هر کسی نماز خواند و بیش از هر کسی روزه گرفت. شب خیزی و مناجات سحری و مواظبت و مداومت به اوراد و اذکار را دیگران از او آموختند، پیشانی علی از کثرت سجود بسان زانوی شتر بود، و هر که در دعا و مناجاتهای علی به دقت بنگرد نیک می‌داند که این جمالات از چه دلی آگاه و چه قلبی خاشع تراوش نموده است.

    و اما از حیث اداره امور و سیاست کشور داری: علی روشنفکر ترین و آگاه‌ترین کس در تاریخ سیاست بوده، دوران خلافت خلفای ثلاثه که آنان بی مشورت او به مهام امور نمی‌پرداختند جهان بینی او بود که عاصمه اسلامی آن روز را با تشتت آراء و اختلاف اصحاب پیغمبر از گزند فروپاشی نگه داشت و نگذاشت عظمت و هیبت اسلام خدشه‌دار گردد. آری چنانکه خود فرمود: «لولا التقی لکنت ادهی العرب» (اگر ترس از خدا نبود از هر عرب سیاست مدار به امر سیاست آگاه‌تر بودم.)

    وی هرگز به هدف پیشبرد مقاصدش به سیاستهای شیطانی که خلاف رضای خدا بود متوسل نگشت و به کارهای ضد انسانی دست نزد و هدف را موجه وسیله ندانست.

    ابن ابی الحدید سخن خویش را بدین جمله به پایان می‌رساند که چه بگویم درباره کسی که پدری چون ابوطالب سید بطحاء و شیخ قریش و زعیم مکه دارد که دربار‌ه‌اش گفته شده کمتر کسی را تاریخ به یاد دارد که در عین فقر و تهیدستی مقام سروری داشته باشد ولی ابوطالب اینچنین بود، ندار بود و زعیم، مردم مکه هیبتش را داشتند و در برابر سروریش تسلیم بودند.[i]

    آری علی بود که شب هجرت پیغمبر (ص) به آسانی در صدد جان بازی بر آمد و در بستر آن حضرت بخفت و جانش را وقایه جان او کرد.

    علی بود که در کودکی حق را تشخیص داد و به سن ده سالگی به دین حق ایمان آورد و اولین مسلمان شد.

    امتیازات علی (ع) را نتوان در این مختصر گنجاند ولی با عرض معذرت از پیشگاه مقدسش نمونه‌هایی از سیرت ملکوتی آن حضرت نگاشته آید:

    اخلاق علی

    علی را در دوران حکومتش عادت بر این بود که خود به تنهایی در بازارهای شهر کوفه می‌گشت و اوضاع و رفتار مردم را از نزدیک نظارت می‌نمود و اگر راه گم کرده‌ای می‌دید او را هدایت می‌کرد، ناتوانی نیاز به کمک داشت به یاریش می‌شتافت، به درب مغازه‌ها می‌ایستاد و قرآن می‌گشود و این آیه را تلاوت می‌نمود(تلک الدار الآخره نجعلها للذین لایریدون علوا فی الارض ولا فساداً و العاقبه المتقین)(آن سرای بازپسین ـ بهشت ـ تنها از آن کسانی است که در این جهان به هوای برتری و فساد نباشند و سرانجام خوشبختی از آن پرهیزکاران است). روزی حسب معمول به بازار خرمافروشان رفت، کنیزکی را دید که می‌گریست، از او سبب پرسید، وی گفت: اربابم یک درهم به من داد که خرما بخرم، چون خریدم و به خانه بردم اهل خانه آن را نپسندیدند، اکنون که به خرمافروش پس می‌دهم از من نمی‌ستاند. حضرت به نزد خرما فروش رفت و به گفت: ای بنده خدا این دختر خدمتکار است و از خود اختیاری ندارد، به وی رحم کن و خرما از او بستان و درهم را مسترد دار. خرما فروش به خشم آمد و مشتی به حضرت زد. مردمان بر او گردآمده به وی گفتند مگر نمی‌دانی این امیرالمؤمنین (ع) است؟! وی به خود بلرزید و رنگش زرد شد و خرما را پس گرفت و درهم را به کنیز داد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین مرا ببخشای و از من راضی شو.

    علی (ع) فرمود: اگر تو رفتارت را اصلاح کنی و حق مشتریان ادا نمایی من کاملاً از تو خشنود باشم.

    روزی امیرالمؤمنین (ع) سواره به جایی می‌رفت جمعی از اصحاب پیاده به دنبالش به راه افتادند، حضرت نگاهی به آنها کرد و فرمود: شما کاری دارید؟ گفتند: خیر، دوست داریم به همراه شما باشیم. فرمود: برگردید که همراه بودن پیاده با سوار، سواره را مایه فساد اخلاق و پیاده را خواری و ذلت باشد.

    پارسایی علی

    از سخنان علی (ع) است که خداوندا من از بیم عقوبتت یا به انگیزه طمع در پاداشت، تو را بندگی ننمودم بلکه تو را شایسته عبادت دانستم پس عبادتت کردم.

    سلیمان بن مغیره گوید: مادرم از کنیز علی (ع) به نام ام سعید پرسید: شب خیزی علی(ع) در ماه رمضان چگونه بود؟ گفت: رمضان و شوال نزد علی یکسان بود همیشه شب را تا به صبح به عبادت می‌گذراند.

    دانش علی

    علی (ع) مکرر می‌فرمود: در این سینه‌ام دانش بسیاری است که پیغمبر (ص) به من آموخته و اگر دانش پژوهانی می‌یافتم که حق دانش را ادا کنند و چنان که از من می‌شنوند به دیگران باز گویند بخشی از آن را به آنان تعلیم می‌کردم که از آن بخش، علوم بدست آید که دانش کلید هر دری است.

    عکرمه از ابن عباس روایت کند که روزی عمر بن خطاب به علی گفت: تو در قضاوت شتاب می‌کنی و چون از تو سئوالی می‌شود نیندیشیده پاسخ می‌دهی. علی کف دست خویش را گشود و گفت: این ـ انگشتان ـ چند تاست؟ عمر گفت: پنج. علی (ع) گفت: چرا شتاب کردی و نیندیشیده پاسخ گفتی؟ عمر گفت: آخر این واضح بود و نیازی به فکر نداشت. علی گفت: آن مطالب نزد من از این روشنتر است.

    زادگاه علی

    به اجماع مورخین و محدثین شیعه و به نقل جمع کثیری از دانشمندان معروف و معتبر اهل سنت، امیرالمؤمنین علی (ع) در لیلة جمعه سیزدهم رجب سال سی از عام الفیل به درون بیت الله الحرام کعبه مشرفه (اعجازگونه، که دیوار شکافته گردید و همسر ابوطالب به درون خانه درآمد) از فاطمه بنت اسد اتفاق افتاده است.

    مرحوم علامه امینی در کتاب «الغدیر» پنجاه نفر از مشاهیر علمای شیعه، و 16 تن از دانشمندان معتبر اهل سنت را نام می‌برد که ولادت آن حضرت در کعبه را مسلم گرفته‌اند، از جمله: مسعودی در مروج الذهب. سبط بن جوزی حنفی در تذکرة الخواص. ابن صباغ مالکی در فصول المهمه. نورالدین حلبی شافعی در السیرة النبویة. شبلنجی در نور الابصار. و ترمذی در مناقب. و حاکم نیشابوری در مستدرک.

    زهد علی

    پیغمبر اکرم (ص) به علی (ع) فرمود: خداوند تو را به خلعتی آراست که بندگانش را به زیباتر و رساتر از آن هرگز نیاراست و آن زهد و بی‌رغبتی به دنیا است آنچنان که دنیا از تو چیزی نکاست، و در تو نشانی عطا فرمود که بدان نشان شناخته شوی.

    اصبغ بن نباته گوید: امیرالمؤمنین (ع) به مردم عراق فرمود: ای مردم! من با این اسباب و وسائل خانه و مرکب سواری که می‌بینید از مدینه به کشور شما آمده‌ام و اگر هنگام بیرون شدن از کشورتان بیش از این داشته باشم به شما خیانت کرده‌ام.

    شجاعت علی

    ابن عباس گوید: خداوند دعای پیغمبرش را که گفت: «واجعل لی من لدنک سلطاناً نصیرا»‌ (خداوندا! مرا از نزد خود نیرویی به یاری فرست) اجابت نمود که نیروی عظیمی چون علی در اختیارش نهاد.

    در جنگ خندق که مسلمانان بر سر دو راهی بود و نبود قرار گرفته بودند، علی (ع) به کشتن عمرو حیاتی نوین به مسلمانان داد. زره علی (ع) پشت نداشت. ضربتی نزد که به دومین ضربت نیاز داشته باشد.

    به علی (ع) گفتند: چرا اسبی راهوار نمی‌خری: فرمود: من نه از کسی فرار می‌کنم و نه اگر کسی از دستم بگریزد او را تعقیب می‌کنم بنابر این به مرکب راهوار نیازی ندارم.

    به حضرت عرض شد به چه نیرویی همیشه بر دشمن پیروز بودی؟ فرمود: هیبتم در دل دشمنان جای گرفته بود.

    زید بن وهب گوید: به عبدالله بن مسعود گفتم: این راست است که در جنگ احد جز علی و ابودجانه انصاری و عثمان بن حنیف کسی با پیغمبر (ص) نماند (و دیگران فرار کردند)؟‌گفت: حقیقت آن است که جز علی (ع) کس نماند و سایرین بعداً به وی ملحق شدند.

    خود حضرت فرمود: من هرگز مرعوب جنگ و خطر و زد و خورد نگشتم.

    عدالت علی

    علی (ع)، عمار یاسر و ابوالهیثم بن تیهان را مسئول بیت المال کرده بود و به آنها کتباً دستور داده بود: عرب و عجم و هر مسلمان از هر تیره و تبار که باشد در سهم بیت المال یکسانند.

    روزی سهل بن حنیف غلام سیاه خود را به همراه داشت نزد امیرالمؤمنین (ع) آمد، عرض کرد: به غلام سیاه من چقدر می‌دهی؟ فرمود: خودت چقدر گرفته‌ای؟ گفت: سه دینار، همان قدر که دیگران گرفته‌اند. فرمود: به غلامش نیز سه دینار بدهید.

    چون متوجه شدند که در تشکیلات علی (ع) برای کسی امتیازی نمی‌باشد روزی طلحه و زبیر به نزد عمار متصدی بیت المال آمده گفتند: از آقایت برای ما وقتی بگیر با او کاری داریم. عمار گفت: امیرالمؤمنین (ع) هم اکنون بیلی به دست داشت و باتفاق کارگرش به باغ رفتند.

    روز دیگر آن دو به نزد حضرت آمدند و گفتند: تو خود می‌دانی که سهم ما از بیت المال در حکومت عمر غیر از این بوده که شما به ما می‌دهید! فرمود: پیغمبر (ص) چقدر به شما می‌داده؟ آنها ساکت ماندند. فرمود: مگر نه این بود که پیغمبر (ص) اموال را به طور مساوی قسمت می‌کرد؟ گفتند: آری چنین بود. فرمود: ما شیوة پیغمبر را سزاوار است پیروی کنیم یا روش عمر را؟ گفتند: روش پیغمبر، ولی ما سوابق زیادی در اسلام داریم و در این راه خدمات فراوانی کرده‌ایم، قرابتمان به پیغمبر نیز که تو خود می‌دانی! فرمود: از شما می‌پرسم سوابق من بیشتر است یا سوابق شما؟ گفتند: سوابق تو. فرمود: من به اسلام بیشتر خدمت نموده‌ام یا شما؟ گفتند: تو. فرمود: من به پیغمبر (ص) نزدیکترم یا شما؟ گفتند: تو. سپس حضرت به کارگری که اجیر او بود اشاره کرد و فرمود: به خدا سوگند که سهم من از بیت المال با سهم این مزدور مساوی است.

    روزی ام هانی خواهر علی (ع) به نزد برادر آمد حضرت بیست درهم به وی داد، ام هانی به کنیز خود که عجم تبار بود گفت: امیرالمؤمنین (ع) به تو چقدر داده؟ گفت: بیست درهم. ام هانی خشمناک از نزد برادر برخاست. حضرت فرمود: برو بسلامت، من در کتاب خدا امتیازی برای فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق ندیدم.

    وقتی در پاسخ کسانی که توقع داشتند علی (ع) در سهمشان امتیازی قائل شود فرمود: آخر شما چیزی از من انتظار دارید که خود و فرزندانم از آن محرومیم و از آن اجتناب می‌کنیم چگونه به شما بدهم؟!

    مال و ثروت علی

    در تاریخ بلاذری و فضایل احمد حنبل آمده که درآمد سالیانه املاک علی (ع)‌چهل هزار دینار (طلا) بوده و همه آن را در راه خدا می‌داده و بسا می‌شده که شمشیرش را می‌فروخته و می‌فرموده:‌اگر شام شب می‌داشتم آن را نمی‌فروختم.

    پایان سخن

    هنگامی که خبر وفات علی (ع) به ابن عباس رسید گفت: افسوس بر ابوالحسن، به خدا سوگند عمری گذراند در حالی که نه قانونی از قوانین اسلام تغییر داد و نه سنتی از سنتهای پیغمبرش (ص) جابجا نمود و نه در وظایفش کوتاهی کرد و نه مالی گرد آورد و نه مالی را از مستحقش دریغ داشت و نه چیزی را جز خدا در زندگیش هدف گرفت. به خدا سوگند که دنیا در نظر او از بند نعلینش بی‌مقدارتر بود، در نبرد شیر و در مجلس دریا، حکیمی از حکما بود، هیهات که چون علی بزاید، وی به درجات اعلی پرواز نمود.

    ابوخالد کابلی گوید: روزی امام باقر (ع) به من فرمود: علی (ع) در همین عراق شما بود و چون با دشمنش می‌جنگید و جمعی (به نام) یاران در کنارش می‌جنگیدند ولی در میان آن انبوه جمعیت پنجاه نفر نبود که علی را آنچنان که باید بشناسد و بدان گونه که مقتضای مقام امامتش بود به وی معرفت داشته باشند

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:42  توسط رضا  | 
    امروز نوزدهم رمضان مصادف با سالروز ضربت خوردن حضرت اميرالمؤمنين علي(ع) است. شيعيان جهان از ديشب به مدت چند روز در غم از دست دادن بزرگترين پيشواي خود، ابرمرد تاريخ، سمبل و اسوه يگانه پرستي، عدالت، آزادي، انسانيت، صداقت، پاكدامني، تقوي و اصول گرايي به سوگ مي نشينند.
    علي(ع) تنها رهبري است كه وقتي اسم او به زبان مي آيد، همه مردم جهان حتي غيرمسلمانان جهان هم متاثر مي شوند. به گفته يكي از محققان بزرگ نهج البلاغه، هنوز هيچ كس پيدا نشده است كه حقيقت وجودي علي(ع) را آن طور كه بوده، درك كند و به عظمت آن حضرت پي ببرد.
    اين محقق و استاد دانشگاه مي گويد: هيچ كسي قادر نيست به همه حقيقت وجودي حضرت اميرالمؤمنين(ع) پي ببرد و فقط مي توان با مطالعه نهج البلاغه و سيره او به برخي از ويژگي ها، ارزش ها و رهنمودهاي او توجه كرد.
    مهمترين سؤالي كه امروز در ذهن بسياري از مردم جامعه مطرح مي باشد اين است كه علي(ع) با همه بزرگي و عظمت و جايگاه مهمي كه در دين اسلام و بين ما شيعيان دارد و نزديكترين فرد به پيامبراكرم(ص) بوده است، چه جايگاهي در زندگي ما شيعيان دارد؟ آيا واقعا همان طور كه در ايام ضربت خوردن و شهادت او، به سوگ مي نشينيم و عزاداري مي كنيم، در بقيه اوقات سال هم مواظب هستيم كه ارزش ها و آرمان هاي مقدس او را در زندگي مان پاس بداريم و به دستور آن پيشواي بزرگ شيعه گوش فرا دهيم و او را در كارهايمان فراموش نكنيم؟
    مردم ايران عاشق علي(ع) هستند
    بدون شك اكثر قريب به اتفاق مردم ايران از محبين علي(ع) هستند و به پيشواي بزرگ خود عشق مي ورزند و به همين دليل است كه مي بينيم در روزهاي نوزدهم تا 21رمضان كه ايام شهادت آن بزرگوار است، مردم با اجراي برنامه هاي گوناگون سعي مي كنند كه عشق خود را به آن بزرگوار نشان دهند. تشكيل هيئت هاي گوناگون در سراسر كشور به نام اميرالمؤمنين(ع) رسيدگي به ايتام در جامعه، توجه به محرومين و دستگيري از مستمندان، درخواست اجراي عدالت از زمامداران كشور و... بخشي از سيره ها و روش هاي آن حضرت است كه مردم به عشق و تبعيت از سيره و روش و رفتار و كردار آن بزرگوار در زندگي خود انجام مي دهند.
    حسين صداقت پيشه كارشناس ارشد علوم اجتماعي درباره ميزان علاقه مردم ايران به علي(ع) مي گويد: ?بدون شك حضرت اميرالمؤمنين(ع) جايگاه بسيار رفيع و بلندي در بين ما ايرانيان دارد و انتخاب اسم مبارك علي براي فرزندان مان نشان دهنده عشق و علاقه بيش از حد ما به آن پيشواي بزرگ است.?
    وي مي افزايد: ?امكان ندارد كه از مردم ايران بخواهيد كه براي رسيدگي به ايتام و مستمندان كمك كنند و آنها در اين زمينه كوتاهي كنند و وقتي از آنها سؤال شود كه اين كارها را چرا انجام مي دهيد، فورا شما را متوجه رفتار امام علي(ع) در مقابل يتيمان و محرومان مي كنند و مي گويند ما به پيروي از رهبر و امام شيعيان جهان حضرت اميرالمؤمنين(ع) اين كارها را انجام مي د هيم.
    تضاد برخي از رفتارهاي ما با
    رفتار و منش امام علي(ع)
    حسين صداقت پيشه در ادامه سخنان خود مي گويد: ?اگرچه همه ما به حضرت اميرالمؤمنين(ع) عشق مي ورزيم اما برخي اوقات مشاهده مي شود كه رفتار و كردار ما با سيره و روش امام علي(ع) خيلي متفاوت است و متاسفانه برخي از اوقات رفتاري از ما سر مي زند كه نه تنها با سيره و روش آن امام بزرگوار هماهنگ نيست، بلكه با برخي از ارزش هاي آن حضرت كاملا در تضاد است. رفتارهايي مانند تجاوز به حقوق ديگران، حق مردم را خوردن، عدم توجه به مال حلال يا حرام، چاپلوسي و تملق ، دروغ، زراندوزي، فخرفروشي نسبت به مردم، نفاق، رياكاري و نيرنگ، حسد، كينه، نفاق و دورويي و خودخواهي، آبروي مردم را بردن، كم صبري، عدم مهرباني و رأفت و محبت كه در بخشي از جامعه رايج است، به هيچ عنوان با ارزش هاي علي(ع) نمي خواند و زيبنده جامعه ما كه خود را شيعه علي(ع) مي دانيم، نيست.?
    خانم زهرا جاويدان دبير دبيرستان منطقه 16 تهران هم معتقد است كه خيلي از رفتارهاي ما شيعيان با فرهنگ و ارزش هاي امام علي(ع) در تضاد است، وي مي گويد: ?اگر ما واقعاً و به طور حقيقي پيرو اميرالمؤمنين(ع) و شيعه علي بوديم حاضر نمي شديم كه خودمان در آسايش و ناز و نعمت زندگي كنيم و عده زيادي از افراد جامعه بخصوص در مناطق محروم مانند سيستان و بلوچستان در بدترين وضعيت زندگي كنند و همان طور كه روزنامه ها مي نويسند، الان در برخي از مناطق كشور كساني هستند كه چندين ماه گوشت يا برنج نخورده اند و ما هيچ احساس مسئوليتي در مقابل آنها نمي كنيم، در صورتي كه عده زيادي از ما آن قدر پول و سرمايه دارند كه نمي دانند آنها را چگونه هزينه كنند.?
    خانم جاويدان در ادامه مي افزايد: ?البته رفتار برخي از مسئولان كشور هم كه نسبت به بيت المال هيچ حساسيتي ندارند مزيد بر علت است زيرا اكنون مسئولان كشور مسئولان حكومت اسلامي هستند و رفتار و كردار آنها بايد با رفتار و كردار امام علي(ع) در تضاد نباشد، در صورتي كه متأسفانه برخي از مديران كشور هيچ احتياطي در اين زمينه نمي كنند و حتي برخي اوقات با عملكرد غلط به دين اسلام، پيامبر و حضرت علي(ع) ضربه مي زنند.?
    ما نمي توانيم حضرت اميرالمؤمنين(ع) را درك كنيم
    به گفته بسياري از دانشمندان و علماي دين، شخصيت حضرت اميرالمؤمنين آن قدر وسيع، بزرگ و همه جانبه است كه درك و فهم آن براي هركسي آسان نيست. حتي برخي از بزرگان هم درباره آن حضرت مطالعات عميق و گسترده اي انجام داده اند معتقدند كه شناخت علي(ع) به آساني امكان پذير نيست. امام خميني(ره) كه حقيقتاً از عاشقان جدي حضرت اميرالمؤمنين(ع) است، درباره آن حضرت مي فرمايد: ?من درباره شخصيت حضرت امير چه مي توانم بگويم و كي چه مي تواند بگويد؟ ابعاد مختلفه اي كه اين شخصيت بزرگ دارد، به گفت وگوي ماها و به سنجش بشري درنمي آيد. كسي كه انسان كامل است و مظهر جميع اسماء و صفات حق تعالي است، ابعادش به حسب اسماء حق تعالي بايد هزار تا باشد و ما از عهده بيان حتي يكي اش نمي توانيم برآييم. اين شخصيت كه جامع تضاد است، امور متضاد در او جمع است، كسي نمي تواند در حول و حوش او سخن بگويد، تمام اسماء و صفات الهي در ظهور و در بروز، در دنيا و در عالم، با واسطه رسول اكرم(ص) در اين شخصيت ظهور كرده است و ابعادي كه از او مخفي است، بيشتر از آن ابعادي است كه از او ظاهر است. همين ابعادي هم كه دست بشر به آن رسيده است و مي رسد، در يك مردي، در يك شخصيتي جمع شده است، جهات متناقض، جهات متضاد، انساني كه در حال اين كه زاهد و بزرگترين زاهد است، جنگجو و بزرگترين جنگجوست در دفاع از اسلام، اينها در افراد عادي جمع نمي شود. آن كه زاهد است به حسب افراد عادي جنگجو نيست، آن كه جنگجوست زاهد نيست. در عين حالي كه در معيشت آن طور زهد مي كردند و آن طور در خوراك و در آن طور چيزها به حداقل قناعت مي كردند، قدرت بازو داشتند، آن قدرت بازو را و اين همه جزو اموري است كه جمعش، جمع متضادين است. در عين حالي كه داراي علوم متعدده و داراي علوم معنويه و روحانيه و ساير علوم اسلامي است، در عين حال مي بينيم كه در هر رشته اي، مردمي كه اهل آن رشته اند او را از خودشان مي دانند، پهلوانان حضرت امير را از خودشان مي دانند، فلاسفه حضرت امير را از خودشان مي دانند، عرفا حضرت امير را از خودشان مي دانند، فقها حضرت امير را از خودشان مي دانند. هر قشري كه اهل يك رشته است، حضرت امير را از خودش مي داند و حضرت امير از همه است. داراي همه اوصاف است و داراي همه كمالات.?
    انسان كامل
    امام خميني مي افزايد: ?ما بايد پيرو يك چنين انسان كاملي باشيم كه در همه ابعاد، متخصصين براي ايشان تواضع مي كنند. در هر بعدي اگر كسي بخواهد مثل بزند، به ايشان مثل مي زند. در بعد زهد و علم، در بعد رحمت به مستضعفين و مستمندان، در بعد جنگ و شجاعت و خلاصه در همه ابعاد به ايشان مثل زده مي شود و در حقيقت يك موجود هزار بعدي است و ما بايد تابع يك همچو فردي باشيم، هرچند كه كسي نمي تواند حتي يك هزارم هم شبيه ايشان باشد، لاكن به آن اندازه اي كه مي توانيم بايد از ايشان تبعيت كنيم، از تعهدي كه به اسلام داشت و از اين كه همه چيزش را براي اسلام داد.?
    حقيقت ناشناخته
    بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران در جاي ديگري از حضرت اميرالمؤمنين(ع) به عنوان حقيقت ناشناخته ياد مي كنند و مي فرمايند: ?دانشمندان بزرگ جهاني مي خواهند مولا اميرالمؤمنين را معرفي كنند و به ديگران بشناسانند يا كتاب نهج البلاغه را؟ ما با كدام مؤونه و با چه سرمايه اي مي خواهيم در اين وادي وارد شويم؟ درباره شخصيت علي بن ابيطالب، از حقيقت ناشناخته او صحبت كنيم، يا با شناخت محجوب و مهجور خود، اصلاً علي(ع) يك بشر ملكي و دنيايي است كه ملكيان از او سخن گويند يا يك موجود ملكوتي است كه ملكوتيان او را اندازه گيري كنند؟ اهل عرفان درباره او جز با سطح عرفاني خود و فلاسفه و الهيون جز با علوم محدوده خود با چه ابزاري مي خواهند به معرفي او بنشينند؟ تا چه حد او را شناخته اند تا ما مهجوران را آگاه كنند؟ دانشمندان و اهل فضيلت و عارفان و اهل فلسفه با همه فضايل و با همه دانش ارجمندشان، آنچه از آن جلوه تام حق دريافت كرده اند، در حجاب وجود خود و در آينه محدود نفسانيت خويش است و مولا غير از آن است، پس اولي آن است كه از اين وادي بگذريم و بگوييم علي بن ابيطالب فقط بنده خدا بود، و اين بزرگترين شاخصه اوست كه مي توان از آن ياد كرد و پرورش يافته و تربيت شده پيامبر عظيم الشأن است و اين از بزرگترين افتخارات اوست.?
    علي(ع) حقيقتي بر گونه اساطير
    زنده ياد دكتر علي شريعتي جامعه شناس، محقق و انديمشند بزرگ ايران يكي از عاشقان بزرگ حضرت اميرالمؤمنين(ع) است. او درباره حضرت امير(به عنوان اسطوره بزرگ تاريخ بشريت) تحقيقات گوناگوني انجام داده است و همچون امام خميني(ره) معتقد است كه حضرت علي بن ابيطالب(ع) در همه ابعاد انساني اسطوره و بي نظير بوده و عالي ترين مرتبه استعدادهاي بشري كه حتي با هم در تضاد هستند را در يكجا جمع كرده است.
    دكتر شريعتي معتقد است كه علي(ع) رب النوع انواع گوناگون عظمت ها، قداستها و زيبايي هاست.
    وي مي گويد: ?علي(ع) نيازهايي كه در طول تاريخ، انسانها را به خلق نمونه هاي خيالي، به خلق الهه ها و رب النوع هاي فرضي مي كشانده، در تاريخ عيني اشباع مي كند. اين رب النوع ها به انسان نشان مي دادند كه هر احساسي و هر استعداد انساني تا اين حد مي تواند رشد كند و انسان هايي كه تا آن حد هيچ كدامشان نمي توانستند رشد كنند، اين را به عنوان يك سرمشق، يك چيزي كه بايد به آن برسيم، يك عظمت و درجه اي كه نمونه زندگي ما و وجهه نظر ما و مسير حيات و تكامل ما بايد باشد، به ما نشان مي دادند، علي(ع) در تاريخ نشان مي داده و نشان داده و از همه شگفت تر، همه استعداد هايي را كه ما ناچار در همه اساطير و در رب النوع هاي مختلف مي ديديم، در يك اندام عيني جمع كرده است.
    در جنگ، خونريزي و بي باكي و نيرومندي شديدي را كه مانند يك رب النوع اساطيري مي جنگد نشان مي دهد كه نياز انسان را به قهرماني سيراب مي كند و در كوچه در برابر يك يتيم، چنان ضعيف و چنان لرزان و چنان پريشان مي شود كه رقيق ترين احساس يك مادر را به صورت اساطيري نشان مي دهد.
    در مبارزه با دشمن چنان بي باكي و چنان خشونت به خرج مي دهد كه مظهر خشونت است و شمشيرش مظهر برندگي و مظهر خونريزي و مظهر بي رحمي نسبت به دشمن است و در داخل خانه از او نرمتر و از او صبورتر و از او پرگذشت تر ديده نمي شود. علي(ع) وقتي مي بيند اگر بخواهد براي احقاق حق خودش شمشير بكشد، مركز خلافت اسلامي و مركز قدرت اسلامي متلاشي مي شود، ناچار صبر مي كند، يك ربع قرن صبر مي كند و با شرايطي و در وضعي زندگي مي كند كه درست احساس زندگي پرومته در زنجير را در انسان به وجود مي آورد، اما به خاطر انسان اين زنجير را خودش براندامش مي پيچد.?
    مفهوم ?امام?
    دكتر شريعتي با بيان اين نكته كه حضرت علي(ع) ?امام? است، مي گويد: من از كلمه ?امام?، معني يك رهبر سياسي يا حتي اجتماعي يك جامعه را نمي فهمم، من از كلمه ?امام?، همان معني را مي فهمم كه انسانيت در طول تاريخ خودش براي داشتن نمونه هاي اعلاي فضائل انساني اي كه در عالم نبوده و نمي ديده و بدان نيازمند بوده، در ذهن خودش اين نمونه هاي عالي را مي ساخته و اين نمونه هاي عالي به عنوان سرمشق و الگو برايش وجود داشته و دوست مي داشته و مي پرستيده، به عنوان نمونه هاي اعلايي كه بالاتر از خاك و بالاتر از انسان هاي واقعي هستند.?
    او مي افزايد: ?علي(ع) يك ?امام? است كه مي خواهد به تاريخ و انسان نشان دهد كه شما كه نيازمند به نمونه هاي اعلاي فضائل بي نقص، فضائل مطلق بوديد و بعد نمونه هاي اينها را در ذهنتان به عنوان قهرمانان برجسته مطلق مي ساختيد، براي اينكه سرمشق زندگي ايده آلتان باشد، من همه آن نمونه ها و همه آن فضائل را در يك فرد انساني محقق كرده ام. معني ?من كتاب ناطقم? اين است.?
    به گفته شريعتي : ?علي (ع) نه تنها امام است، بلكه در طول تاريخ هيچ شخصيتي باز اين امتياز را نداشته كه يك خانواده امام است يعني خانواده اساطيري است، خانواده اي كه پدر علي(ع) است، مادر زهرا(س) است، پسر آن خانواده حسين(ع) است و دختر آن خانواده زينب(س) است.
    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:39  توسط رضا  | 

    جايگاه علي عليه السلام درهستي

    جواني علي عليه السلام الگويي براي جوانان
    علي و ارتباط با زنان و دختران
    علي عليه السلام سمبل توليد و كار
    علي عليه السلام الگوي مصرف و ساده زيستي
    عبادت علي عليه السلام
    رفق و مداراي علي عليه السلام
    شخصيت علمي، فرهنگي علي عليه السلام
    نهج البلاغه گمشده بشريت معاصر
    تنهايي علي عليه السلام
    اصول حاكم بر زندگي علي عليه السلام
    همسرداري در خانه علي عليه السلام
    تربيت فرزند در خانه علي عليه السلام
    اصلاحات (تعريف و اركان)
    اصلاحات اداري
    اصلاحات فرهنگي
    اصلاحات اقتصادي
    اصلاحات سياسي
    انقلابيون دنيامدار
    دين نمايان بيخرد
    تبليغات اموي سدي در برابر اصلاحات علوي
    شيعه علي حقيقت گرا يا شخصيت گرا؟!
    وظايف و مسئوليتهاي شيعه علي عليه السلام
    مالك اشتر شيعه حقيقي علي عليه السلام
    امام خميني، تربيت يافته فرهنگ علوي
    مهدي در انتظار شيعيان حقيقي علي عليه السلام
    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:38  توسط رضا  | 

    حضرت علي (ع) مي فرمايد :


     من هرگز خود را از ميدان تکاپو و حيات که همگي در آن شرکت داريم کنار نمي کشم . من عضوي از کاروانيان رهرو آن مقصد والا هستم که در گذر گاه زندگي پيش مي رود . فرزند ابو طالب و نوة عبدالمطلب بودن و حتي داشتن سرمايه خد دادي مرا از حرکت باز نمي دارد . تا اين لحظه از زندگي راه رفته ام و تا لحظات واپسين  حيات راه خواهم رفت ، همگي در سود و زيان روحي مشترک هستيم اگر صدق و حرکت در مسير حق اطاعتي است که شما انجام بدهيد، همان اطاعت است که من هم به آن اطاعت متعهد مي باشم اگر دروغ و انحراف از مسير حق ، معصيتي است ؟ بايد شما انجام ندهيد . همان معصيت است که جان مرا هم به تباهي خواد کشيد . من آن مشعل چوبين نيستم که راه کاروانيان را روشن سازد وخود بسوزد و تباه گردد . من حساسيت روح را به خوبي دريافته ام و مي دانم که يک ميليارد ، ميلياردم از يک ذره از ابراز خلاف خواسته وافعي روح ، مي تواند همه اقيانوس روح را بخار کند و در فضاي درون به صورتم قطرات سم در آورد و همة موجوديت آدمي را تباه سازد . آيا من شيفتة به ثمررسيده شخصيت تجسّمي از قرآن نداشته باشم که ميگويد :


    « يا ايِّها الَّذيِنَ آمَنوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفعَلُونَ کَبُرَ مَقتاً عنداللهِ أَن تَقُولوا ما لا تَفعَلونَ»


    اي مردمي که ايمان آورده ايد چرا سخني مي گوئيد که خود عمل به آن نمي کنيد ، اين يک خصومت بزرگ است در پيشگاه خدا که مي گوييد چيزي را که به آن عمل نمي کنيد.


    شايد شما هم بدانيد که من اگر محبت الهي نداشتم ، ارائه نفس در اين زندگي را قطع     مي کردم ، چگونه با آن محبوب جاوداني ام خصومت بورزم؟


    لَن يُسرِ عَ اَحَدٌ قَبلي اِلي دَعوَهَ حِق


     هيچکس سريعتر از من به اجابت دعوت حق، صله رحم ، احسان و بخشش فراوان نشتافته است ، پس سخنم را بشنويد و گفته هايم را حفظ کنيد.


    فَعَلی مَن اَکذِبُ


    به چه کسی دروغ بسته ام ؟ آیا به خدا دروغ بسته ام که خود نخستین مومن به او هستم یا به پیامبرش که نخستین مقصدش بوده ام ؟ نه اینطور نیست.


    - پیشگامی او در نماز


    « اللهمَّ إنِّی اَوَّلُ من اَنابَ وَسمَعَ و اَجابَ » بار خدایا ! من نخستین کسی هستم که بسوی تو بازگشته  و ندای  تو را شنیده و پاسخ گفته ام  . هیچ کس جز پیامبر (ص)  در  نماز بر من سبقت


    نگرفت ( و نخستین نماز گزار در اسلام بعد از او من هستم ).


    امیر المومنین خود می فرماید: «من بنده خدا و برادر پیامبر و صدیق بزرگم ؛ این سخن را بعد از من جز دروغگویی افترا ساز نمی گوید . من با رسول خدا هفت سال پیش از مردم نماز گذارده ام و اولین کسی هستم که با او نماز گذارد.»


     


    نظرات شما ( 0)


    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [25/3/1387- 8:23 ع] سفر به سرزمين عشق
    [22/10/1386- 6:10 ع] يا حسين
    [6/9/1386- 7:50 ع] جايگاه حيا در اسلام
    [8/5/1386- 1:14 ص] امام علي (ع)
    [8/5/1386- 1:10 ص] قسمتي از شخصيت امام علي (ع) از ديد خودشان
    [24/4/1386- 12:23 ص] تندبس اخلاقي
    [8/12/1385- 1:0 ص] معجزات تلاوت آيات الهي
    [23/11/1385- 1:16 ص] ظهور.........
    [آرشيو شده ها]
    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:35  توسط رضا  | 
     

    شخصیت عظیم و گسترده امیرالمؤمنین علی علیه السلام وسیعتر و متنوعتر از اینست که یک فرد بتواند در همه جوانب و نواحی آن وارد شود و توسن اندیشه را به جولان آورد. برای یک فرد حداکثری که میسر است اینست که یک یا چند ناحیه معین و محدود را برای مطالعه و بررسی انتخاب کند و به همان قناعت ورزد. یکی از جوانب و نواحی وجود این شخصیت عظیم، ناحیه تأثیر او بر روی انسانها به شکل مثبت یا منفی است و به عبارت دیگر "جاذبه و دافعه" نیرومند او است که هنوز هم نقش فعال خود را ایفا می نماید و در این کتاب درباره اش گفتگو شده است.

    شخصیت افراد از نظر عکس العمل سازی در روحها و جانها یکسان نیست. به هر نسبت که شخصیت حقیرتر است کمتر خاطرها را به خود مشغول می دارد و در دلها هیجان و موج ایجاد می کند و هر چه عظیمتر و پرنیروتر است خاطره انگیزتر و عکس العمل سازتر است، خواه عکس العمل موافق یا مخالف. شخصیتهای خاطره انگیز و عکس العمل ساز، زیاد بر سر زبانها می افتند، موضوع مشاجره ها و مجادله ها قرار می گیرند، سوژه شعر و نقاشی و هنرهای دیگر واقع می شوند، قهرمان داستانها و نوشته ها می گردند. اینها همه چیزهائی است که در مورد علی علیه السلام به حد اعلی وجود دارد و او در این جهت بی رقیب و یا بسیار کم رقیب است. گویند محمد بن شهرآشوب مازندرانی که از اکابر علمای امامیه در قرن هفتم است، هنگامی که کتاب معروف "مناقب" را تألیف می کرد، هزار کتاب به نام مناقب که همه درباره علی علیه السلام نوشته شده بود در کتابخانه خویش داشت. این یک نمونه می رساند که شخصیت والای مولی در طول تاریخ چه قدر خاطرها را مشغول می داشته است.

    امتیاز اساسی علی علیه السلام و سایر مردانی که از پرتو حق روشن بوده اند اینست که علاوه بر مشغول داشتن خاطرها و سرگرم کردن اندیشه ها، به دلها و روحها نور و حرارت و عشق و نشاط و ایمان و استحکام می بخشند. فیلسوفانی مانند سقراط و افلاطون و ارسطو و بوعلی و دکارت نیز قهرمان تسخیر اندیشه ها و سرگرم کردن خاطرها هستند. رهبران انقلابهای اجتماعی، مخصوصا در دو قرن اخیر، علاوه بر این، نوعی تعصب در پیروان خود به وجود آوردند. مشایخ عرفان پیروان خویش را احیانا آنچنان وارد مرحله "تسلیم" می کنند که اگر پیر مغان اشارت کند سجاده به می رنگین می نمایند. اما در هیچکدام از آنها گرمی و حرارت توأم با نرمی و لطافت و صفا و رقتی که در پیروان علی، تاریخ نشان می دهد نمی بینیم. اگر صفویه از دراویش لشکری جرار و مجاهدانی کارآمد ساختند با نام علی کردند نه با نام خودشان . حسن و زیبائی معنوی که محبت و خلوص ایجاد می کند از یک مقوله است و سیادت و منفعت و مصلحت زندگی که کالای رهبران اجتماعی، و یا عقل و فلسفه که کالای فیلسوف است، و یا اثبات سلطه و اقتدار که کالای عارف است از مقوله های دیگر.

    معروف است که یکی از شاگردان بوعلی سینا به استاد می گفت اگر تو با این فهم و هوش خارق العاده مدعی نبوت شوی مردم به تو می گروند و بوعلی سکوت کرد تا در سفری در فصل زمستان که باهم بودند سحرگاه بوعلی از خواب بیدار شد و شاگرد را بیدار کرد و گفت تشنه ام قدری آب بیاور. شاگرد تعلل کرد و شروع کرد به عذر تراشیدن. هر چه بوعلی اصرار کرد شاگرد حاضر نشد در آن زمستان سرد بستر گرم را ترک کند. در همین وقت فریاد مؤذن از بالای مأذنه بلند شد که الله اکبر، اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمدا رسول الله. بوعلی فرصت را مناسب دید که جواب شاگرد را بدهد. گفت تو که مدعی بودی اگر من ادعای پیغمبری کنم مردم ایمان خواهند آورد اکنون ببین فرمان حضوری من به تو که سالها شاگرد من بوده ای و از درس من بهره برده ای آنقدر نفوذ ندارد که لحظه ای بستر گرم را ترک کنی و آبی به من بدهی. اما این مرد مؤذن پس از چهارصد سال فرمان پیغمبر را اطاعت کرده از بستر گرم خارج شده و رفته بر روی این بلندی و به وحدانیت خدا و رسالت او گواهی می دهد. ببین تفاوت ره از کجا است تا به کجا.

    آری فیلسوفان شاگرد می سازند نه پیرو، رهبران اجتماعی پیروان متعصب می سازند نه انسانهای مهذب، اقطاب و مشایخ عرفان ارباب تسلیم می سازند نه مؤمن مجاهد فعال. در علی هم خاصیت فیلسوف است و هم خاصیت رهبر انقلابی و هم خاصیت پیر طریقت و هم خاصیتی از نوع خاصیت پیامبران. مکتب او هم مکتب عقل و اندیشه است و هم مکتب ثوره و انقلاب و هم مکتب تسلیم و انضباط و هم مکتب حسن و زیبائی و جذبه و حرکت.

    علی علیه السلام پیش از آنکه امام عادل برای دیگران باشد و درباره دیگران به عدل رفتار کند، خود شخصا موجودی متعادل و متوازن بود. کمالات انسانیت را باهم جمع کرده بود. هم اندیشه ای عمیق و دور رس داشت و هم عواطفی رقیق و سرشار. کمال جسم و کمال روح را توأم داشت. شب، هنگام عبادت از ماسوی می برید و روز، در متن اجتماع فعالیت می کرد. روزها چشم انسانها مواسات و از خود گذشتگیهای او را می دید و گوشهایشان پند و اندرزها و گفتارهای حکیمانه اش را می شنید و شب چشم ستارگان اشکهای عابدانه اش را می دید و گوش آسمان مناجاتهای عاشقانه اش را می شنید. هم مفتی بود و هم حکیم. هم عارف بود و هم رهبر اجتماعی. هم زاهد بود و هم سرباز. هم قاضی بود و هم کارگر. هم خطیب بود و هم نویسنده. بالاخره به تمام معنی یک انسان کامل بود با همه زیبائیهایش.

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:33  توسط رضا  | 
    شخصيت، ذهنيت، افکار، علايق و باقي خصوصيات باطني ما عوض نميشن


    همين آدمي که هستيم، در عالم برزخ هم همينجوري ززندگي ميکنيم


    حالا کسيکه شديدا به دنيا و مسائل و لوازم دنيا دل بستگي داشته باشه


    در عالم برزخ دلبستگيش به مسائل دنيوي همراهشه ولي به اونها دسترسي نداره


    مثلا من شديدا به کامپيوتر و اينترنت وابسته هستم ولي شکر خدا علاقه قلبي ندارم، چون فقط براي امرار معاش و کسب علم هست اميدوارم اگر در اين لحظه بميرم بخاطر دوري از اينها زياد اذيت نشم


    ولي کسيکه عاشق يک انسان ديگس، عاشق ماشينشه، عاشقه پوله، عاشق قدرته و يا عاشق هرچيز مادي ديگس و شديدا به اون دل بسته، وقتي که ميميره عشق و دلبستگيش به اون چيز همراهشه ولي بهش دسترسي نداره و اين خودش آخر عذابه


    ولي اگر کسي اين توفيق رو داشته باشه که با ياد خدا آرام بشه و با خداوند سبحان و هرچه به خدا مربوط ميشه (مثل نماز) مانوس باشه، در عالم برزخ که جمال و جلال الهي خيلي آشکار تر از اين دنياست واقعا طعم راحتي و لذت رو ميچشه، عاشق دنيا و ماديات از عشقش دور ميشه ولي عاشق خدا به عشقش نزديک تر ميشه. واي که چه صفايي داره.


    خدايا بمحمد و آل محمد، درود بفرست بر محمد و آل محمد و به رضا و دوستان رضا انس و دوستي با خودت رو نصيب ما بفرما.

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:20  توسط رضا  | 
    اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً مِن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلهاً وَاحِداً لاَإِلهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِکُونَ   ?توبه-31 ?

    اينان دانشمندان و راهبان خود و مسيح پسر مريم را به جاى خدا به الوهيت گرفتند، با آنکه مامور نبودند جز اينکه خدايى يگانه را بپرستند که هيچ معبودى جز او نيست .منزه است او از آنچه[ با وى ]شريک مى گردانند.


     


    اينکه من  يا هر کس ديگه اي بخواهيم بگيم "محاله که امام زمان از اعمال ما آگاه بشن" جز نفهمي چيزي نيست، مگر نه اينکه 2 ملک از تمام اعمال ما آگاهن بجز چيزي که خدا نخواد ؟ يا مثلا ممکنه يک جن هميشه کنار ما باشه و از کاراي ما باخبر باشه (ممکنه!) پس امام هم ميتونه يک همچين علمي رو به اذن خدا داشته باشه (چون ذاتا اين مساله ممکنه)، هرچند در احاديث هم به اين موضوع اشاره شده، بحث من اصلا تائيد يا رد اين موضوع نيست! حرف من چيز ديگس !  همه ما 2 تا موکل داريم که اعمالمون رو ثبت ميکنن، حالا طبق آموزه هاي اسلامي ما بايد بخاطر اينکه 2 تاملک اعمالمون رو مينويسن گناه نکنيم يا بخاطر اينکه روزي خداوند بخاطر گناهان از ما بازخواست ميکنه ؟ همين حالت در مورد علم امام هم صادقه، ناراحتي من از اينه که تو جامعه اينجور تلقين ميشه که بخاطر علم امام از گناهانمون بايد گناه نکنيم و اين 100% شرکه !


    حالا بگذريم از اينکه بعضي ها علنا ميگن خانم فطمه زهرا (س) ، يا اميرالمومنين علي (ع) يا حضرت سيد الشهدا ررو ميپرستن، حساب اينجور افراد جداست و 100% جزو مشرکين هستند.


     


    من نميفهمم، وقتي خداست که روزي دهنده و غني و سميع و عليم و مجيبه، يعني هرچي داريم از اوست، اگر از او بخواهيم ميشنوه، توان اجابت رو داره و وعده اجابت داده و عطا و منع حضرتش از روي علم و حکمت و مصلحته چرا بايد براي خواسته هام به ببنده خدا اميدوار باشم ؟
    همينطور من نميفهمم، وقتي روي من سياهه و ارج و قربي در درگاه الهي ندارم  و شايد دعام از فرق سرم بالاتر نره چرا نبايد از کساني که برگزيده و مقرب درگاه احديت هستند بخوام که برام شفيع باشن ؟ هدف بندگي خداست، ايمان به فرستادگان الهي و اطاعت از اونا جزئي از ايمانه، يکتا دونستن خدا و تنها بندگي اونه که اصله ايمانه، حالا من بيام هرکدوم از اين 2 رو مختل کنم به نظر شما از اسلام خارج نشدم ؟


     


    من با اينکه خيلي دوست دارم غير متعصبانه فکر کنم، ولي گاهي اوقات احساساتي ميشم و متعصبانه و غير منطقي راي ميدم، اين روزها که در اين مورد بحث کرديم، بعضي وقتها تند رفتم و ممکنه بعضي ها رو رنجونده باشم، ازهمه معذرت ميخوام .


    فکر ميکنم با اين نوشته موضع خودم رو کاملا روشن کرده باشم.


     


    وجهت وجهي علي الذي فطرالسماوات والارض حنيفا مسلما و ما انا من المشرکين

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:18  توسط رضا  | 


     

    در آستانت اى قمر بنى هاشم! و اى افتخار عدنان!

     

    ابـوالفـضـل (ع)، مـشـعـل آزادى و كـرامت را برگرفت، كاروانهاى شهيدان را به عرصه هاى شرف و ميدانهاى عزت، راهبرى كرد و پيروزى را براى ملتهاى مسلمان كه زير چكمه هاى جور و ستم دست و پا مى زدند به ارمغان آورد.

    دودمان درخشان

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:2  توسط رضا  | 

    دودمان درخشان

    تاسوعا بزرگداشت شهادت اسوه ایثار و ادب و دلاوری و وفا و حق گذاری عباس بن علی (ع) است و هنوز تاریخ، روشن از کرامتهای اوست و نام او با وفا و ادب و مردانگی همراه است. آن سردار فداکار با لبی تشنه و جگری سوخته، پا به فرات گذاشت، اما جوانمردی و وفایش نگذاشت که او آب بنوشد و امام و اهل ‏بیت و کودکان (علیهم السلام) تشنه کام باشند. لب تشنه از فرات بیرون آمد تا آب را به کودکان برساند. خود از آب ننوشید و فرات را تشنه لبهای خویش نهاد و برگشت و دست عطش فرات، دیگر هرگز به دامن وفای عباس (ع) نرسید. این ایثار را کجا می‏ توان یافت و آیا این فداکاری را با واژه ها می توان بیان کرد. حضرت عباس (ع) آموزگار بی بدیل فتوت و مردانگی در تاریخ شد.

    زمانی که کودکان کاروان امام حسین (ع) در صحرای کربلا ندای العطش العطش در آوردند، حضرت عباس (ع) بی تابانه سوار بر اسب شده، نیزه بر دست گرفت و مشکی برداشت و آهنگ فرات نمود. شاید که آبی بدست آورد. پس چهار هزار تن که موکل بر شریعه فرات بودند دور آن حضرت را احاطه کردند و تیرها به چله کمان نهاده و سوی وی انداختند.

    حضرت ابوالفضل العباس (ع) از هر طرف که حمله می کرد لشگر را متفرق می‌ ساخت تا آنکه به روایتی هشتاد تن را بخاک هلاک افکند. پس وارد شریعه شد و خود را به آب فرات رساند. چون از زحمت گیر و دار و شدت عطش جگرش تفته بود خواست آبی به لب تشنه خود رساند. دست فرا برد و کفی از آب برداشت تشنگی سیدالشهدا (ع) و اهل بیت  او را یاد آورد. آب را از کف ریخت. مشک را پر آب کرد و از شریعه بیرون شتافت تا خویش را به لشکرگاه برادر برساند و کودکان را از زحمت تشنگی برهاند، لشکر که چنین دیدند راه او را گرفتند و از هر طرف او را احاطه کردند، و آن حضرت مانند شیر غضبناک بر آن منافقان حمله می‌ کرد و راه می‌ پیمود. ناگاه یکی از سپایان دشمن از پشت نخلی بیرون آمد و تیغی حواله آن حضرت کرد. آن شمشیر بر دست راست حضرت ابوالفضل العباس رسید و از تن جدا شد. حضرت ابوالفضل (ع) مشک را بدوش چپ افکند و تیغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله کرد. اما پس از نبردی شجاعانه بار دیگر سپاهی دشمن دست چپش را قطع کرد، حضرت عباس (ع) مشک را بر دندان گرفت و تلاش کرد تا شاید آب را به آن لب تشنگان برساند که ناگاه تیری بر مشک آب آمد و آب آن ریخت و تیر دیگری نیز بر سنه اش رسید و از اسب افتاد...

     

    تـو ـ اى سـردار آزادگـان و انـقـلابـيـون ـ در آسـمـان شـرافـت ، درخـشـيـدى و سَمبل قهرمانيها و مظهر فداكارى و جانبازى گشتى. حـكـومـت ددمـنـش امـوى را ديـدى كـه جـامـعـه را بـه طـرف تـبـاهـى و ويـرانـى كـامـل سـوق مى دهد، كرامتها را زير پا مى گذارد، آزاديها را سلب مى كند، داراييها را به سـود خـود تـصـرف مـى كند و همگان را به زندگانى تلخى كه در آن حتى سايه عدالت اجتماعى ـ سياسى به چشم نمى خورد، پيش مى برد. پس همراه برادرت؛ پدر آزادگان و سـالار شـهـيـدان (عـليـه السّلام) كه آرمانها و آرزوهاى ملتها را در خود مجسم كرده بود و براى آزادى اراده و بازگرداندن كرامت آنان مى كوشيد، پرچم آزادى را برافراشتى.
    بـا بـرادرت، در سـنـگـرى واحـد قـرار گـرفتى و كلمة اللّه را ـ كه كرامت انسان و ايجاد زندگى ايمن و به دور از ظلم و طغيان را در خود دارد ـ به گوش تاريخ رسانديد.
    اى ابوالفضل! بخشش و هديه اى از خداوند به امت بودى، براى آنان افقهايى درخشان از آزادگى و كرامت گشودى. به آنان آموختى كه جانبازى بايد خالصانه براى خـدا بـاشـد و هيچ يك از عواطف و آروزهايى كه سر به خاك مى برد، آن را نيالايد. با اين روح اسـلامـى اصـيـل بـود كـه بـه جـانـبـازيـت ـ اى ابوالفضل! ـ در راه حق و پاسدارى از ارزشها و اعتقادات، مُهر دفاع خورد. رمز جاودانگىِ جانبازى تو و شيفته كردن دلهاى مردم در طول تاريخ، همين است.
    اى قمر بنى هاشم! پايه هاى بنياد حقيقت را تو در دنياى عرب و اسلام برپاداشتى و با ياريت به برادرت سيدالشهداء ـ كه براى حاكميت عدالت اجتماعى و توزيع خيرات الهى بـر مـحـرومان و ستمديدگان جنگيد ـ براى مسلمانان، مجد و كرامتى والا و استوار، پايدار كردى.
    بـا بـرادرت، بار اين رسالت را بر دوش گرفتى و بدين ترتيب با برادرت و ديگر شـهداى با فضيلت از اهل بيت و انصار آنان، طلايه داران مقدس شهيدان راه حق در سراسر زمين بوديد.

    ابـوالفـضل العباس (عليه السّلام) به عنوان بزرگترين سردار يگانه اى كه انسانيت در قـهـرمـانـيـهـاى نـادر و ديـگـر صـفـات بـرجـسـتـه اش كـه زبـانـزد مـلل جـهـان اسـت، هـمـانـنـدى براى او نمى شناسد، در عرصه تاريخ اسلامى، ظاهر شد. ابوالفضل در روز عاشورا ايستادگى فوق العاده و اراده استوار و وصف ناپذيرى از خود نشان داد و با قلبى مطمئن و آرام و عزمى نيرومند، لشكرى بود شكست ناپذير. سپاه ((ابن زيـاد)) را هـراسـان كـرد و نه تنها از نظر روحى، بلكه در ميادين رزم نيز آنان را شكست داد.
    مـورّخـان دربـاره شـجـاعت آن حضرت در روز عاشورا مى گويند كه: هر گاه به لشكرى حـمـله مـى كـرد، در حالى كه يكديگر را زير پا له مى كردند و دلهايشان پريشان شده و هـراس مـرگ بـر آنـان سـايـه افـكـنـده بـود و از تـرس، راه خـود را گم كرده بودند، از برابرش مى گريختند و كثرت جمعيت به آنان سودى نمى بخشيد.

    شـجاعت و ديگر ويژگيهاى ابوالفضل نه تنها موجب سرافرازى و افتخار وى و مسلمانان اسـت، بـلكه هر انسان پايبند انسانيت و ارزشهاى انسانى را به تكريم و بزرگداشت، وادار مى كند.

    عـلاوه بـر قـهـرمـانـيـهـاى شـگـفـت آور، حـضـرت، نـمـونـه كـامل صفات و گرايشهاى بزرگ بود، شهامت، نجابت، بلندمنشى، وفادارى، همدردى و هـمـگـامى در ايشان مجسم شده بود. حضرت با برادرش امام حسين (عليه السّلام) در سخت تـريـن روزهـاى رنـج و مـحـنـت، همدرد و همگام بود و رنج او را با خود تقسيم كرد. جان را فداى برادر نمود و با خون خود او را حمايت كرد. به طور قطع، چنين همدلى و همراهى جز از كـسـانـى كـه خـداونـد دلهـايـشـان را بـراى ايمان آزموده و بر هدايتشان افزوده باشد، ساخته نيست.

    ابوالفضل العباس (عليه السّلام) در رفتار با برادرش امام حسين (عليه السّلام) حقيقت بـرادرىِ صـادقـانـه اسلامى را به نمايش گذاشت و همه ارزشها و الگوهاى آن را آشكار كرد. از جمله زيباترين جلوه هاى مواسات و برادرى آن بود كه در روز عـاشـورا پـس از آنـكـه بـر آب فـرات دسـت يـافـت، مـشتى آب برگرفت تا عطش خود را فـرونـشـانـد و قـلب سـوزان چـون اخـگـرش را خـنـك كند، ناگهان در آن لحظات هولناك، تـشنگى برادرش امام حسين و اهل بيتش (عليهم السّلام) را به ياد آورد، شرافت نفس و علوّ طـبـع، او را بـه ريـخـتـن آب واداشت و همدردى خود را در آن محنت كمرشكن نيز با برادرش نشان داد.

    ابوالفضل العباس (عليه السّلام) در راه تحقق آرمانهاى والا كه پدر آزادگان، برادرش امام حسين (عليه السّلام) بانگ آنها را سر داده بود، شهيد شد. از مهمترين خواسته هاى امام، برپايى حكومت قرآن در شرق، گسترش عدالت ميان مردم و توزيع بهره هاى زمين بر آنـان بـود؛ زيـرا نـعـمـتـهـاى الهـى بـه گـروهـى خـاص تـعـلّق نـدارد. ابوالفضل براى بازگرداندن آزادى و كرامت مسلمانان، گسترش رحمت اسلامى ميان مردم و نـعـمت بزرگ اين دين كه نابودى ظلم و ستم را هدف خود ساخته بود و ايجاد جامعه اى كه در آن هرگز ترس و هراس جايى نداشته باشد، به شهادت رسيد.

    ابـوالفـضـل بـراى حـاكـمـيت «كلمة اللّه» در زمين به ميدانهاى جهاد شتافت؛ همان كلمه و پيامى كه راه زندگى كريمانه را به مردم نشان مى دهد.

    سـلام خـدا بـر تـو بـاد اى ابـوالفـضل كه در زندگى و شهادتت، آيينه تمام نماى همه ارزشـهـاى انـسـانـى بـودى و هـمـيـن افـتخار تو را بس كه به تنهايى نمونه والايى از شهيدان طف (نام ديگر كربـلا) بودى كه به قله مجد و كرامت دست يافتند

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:0  توسط رضا  | 
    عبدالله بن جعفر حميرى قمى يكى از بزرگانى است كه در شما مزرداران مكتب شيعه محسوب مى‏شود، و در اين مقاله سعى بر آن داريم تا قدر منزلت اين مرد «عظيم القدر» را براى نسل جوان روشن سازيم.

    لقب حميرى‏

    لقب عبدالله را «حميرى» ذكر كرده‏اند كه به، حمير، است و حمير آن گونه كه در كتب لغت ذكر شده، نام محلى در غرب صنعا (مركز يمن) و نيز نام پدر قبيله‏اى است (1).

    در مجمع البحرين (2) مى‏خوانيم «ابو قبيله فى اليمن كان منهم الملكومك فى الزمن القديم»، نام پد قبيله‏اى در يمن است كه در قرنهاى گذشته پادشاهانى از آن ظهور كرده‏اند.

    بنابراين اجداد عبدالله بن جعفر حميرى از اهل يمن بوده‏اند.

    البته به عبدالله بن اين دليل كه برخاسته از قم بود، لقب «قمى» نيز داده بودند (3) و مشهورترين كنيه‏اش را «ابوالعباس» دانسته‏اند (4).

    تاريخ تولد

    از قراين اين گونه استفاده مى‏گردد كه عبداله در اوائل در اوائل قرن سوم هجرى قمرى به دنيا آمده. از جمله اين قراين سال وفات مشايخ اوست، يكى از اين مشايخ محمد بن الحسين ابى الخطاب است كه در سال 262 ه ق از دنيا رفت (5) بنابراين مى‏توان گفت كه زمان تولد حميرى بين سالها 220 تا 240 است.

    حميرى از منظر اهل نظر

    اولين بار از حميرى در رجال كشى (يكى از بزرگترين منابع شناخت بزرگان و اصحاب ائمه اطهار) ياد شده است. در اين كتاب مى‏خوانيم: «قال نصربن الصباح ابو العباس الحميرى عبدالله بن جعفر كان استاد ابى الحسن ...» از قول (استاد خود نقل مى‏كند كه حميرى استاد ابوالحسن است(6) و ظاهرا مراد از «ابوالحسن» دراينجا پدر بزرگوار شيخ صدوق به نام على بن الحسين بن بابويه است كه يكى از شاگردان راويان «حميرى» بود.

    شيخ طوسى (385 - 460 ه.ق) مى‏نويسد : «عبدالله بن جعفر حميرى قمى مكنى به ابوالعباس و شخص ثقه و مورد اطمينانى است»(7) و نجاشى درباره ايشان معتقد است(8) كه عبدالله بن جعفر حميرى بزرگِ علماى قم و شخصيت برجسته آنها كه در سال 290 و اندى از قم به شهر كوفه رفتند بزرگان و علما كوفه از حميرى اخبار و روايات ائمه را زياد شنيديد و كتابهاى زيادى تصنيف كردند.

    نجاشى تعبيرهايى درباره اين استاد رجال راوى شناس بزرگ مى‏آورد كه بسيار جالب توجه است. وياز عظمت وجلالت محدث و فقيه شيعه سخن اينگونه ميگويد.

    «جناب حميرى در قم و بلكه در جهان شيعه، معروف و مشهور بود. وقتى به كوفه مى‏رفت، اعاظم در پاى منبر حديث او جمع مى‏شدند در حاليكه كوفه خود از مراكز اصلى معارف احاديث اهل بيت عصمت و طهارت بود، جالب اينكه تعريف و تمجيدهايى كه توسط علماى رجال درباره شخصيت عبدالله صورت گرفته، همانند عبارتى است كه در حق شيخ صدوق ذكر شده است. عبارت مرحوم نجاشى چنين است : محمد بن على بنالحسين ابن بابويه ساكن شهر رى، شيخ، فقه و چهره برجسته شيعه در ناحيه خراسان در سال 355 ه.ق وارد بغداد شد. بزرگان طايفه و شخصيتهاى فقه و فقاهت و درايت از او روايت شنيدند در حالى كه صدوق هنوز «جوان» بود(9).

    اما علامه حلى در كتاب «خلاصه» خويش همين عبارتها را در شأن عبدالله بن جعفر حميرى ذكر كرده است.

    صحابى معصومين (عليهم السلام)

    عبدالله اين افتخار بزرگ را داشت كه در جرگه ياران امام هادى و امام حسن عسكرى (ع) وارد شود. در بعضى از اخبار مى‏خوانيم عبدالله به خدمت امام هادى (ع) نامه نوشت و از حضرت با عنوان الرجل نام برد(10). البته در موارد زيادى نيز با عنوان ابى محمد (11) نامه مى‏نوشت و به خدمت امام حسن عسكرى (ع) مى‏فرستاد. شيخ در رجال (12) ايشان را از اصحاب حضرت هادى و امام عسكرى (عليهم السلام) مى‏داند(13) همچنين همه عالمانى كه در علم رجال تأليف دارند، اين نكته را تأييد كرده‏اند.

    اساتيد

    عبدالله در طول عمر خود از مكتب بزرگانى استفاده كرد و از آنها روايت نقل نمود.

    اين اساتيد عبارتند از :

    1 - ابراهيم بن مهزيار اهوازى، برادر جناب على بن مهزيار، كه از بزرگانِ ياران امام عليهم السلام بود(14).

    2 - حسين بن مالك (شيخ در رجال او را ثقه از اصحاب امام هادى (ع) مى‏داند (15).

    3 - محمد بن جزك (از ياران امام هادى (ع) و مورد وثوق است) (16)

    4 - حسن بن على بن كيان(17)

    5 - ايوب بننوح (18)

    6 - احمد بن خالد برقى (19)

    7 - هارون بن مسلم (20)

    8 - ابراهيم بن هاشم قمى (21)

    9 - احمد بن محمد بن عيسى اشعرى قمى (22)

    10 - محمد بن الحسين ابى الخطاب (23)

    11 - محمد بن عبدالجبار القمى (24)

    12 - محمد بن عيسى يقطينى (25)

    شاگردان‏

    جمعى از افراد برجسته از محضر عبدالله كسب فيض و معرفت كرده‏اند كه شمار معاريف آنها تقريبا به 12 نفر مى‏رسد و اما به برخى از آنان به اين صورت است :

    1 - على بن الحسين بابويه (26)

    2 - محمد بن الحسن بن الوليد (از مشايخ مرحوم صدوق است) (27)

    3 - محمد بن موسى بن متوكل (از شايخ صدوق است) (28)

    4 - محمد بن الحسن الصفار (متوفى سال 290 (29) و صاحب كتاب بصائر الدرجات) (30)

    5 - محمد بن يحيى العطار القمى (31)

    6 - احمد بن محمد يحيى (32)

    7 - سعد بن عبدالله الاشعرى (متوفى به سال 301 يا 299) (33)

    8 - محمد بن عبدالله بن جعفر حميرى (فرزند عبدالله حميرى بود)(34)

    آثار و كتب‏

    اين محدث عظيم الشأن كتابهاى زيادى تصنيف كرد. مرحوم شيخ در فهرست (35) پانزده كتاب براى ايشان ذكر مى‏كند و مى‏نويسد : له كتب، و منها «كتاب الدلائل»، «كتاب الطلب»، «كتاب التوحيد ...» و «قرب الاسناد» و نجاشى نيز 26 كتاب براى وى مى‏شمارد. (36)

    البته اين كتابها از بين رفته‏ند و يا تا كنون به دست ما نرسيده‏اند و تنها يك كتاب از اين محدث بزرگ به يادگار مانده است و آن كتاب معروف «قرب الاسناد» است كه يكى از منابع و مآخذ كتب اربعه شيعه را تشكيل مى‏دهد.

    مرحوم صاحب وسائل از اين كتاب بسيار نقل روايت مى‏فرمايد (37) و نيز علامه مجلسى در مقدمه بحار الانوار اين كتاب را مورد عنايت قرار داده است. (38)

    اين كتاب شريف در زمان حيات آيت الله بروجردى (قدس سره) با عنايت و اشراف و مقدمه ايشان چاپ شد.

    و اخيرا هم به ضميمه كتاب «جعفريات» به وسيله آقاى احمد صادقى اردستانى تصحيح و تنقيح و چاپ شده است.

    خوشه‏هايى از خرمن حميرى‏

    دراين بخش روايتى چند از كتاب حميرى را نقل مى‏كنيم و شما را به استفاده بيشتر از مكتب اين راوى بزرگ فرا مى‏خوانيم.

    ميزان شناخت مؤمن و منافق‏

    جناب حميرى به سند خود از امام باقر (ع) نقل مى‏كند «قال عبدالله بن عمر و الله ما كنا نعرف المنافقين فى زمان رسول الله (ص) الا ببغضهم عليا». عبدالله بن عمر گفت : به خدا قسم ما در زمان رسول اكرم (ص) افراد منافق را نمى‏شناختيم مگر به وسيله دشمنى كه با على (ع) داشتند، كه هر كس دشمن على (ع) بود منافق بود. (39)

    نشانه ريا كاران‏

    رسول اكرم (ص) فرمود : «للمرائى ثلاث علامات يكسل اذا كان وحده و ينشط اذا كان عند الناس و يحب ان يحمد جميع اموره». (40)

    پيامبر اكرم (ص) فرمود : ريا كار سه نشانه دارد، در تنهايى بى علاقه به عبادت است و در حضور ديگران با نشاط، ريا كار دوست دارد در تمام كارهايش او را ستايش كنند.

    نماز اول وقت‏

    قال الصادق (ع) : «لفضل الوقت الاول على الاخير خير، للمؤمن من ولده و ماله» (41) حضرت صادق (ع) فرمود : فضيلت نماز اول وقت در مقابل آخر وقت، براى مؤمن از فرزند و مال و ثروت بهتر است.

    خاندان و فرزندان‏

    حميرى (قدس سره) چهار فرزند به نامهاى محمد، جعفر، حسين و احمد داشت، كه همه چهار نفر با امام هادى، عسكرى و صاحب الزمان (عليهم السلام) مكاتبه داشتند (42) كل كان له مكاتبة

    از كلام نجاشى چنين استفاده مى‏شود كه فرزندان عبدالله بن جعفر در شمار بزرگان دانشوران بودند. البته در ميان اين چهار برادر فقط محمد بن عبداللهبن جعفر توثيق شده است(43). گاهى در كتب روايت مانند پدر بزرگوارش با عنوان «حميرى» از او ياد مى‏شود.

    رحلت‏

    هر چند مى‏دانيم تولد عبدالله در اوائل قرن سوم هجرى قمرى است اما زمان دقيق آن مشخص نيست، با اين حال زمان رحلتش نيز نامعلوم است و نمى‏توان قاطعانه درباره زمان رحلت ايشان ابراز نظر كرد.

    ولى از قرائن به دست مى‏آيد كه زمان وفات ايشان اواخر قرن سوم هجرى بود. به اين دليل كه يكى از شاگردانش سعد بن عبدالله اشعرى بود كه در سال 299 يا 301 درگذشت.

    محمد بن حسن صفار نيز كه از ديگر شاگردان وى بود، در سال 290 رحلت كرد. از اين رو سن استاد از شاگرد بيشتر است و طبيعتا زودتر از شاگرد از اين دنيا رحلت كرده است.

    بر اين اساس شايد بتوان گفت رحلت عبدالله بين سالهاى 300 تا 305 ه.ق اتفاق افتاد.

    روحش شاد و راهش پر روهرو باد.

    مرقد حميرى

    درباره رحلت و محل دفن عبدالله هر چند به اشاره چيزى در كتابهاى مربوطه ذكر نشده است. اما به نظر مى‏رسد در قم از دنيا رفته، در كنار بى‏بى حضرت معصومه (س) مدفون شده باشد.

    پى نوشتها

    1 - قاموس اللغه، ج 2 ص 14

    2 - مجمع البحرين، ماده حَمَرَ

    3 - رجال نجاشى، ص 152 و فهرست شيخ، ص 102

    4 - همان، ص 152 و فهرست شيخ، ص 102

    5 - همان، ص 236

    6 - رجال كشى، ج 2، ص 864

    7 - فهرست شيخ، ص 102

    8 - رجال نجاشى، ص 152

    9 - همان، ص 276

    10 - الرجل اصطلاح محدثين شيعه به امام هادى (ع) اطلاق مى‏شود.

    11 - رجال محقق اردبيلى، ج 1 ص 479

    12 - رجال شيخ طوسى، ص 419

    13 - همان، ص 432

    14 - تنقيح المقال، مماقانى، ج 1 ص 136 و جامع الروات ج 1، ص 479

    15 - رجال شيخ، ص 413

    16 - همان، ص 423

    17 - جامع الروات، ج 1، ص 479 و تنقيح المقال ج 1 ص 300

    18 - تنقيح المقال، ج 1، ص 160

    19 - امالى صدوق، مجلس 10، ص 41

    20 - همان، 36، ص 116

    21 - همان، 37، ص 171

    22 - همان، 38، ص 178

    23 - همان، 396، ص 238

    25 - ءم‏ءل‏ى ص‏دوق، م‏جل‏س 48، ص 238

    26 - شرح مشيخه، ج 4، ص 122

    27 - همان‏

    28 - همان‏

    29 - نجاشى، ص 251

    30 - جامع الروات، ج 1، ص 478

    31 - نجاشى، ص 250 و خلاصه علامه، ص 157

    32 - رجال نجاشى، ص 152

    33 - رجال نجاشى، ص 127 و جامع الروات، ج 1، ص 471

    34 - جامع الروات، ج 1، ص 471

    35 - فهرست، ص 102

    36 - نجاشى، ص 152

    37 - وسائل الشيعه، ج 2، ص 40

    38 - بحار الانوار، ج 1، ص 6

    39 - قرب الاسناد به تحقيق صادق اردستانى، ص 39

    40 - همان، ص 41

    41 - همان، ص 51

    42 - رجال نجاشى، ص 251

    43 - همان، ص 251

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:59  توسط رضا  | 

    الصلاة زاد للمؤمن من الدنيا الي   الاخرة

    نماز زاد و توشه مؤمن در دنيا براي آخرت مي باشد

    ( بحار الانوار، ج ,82 ص 232 )

    عوامل رستگاري

    المنجيات : اطعام الطعام و افشاء السلام والصلاة بالليل و الناس نيام

    عوامل رستگاري : اطعام کردن ، آشکارا سلام کردن ، نمازشب خواندن درحالي که مردم آرميده اند

    ( محاسن البرقي ، ص 387 )

    موجب اجابت دعا

    الصلاة اجابة للدعاء و قبول للاعمال

    نمازموجب اجابت دعا و قبولي اعمال است

    ( بحار الانوار، ج ,82 ص 1 )

    سلاح مؤمن

    الصلاة سلاح علي  الکافر

    نماز سلاح مؤمن عليه کافراست

    ( بحار الانوار، ج ,82 ص 56و 231 )

    نماز، شست و شو در چشمه زلال

    مثل الصوات الخمس کمثل نهرجار عذب علي باب احدکم يغتسل فيه کل يوم خمس مرات فما يبقي ذالک من الدنس

    نمازهاي پنج گانه به نهر جاري گوارايي مي مانند که بر در خانه هايتان روان است وهر روز پنج بار خود را در زلال آن شست و شو مي دهيد، ديگر هيچ پليدي باقي  نمي ماند

    ( کنز العمال ، ج 7، ص ,291 حديث 18931 )

    سياه شدن چهره شيطان

    الصلوة تسود وجه الشيطان

    نماز چهره شيطان را سياه مي کند

    ( نهج الفصاحه ، ص 396 )

    سازندگي نماز

    لاصلوة لمن يطع الصلوة ، و طاعه الصلوة ان تنهي عن الفحشاء و المنکر

    کسي که مطيع نماز نباشد، نمازش کامل نيست و اطاعت ازنماز همان دوري  ازفحشاء و منکر است . (نمازي نيست براي کسي که اطاعت و پيروي از نمازنکند. سپس پيامبر (ص ) مي افزايد: طاعت و پيروي از نماز به اين است که نمازاو را از فحشاء و منکرات وزشتيها باز دارد

    بحار الانوار، ج ,82 ص 198 )

    پاداش نماز

    قال الله تعالي : افترضت علي امتک خمس صلوات و عهدت عندي عهدا انه من حافظ عليهن لوقتهن ادخلته الجنة و من لم يحافظعليهن فلا عهد له عندي

    خداوند متعال فرمود: نمازهاي پنج گانه را بر امت توواجب کردم و با خودپيمان بستم که هر کس مراقب آن نمازها و وقت آنها باشد، اورا به بهشت داخل نمايم ، و کسي که مراقب آنها نباشد من تعهدي نسبت به او ندارم

    ( کنز العمال ، ج 7، ص ,279 حديث 18872 )

    راهيابي به درگاه خداوند

    يا اباذر! مادمت في الصلاة فانک تقرع باب الملک الجبار و من يکثر قرع باب الملک فانه يفتح له

    اي ابوذر! تاهنگامي  که در نماز هستي درب خانه ملک جبار را مي کوبي ، و هرکس درب خانه ملک را بسيار بکوبد، به رويش باز مي شود

    ( بحار الانوار، ج ,77 ص .80 ميزان الحکمة ، ج 5، ص 377 )

    نماز، عامل دوري شيطان

    لا يزال الشيطان يرعب من بني ادم حافظ علي الصلوات الخمس فاذا ضيعهن تجرء عليه و اوقعه في  العظائم

    شيطان پيوسته از فرزندان آدم در وحشت و هراس است تا آنگاه که نمازهايش را به دقت و با شرايطو آداب مي خواند. پس اگر نماز را ضايع نموده (و دروقت مقرر آن به جا نياورد)، شيطان بر او چيره مي شود و او را در گناهان کبيره مي اندازد و وي  راگرفتارمي کند

    ( بحار الانوار، ج ,82 ص 202 )

    بي بهره از نماز

    من لم تنهه صلاته عن الفحشاء و المنکر لم تزده من الله الا بعدا

    هر کس که نمازش او را از فحشاء و منکر باز ندارد، هيچ بهره اي از نماز جزدوري از خدا حاصل نکرده است

    ( بحار الانوار، ج ,82 ص .198 شهاب الاخبار، ص 215 )

    نماز و شست و شوي گناهان

    لو کان علي باب دار احدکم نهر واغتسل في کل يوم منه خمس مرات اکان يبقي في  جسده من الدرن شي ء؟ قلت : لا. قال :فان مثل الصلاة کمثل النهرالجاري کلما صلي صلاة کفرت ما بينهما من الذنوب

    - اگر باشد در کنار خانه شما نهري و در آن روز پنج نوبت خود را شست و شو دهيد،آيا در بدن شما چيزي از آلودگيها مي ماند؟- هرگز! (انسان ازآلودگي پاک مي شود).- نماز نيز مثل نهر جاري و رواني است که هرگاه بر پامي شود گناهان را مي شويد وازبين مي برد

    ( وسائل الشيعه ، ج 2، ص 7 )

    نماز، وسيله شفا

    قم فصل فان في الصلوة شفاء

    بر خيز نمازبه جا آور! پس همانا در نماز شفا است

    ( جامع احاديث الشيعه ، ج 4، ص 28 )

    کفاره گناه

    الصلوة کفارة الخطايا ثم قرأ: ان الحسنات يذهبن السيئات

    نماز کفاره گناهان مي باشد. سپس آن حضرت اين آيه را خواند که :حسنات سيئات را از بين مي برد

    ( تفسير ابوالفتوح رازي ، ج 1، ص 248 )

    نورانيت منزل

    نوروا منازلکم بالصلاة و قرائة القران

    به خانه هايتان با خواندن نماز، و قرائت قرآن ، نورانيت ببخشيد

    ( کنز العمال ، ج ,15 ص ,392 حديث 41518 )

    نماز وسيله خاموشي  آتشها

    ما من صلاة يحضر وقتها الا نادي ملک بين يدي الناس : ايها الناس ! قوموا الي نيرانکم التي اوقدتموها علي ظهورکم فاطفئوها بصلاتکم

    هيچ نمازي  نيست مگر اين که چون وقت آن فرا مي رسد فرشته اي  درپيش روي مردمان ندا مي کند: اي مردم ! برخيزيد به سوي آتشي که بر پشت خودافروخته ايد، تا آن را با نماز خويش خاموش کنيد

    ( محجة البيضاء، ج 1، ص 339 )

    مونس نمازگزار در قبر

    ان الصلاة تأتي الي  الميت في قبره بصورة شخص انور اللون يونسه في قبره و يدفع عنه اهوال البرزخ

    نماز به صورت انساني سفيد چهره وارد قبر ميت شده و با او انس مي گيرد و وحشتهاي برزخ را از اوبرطرف مي کند

    ( لآلي الاخبار، ج 4، ص 1. الحکم الزاهره ، ص 283 )

    شهادت زمين در قيامت

    ما من رجل يجعل جبهته في بقعة من بقاع الارض الا شهدت له بها يوم القيامة

    هر انساني که پيشاني خود را براي سجده بر قطعه اي از زمين بگذارد، آن زمين در روز قيامت به نفع او شهادت خواهد داد

    ( وسائل الشيعه ، ج 3، ص .474 مستدرک الوسائل ، ج 1، ص 175 )

    نماز ناظر بر اعمال

    الصلوة تنظر و لا تنظر بها

    براي نمازبايد انتظار کشيد ولي نماز را معطل کار ديگر نبايد کرد

    ( مستدرک الوسائل ، ج 1، ص 183 )

    توجه خدا به نمازگزار

    اذا اقام العبد المؤمن في صلاته نظرالله - عز و جل - اليه

    وقتي که بنده مؤمن به نماز مي ايستد، خداوند سبحان به اونظر مي کند

    ( وسائل الشيعه ، ج 3، ص 21 )

    نماز، مانع عذاب

    کنا عند رسول الله - صلي الله عليه واله - يوما، فقال : رايت البارحة عجايب فقلنا: يا رسول الله و ما رأيت حدثنابه فداک انفسنا و اهلونا و اولادنا (الي  ان قال ...) قال - صلي الله عليه و اله - و رايت رجلا من متي قد احتوشته ملائکة العذاب فجائته صلوته فمنعته منه

    عبدالرحمن بن سمره گفت : روزي خدمت رسول گرامي اسلام ( ص ) بودم ،حضرت فرمودند:من ديشب عجايبي ديدم . عرض کردم : يا رسول الله ! چه ديديد؟ براي  ما بيان بفرماييد، جان و اهل و اولاد ما فداي تو باد! حضرت فرمودند: ديدم مردي از امت مرا که ملائکه عذاب او را محاصره کرده بودنددر اين حال نمازش آمد و مانع ازعذابش شد

    ( مستدرک الوسائل ، ج 1، ص 183 )

    طالب خشنودي خدا

    ليست الصلاة قيامک وقعودک ، انما الصلاة اخلاصک و ان تريد بها الله وحده

    نماز برخاستن و نشستن تو نيست ، جز اين نيست که نماز خالص قرار دادن توست و اين که به آن خشنودي تنها خدا را بخواهي

    ( اصول وافي ، ج 2، ص .109 شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 1، ص 325 )

    رهايي از گرما، با نماز

    اذا اشتد الحر فابردوا بالصلاة فان الحر من فيح جهنم

    هر وقت گرما و شدت آن بر شما سخت گرفت ، توسطنماز آن راخنک کنيد، زيرا گرما و حرارت از جوشش جهنم است

    ( بحار الانوار، ج ,80 ص 15 )

    التجا به نماز در سختيها

    اذا حزنه امر فزع الي  الصلاة

    شيوه رسول خدا (ص ) چنان بود که چنانچه مشکلي براي او پيش مي آمد، به نماز پناه مي برد و از آن استعانت مي جست

    ( تفسير درالمنثور، ج 1، ص 67 )

    عبور از صراط

    الصلاة جواز علي  الصراط

    نماز جواز عبور ازصراط است

    ( بحار الانوار، ج ,98 ص 168 )

    حايل آتش دوزخ

    و تکون صلاة العبد عند المحشر تاجا علي رأسه و نورا علي وجهه و لباسا علي بدنه و سترا بينه و بين النار

    نماز بنده در محشرتاجي است بر سر او، و موجب نورانيت صورتش ، لباس براي بدن وي ، و ساتر و حايل بين او و آتش جهنم است

    ( بحار الانوار، ج ,82 ص 231 )

    شفيع نمازگزار

    الصلاة شفيع بينه و بين ملک الموت

    نمازشفيع نمازگزار در نزد ملک الموت است

    ( بحار الانوار، ج ,82 ص 232 )

    اجر نماز

    الصلاة ... مفتاحا للجنة و مهورا لحورالعين و ثمناللجنة

    نماز موجب فتح و گشايش ابواب جنت براي او مي باشد و مهريه حورالعين وثمن و بهاي بهشت است

    ( بحار الانوار، ج ,82 ص 231 )

    نخستين عمل واجب

    اول ما افترض الله علي أمتي ، الصلوات الخمس

    اولين چيزي که خداوند بر امت من واجب کرد، نمازهاي پنج گانه است

    ( کنز العمال ، ج 7، حديث 18851 )

    مسواک با هر نماز

    لو لا ان اشق علي امتي ، لأمرتهم بالسواک مع کل صلوة

    اگر بر امت من سخت و دشوار نبود، هر آينه به آنها دستور مي دادم که با هرنماز مسواک بزنند

    ( ميزان الحکمه ، ج 4، ص 597 )

    نماز و مسواک

    رکعتين بسواک ، احب الي الله - عز و جل -من سبعين رکعة بغير سواک

    دو رکعت نماز با دندانهاي مسواک زده ، نزد خداوند ازهفتاد رکعت نماز بدون مسواک بهتر است

    ( سفينة البحار، ج 1، ص 675 )

    انتظار بعد نماز

    انتظار الصلوة بعد الصلوة کنز من کنوزالجنة

    انتظار کشيدن از نماز تا نماز ديگر، گنجي است از گنجهاي  بهشت

    ( جامع احاديث الشيعه ، ج 4، ص 78 )

    قنوت طولاني

    اطولکم قنوتا في دار الدنيا اطولکم راحة يوم القيامة في  الموقف

    هر کسي از شما قنوتش در اين دنيا طولاني تر باشد، در آخرت در موقف محشر راحتي او بيشتر خواهد بود

    ( ثواب الاعمال ، ص 59 )


    پيام هاي ديگران ( 7) | چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - كنيز حضرت زهرا ( س )  |لینک به نوشته

     

     

    وضو کليد نماز

    والوضوء مفتاح الصلاة

    وضو کليد نمازاست

    ( نهج الفصاحه ، حديث 1588 )

    نصف ايمان

    الوضوء نصف الايمان

    وضو گرفتن نيمي از ايمان است

    ( بحار الانوار، ج ,80 ص 238 )

    اثر تجديد وضو

    الوضوء علي الوضوء نور علي   نور

    وضوي پس از وضو بسيار پسنديده است

    ( محجة البيضاء، ج 1، ص 302 )

    آثار وضو

    أمتي الغر المحجلون من اثار الوضوء يوم القيامة

    امت مرا دست و پاي نوراني باشد روز قيامت ، از آثار وضو که در دنياگرفته باشد

    ( شهاب الاخبار، ص 122 )

    مسواک و وضو

    السواک شطر الوضوء

    مسواک کردن جزئي ازوضو است

    ( محجة البيضاء، ج 1، ص 297 )

    مسواک هنگام هر وضو

    يا علي ! و عليک بالسواک عند کل وضوء

    اي علي ! بر تو باد مسواک زدن هنگام هر وضو

    ( اصول کافي ، ج 8، ص 72 )

    پاکي ، کليد نماز

    مفتاح الصلاة الطهور

    کليد نماز، پاکي است

    ( محجة البيضاء، ج 1، ص 281 )

    ورود به مسجد با وضو

    لا تدخل المساجد الا بالطهارة

    داخل مساجد مشو، مگر با وضو

    ( مستدرک الوسائل ، ج 3، ص 388 )

    گشايش دربهاي بهشت

    من اسبغ وضوءه و احسن صلاته ، و ادي زکاة ماله و کف غضبه و سجن لسانه ، و استغفر لذنبه ، و ادي النصيحة لاهل بيت نبيه فقد استکمل حقايق الايمان و ابواب الجنة مفتحة له

    کسي که وضوي خود را شاداب وکامل به جاي آورد، و نماز خويش را نيکو بخواند، زکات مالش را بپردازد، و خشم خود را فرو نشاند و زبانش را ازگناهان مربوطبه زبان ببندد، و براي گناه خودبا توبه طلب آمرزش کند، و

    نسبت به اهل بيت پيامبر خويش خيرخواه باشد، البته تمام حقايق ايمان در اوکامل شده و درهاي بهشت به روي او باز است

    ( ثواب الاعمال ، ص 64 )

    وضو هنگام غذا

    يا علي ! ان الوضوء قبل الطعام و بعده شفاءفي الجسد و يمن في  الرزق

    يا علي ! قبل از غذا و بعد از غذا، وضو گرفتن ، شفاي بدن و برکت در روزي است

    ( بحار الانوار، ج ,66 ص 356 )

    مذمت تأخير نماز

    ثلاث لا تؤخر و هن الصلاة اذا انت والجنازة اذا حضرت و الأيم اذا وجدت کفؤا

    سه چيز را نبايد به تأخير انداخت ،نماز همين که وقت آن رسيد، و برداشتن جنازه وقتي آماده شد، و شوهر دادن بيوه وقتي هم کفو خود را يافت

    ( نهج الفصاحه ، ص ,262 حديث 1261 )

    اذان در اول وقت نماز

    اذا دخل الوقت يا بلال اعل فوق الجدار و ارفع صوتک بالاذان

    اي بلال ! هنگامي  که وقت نماز رسيد بالاي ديوار بروو صداي خود را به وسيله اذان بلند کن

    ( فروع کافي ، ج 3، ص 307 )

    نورانيت اذان

    يا علي ألاذان نور

    يا علي ! اذان نور است

    ( بحار الانوار، ج 84، ص 154 )

    پاداش مؤذن بهتر است

    من اذن محتسبا يريد بذلک وجه الله - عز و جل - اعطاه الله ثواب اربعين الف شهيد و اربعين الف صديق و يدخل في شفاعته اربعين الف مسي ء من امتي الي  الجنة

    کسي که اذان بگويد، و به خداوندتوجه داشته باشد، خداوند به او ثواب چهل هزار شهيد و چهل هزار راستگو را عطامي کند و چهل هزار از امت گناهکاران شامل شفاعتش گرديده و داخل بهشت مي شوند

    ( بحار الانوار، ج ,84 ص 130 )

    نجات از آتش

    ان لحوما محرمة علي النار و هي  لحوم المؤذنين

    همانا، گوشتهايي  بر آتش (جهنم ) حرام است (آتش آنها را نمي سوزاند) وآن گوشت بدن اذان گويان است

    ( مستدرک الوسائل ، ص 249 )

    پاداش شهيد

    للمؤذن فيما بين الاذان و الاقامة مثل اجرالشهيد المتشحطبدمه في سبيل الله

    براي شخص اذان گو در فاصله اذان و اقامه ،ثوابش مانند ثواب شهيدي  است که در راه خدا در خون خود مي غلطد

    ( ثواب الاعمال ،ص 58 )

    واجب شدن بهشت بر مؤذن

    من اذن في مصر من أمصار المسلمين سنة وجبت له الجنة

    هر کس در يکي از شهرهاي مسلمانان يک سال اذان بگويد بهشت بر او واجب مي شود

    ( محجة البيضاء، ج 1، ص .337 وسائل الشيعه ، ج 4، ص 613 )

    محشور با شهداء و پيامبران

    يحشر المؤذنون من امتي مع النبيين و الصديقين و الشهداء

    اذان گويان ، از امت من با پيامبران و راستگويان و شهيدان محشور مي شوند

    ( مستدرک الوسائل ، ج 4، ص 23 )

    اجابت اذان مؤذن

    اجابة المؤذن کفارة الذنوب

    اجابت اذان مؤذن ، کفاره گناهان است

    ( مستدرک الوسائل ، ج 1، ص 227 )

    فرار شيطان از اذان

    ان الشيطان اذا سمع النداء هرب

    به درستي که شيطان وقتي صداي اذان را شنيد فرار مي کند

    ( کنز العمال ، حديث 20951 )

    قرعه براي اذان گفتن

    لو علم الناس ما في النداء و الصف الاول لاستهموا عليه

    اگر مردم مي دانستند چه فضيلتي دارد اذان گفتن و شرکت در صف اول جماعت ، هر آينه براي اين کار قرعه کشي  مي کردند

    ( بحار الانوار، ج ,88 ص 200 )

    تأثير اذان و اقامه در گوش نوزاد

    من ولد له مولود فليؤذن في  اذنه اليمني ، و ليقم في اليسري ، فأن ذلک عصمة من الشيطان

    کسي که فرزندي به او داده شد (به دنيا آمد) در گوش راستش اذان و درگوش چپش اقامه بگويد، زيرااين عمل ، نوزاد را از شر شيطان حفظ مي نمايد

    ( بحار الانوار، ج ,84 ص 162 )

    تحقير اذان

    سيأتي علي الناس زمان يترکون الاذان علي ضعفائهم

    زماني  خواهد آمد که اذان را تحقير کرده و آن را به افرادي  ناتوان مي سپرند

    ( کنز العمال ، ج 7، ص 690 )

    ثواب پشت سر عالم

    من صلي خلف عالم فکأنما صلي خلف رسول الله

    کسي  که پشت سر عالم نماز به جا آورد، مانند کسي است که پشت سرپيغمبر خدا نماز خوانده است

    ( بحار الانوار، ج ,88 ص 119 )

    صف اول جماعت

    ان الله و ملئکته يصلون علي الذين يصلون الصفوف الاول

    به حقيقت خداوند و فرشتگانش بر کساني که صفهاي اول نماز جماعت را به هم پيوند مي دهند، درود مي فرستند

    ( کنز العمال ، ج 2، ص 623 )

    لبيک به اذان نماز

    اذا سمعت الاذان فأت و لو حبوا

    هنگامي که اذان نماز را شنيدي ، هر چه سريعتر به مسجد بيا، گر چه سينه خيز باشد

    ( کنز العمال ، ج 7، ص 548 )

    امام جماعت

    امام القوم وافدهم فقدموا في صلاتکم افضلکم

    امام جماعت هر جمعي نماينده آن در پيشگاه خداوند مي باشد، پس براي امامت جماعت خود بهترينها را برگزينيد

    ( بحار الانوار، ج ,88 ص 109 )

    نماز جماعت در صبح

    لان اصلي الصبح في جماعة احب الي من ان اصلي ليلتي حتي  اصبح

    اگر نماز صبح را به جماعت بخوانم ، در نظرم محبوبتر ازعبادت و شب زنده داري تا صبح است

    ( کنز العمال ، ج 8، حديث 22792 )

    آفات جدايي از جمعيت

    من فارق جماعة المسلمين فقد خلع ربقة الاسلام من عنقه قيل : يا رسول الله وما جماعة المسلمين ؟ قال : جماعة اهل الحق و ان قلوا

    کسي که از جمعيت مسلمان جدا شود، رشته اسلام را از گردنش باز نموده .ازحضرت سؤال شد: منظور کدام جمعيت است ؟ آن حضرت فرمود: مردم اهل حق ، هر چندکم باشند

    ( امالي شيخ صدوق ، ص 272 )

    فضيلت نماز جماعت

    صلاة الرجل في جماعة خير من صلاته في بيته اربعين سنة . قيل : يا رسول الله ! صلوة يوم ؟ فقال : صلوة واحدة

    نماز خواندن انسان در جماعت بهتر است از نمازي که چهل سال در خانه خوانده شود. عرض کردند:يا رسول الله ! نماز يک روز؟ حضرت فرمود: بلکه يک نماز

    ( وسائل الشيعه ، ج 5، ص 374 )

    برائت از آتش دوزخ و نفاق

    من صلي اربعين يوما جماعة يدرک التکبيرة الاولي ، کتب له برائتان برائة من النارو برائة من النفاق

    کسي که نماز خود را با جماعت و با درک تکبير اول نماز، چهل روز انجام دهد، خداوند دو برائت را براي او مقرر مي سازد: 1 - برائت از آتش دوزخ .2- برائت از نفاق

    ( بحار الانوار، ج ,88 ج 4 )

    نماز جماعت با هر دشواري

    الصلاة جماعة و لو علي رأس زج

    در نماز جماعت شرکت نماييد، گر چه آن را بر سر آهن و نوک نيزه انجام دهيد(يعني  هر قدر سخت و دشوار باشد، از حضور در جماعت دريغ نکنيد

    ( بحار الانوار، ج ,88 ص 4 )

    رعايت حال مأمومين

    اني لأکون في  الصلوة فاسمع بکاء الصبي فاخفف مخافة ان اشق علي  امه

    من گاهي در حال نماز که هستم صداي گريه کودکي رامي شنوم و نماز راسبک و کوتاه مي کنم ، چرا که مي ترسم مادرش را به رنج افکنم

    ( کنز العمال ، ج 7، ص ,601 حديث 20455 )

    نظم صفهاي جماعت

    يا ايها الناس اقيموا صفوفکم و امسحوابمناکبکم لئلا يکون فيکم خلل و لاتخالفوا فيخالف الله بين قلوبکم الا و اني أراکم من خلفي

    رسول خدا (ص ) خطاب به جمعيتي فرمود: اي مردم صفهاي (نماز جماعت ) رامنظم و مساوي  کنيد و دوش به دوش بايستيد تا فاصله و جدايي ميان شمانيفتد ونامرتب نباشيد که خداوند دلهاي شما را از يکديگر دور گرداند وبدانيد که من شمارا از پشت سر مي بينم که چگونه نظم را در صفهاي  جماعت

    برقرار مي کنيد

    ( ثواب الاعمال ، ص 520 )

    مداومت بر نماز جماعت

    و من لزم جماعة المسلمين حرمت عليهم غيبته و ثبتت عدالته

    کسي که بر نماز جماعت مداومت داشته باشد، غيبت او بر مسلمانان حرام وعدالتش ثابت مي شود

    ( وسائل الشيعه ، ج 5، ص 394 )

    فضيلت نماز جماعت

    صلاة الجماعة افضل من صلاة الفرد بخمس و عشرين درجة

    يک نماز که به جماعت برگزار گردد، برتري و فضيلت دارد بر بيست و پنج نماز فرادي

    ( وسائل الشيعه ، ج 5، ص 374 )

    اهميت نماز جماعت

    الصلاة جماعة و لو علي رأس زج اذاسئلت عمن لا يشهد الجماعة فقل : لااعرفه

    نماز بايد به صورت جماعت خوانده شود،و لو بر نوک تيز پيکان باشد، زماني که از شما سؤال شد در مورد کسي که به جماعت حاضر نمي شود، بگوييد اورا نمي شناسيم

    ( بحار الانوار، ج ,88 ص 5 )

    فضيلت سمت راست

    فضل ميامن الصوف علي مياسرها کفضل صلوة الجماعة علي صلوة الفرد

    فضيلت سمت راست بر سمت چپ ، صفهاي جماعت همانند فضيلت نمازجماعت است بر نماز فرادي

    ( جامع احاديث الشيعه ، ج 6، ص 465 )

    کامل کننده نماز

    سووا صفوفکم فان تسوية الصف تمام الصلاة

    صفهاي  نماز جماعت را مساوي کنيد، پس همانا که مساوي کردن صفها،کامل کننده نماز است

    ( بحار الانوار، ج ,88 ص 20 )

     


    پيام هاي ديگران ( 2) | چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - كنيز حضرت زهرا ( س )  |لینک به نوشته

     

    بيش از 150 حديث از پيامبر ص در مورد نماز

    معراج مؤمن

    الصلوة ، معراج المؤمن

    نماز، معراج مؤمن است

    کشف الاسرار، ج 2، ص .676 سرالصلوة ، ص 7، اعتقادات مجلسي ، ص 29

    نماز نور مؤمن

    الصلوة نور المؤمن

    نماز نور مؤمن است

    شهاب الاخبار، ص .50 نهج الفصاحه ، ص 396

    نشانه ايمان

    علم الايمان الصلوة

    علامت و نشانه ايمان نمازاست

    شهاب الاخبار، ص 59

    نماز ستون دين

    الصلوة عماد دينکم

    نماز، پايه و ستون دين شماست .

    ( ميزان الحکمه ، ج 5، ص 370 )

    پرچم اسلام

    علم الاسلام الصلاة

    نماز، پرچم اسلام است

    ( کنز العمال ، ج 7، ص ,279 حديث 1887 )

    نماز وسيله تقرب مؤمن

    ان الصلوة قربان المؤمن

    همانانماز خواندن وسيله نزديکي مؤمن به خداست

    ( کنز العمال ، حديث 18907 )

    جايگاه نماز

    موضع الصلوة من الدين کموضع الرأس من الجسد

    جايگاه نماز در دين ، مانند جايگاه سر در بدن است

    کنز العمال ، ج 7، حديث 18972

    کليد نماز

    الوضوء مفتاح الصلاة

    وضو کليد و وسيله افتتاح نماز است

    نهج الفصاحه ، حديث 1588

    نماز در مکانهاي مقدس

    جعلت لي الارض مسجدا و طهورا

    همانا زمين براي من سجده گاه و پاک کننده قرار داده شده است

    وسائل الشيعه ، ج 3،ص 593

    نماز کامل با پرداخت زکات

    لا تتم صلاة الا بزکوة

    نماز کسي کامل نمي شود مگر با پرداخت زکات

    بحار الانوار، ج ,96 ص 29

    قرائت قرآن در نماز

    قراءة القران في الصلاة افضل من قراءة القران في  غيرالصلاة

    قرائت قرآن در نماز افضل است از غير نماز

    ( مستدرک الوسائل ، ج 1، ص 292 )

    سوره حمد، عطيه الهي

    اعطاني الله - عز و جل - فاتحة الکتاب

    خداوند سوره حمد را به من عطا کرده است

    ( امالي شيخ صدوق ، ص 117 )

    رکوع و سجود ناقص

    و لا صلاة لمن لا يتم رکوعها و سجودها

    نمازگزاري  که رکوع و سجودش را ناقص انجام دهد، آن نمازش ، نماز نيست

    ( بحار الانوار، ج ,29 ص 198 )

    طولاني کردن سجده

    و اذا اردت ان يحشرک الله معي فاطل السجود بين يدي الله الواحد القهار

    و اگر خواستي خداوند تو را با من محشورسازد، سجده در پيشگاه خداي يکتاي قهار را طولاني  کن

    ( بحار الانوار، ج ,85 ص 164 )

    مقدمه نماز

    و لکل شي ء انف و انف الصلاة التکبير

    براي هرچيزي مقدمه اي است و مقدمه نماز، تکبير است

    ( وسائل الشيعه ، ج 3، ص 16 )

    تعليم سوره حمد

    منها ما روي  عن النبي - صلي الله عليه واله - انه قال لجابر بن عبدالله الانصاري : يا جابر! الا اعلمک افضل سورة انزلهاالله في کتابه ؟ فقال له جابر بلي بابي انت و امي يا رسول الله ! علمنيها. قال :فعلمه "الحمد" ام الکتاب . ثم قال : يا جابر! الااخبرک عنها؟ قال : بلي ، بابي انت و امي يا رسول الله ! اخبرني . قال : هي شفاء من کل داء الا السام

    از پيامبر (ص )روايت شده که به جابر بن عبدالله انصاري فرمود: اي جابر، آيابرترين سوره اي  راکه خدا در کتابش نازل فرموده به تو نياموزم ؟ جابر عرض کرد: آري  پدر و مادرم فداي تو باد اي رسول خدا، آن را به من بياموز. پس رسول الله سوره "حمد"(ام الکتاب ) را به او تعليم داد و فرمود: اي جابر آياآگاهت نسازم از اين سوره ؟عرض کرد: چرا، پدر و مادرم فداي تو باد يارسول الله ! از آن مرا باخبر ساز.فرمود: آن شفاي هر دردي است جز مرگ

    ( تفسير عياشي ، ج 1، ص ,20 حديث 9 )

    خشوع زينت نماز

    الخشوع زينة الصلاة

    خشوع ، زينت و زيورنماز است

    ( بحار الانوار، ج ,77 ص 131 )

    خشوع چيست

    ما الخشوع ؟ قال : التواضع في الصلاة و ان يقبل العبد بقلبه کله علي  ربه

    از پيامبر اکرم (ص ) سؤال شد: خشوع چيست ؟ فرمود:فروتني و خاکساري  درنماز و اين که بنده با تمام قلبش به سوي خدا برود

    ( بحار الانوار، ج ,84 ص 264 )

    نماز و حضور قلب

    ليس لک من صلاتک الا ما احضرت فيه قلبک

    نيست براي تو از نماز، مگر قلب تو در حال نماز باشد

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:55  توسط رضا  | 

    فهرست مندرجات

    [نهفتن]

    [ویرایش] پیشینه

    وجه تسميه ايل كلهر

    در علت نامگذاري اين ايل اصيل با نام كلهر ، بايد در ساخت ، ريشه و معني آن دقيق شد لفظ كلهر با فتح كاف و ضم هاء از دو بخش «كل»و«هور»يا«هُر»تشكيل شده است. اين كلمه كه با تلفظ هاي متعدد در منابع آمده است از قبيل كلهور ، كلهر و كلِر. در زبان محلي تلفظ سوم بيشتر رايج است.از همه آنها يك معني به ذهن متبادر می شود.كَل به معناي آهوي كوهي نر مي باشد واز خصوصيات اين حيوان كوهي ،همانا شجاعت و جنگندگي و جست وخيز فراوان آن است .قسمت دوم كلمه ، هور يا هُر مي باشد كه در واژه نامه ها به معناي خورشيد وآفتاب آمده است.از ويژگي هاي خورشيد درخشندگي و سرعت و جذابيت مي باشد.حال اگر به دنبال وجه شبه اين دو كلمه كل و هور با مردمان ايل كلهر بگرديم بايد نظري داشته باشيم به زيستگاه وقلمرو آنها يعني دامنه ها و ارتفاعات پر فراز و نشيب زاگرس.مردمان اين ايل در طول تاريخ با ناملايمات طبيعي دست و پنجه نرم كرده با شجاعت و جنگندگي همانند آهو و كل ، كوه ها وصخره ها را در نورديده ورام خواسته هاي خويش كرده اند ومهاجماني كه از صفحات غربي ايران قصد سوئي نسبت به كشورمان را داشته اند عقب رانده و آنها را به خاك مذلت نشانده اند .از طرفي اينها را به خاطرچهره هاي بشاش وجذاب و همچنين سرعت برق آسايي كه درپيمودن كوه ها و گردنه هاي صعب العبور داشته اند ، به خورشيد كه مظهر جذابيت است تشبيه كرده اند .

    برخی نیز کلهر را به معنای لر بزرگ می دانند.

    قسمت دوم نام کلهر یعنی هر(هور) نیز احتمالاً از نام قوم هوری که قومی اسیانی بودند گرفته شده است.

    برخی از منابع قوم کلهر را غیرایرانی و گاهی یهودی معرفی می‌نمایند. با توجه به اینکه کتاب‌های قدیمی و سفرنامه‌های جهانگردان و روایتهای سنتی رایج در میان ایل کلهر این ادعا را به اثبات می‌رساند که، ایل کلهر در غرب ایران از جایگاه کهن و اصیلی برخوردار بوده است این قوم زمانی بر سرزمین بابل و روزگاری نیز بر بغداد مقر خلافت عباسیان و با نام سرزمین کلهرستان حاکمیت داشته‌اند.

    کلهرها از زمان باستان تا کنون نامشان موجود بوده است ولی تا به حال کسی تاریخی جامع و منسجم و علمی درباره این قوم ننگاشته‌است. این قوم از روزگار شاه اسماعیل اول بنیان گذار دولت صفوی تاکنون با حکومتهای مرکزی ایران و برخی از دولت‌های دیگر ارتباط داشته‌است و همواره سخت‌ ترین حوادث را تجربه نموده‌اند.

    ایل کلهر در فتح مصر، شام، فلسطین و دفع تجاوز افغانهای هراتی و جلوگیری از تجاوزات پی در پی دولت عثمانی و اعراب به مرزهای غربی ایران و تأمین نیروهای مسلح نقش بسزایی داشته‌است. با شروع جنگهای ایران و عثمانی از زمان صفویان تا روزگار قاجاری عملکرد این ایل با سران آن در تاریخ جنگها و فتوحات ثبت و ضبط گردیده است.

    عمادالدین دولتشاهی با آموختن الفبای اوستایی و ترجمه تازه‌ای از یشتها نکات جالبی از زوایای تاریک منطقه غریب ایران را روشن می‌کند. وی با ترجمه متن‌هایی از اوستا منطقه کردنشین غرب ایران از قصر شیرین تا ایلام و کرمانشاه و به‌ویژه ایوان غرب و اسلام‌آباد که مرکز ایل کلهر هستند محل زنگی اقوام اسطوره‌ای ایران معرفی می‌کند. او با ریشه‌یابی واژه‌های اوستایی و تطبیق آنها با نام جای‌ها در این منطقه به این نتیجه می‌رسد که جای ایران اسطوره‌ای که در شاهنامه مطرح است غرب ایران امروزی است. دولتشاهی در کتاب جغرافیای غرب ایران یا کوههای ناشناخته اوستا، نام جای‌هایی مانند زواره‌کوه، هفت آشیان، زویری، مرِگ (Merg)، مانِشت، گواور، تجر، سروناو، کبیرکوه و غیره را که هم اکنون نیز به همان نام‌ها نامیده می‌شوند به اقوام اسطوره‌ای ایران (پیشدادیان و کیانیان) منتسب می‌کند. چون تمامی این جای‌ها در حوزه حضور گویش کلهری قرار دارند، بی ربط نیست اگر بگوییم ایل کلهر که از زمانهای دور در همین منطقه می‌زیسته است.[۱]

    کلهرها از کهن‌ترین طوایف ایرانی هستند که در غرب ایران سکونت داشته‌اند که با انتساب نژاد خود به پهلوانان شاهنامه این پیوند را پاسدار بوده و اصولا ادامه این نسبت طوری تداوم می‌یابد که پس از پیدایش دین اسلام با توجهی به آیین نوین محمدی آمیخته می‌شود.[۲]

    ایل کلهر همانطوری که امروزه هست ،در گذشته نیز زادگاه بسیاری از دانشمندان و هنرمندان غرب ایران بوده‌است. در گذشته‌های دور فرهاد کوهکن مشهور به "فرای" را از خود دانسته اند. چنانکه صاحب شرفنامه می‌نویسد: نهنگ دریای محنت و پلنگ کوهسار مشقت، فرهاد که در زمان خسرو پرویز ظهور کرده از طایفه کلهر است این سخن روایت سینه به سینه آگاهان ایل را که جوانان کلهر بر قله‌های زاگرس آتش‌افروز جشنهای باستانی و حامل تندیس‌های هنری و مذهبی بر صخره‌های سخت‌گذر بوده‌اند را قوت می‌بخشد.


    [ویرایش] زيستگاه و وضعيت اجتماعي ايل كلهر

    ايل كلهر از شمال به محدوده ايلهاي كرند ، گوران و گوران بان زرده ، از ناحيه جنوب به حوزه حكومتي والي پشتكوه (استان ايلام كنوني) ، از طرف مغرب به خاك كشور عراق (مندلي و خانقين )،همچنين به قشلاق ايل سنجابي و قشلاق ايل كرند ، از جانب مشرق به ييلاق ايل زنگنه و قسمتي از ييلاق سنجابي(ماهيدشت)و در واقع جنوب شهر كرمانشاه ، محدود ميشود. افراد اين ايل كه در واقع بزرگ‌ترين ايل در غرب كشور محسوب مي گردد. در شهرستانهاي گيلانغرب ، اسلام آباد و بخش‌هايي از :كرند ، نفت شهر(نفت شاه سابق ) ، سومار ، گهواره ، ايوان ، ماهيدشت، ودر دهستان قلعه شاهين سرپل ذهاب و نصر آباد قصرشيرين و تمامي نواحي وحومه مكانهاي ياد شده ساكن هستند.البته پراكندگي مردمان ايل كلهر از مكانهاي نامبرده فراتر است به طوري كه تعداد زيادي از مردم شهر كرمانشاه از كلهرها هستند. مردمان اين ايل در محدوده هاي نامبرده با توجه به اين كه اكثريت از طريق دامپروري امرار معاش مي كرده اند جهت به دست آوردن علف چرا براي احشام و گوسفندان خود در فصول مختلف سال دست به كوچ وتغيير مكان مي زده اند كه اين امر در بروز اختلاف بين آنها وساير ايلات تأثير مهمي داشته است. در تعيين حدود گرمسير وسردسير ايل كوه هاي قلاجه و سركش در شمال گيلانغرب و حومه آن را مي توان مرز به حساب آورد .يعني جنوب اين كوه ها گرمسير وشمال آنها سردسير كلهرها بوده است. در اين مناطق (سردسير و گرمسير)گروهي از افراد ايل به صورت يكجانشين كه معيشت آنها به طريق اقتصاد كشاورزي و دامپروري (به صورت محدود) تأمين مي گردد. با توجه به درگيري هاي منطقه اي، نا امني راه ها و دخالتهاي گاه و بيگاه حكمرانان كرمانشاه ، و مشكلات طبعي اين مردمان ، كوچ به صورت دسته جمعي وگروهي صورت گرفته و در مكانهاي سردسير و گرمسير در يك محل نزديك به هم سكونت اختيار مي كرده اند. البته طوايف تابعه ايل هر كدام داراي محدوده اي مشخص بوده اند كه به همان نام طوايف نامگذاري شده اند.به گفته معمرين جايگاه هر ايل بيشتر با توافق ايلخان و كلانتر طايفه تعيين مي شده است. از گفتگو با معمرين چنين نتيجه مي شود كه قلمرو ايل بستگي زيادي به قدرت ايلخان و نفوذ او در منطقه داشته است . در دوره مورد بحث كه داودخان ايلخاني كلهر را بر عهده داشته است به دليل نفوذ زياد او ايل كلهر بيشترين قلمرو ايلي راداشته است . در دوریه‌ای نفوذ داودخان تا آنجا بود كه حكمران كرمانشاه بدون جلب نظر داودخان نمي توانست رؤساي ديگر ايلات را منصوب يا معزول نمايد.برگزفته از کتاب ایل کلهر در دوره مشروطیت تالیف علیرضا گودرزی

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:51  توسط رضا  | 

    سلام = silam = سلام = hello

    سوه یل خه ێر = shewekí we xeyr = صبح به خیر = good morning

    نیمه رو وه خه ێر = nímerú we xeyr = ظهر به خیر = good afternoon

    ئێواره وه خه ێر = éware we xeyr = عصر به خیر = good evening

    شه وه خه ێر = shewe xeyr = شب به خیر = good night

    هالد چۊنه؟ = Halid cùne? = حال شما چطور است؟ = How are you?

    خاسید؟ = Xasíd? = خوب هستی؟ = Are you fine?

    خاسم، مه منون =   = xasim, memnúnخوبم، متشکرم = Fine, thanks

    فره خاسم، سه لامه ت باید خوه د چۊنید؟ =  Fire xasim, selamet bayd xiwed cùníd? =  خوبم، سلامت باشی شما چطورید؟ = Very well, thank you and you?

    ناود چه س(چوه س)؟ = Nawid ces(ciwes)? = اسم شما چیست؟ = What is your name?

    ناوم ئه لیه = Nawim Elíye= اسم من علی است = My name is Ali

     

     

    |+| نوشته شده توسط Ehsan در پنجشنبه 12 مرداد1385  | 11 نظر
     WORDS

    ئاو = آب

    aw= water

     ئاگر =  آتش

    agir = fire

    وا =  باد                      

    wa = wind

    خاک = خاک

    xak =soil

     

     کتاو = کتاب

    kitav = book

      ده ر  = در

    der = door

     ده روه چ = پنجره

    derwec = window

    ماڵ خانه

    mall = house

    بان = بالا، روی

    ban = on, up, top

    خوار = پایین

    xúar = down, bottom

    ناو = داخل

    naw = in, into

    دێشت = خارج

    diysht = out, outside

     

    سه وز = سبز

    sewz = green

    که و = آبی

    kev = blue

    سیه = مشکی

    síye = black

    سفید = سفید

    sifíd = white

    هۊل= طلایی، بور

    hùl = blond

    قاوه ی = قهوه ای

    qawey = brown

    قرمز = قرمز 

    qirmiz = red

     

    ڕووشن = روشن

    rrùshin = bright

    تیه ریک = تاریک

    tiyerík = dark

    زه رد= زه رد

    zerd = yellow

    ڕه ش = بورتیره، خرمایی

    rresh = dark blond

    وه هار = بهار

    wehar = spring

    تاوسان = تابستان

    tawsan = summer

    پایز = پاییز

    payiz = autumn

    زمسان = زمستان

    zimsan = winter

     

    سیف = سیب

    síf = apple

    به ڕۊ = بلوط

    Berù = oak

    ته ماته = گوجه فرنگی

    temate = tomatoes

    شامی =  هندوانه

    Shamí = watermelon

    نوا = جلو

    niva = front

    دۊا = عقب

    dùa = behind

    لا = کنار

    la = side

    ژێر = زیر

    jhiyr = under

     

    دۊر = دور

    dùr = far

    نزیک = نزدیک

    nizík = near

    فره = زیاد

    fire = very

    که م = کم

    kem = a little, a few

    دریژ = بلند، دراز

    diríjh = long, tall

    کۆڵ = کوتاه، قد کوتاه

    kull = short

    به رز = بلند، قد بلند

    berz = tall

     

    قێو، گه ورا = بزرگ، حجیم

    qiyv, gevra = big, huge

    بۊچگ= کوچک

    bùcig = small, tiny

    گۆڵ = گل

    gull = flower

    وه لنگ = برگ

    welng = leaf

    |+| نوشته شده توسط Ehsan در چهارشنبه 11 مرداد1385  | 6 نظر
     GRAMMER

    ده سور زوان

     

    Desúri Zwan


    ئه لفبا

     

    زه میریل بکه ری

     

    زه میریل ملکی

     

      ناو گه ڵ


    ادامه مطلب
    |+| نوشته شده توسط Ehsan در شنبه 7 مرداد1385  | 3 نظر
     HISTORY OF KURDI KALHORI
    زبان كردي از زبان‎هاي ايراني است كه زير شاخه‎ي زبان‎هاي هند و ايراني از خانواده‎ي بزرگ زبان‎هاي هند و اروپايي است. زبان كردي در نواحي وسيعي از ايران، عراق، تركيه، سوريه و حتي در قسمت‎هايي از آسياي ميانه رايج است. اين زبان خود به شاخه‎ها و گونه‎هاي متعددي تقسيم شده است. در زير به طرح ديدگاه برخي صاحبنظران،به منظور مشخص شدن جايگاه گونه « كلهري» در ميان ساير كونه ها مي پردازيم:   امير شرف‎خان بدليسي در «تاريخ مفصل كردستان» زبان كردي را به كرمانجي، گوراني، كلهري و لُري تقسيم مي‎كند. اَي . ام . ارانسكي كردي را كردي شمال غربي (كرمانجي) و جنوب شرقي مي‎داند. جمال نبز دو شاخه اصلي و دو شاخه فرعي را مشخص مي‎كند؛ از نظر او دو شاخه اصلي عبارتند از : 1 ) كرمانجي شمال شامل: بوتاني، جزيره‎اي، هكاري، باديناني، آشيته‎اي و بايزيدي با محوريت جزيره‎اي. 2 ـ كرمانجي ميانه شامل: سليمانيه‎اي، سنه‎اي، اردلاني، كركوكي، گرمياني، اربيلي، سوراني، مكري، شارباژيري با محوريت گويش سليمانيه‎اي. دو شاخه فرعي از نظر او
     1 ) كرمانجي جنوب شامل: فيلي، كرماشاني، لكي، كلهري و خانقيني و 2 ) كرمانجي غرب شامل: گوراني و زازايي است.

    سارايي (1380) در مقاله‎اي به شكلي شفاف‎تر و جامع‎تر به « زبان كردي و گويش‎هاي آن» پرداخته و آنها را در گروههاي زير طبقه بندي كرده است:

    1 ) كردي شمال غربي ( كردي كرمانجي) كه در تركيه، سوريه، شمال خراسان و بخش‎هايي از عراق و آذربايجان ايران و مناطقي از جمهوري‎هاي شمالي مانند ارمنستان رايج است.

    2 ) كردي شمالي ( كردي سوراني) كه در كردستان عراق و ايران و بخش‎هايي از كرمانشاه و آذربايجان غربي رايج است.

    3 ) كردي ميانه ( كردي اورامي يا هورامي) در اورامانات ايران و عراق.

    4 ) كردي جنوبي شامل لهجه‎هاي كلهري، گوراني، فيلي و لكي.

    5 ) كردي جنوب شرق شامل لري لرستان و بختياري، كهكيلويه و بويراحمد و بخش‎ هايي از نواحي جنوب استان ايلام و شمال خوزستان.

    با توجه به آنچه كه گفته شد «كلهري» زير شاخه كردي جنوبي قرار دارد كه در بيشتر مناطق استان كرمانشاه و ايلام و نيز بسياري از شهرهاي شرقي كشور عراق رايج است.

     

    |+| نوشته شده توسط Ehsan در شنبه 7 مرداد1385  | 10 نظر
     HISTORY

    ايل كلهر براساس تحقيقات چند ساله ي معتبرترين دانشگاه آمريكا ( هاروارد ) بزرگترين ايل كُرد در كردستان است . كه در طول تاريخ نقش مهمي در تحولات كردستان ، ايران و عثماني داشته است .
    اگر كردستان ايران را به دو بخش شمالي و جنوبي تقسيم كنيم ، و حدود آن را نواحي كامياران در نظر بگيريم مسكن اوليه ي ايل كلهر همراه با گوران بزرگ در نواحي مرز بين اين دو منطقه يعني نواحي دامنه هاي شاهو قلعه ي پلنگان و ديگر نواحي اين منطقه حضور داشته اند و در كردستان عراق نيز به طور سنتي در اطراف شهر زور خانقين كلار و ديگر نواحي گرمسيري جنوب كردستان عراق حضور داشته اند پس طي يك سري حوادث و اتفاقات به جنوب شاهراه كرماشان ـ خانقين نقل مكان كرده و ساكن شده اند و مركز اصلي ايل امروز در اين جا مي باشد ولي طوايف كلهر امروزه در تمام كردستان ايران و عراق به طور پراكنده و گاه متمركز در تمام شهرهاي كُردنشين ايران و عراق از جمله سقز ، بوكان ، مهاباد ، اروميه ، ماكو ، سنندج ، ايلام ، مهران و در عراق در سليمانيه ، كركوك ، كلار ، حلبچه ، نواحي گرميان زندگي مي كنند. اكنون قسمت اعظم ايل در استان كرماشان ساكن است.
    حال با ذكر اين نكته كه مناطق كلهر نشين » گيلانغرب ، اسلام آباد ، ايوانغرب ، بخش هايي از سرپل ذهاب ، سومار ، نفت شهر ، ماهيدشت ، برخي نواحي كرماشان ، قصرشيرين « بخشي از مناطق كلهر زبان است كه از بيجار در شمال تا مهران در جنوب و در شرق از كرماشان ماهيدشت تا خانقين در غرب را شامل مي شود. زبان ايل كلهر كُردي با گويش كلهري است كه گويش مستقلي مي باشدكه جزو هيچ يك از گويش هاي لكي يا سوراني يا هورامي نمي باشد و خود به لهجه هايي تقسيم مي شود. ايل كلهر در طول تاريخ خود مورد بغض و كينه ي كُردستيزان قرار گرفته است كه مي توان اقدامات مغرضانه را عليه ايل در سه دسته مورد بررسي قرار داد :
    الف : اقدامات سياسي ـ نظامي : 1- تجزيه ايل كلهر و تبعيد طوايف مختلف آن كه از زمان تركمنان و صفويه شروع شده و تا زمان قاجار ادامه داشته و طوايف زيادي از اين ايل به نواحي خارج از كردستان از جمله قزوين ، قم ، سيستان ، كرمان ، شمال خراسان تايباد نواحي شمالي افغانستان ، خوزستان ، فارس ، لرستان ، گيلان ، مازندران ، گرگان و ... تبعيد شده اند.
    2-اقدامات نظامي : كه  بارها و بارها توسط ارتش ايران و عثماني مورد هجوم قرار گرفته و حكومت هاي خودمختار و مستقل مانند (حكومت ذوالفقارخان كلهر در بغداد در زمان صفويه ) سرنگون شده و از بين رفته است.
    3-تبعيد و كشتن بزرگان ايل مانند كشته شدن ذوالفقار خان ... يا تبعيد چندساله و زنداني شدن بزرگان مانند زنداني شدن خان منصور يا عباس خان كه باعث فروپاشي قدرت ايل در زمان هاي خاصي شده است.

    از طوایف مهم این ایل میتوان به طوایف زیر اشاره کرد :

    کرگا {Kerga (Kerya)، که رگا (که ریا) - خالدی - شیانی - سیاسیا (Síye Síye، سیه سیه) - روتون ( Rrùtewen،رۊته وه ن) -  کاظم خانی، تکش ( Tekesh، ته که ش) - خمان ( Xeman، خه مان) - کله پا ( Kullepa، کۆڵه پا) - قوچمی (Qúcimí، قوچمی) - هارون آبادی - منصوری کله جوب (Mensúrí kulle jù، مه نسوری کۆڵه جۊ) - الوندی - (Elwení، ئه لوه نی) - شوان ( Shiwan، شوان) - ماهیدشتی (Mayeshtí، مایه شتی) - بداغ بیگی - زینل خانی - شاهینی و ...

    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:49  توسط رضا  | 
    کتاب قوم شناسی مردم کُرد،کتابی است که درباره فرهنگ مردم ایل "کَلهُر" (از ایلات مهم کُرد) نگاشته شده است که مشتمل بر پنج فصل است. مولف کتاب را با معرفی ویژگیهای آب وهوایی و جغرافیایی گیلان غرب از شهرستانهای استان کرمانشاه ،مرکز اصلی استقرار ایل کلهر، آغاز می‌کند و سپس به معرفی زبان این ایل می‌پردازد که آن را جزو زبان های کردی جنوبی با گویش کردی‌کلهری می‌داند.تعداد زیادی از مردم ایل کلهر امروز یکجانشینند و به نسبت تعداد اندکی از آنان به زندگی کوچ‌نشینی خویش ادامه می‌دهند.از صنایع دستی این ایل بافت سیاه‌چادر،چیخ،موج بافی،نمد مالی و گلیم بافی است. جعفربیگی در همین فصل به معرفی نقوش بکار رفته در صنایع دستی پرداخته و آنها را به سه دسته کلی :نقوش طبیعی، نقوش ابزاری و نقوش هندسی تقسیم می‌کند که متاسفانه در میان همه نقوش تنها به بررسی نقش مثلث می‌پردازد: « کاربرد نقش مثلث به دلایل پایه محکم و تعادل ثابت است که القا کننده استحکام و ایستادگی است،دارای خط تقارن و نقطه اوج(حالت ترقی  جویی انسان) و زیباترین شکل دوبعدی برای حالت کشش و گرایش به سوی اسمان لایتناهی  و نیایش است.»(ص 27)
    از نکات قابل بحث در بررسی  و تفسیر ایشان از نقوش بکار رفته در صنایع دستی این ایل،این مسئله است که ایشان معتقدند که انسان کوچگر ابتدا نقوش انتزاعی می‌کشیده و سپس از نقوش انتزاعی به نقوش طبیعی روی آورده است: « با بررسی نقشهای عامیانه روی گلیم‌ها،موج و نمدها که شکل ابتدایی‌تری از بافت هستند، می‌توان گفت که نقشها از ابتدا به صورت مجرد و انتزاعی بوده  و به تدریج به طبیعت نزدیک شده اند،زیرا با تجزیه کردن هرکدام از نقشهای مرکب به ساده‌ترین شکل هندسی،یعنی مثلث که فقط از سه خط که دوبدو همدیگر را قطع کرده‌اند تشکیل شده است می‌رسیم»(ص 27). درصورتی که منطقی‌تر به نظر می‌رسد انسانها ابتدا از نقوش طبیعی و تکرار و تقلید از آنچه که در واقعیت زندگی در اطرافشان می‌بینند حرکت کرده و سپس به طرف نقوش انتزاعی رفته باشند.
    از نقوش بسیار قابل تامل در صنایع دستی نقش بز کوهی است که درکتاب آن را در یکی از عکسها بر روی سیاه چادر می بینیم.نقش بز کوهی از هزاران سال پیش برروی سفالها کشیده می‌شده و به نظر می‌رسد که هنوز حضور خود را بر روی صنایع دستی حفظ کرده است.
    از مشکلات ساختاری کتاب این مساله است که مولف ناگهان پس از پرداختن به صنایع دستی ایل کلهر به موضوع قلمرو جغرافیایی این ایل و ویژگیهای جمعیتی آن می‌پردازد،در حالی که چنین اطلاعاتی باید در همان ابتدای کتاب آورده می‌شد.
    ایل کلهر بزرگترین ایل استان کرمانشاه در غرب کشور محسوب می ‌گردد. قلمرو ایل کلهر را می توان چنین مشخص نمود:ایل کلهر از شمال به محدوده ایل‌های کرند،گوران و گوران بان‌زرده،از جنوب به حوضه حکومتی والی پشتکوه (استان ایلام کنونی)از طرف مغرب به خاک کشور عراق و شهرهای مندلی و خانقین ،همچنین قشلاق ایل سنجابی و ایل کرند و از جانب شرق،به ییلاق ایل زنگنه یعنی بخش ماهیدشت و در واقع به جنوب شهر کرمانشاه(مرکز استان)محدود می گردد» (گودرزی به نقل از جعفربیگی،ص 29).
    ایشان در مورد وجه تسمیه این ایل می‌نویسد«ایل کلهر از دو کلمه "کل" به معنی عبور از گردنه و بز کوهی و "ور" به معنی بریدن تشکیل شده‌است و کنایه از چست و چالاکی مردم این ایل در راه رفتن و کارهای جنگی است.از این رو به بز کوهی که از صخره‌ای به صخره‌ی دیگر می‌پرد تشبیه‌ شده‌اند و چون فارسی زبانان نمی‌توانستند "کلور" را تلفظ کنند اشتباها می‌گفتند کلهر...»( افشار سیستانی به نقل ازجعفر بیگی،ص 31)
    و سرهنری راولینسون به دلیل قیافه آنان، ایشان را بازماندگان اسیران سامری دانسته که در شهر اشور به نام "کلهورهلا"اسکان شده بودند(همان). و اما گودرزی وجه تسمیه این نام را از دو کلمه "کل" به معنی بز کوهی نر(خصوصیت شجاعت و جست و خیز فراوان)و "هور " یا "هر" (درمعنای آفتاب) می داند .«درکُل مردمان این ایل به زرنگی و جنگجو بودن و داشتن چهره‌های درخشان و جذاب به این اسم موصوف گردیده‌اند»(گودرزی به نقل از جعفر بیگی،ص 31).
    از نکات جالب درباره نسب شناسی این ایل،این مسله است که انها نسب خود را به گودرز فرزند "گیو" والی شهر بابل در زمان پادشاهان کیانی می‌دانند(جعفربیگی به نقل از افشارص48). طایفه های ایل کلهر عبارتنداز :عبدالمحمدی ،علیرضاوندی، شیرگه(شیرزادی)، زرگوش، کسان،صیادیان،قوچه‌ای،صالح،باپیر، زرگوش،سیاه‌سیاه ،باسکله ،جوزه...
    جعفربیگی دلایل رو آوردن این ایل به یکجانشینی را چنین برمی‌شمارد:1- سیاست رضاخان پهلوی در تخته قاپو کردن ایلات 2- زندگی سخت کوچندگی 3- جنگ ایران و عراق
    درمیان مردم کوچ‌روایل کلهر بیشتر کوچ عمودی رواج دارد.« محل ییلاق ایل کلهر که دامنه ارتفاعات زاگرس می‌باشد شامل: گواور،صیدایاز،میلگه و کوکا،کفراور،اطراف اسلام آباد،ماهیدشت و چله گیلان غرب می‌باشد و معمولا از اواسط فروردین ماه این کوچ شروع می‌‌گردد و تا حدود یک ماه ادامه دارد.
    محل قشلاق ایل از دشتها و ارتفاعات پست تشکیل می‌گردد که شامل مناطق اطراف شهرستان گیلان غرب،میاندار اول و دوم،داربلوط،ویژنان،شک میدان،نیان و قیلان،زله زرد،سومار،نفت شهر،سومار،جول،شیرین ابه،داروند،پارومال،برپلنگ و پشته امام حسن می‌باشد.کوچ به مناطق گرمسیری از اول ابان ماه شروع می‌گردد»(ص 64).
    امروزه این ایل مانند دیگر ایل‌های ایران جهت کوچ بیشتر از وسایل نقلیه استفاده می‌کنند.جعفربیگی در کتابش سازمان سیاسی ایل را معرفی کرده و سلسله مراتب قدرت ایل کلهر را به ترتیب:رئیس ایل،رئیس تیره یا طایفه،کدخدا،ریش سفید و سپس رئیس خانواده معرفی می‌کند.
    ساختمان اجتماعی ایل کلهر را نیز به ترتیب :ایل،تیره یا طایفه،خِل،هوز یا تَخماره و بلاخره مال معرفی می‌کند.
    روابط خویشاندی در این ایل شامل روابط نسبی ،سببی و نیز خویشاوندی آرمانی (نامیدن تمام مردان خویشاوند پدری به نام عمو و نامیدن تمام خویشاوندان مادری به نام دایی) است.نسب‌بَری در این ایل بر اساس تبار تک خطی و پدرتباری است. ازدواج در این ایل در 98% موارد تک همسری است که 52% آن درون گروهی میان خویشاوندان نسبی است.
    در بخش موسیقی ایشان انواع ترانه های ایل(عاشقانه،شیردوشی،مشک زنی...) را برشمرده و نیز اشاره به "هوُره"دارد.«ترانه هوره نوعی آواز بلند است که می‌توان آنرا تراژدی نامید که نمودار خواندن و بازگوکردن واقعه‌ای جدی از وقایع تاریخی است که انسان را سخت متاثر می‌سازد و کُردان در گذشته در هنگام جنگ با بیگانگان این نوع آواز را می‌خواندند و به هیجان می‌امدند و آن از قدیمی‌ترین و اصیل ترین آوازهای کُردی است و در گذشته مردم با خواندن هوره به پرستش اهورامزدا می‌پرداختند و بدین گونه نیایش می‌کردند»(جعفربیگی به نقل از صیفی زاده،ص 196).
    و نیز همچنین ایشان درباره یکی دیگر از انواع ترانه‌های کُردی به نام" قتار" می‌نویسد:«استاد جمیل روژبیانی می گوید ترانه قََتار که درمیان کُردان رایج است از واژه گاتا امده است که در دوره خود،کُرداها گاتاها را زمزمه می کرده اند وترانه هوره نیز از نام اهورا است که کُردان آنرا در هنگام جنگ به‌کار برده‌اند»(همان).
    و انواع هُوره را چنین نام می برد: 1- هوره پایه موری 2- هوره قاچاقچی بر 3- هوره سوارانه 4- هوره غه‌ریوی‌چر 5- هوره دوده‌نگی چر 6- هوره لُری چر. و سپس به مبحث انواع پایکوبی در میان مردم ایل کلهر می‌پردازد که البته توضیحاتشان در این مبحث بسیار کوتاه و مختصر است به نحوی که خواننده نا آشنا با این نوع پایکوبی ،نمی‌تواند انها را تنها با خواندن ان چند سطردر ذهن خویش به تصویر آورد.ایشان در همین بخش توضیحاتی در نشانه‌شناسی و فلسفه این پایکوبی‌ها آورده‌اند که تفاسیر چندان عمیق و کاملی به‌نظر نمی‌رسند.برای مثال ایشان در فلسفه رقصی کردی به نام "چه‌پی"«فلسفه این رقص قدرت بخشیدن به قسمت چپ بدن می باشد چرا که معمولا قسمت چپ بدن در انجام امور روزمره نقش کمتری داشته و به مرور زمان تنبل می‌شود،در رقص چه‌پی قسمت چپ بدن تحرک بیشتری یافته و از خمودگی خارج می‌گردد و این نوع رقص معمولا مورد استقبال زنان است»(ص 206).
    یکی از مطالب جالب قابل اشاره در این کتاب،اشاره به روز شمار کُردی و نام ماهها به زبان کردی کلهری است که به ترتیب از فروردین ماه تا اسفند ماه چنین نامیده می شوند:گیاه خیزان، نه‌وروز مانگ(دارچه‌قنه)،گوله‌زه‌رده(جیوه درو)، که‌ک کر،گاقوور،شِِرت شوان(گه‌رت گه‌رت خه‌رمان)،واهیلان(ایل که‌نان)، وه‌نوشکه که‌و(وه‌لنگه‌ریزان)،حِساوات،مانگ سیه،کیسه ته کن .«در روز شمار کردی اغاز سال (عید نوروز) با اولین ماه بهارکردی شروع نمی‌شود بلکه سال نو پس از پنج روز پنجه ابتدای اخرین ماه بهار کردی است محاسبه می‌گردد یعنی از ابتدای دی ماه»(ص 312).
    مسکن عشایر:مسکن اصلی عشایر سیاه چادر است که مردم این ایل انرا "سیه مال"می‌نامند که اجزای اصلی "سیه مال" شاملِ" دِوار" و"هه‌یچه‌لوک" است.(دِوار به هریک از تخته های سیاه چادر گویند که از نخ موی بزهای سیاه رنگ بافته می‌شود و از اتصال چند تخته ان یک سیاه چادر کامل به وجود می‌اید و هه‌یچه‌لوک یک قطعه چوب مثلثی شکل با طول 25 سانتیمتر است که در قسمت قاعده ان دارای سوراخی برای وصل انها به همدیگر و پراکنده نشدن است).دیگر اجزای سیه مال ،کوُماچ، سِیون، تناف، تیلا، میه‌کت، هه‌له‌کوت، چه‌له، چیخ است.
    از جالبترین مباحث این فصل ،موارد نگاشته شده درباره تقسیم بندی فضای داخل و خارج سیه‌مال و نیز تقسیم بندی فضای مسکن ثابت عشایر یکجانشین و روستایی است.
    بخش چهارم این کتاب تحت عنوان سنتهای بومی ایل،چندین سنت تعاونی درمیان مردم ایل کلهر را معرفی می‌کند:
    -    شیرواره:نوعی تعاونی زنانه و به معنای دست به دست کردن شیر دربین خانوار ها است
    -    گه‌له‌درو:همکاری گروهی در برداشت محصول بویژه درو غلات
    -    گه‌له‌جفت: همکاری گروهی در جفت کردن زمین های کشاورزی
    -    برینه کردن:همکاری در چیدن پشم و موی گوسفندان و بزها
    از دیگر مباحثی که اقای جعفربیگی در این کتاب به انها می‌پردازد مباحث مربوط به ضرب‌المثل،فحش و نفرین،خرافات،بازی‌ها،غذاها،پوشاک زنان و مردان،زیورآلات،مراسم عزا و عروسی،حل و فصل اختلافات، عیدنوروز و ختنه سوران است .
    کتابی که جعفربیگی نگاشته است در نوع خود کتابی بسیار ارزشمند و جامع و کامل است.
    ایشان در این کتاب تعداد بسیار زیادی نام‌های کُردی را آورده اند که آنها را آوانگاری هم نموده‌اند. و نکته قوت دیگر کتاب چاپ عکسها در جای‌جای مطالب کتاب است که به فهم مطالب و درک بیشتر انها بسیار کمک می‌نماید اما متاسفانه به دلیل چاپ سیاه و سفید این عکسها،کیفیت آنها بسیار پایین است.بسیاری از عکسها توسط خود نگارنده کتاب از مردم ایل گرفته‌شده است.
    آخرین نکته در باره این کتاب مربوط به عنوان کتاب «مردمشناسی قوم کُرد با تکیه بر ایل کلهر»است.این کتاب با توجه به مطالب آن بیشتر یک مردمنگاری است تا مردمشناسی و به همین دلیل به‌نظر می‌رسد بهتر بود که ایشان از اصطلاح مردم‌نگاری ایل کلهُر استفاده می‌کردند.چنین عنوانی بسیار جامع‌تر و کامل‌تربوده و شامل تمام مواردی می‌شد که ایشان درباره ان نگاشته‌اند.و دیگر اینکه ایل کلهر یکی از ایلات مردم کرد است و نامیدن چنین کتابی به نام مردمشناسی قوم کرد چندان صحیح به نظر نمی رسد حتی اگر دارای زیر عنوانِِِ   "با تکیه بر ایل کلهر"باشد.چنین عناوینی بیشتر نوعی جلب نظر خوانندگان بیشتر به این کتاب به نظر می‌رسد تا عنوانی علمی و دقیق در وصف مطالب کتاب.
    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:42  توسط رضا  | 
     امــام صــادق (ع)در يــك روايت مى فرمايند :يا مفضل ، از گناه بپرهيز و شيعيان مرا نيز از گناه بترسان كه گناه نسبـت بـه شـمـا خيلى سـريـع است .شيطـان بـا ديگـران خيلى كـار نداره شما هستيد كه شيطان زور مى زند شما را گول بزند، از راه بيرون ببرد . خيلى مواظب خودتان باشيد .من به شما نمى گويم زيارت عاشورا بخوانيد خـيـلـى خــوب اسـت .مـن بـه شـمـا نمـى گـويـم نمـاز شـب بـخـوانـيـد، امـا مى گويم گناه نكنيد، حرام نكنيد، اگر گنـاه نـكـنـيـد خـيـلـى چـيـزهـا بهـتـون مى دهند .اگر گناه نكنيد خيلى كارها مى شود .گناه كردن همه چيز را خراب مى كند . اين همه در آيات و روايات داريم اتقـوالله .تقوا تقـوا .ببينـيـد در اسلام طهارت ، نجاست مسأله اى نيست اينها وســواس شـيـطــانــى اسـت .رســول اكرم (ص)١٤٠٠سال پيش در مدينه با آن عـرب هـا داشت زندگـى مـى كـرد خـانـه هـاشــون مــى رفـت ، هـم غــذا مـى شـد، هـر كــس خـدا بـچـه بـه او مــى داد، مــى آوردش خــونــه رســول خدا (ص)؛يا رسول الله بچه ما را بغل بگـيـريـد، دستـى بـر سـر و صـورتـش بكشيد، بچه ما تبرك شود .كى رسول خدا دستـش را آب كشيد؟ كـى رسـول خدا (ص)دهنش را آب كشيد؟ اينها وسواس است ما در آورديم . آن وقـت ديـن را خلاصـه كـرديـم مقدسى را خلاصه كرديم در طهارت و نجاست اين شير را اينجا باز مى كنيم آب شرشر مـى ره تـوى چاه .اين احتـيـاط دارد .اين خـانم هـا مد كـردند خانـه را مى شويند، حيات را مى شويند، اطاق را مى شويند . در روايات تو كافى داريم مى گـه كه اسراف چيه يا بن رسول الله؟ مى فرمايند كه آب را كه خوردى ته ظرف كه مونده اگر بى خود بيرون بريزى ايــن اســراف اســت .چــقــدر بــرنج مى ريزيم چقدر آب مى ريزيم؟

    فرمود :يا مفضل از گنـاهـان دور باش و شيعيان را نيز از گناهان بترسان فوالله قسم به خدا اين گناهان به شمـا سريع تر و نـزديكتـر است .بعضـى از شمـا گـرفتـار مى شويد، در اثـر گـنـاه است .مريض مى شويد، در اثر گناه است . روزيتان تنگ مى شود در اثر گناه است مرگش سخت مى شود به خاطر گناه است .خدا مى خواهد روز قيامت گناهانتان نماند گـرفتـار شويد دم مرگ گرفتار تـون مى كند بـا فقر گـرفتار تـون مى كند ... يك نفر به نام عبدالله بن نجيب از دوســتــان حــضــرت امــيــر (ع)جـــز شرطة الخميس بـودند ـ مى گوينـد ما را شرطة الخميس ناميده بودند براى اينكه ما با حضرت امير (ع)قرارداد بسته بوديم به هر كسى اشاره كند بزنيم لم لم نكنيم او هم ما را بهشت ببرد و بى معطلى يك قـرارداد اين جـورى بستـه بـوديـم ـ اين عبدالله بن نجيب آمد خدمت امير (ع) روى تخت نشـسـت تـا نشـسـت روى تخت افتاد سـرش شكست .حضرت فرمود :مى دونى چرا سرت شكست ؟ عـرض كرد يـا اميـرالمـؤمنيـن (ع)چـرا؟ فرمود :وقت نشستن بسم الله نگفتى . ما ايـن جور نيستيم هـر كـس قـدرتش افـزون توقعات از او بـيـشـتـر اسـت و زيادتر است . حضرت يونس (ع)به چه مؤاخذه شد .خدا مى فـرمايد :اگـر نگفته بـود سبحانك انى كنت مـن الظالمين ما در شـكـم مـاهــى تــا قـيـامـت نـگــهــش مى داشتيم .چـه شده بود .گناه كـرده بود .گناه مال آدم هاى نادان و جاهـل است . حضـرت يونس (ع)فقط از ميـان قـومـش بـيـرون آمده بـود .چـرا آمـدى بيرون ؟ خدا نفرموده بود كه بيرون نيا . اگر فـرموده بـود بيرون نيا، گـنـاه شده بـود .ولى پيامـبـر از مـيـان قـومـش در مــى ره .ايـــن را بــهــش تـــرك اولــى مى گويند .خدا مى گويد چرا اين كار را كردى ؟ آنها كه مقامشان بالاتر است به چيزهاى تـرك اولى خيلى ساده هم گرفتار مى شوند .

    حضرت يوسف (ع)هم قصه اش را نوشته اند .آن بنده خدا از زندان بيرون مى آمد گفت :بـابـا شما كـه از زنـدان بيرون مى روى خوابش را تعبير كرد شما نوكر مخصوص عزيز مصر مى شويد . گفت اونجا ما را ياد كن .بگو كـه يك زندانى بى گناهى هم آنجاست . روايت است كه تا گفت و او رفت جبرئيل آمد و گفت :يوسف چرا به او گفتى چـرا به من نگفتى ؟ خـوب شمـا گفتى يادش بيفتد خوب يادش بيفته ما حرفى نداريـم .طـول كشيد تـا يـادش بيفتد .يادش نيفتاد . حضرت يوسف چه كار كرده بود، از اين كارها كه همه ما به اسباب مادى متوسل مى شويم . خدا به خاطر يك غفلت از ياد اون برد كه اون تو زندان است .اينهـا ترك اولى است گناه نـيـسـت ولـى مؤاخذه مى كند خدا . فرمود :مفضل شما هم اگر گنـاه بكنيد خدا هم به خـاطـر اون ولايت و محبت كه در دلتون است نمى خواهد به جهنم ببره چكارش مى كنه ، در دنيا با گرفتارى هاى اين جورى با مريضى ، با فقر مى خواهد تطهير كند . امام هادى (ع)خـيـلـى حـق داره گردن ما و كم از ايشان ياد مى كنيم . در يـك روايـت داريـم كــه امــام هادى (ع)آمد عيادت يك نفر مريضى از دوستانش آن هم گريـه مى كـرد و از مرگ مى ترسيد همه از مرگ مى ترسند . بالاخره آن مرد گريه مى كرد .حضرت مى فـرمودند :از مـرگ مى ترسى چـون مرگ را نمى شناسى .بدنت چـرك شد خودت هم از چرك ناراحت شدى زخم و دمل هم داشتى و مـى دانـى كه يـك حمام برى همه تمام مى شه نمى خواهى برى حمام اينها را پـاك كنى گفت چرا يا بن رسول الله (ص)،فرمود :مرگت مانند همين حمام است .

    در اول دعاى ابوحمـزه ثمالى هسـت عرض مى كنـد خدايا مـرا از نزديك تريـن راه ها ببـر بـه سـوى خـودت امـا راه نزديـك خـيـلـى سخت است . امام گاهى در پيام ها به شهـيـدان مى فرمودند كه راهى اينها رفتند كه يك عارف در ٥٠ سال هنوز نتوانسته بره در روايت داريم بـراى شهيد فشار قـبـر و عذاب قبر نيست چرا مى فرمايد، برق شمشير عذاب قبر است .جلوى آتش دشمن مـى ايـسـتـد، ايـن عـذاب قـبـر است . امــيــرالمــؤمــنــيــن (ع)خـــواص اصحابـش را جمع كرده بود و بـه يكى مى فرمود شما را زبانتان را قطع مى كنند به هر كس يه چيـزى مى فرمود به يكـى رسيد شروع كرد به گريه كردن حضرت فـرمود مى خـواهى به مقـامـات عـالـيـه برسـى و فشار در دنيا نبينـى مـفـت بـه كسى چيزى نمى دهند .آدم بايد بگذرد از حرام ، بگذرد از مال دنيا، بگذرد از مقام ، بگذرد از گناه ، بگذرد از خلاف شرع .گذشت داشتـه بـاشـد تا بـهـش بدهـنـد .و الا مـن هـر چـى بـخـوام ، مى كنم و بهشـت هـم مى خـواهم اين خيال خامى است معصيت نبايد بكنيم تا يـك سنخيتى بـا حـضـرت اميـر (ع) داشته باشيم ...والسلام


    سيدى كه طى الارض داشت

    جناب حجت الاسـلام والمسلميـن سيد شهاب الديـن صفـوى حفظه الله بـه نقل از آقـاى بيات و جناب دكـتـر عـلـى انصارى فـرزند آيت الله انصـارى (قدس سره )نقل مـى كـردند كه در خـدمـت آقـا (آيت الله انصارى (ره))نشسته بوديم كه يك سيد مـازنـدرانى كـه يكى از اقطـاب سلـسـلـه دراويـش بـود بـا دفـتـرى بـزرگ خدمـت آقـا رسيـدنـد .ايـن سـيـد داراى محاسن سفيد بلند و چهره بسيار نورانى بودند و اين نورانيت در اثر تـرك خوردن گـوشت حيـوان بـود .حتـى در منـزل آقا درخواست كردند كـه در غذاى ايشان از روغن حيـوانى استفاده نكنند بعد بـه آقـا عــرض كـردنـد :مــن زحـمــت زيــادى كـشـيــده ام تـا طــى الارض را بـه دسـت آورده ام و تا الان به هـيـچ كـس تـعـلـيـم نـداده ام ولـى امـروز بـه خـدمـت شـمــا رسيده ام تا اين كمال را به شما ياد بدهم . آيت الله انصارى (ره)فرمودند :من نيازى به طى الارض ندارم . سـيـد اصـرار مـى كـردنـد و مـرحـوم انصارى استنكاف .بعد سيـد فرمودند : پس اجازه دهيد علم كيميا را به شما تعليم دهم و من طريقه طى الارض و علم كيميا را در اين دفتـر نـوشته ام ، آقا فـرمـود :ما بهترش را داريم .سيد با تعجب پرسيد : شما بهترش را داريد !؟آقا فرمودند بله ما توحيـد را داريم كـه ما را از ديگر چيـزهـا بى نياز كرده است و بعد آقا فرمود ::» برنامه ديـن و انجـام عـبـادت بـراى آدم كـردن و رسيدن به مقـام تـوحيد است نـه براى بـه دست آوردن اين امور«.
    خلاف طريقت بود كه اوليا
    تمنا كنند از خدا جز خدا
    گر از دوست چشمت به احسان اوست
    تو در بند خويشى نه در بند دوست


    انسان و عالم برزخ

    آيا اموات سخن ما را مى شنوند !

    محمد مظاهرى

    يكى از مـسـايـل ديـگـرى كـه در ارتباط بـا ارواح اموات در عالم بـرزخ وجـود دارد ايـن اسـت كـه :آيـا ارواح صداى ما را مى شنـوند و معنـاى آن را درك مى كنند يا نه ؟ در اين مورد نيز مانند موارد پيشين احاديث فراوانى از ائمـه طاهرين (ع) رسيده كه بـراى آ گاهى بيشتر علاقه مندان بـه نـقـل برخى از آنها مى پردازيم .
    ١ـ مرحـوم مجلسـى (ره)در كتاب بحار نقـل فرموده :روايت شده از حضرت خاتم الانبيا (ص) كه بعد از جنگ بدر وقتى كشته هاى كفار را در چاه بدر ريخته بودند، آمدند سر چاه و در حالى كه به كشته هاى آن جنگ خطـاب مى كردند، فـرمودند : همسايه هاى بدى بـراى رسول خدا بوديد، او را از خانه و كـاشـانـه اش بـيـرون كـرده از وطن آواره اش ساختيد، به ايـن كـار نيز اكتفا نكـرده دست به هـم داديد و عليه او لشكركشى كرديد و با او جنگيديد . پس آيا آنـچـه را خدايـتـان وعده داده بـود صحـيـح يافتيد؟ راوى حديث گفت :عمر آنجا ايستاده بود .از سخن گفـتن رسـول خدا (ص)با كشته ها تعـجـب كرد، گفـت :اى رسول خدا (ص)با جماعتى كـه هلاك شده و ادراك ندارند سخن مى گوييد؟ حضـرت فرمود :عمر ساكـت باش ، به خـدا سوگند اينها بهتر از تو مى شنوند و بهتر از تو درك مى كنند . بايـد تـوجه نمـود كه رسـول خدا (ص)در ايـن سخن عمر را بـا كشته ها و كشته ها را با شخص عمـر مقايسه نفـرموده ، بلكه چون طرف خطاب حضـرت ، عمر بوده حضـرت سخن را اينگـونه بيان نموده و مقصـود حضرت در كلام ، اين است كه ::» مردگان سخن مـا را بهتر از زنده ها مى شنوند و بهتر درك مى كنند«.

    باز مـرحوم مجلسـى (ره)در همان كتاب نقـل فـرموده :بعـد از آنكه حضـرت اميرالمؤمنين (ع)در جنگ بصـره (جمل) پيروز شدند . در بـيـن كـشــتــه هــاى آن جــنــگ مى گشتند و مـثـل ايـنـكـه دنـبـال جـنـازه خاصى بودند، تا اينكه به جنازه كعب بن سـوره كـه در آن روز قـاضـى بصـره بـود رسيدنـد، خـطـاب بـه او فـرمودنـد :اى كعب ، من وعده پروردگارم را حق يافتم ، شما وعده خدايتان را حق يافتيد؟ آنگاه چند قدمى جلـو رفتند تا به كشته طلحه رسيدند، با او نيز همان سخن را گفتند، يكى از ياران آن حضرت گفت :يا على (ع)،سخن گفتن با دو كشته اى كه شنوايى ندارند چه سودى دارد؟ حضرت فرمود :اى مرد، به خدا سوگند اين دو نفر اگرچه بـه حسب ظاهر كشته هستند، سخـن مرا شنيدند همان گونه كه كشتگان جنگ بدر كلام رسول خدا (ص)را شنيدند . بنابراين از صراحتى كه در دو حديث فوق وجود دارد معـلـوم مـى شـود كه :امـوات سـخـن زنده هـا را مى شنوند، ولى چون گوينده در هر دو حديث پيامبر خدا (ص)و اميرالمؤمنين (ع)بوده ممكن است خيال شود اگر اموات سخن زنده ها را مى شنـوند، مشروط بر اين است كه سخنگو پيامبر و يا امام باشد، ما براى دفع اين توهـم به يك حديث ديگر اشـاره مى كنيم تا ثابت كرده باشيم همه مرده ها سخن همه افراد زنده را مى شنوند . مـرحـوم مجـلـسـى (ره)از كتـاب » نـوادر «آورده است :از حضرت صادق (ع)نقل شده :هرگاه قبل از طلوع خورشيد به زيارت اموات برويد سخن شما را مى شنوند و به شما جواب مى دهند ولى اگر بعد از طلوع خورشيد، آنها را زيارت كنيد سخنتان را مى شنوند ولى جواب نمى دهند . در اين حديث براى گوينده و يا شنونده قيد و شرطى بيان نشده ، و فقط از كلمه «موتاكم» استفاده مى كنيم .چون حضرت صادق (ع)با شيعيان سخن مى گوينـد،  معلوم مى كند اين اموات بايد از اموات مسلمان باشند .


    حديث هفته

    خير دنيا و آخرت

    پيامبر اكرم (ص)فرمود :

    هر كه چهار چيز دارد، خير دنيا و آخرت دارد و از دو دنيا بهره مند است :
    ١ـ تقوايى كه او را از گناه نگه دارد،
    ٢ـ خوى خوشى كه بتواند با مردم بسازد،
    ٣ـ بردبارى و حلمى كه نادانى و بى خردى اشخاص را از خود دفع كند،
    ٤ـ و زن شايسته اى كه (دركارها )كمكش كند .
     


    نكته

    اعمال روز ٢٥ ذيقعده، روز «دحوالارض »

    كار مهم در اين ماه آ گاهى از نعمت هايى است كه خـداوند در روز به بشر ارزانى داشته است .زيرا آ گاهى از «دحوالارض ؛ گسترش زمين » نعمت و كم و کیف آن اولين مرتبه شكر است .در روايات زيادى آمـده است كه در ٢٥ذيقعده كعبه نصب گرديده ، زمين گسترده شده ، آدم پايين آمده ، حضـرت ابراهيم خليل و عيسـى (عليهماالسلام)مـتـولد شدنـد و رحمت پخش شده است . از اميرالمؤمنين (عليه السلام )روايت شده كه فرمودند :اولين رحمتى كه از آسمان به زمين نازل شـد، در ٢٥ ذيقعده بود .كسى كه اين روز را روزه داشته و شبش را به عبادت بايستد، عبادت صدسال را كه روزش را روزه و شبش را در عبادت باشد، خواهد داشت .هر گروهى كه در ايـن روز براى ذكر پروردگار بزرگشان گردهم آيند، پراكنده نمى گردند مگر اينكه خواسته آنان داده مى شود .در اين روز يك ميليـون رحمت نازل مى شود كه نود و نه هـزار تاى آن براى روزه داران اين روز و عبادت كنندگـان ايـن شب خواهد بود «.

    * نماز اين روز

    روايت شده است :پيش از ظهـر، دو ركعت نماز با يك بار حمد و پنج بار سـوره شمس و ضحى خـوانده و بعد از سلام بگويد :لاحـول و لاقوة الا بالله العلى العظيم و دعا كرده و بگويد :» يا مقيل العثرات !أقلنى عثـرتى .يا مجيب الدعـوات !اجب دعـوتى .يا سامع الاصـوات اسمـع صوتى و ارحمنى و تجاوز عن سيئاتى و ما عندى ، يا ذاالجلال و الاكرام« نيز مستحب است دعايى را كه اول آن » يا داحى الكعبه «است ، بخواند .


     پرسش ها و پاسخ ها

    پاسخ ها از استاد جعفر سبحانى

    * چـــــرا حـــــضـــــرت عـــــلـــــى (ع)در نهج البـلاغـه زنان را ناقص العقـل معـرفى مى فـرماينـد؟  
    و از مـشـورت كردن بـا زنان منع مى كند؟

    در ابتـدا لازم است به چـنـد نـكـتـه اشاره كنيم :

    ١ـ در روايات » نقص العقل «صفت ويژه انحصـارى بـراى زنان نيست بلـكـه همين وصف به مردان و نوع انسانى هم نسبت داده شده است .مثلاً امام على (ع) مى فرمايند ::«خودبينى شخص ، نشانه ضعف فرد است. » در اين سخن ، عجب و خودمحورى ، عامل نقص عقل شمرده شده است . در روايت ديگر، پيروى از اميال و هواهاى نفسانى ، عاملى براى نابـودى عقل شمرده شده است . بنابراين ، شايد حديث رسيده در باب نقص عقل زن ، از همين دست احاديث باشد كه منظور از آن ، بيان حالتى است كه عارض انسان مى گردد و كسانى كه داراى صفت عجب ، خودبينى ، خودمحورى و ...هستند، از كارآيـى عقـلشان كـاسته مـى شود و آنـان را دچار كم خـردى مى سـازد و هنگامى كه اين صفت ها با تربيت و تهذيب نفس از درون زدوده شد موانع كارآيى و روشنگرى هاى عقل كنار مى رود و دوباره عقل طبيعى انسان بارور مى گردد . از طرف ديگر، فهم ما نسبت بـه درك معانى و منظور بعضـى از احاديث كوتاه است ، مثلاً در حديثى امام (ع)زن را به دنده كج تشبيه نموده و مى فرمايد : » مثل زن مثل دنده كجى است كه اگر به همين صورت بماند موجب سود منفعت است اما اگر راست شود (يعنى كجى را برطرف كنى )مى شكند .« (وافى ج ١٢ )كه غرض كجى (به معنـاى ظاهرى آن )نيست ، زيرا دنـده هيچگاه راست نيست ، بلكه اشاره به جايگاه دنده در بدن است ، كه حافظ اسرار بوده و خون ساز است و زن نيز حافظ اسرار خانواده است ، خون در رگ هاى خانواده جارى مى كند و باعث چرخش حيات جامعه است و ...دنده تا زمانى كارآيى دارد كه وضع خود را داشته باشد وگرنه اگر كسى بخواهد آن را راست كند، ديگر حافظ اسرار نيست و خون سازى ندارد .(كارآيى خود را از دست مى دهد ).

    ٢ـ يكسان بودن هويت زن و مرد در اسلام : اسلام ، زن را مانند مرد بـرخوردار از روح كامل انسانى و اراده و اختيار دانستـه و او را در مسير تكامل كه هدف خلقت است ، مى بيند لذا هـر دو را در يك صف قرار داده و با خطاب هاى » يا ايها الناس « ( و ) » يا ايهاالذين آمنوا «مخاطب ساخته ، برنامه هاى تربيتى و اخلاقى و علمى را براى آنها لازم دانسته و با آياتى مثل ::» هر كس كار شايسته اى انجـام دهد، خواه مرد يا زن در حالى كه ايمان داشته باشد، آنها وارد بهشت مى شوند«. (غافر ٤٠ )
    وعده برخوردار شدن از سعادت كامل به هر دو جنس داده شده است . (خداوند درخواست آنها را پذيرفت با او فرمود )من عمل هيچ عمل كننده اى از شما رازن باشد يا مرد ضايع نخواهم كرد ...(آلعمران ٩٥ )
    اسلام زن را مانند مرد به تمام معنى مستقل و آزاد مى داند و قرآن با آياتى نظير (هر كس در گرو اعمال خويش است ، هر كس كار شايسته و نيكى را به جا آورد (عاقبت نتيجه آن )به خـود او برمى گردد و كسى كه كار بد مى كنـد به زيان خود اوست ، سپس همه شما به سوى پروردگارتان باز گردانده مى شويد .)
    اين آزادى عمل را براى عموم افراد ـ اعم از زن و مرد ـ بيان مى دارد، نمى گويد چون زن از نظر خلقت با مرد فرق مى كند، پس از نظر عذاب يا از نظر ثواب بايد فرق كند .در برنامه مجازاتى ـ جز در موارد اندك ، كه آن هم به خاطـر مصالح نوع بشرى است مرد و زن در يك ردي قرار دارند . اينك با توجه به مطالب گذشته مى گوييم :عقلى كه در نهج البلاغه از امام على (ع)درباره زنان نقل شده ، مى توان گفت منظور از آن عقل عملى (ابزارى) است و اين نوع عقل هيچ گونه معيار فضيلت قرار نمى گيرد .

    اما منظور از عقل ابزارى چيست ؟ منظور از عقل ابـزارى ، عقلى است كه انسانى با او بتواند عملى را انجام دهد .توضيح اينكه » در انسان دو شأن اساسى (عقل نظرى و عقل عملى )ظهور دارد .با يك شأن مى فهمد و با شأن ديگر كار انجام مى دهد«. يقين ، ظن ، وهم ، خيال و مانند اينها جزو شئون و شعب عقل نظرى است . اما نيت ، عزم ، اخلاص ، اراده ، محبت ، تولى ، تبرى ، تقوا، عدل و مانند آن ، جزو عقلى عملى است و همين عقل معيار فضيلت است . لذا اعلم نزد خدا افضل نيست ولى اتقى (متقىتر )نزد خداوند افضل است و اگر كسى در مسايـل علمى عاقل تر باشد، گـرچه در شئون دنيايى گرامى تـر و محترم تر است و كـارها را بايد به او واگذار كرد، در امور دنيوى از او بايد تقليـد نمود، تا چرخ نشئه طبيعت با نظم بچرخد .اما چنين نيست كه اين شخص پيش خداوند هم مقرب تر باشد . قرآن كريم بعضى از افرادى را كه ممكن است در مسايل علمى قوى باشند، اما در مسايل عملى ضعي ، سفيه مى داند، مثلاً اگر كسى در مسايل رياضى ، تجربى و مانند آن قوى باشـد ولى در رابطه با گناه دست و پايش بلغـزد و مرتكب گناهانى بشود، طبق روايات وارده ، چنين شخصى سفيه است . سفاهت در مكتب قرآن و فرهنگ دين غير از سفاهت در مسايل عادى است . اگر كسى در يك رشته علمى متخصص باشد، ولى در هنگام امتحان عملى دستش بلرزد سفيه است .

    فيزيكدان هايى كه در كشورهاى الحادى به بخشى از منظومه هاى كيهان ، سفينه هاى با سرنشين يا بى سرنشين مى فرستند كه محيرالعقول است .اما وقتى دستشان به گناه مـى رسد، مى لغـزد و قدرت ضبط ندارند يـا در مسايل اعتقادى ، ملحدانه برخورد مى كنند :چنين افرادى را فرهنگ قرآنى سفيه مى داند و مى فرمايد :(جزافراد سفيه و نادان ، و چه كسى از آيين ابراهيم (باآن پاكى و درخشندگى )روى برمى تابد؟ )(بقره.١٣٠ )بنابراين ، اگر كسى خواست بين زن و مرد داورى كند، و ببيند زن پيش خدا مقرب است يا مرد، عقل به معناى مصطلح را، معيار قرار ندهد، زيـرا آن عقل فضيلت ثانوى است كه براى اداره چرخ زندگى تنظيم شده و با مرگ انسان ، همه آن از دست مى رود و چون انسان بعد از مرگ براى ابد مى ماند .بايد چيزى را به همراه ببرد كه ابدى باشد .چيزى به درد آنجا مى خورد كه از بقا و ابديت سهمى داشته باشد، و آن اخـلاص در عمل براى خدا است .بنابراين آنچه كه در ايـن سوى خريدار دارد، در آن سوى مشترى نداشته و بازارش راكد است و آنـچـه كـه آن سوى خريـدار دارد، بين زن و مرد فرقى نيست . اما چرا حضرت على (ع)ديگران را از مشورت كردن با زنان منع مى كند؟ بـايـد گـفـت :مـشــاوره و رايـزنـى از اصـول سياست اجتماعى ، ادارى و نظامى اسلام است .

    آيات و روايات فراوانى در زمينه تشويق به مشورت و هم فكرى وجود دارد، تنها اختلافى كه ديده شده پيرامون مشورت مردان با زنان است ، در اين زمينه چندين روايت وجود دارد كه : اولاً بعضى از روايات ياد شده سند ضعيفى دارند و معمولاً رواياتى كه درباره نفى مشورت با زنان وارد شده است ، ناظر به موارد خاصى است نه اصل مشورت ، به عنوان نمونه به دو روايت اشاره مى كنيم .
    ١ـ اما باقر (ع)فـرمودند :در نجـوا (وامور سرى )با زنـان مشورت نكنيـد و درباره اقوام و بستگان پيرو نظراتشان نباشيد .«(وسايل الشيعه ، ج ١٤، ص ١٣٠ )
    ٢ـ امام على (ع)فرمودند :از مشورت با زنان پرهيز كن ، مگر زنانى كه رشد عقلى در آنان سراغ داريد .(بحارالانوار،ج ١٠٣، باب ٤ )ثانياً :مشورت تنها با زنان بى تجربه نهى نشده بلكه در روايات فراوانى مشورت با مردان ترسو، بخيل ، و حريص نيز نهى شده است . استثناى ياد شده ، نـشـان مى دهد كه منظور امـام اميـرالمؤمنين (ع)از عـدم مشاوره با زنان مشورت با زنان بى تجربه است و اين نهى اختصاص به زنان ندارد بلكه مردان بى تجربه بخيل ، حريص و ترسو را نيز شامل مى شود .بنابراين ، نهى از مشورت با زنان ، مانند مردان متوجه زنان كم تجربه بوده است در نتيجه آنچه از اين روايات مى توان استفاده كرد اين است كه مشاوره با زنان در موارد خاصى نهى شده است ، مثلاً در مواردى كه زمينه حسادت و رقابت وجود دارد و يا مواردى كه به دليل عدم تجربه نمى توان از زنان ، مشاوره مفيدى را انتظار داشت .

    + نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 21:3  توسط رضا  | 
    خوب، بعد از مدتها فرصت شد در مورد یه موضوع جدید چیزی بنویسم.این دفعه در مورد سریالی هست که مدتیه از شبکه 1 در حال پخش هست به نام یوسف پیامبر.......... این سریال زندگینامه حضرت یوسف و به تصویر کشیده پیامبری که تو زیبایی بین تمام انسانهایی که آفریده شدند نمونه نداره .نکته عجیب و جدید توی این سریال اینه که حضرت یعقوب و یوسف هر دو در این سریال دیده میشن ، یعنی دیگه از اون
    نورها وجود نداره مثل سریال امام علی یا امام رضا و شما توی این سریال چهره این دو پیامبر و میبینین .... حالا چرا اینجا این کارو نکردن خدا میدونه... شاید بخاطر این بوده که حضرت یعقوب بنیان گذار دین یهودیان بوده و یهودیان از نسلهای 12 فرزند او هستند و به نظر اینا اشکالی نداشته باشه اما نمیدونستن که با نشون دادنه این دو پیامبر مخصوصا یوسف کارشونو خیلی سخت میکنن
    چرا؟ بخاطر اینکه یوسف زیبا بوده و برای انتخاب هنرپیشه به مشکل بر میخوردن که خوردن!!!! چون گذاشتن هنرپیشه زیبا مثل رضا گلزار معصیت داره و باید به جاش روح الله علفزا ر و بذارن که اونم عمرن نمیزارن
    کسی که فکر کنم برای اولین بار هست که بازی میکنه و متاسفانه چون این بشر هیچ زیبایی نداره کارگردان مجبور شده اطرافیانشو انقدر زشت انتخاب کنه که این بنده خدا یه خورده به چشم بیاد
    حالا تصور کنین که شما یوسف و ندیدین و با اینکار چهره زیبای یوسف که حتی تو قرآن هم گفته شده بد جوری خراب میشه
    تو قرآن گفته شده که زنهای قصر عزیز مصر از دیدنش طوری متحیر میشن که به جای ترنج دست خودشونو میبرن بی اختیار بدون اینکه بفهمن.... حالا اگه این یوسف تو سریا لو ببینن دستشونو که نمیبرن هیچ تازه خیلی راحت میشینن 2تا بره کباب شده میخورن
    این یوسیف تو سریال هیچ حذلبیتی نداره بیچاره،
    بیچاره حضرت یوسف الان تنش تو قبر داره میلرزه
    + نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 21:1  توسط رضا  | 
    www.hamtaraneh.com

    برای دیدن ادامه عکس ها بر روی لینک زیر کلیک کنید

    + نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:44  توسط رضا  | 

     اه صفر  1428

    ماه رجب   اه صفر  1428

    ماه رجب  

    ماه شعبان

    ماه رمضان 1428

    ماه شوال 1428

    ماه ذی قعده 1428

    ماه ذی حجّه 1428

     

     

    ماه صفر 1428

     

    شب بیستم صفر: اربعین حسینی

      دليل بزرگداشت اربعين و واکاوی پرسش ‌هایی درباره این روز

     

    شب دوازدهم صفر:

       جلوه های آزادگی و شکست ناپذیری عاشورا در نگاه دانشمندان و دشمنان

     

    شب سوّم صفر: ولادت امام محمّد باقر علیه السلام

    جلوه های عزّت و آزادگی در نهضت امام حسین(ع) از نظر قرآن

     


    ماه رمضان المبارک 1428

      پانزدهم رمضان : ولادت با سعادت امام حسن مجتبی (ع) ـ مولودی و مدیحه سرایی آن حضرت ، به همین مناسبت "حرف دل یک عاشق" ، بروز رسانی بانک شعر به همین مناسبت

     

      نوزدهم رمضان : ضربت خوردن حضرت علی علیه السلام در محراب مسجد کوفه ـ به همین مناسبت " شب قدر چگونه شبی است ؟ " ؛ سخنرانی حاج آقا شهاب مرادی ـ بروز رسانی بانک شعر

      بیست و یکم رمضان : شهادت مظلومانه حضرت علی علیه السلام ـ مرثیه و نوحه خوانی در سوگ آن حضرت ـ اشعاری به همین مناسبت ـ بروز رسانی حرف دل یک عاشق

     

     

     


    ماه شوال 1428

    اوّل شوال : عید سعید فطر

    عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

    صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

    پنجم شوال : ورود مسلم بن عقیل به کوفه ـ تاریخی

    بیست و پنجم شوال : شهادت امام جعفر صادق علیه السلام

    امام پیر و کهنسال شیعه را کشتند

    امان که روح سبکبال شیعه را کشتند

    به همین مناسبت چه کار کنیم که ایمان در ما ثابت شود؟ سخنرانی های حجت الاسلام و المسلمین ریاضت ـ دانلود نوحه و روضه خوانی در سوگ صادق آل محمّد (ص) > بانک نوحه و مرثیه > شهادت امام جعفر صادق (ع) ـ مقاله ای دربارهء  امام صادق علیه السلام از منظر دانشوران اهل تسنن ـ ابوحنیفه ،انس بن مالک و ....

     

     


     

     

    ماه ذی قعده 1428

    اوِل ذی قعده : ولادت کریمه اهل بیت علیهم السلام ـ حضرت فاطمه معصومه علیها السلام ـ به همین مناسبت مقالاتی با عناوین شناسنامه حضرت معصومه سلام الله علیها و نظرى بر اسامى و القاب حضرت فاطمه معصومه(س)

     

     

    یازدهم ذی قعده : ولادت با سعادت ثامن الحجج، امام رضا علیه السلام ـ به همین مناسبت تاریخچهء کامل نقاره زنی ، سیرهء علامه طباطبائی (ره) در زیارت امام رضا علیه السلام و دانلود و ذخیره مولودی در مدح آن امام همام

     

     

     

    سی اُم ذی قعده : شهادت مظلومانه ابن الرّضا ـ امام محمّد تقی _ جواد الائمه علیه السّلام ـ معجزات و کرامات حضرت جواد الائمه (ع) و مکتب علمی آن حضرت و شاگردان ایشان

     

     

    ماه ذی حجّه 1428

    هشتم ذی حجّه : یوم التّرویه ـ روز خروج امام حسین (ع) از مکه و ترک مناسک حج ـ به همین مناسبت مطالب با عناوین ِ یوم التّرویه چه روزی است و چرا به این نام خوانده می شود

    برگزیده ای از دعای عرفهء امام حسین علیه السّلام ـ وقتی به عرفه رسیدیم که ...

    هجدهم ذی حجّه : عید غدیر خُم ـ مقاله ای با عنوان " علی پیش از زمان خویش بود "

    بیست و پنجم ذی حجّه : سالروز شهادت میثم تمّار ـ سایت با عناوین "میثم ، آینهء حق و اُسوه مقاومت"  و "میثم تمّار ، به دنبال حسین (ع) تا پای دار و شهادت" بروز شد.

    صفحه اصلی > آرشیو

    ماه شعبان

    ماه رمضان 1428

    ماه شوال 1428

    ماه ذی قعده 1428

    ماه ذی حجّه 1428

     

     

    ماه صفر 1428

     

    شب بیستم صفر: اربعین حسینی

      دليل بزرگداشت اربعين و واکاوی پرسش ‌هایی درباره این روز

     

    شب دوازدهم صفر:

       جلوه های آزادگی و شکست ناپذیری عاشورا در نگاه دانشمندان و دشمنان

     

    شب سوّم صفر: ولادت امام محمّد باقر علیه السلام

    جلوه های عزّت و آزادگی در نهضت امام حسین(ع) از نظر قرآن

     


    ماه رمضان المبارک 1428

      پانزدهم رمضان : ولادت با سعادت امام حسن مجتبی (ع) ـ مولودی و مدیحه سرایی آن حضرت ، به همین مناسبت "حرف دل یک عاشق" ، بروز رسانی بانک شعر به همین مناسبت

     

      نوزدهم رمضان : ضربت خوردن حضرت علی علیه السلام در محراب مسجد کوفه ـ به همین مناسبت " شب قدر چگونه شبی است ؟ " ؛ سخنرانی حاج آقا شهاب مرادی ـ بروز رسانی بانک شعر

      بیست و یکم رمضان : شهادت مظلومانه حضرت علی علیه السلام ـ مرثیه و نوحه خوانی در سوگ آن حضرت ـ اشعاری به همین مناسبت ـ بروز رسانی حرف دل یک عاشق

     

     

     


    ماه شوال 1428

    اوّل شوال : عید سعید فطر

    عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

    صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

    پنجم شوال : ورود مسلم بن عقیل به کوفه ـ تاریخی

    بیست و پنجم شوال : شهادت امام جعفر صادق علیه السلام

    امام پیر و کهنسال شیعه را کشتند

    امان که روح سبکبال شیعه را کشتند

    به همین مناسبت چه کار کنیم که ایمان در ما ثابت شود؟ سخنرانی های حجت الاسلام و المسلمین ریاضت ـ دانلود نوحه و روضه خوانی در سوگ صادق آل محمّد (ص) > بانک نوحه و مرثیه > شهادت امام جعفر صادق (ع) ـ مقاله ای دربارهء  امام صادق علیه السلام از منظر دانشوران اهل تسنن ـ ابوحنیفه ،انس بن مالک و ....

     

     


     

     

    ماه ذی قعده 1428

    اوِل ذی قعده : ولادت کریمه اهل بیت علیهم السلام ـ حضرت فاطمه معصومه علیها السلام ـ به همین مناسبت مقالاتی با عناوین شناسنامه حضرت معصومه سلام الله علیها و نظرى بر اسامى و القاب حضرت فاطمه معصومه(س)

     

     

    یازدهم ذی قعده : ولادت با سعادت ثامن الحجج، امام رضا علیه السلام ـ به همین مناسبت تاریخچهء کامل نقاره زنی ، سیرهء علامه طباطبائی (ره) در زیارت امام رضا علیه السلام و دانلود و ذخیره مولودی در مدح آن امام همام

     

     

     

    سی اُم ذی قعده : شهادت مظلومانه ابن الرّضا ـ امام محمّد تقی _ جواد الائمه علیه السّلام ـ معجزات و کرامات حضرت جواد الائمه (ع) و مکتب علمی آن حضرت و شاگردان ایشان

     

     

    ماه ذی حجّه 1428

    هشتم ذی حجّه : یوم التّرویه ـ روز خروج امام حسین (ع) از مکه و ترک مناسک حج ـ به همین مناسبت مطالب با عناوین ِ یوم التّرویه چه روزی است و چرا به این نام خوانده می شود

    برگزیده ای از دعای عرفهء امام حسین علیه السّلام ـ وقتی به عرفه رسیدیم که ...

    هجدهم ذی حجّه : عید غدیر خُم ـ مقاله ای با عنوان " علی پیش از زمان خویش بود "

    بیست و پنجم ذی حجّه : سالروز شهادت میثم تمّار ـ سایت با عناوین "میثم ، آینهء حق و اُسوه مقاومت"  و "میثم تمّار ، به دنبال حسین (ع) تا پای دار و شهادت" بروز شد.

    صفحه اصلی > آرشیو

     

    اه صفر  1428

    ماه رجب  

    ماه شعبان

    ماه رمضان 1428

    ماه شوال 1428

    ماه ذی قعده 1428

    ماه ذی حجّه 1428

     

     

    ماه صفر 1428

     

    شب بیستم صفر: اربعین حسینی

      دليل بزرگداشت اربعين و واکاوی پرسش ‌هایی درباره این روز

     

    شب دوازدهم صفر:

       جلوه های آزادگی و شکست ناپذیری عاشورا در نگاه دانشمندان و دشمنان

     

    شب سوّم صفر: ولادت امام محمّد باقر علیه السلام

    جلوه های عزّت و آزادگی در نهضت امام حسین(ع) از نظر قرآن

     


    ماه رمضان المبارک 1428

      پانزدهم رمضان : ولادت با سعادت امام حسن مجتبی (ع) ـ مولودی و مدیحه سرایی آن حضرت ، به همین مناسبت "حرف دل یک عاشق" ، بروز رسانی بانک شعر به همین مناسبت

     

      نوزدهم رمضان : ضربت خوردن حضرت علی علیه السلام در محراب مسجد کوفه ـ به همین مناسبت " شب قدر چگونه شبی است ؟ " ؛ سخنرانی حاج آقا شهاب مرادی ـ بروز رسانی بانک شعر

      بیست و یکم رمضان : شهادت مظلومانه حضرت علی علیه السلام ـ مرثیه و نوحه خوانی در سوگ آن حضرت ـ اشعاری به همین مناسبت ـ بروز رسانی حرف دل یک عاشق

     

     

     


    ماه شوال 1428

    اوّل شوال : عید سعید فطر

    عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

    صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

    پنجم شوال : ورود مسلم بن عقیل به کوفه ـ تاریخی

    بیست و پنجم شوال : شهادت امام جعفر صادق علیه السلام

    امام پیر و کهنسال شیعه را کشتند

    امان که روح سبکبال شیعه را کشتند

    به همین مناسبت چه کار کنیم که ایمان در ما ثابت شود؟ سخنرانی های حجت الاسلام و المسلمین ریاضت ـ دانلود نوحه و روضه خوانی در سوگ صادق آل محمّد (ص) > بانک نوحه و مرثیه > شهادت امام جعفر صادق (ع) ـ مقاله ای دربارهء  امام صادق علیه السلام از منظر دانشوران اهل تسنن ـ ابوحنیفه ،انس بن مالک و ....

     

     


     

     

    ماه ذی قعده 1428

    اوِل ذی قعده : ولادت کریمه اهل بیت علیهم السلام ـ حضرت فاطمه معصومه علیها السلام ـ به همین مناسبت مقالاتی با عناوین شناسنامه حضرت معصومه سلام الله علیها و نظرى بر اسامى و القاب حضرت فاطمه معصومه(س)

     

     

    یازدهم ذی قعده : ولادت با سعادت ثامن الحجج، امام رضا علیه السلام ـ به همین مناسبت تاریخچهء کامل نقاره زنی ، سیرهء علامه طباطبائی (ره) در زیارت امام رضا علیه السلام و دانلود و ذخیره مولودی در مدح آن امام همام

     

     

     

    سی اُم ذی قعده : شهادت مظلومانه ابن الرّضا ـ امام محمّد تقی _ جواد الائمه علیه السّلام ـ معجزات و کرامات حضرت جواد الائمه (ع) و مکتب علمی آن حضرت و شاگردان ایشان

     

     

    ماه ذی حجّه 1428

    هشتم ذی حجّه : یوم التّرویه ـ روز خروج امام حسین (ع) از مکه و ترک مناسک حج ـ به همین مناسبت مطالب با عناوین ِ یوم التّرویه چه روزی است و چرا به این نام خوانده می شود

    برگزیده ای از دعای عرفهء امام حسین علیه السّلام ـ وقتی به عرفه رسیدیم که ...

    هجدهم ذی حجّه : عید غدیر خُم ـ مقاله ای با عنوان " علی پیش از زمان خویش بود "

    بیست و پنجم ذی حجّه : سالروز شهادت میثم تمّار ـ سایت با عناوین "میثم ، آینهء حق و اُسوه مقاومت"  و "میثم تمّار ، به دنبال حسین (ع) تا پای دار و شهادت" بروز شد.

    صفحه اصلی > آرشیو

     

    + نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:29  توسط رضا  | 

    کربلای معلّی

    حرم امام رضا (ع)

     

    + نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:27  توسط رضا  | 
     نقشه سایت

     آرشیو مطالب

    زنان و عاشورا

     سایتهای شیعی

    عزاداری و عاشورا   

    فرازهایی از عاشورا

     فلسفه قیام عاشورا

     حرف دل یک عاشق

     حضرت علی اصغر(ع)

     عاشورا در نگاه دیگران 

    کرامات امام حسین (ع)

     منطق حسینی،خودکامگی اُموی

    + نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:26  توسط رضا  | 

     

     در بيان فضائل و مناقب و مكارم اخلاق آن حضرت

    حسن و حسین پسران پیغمبرند
          شفاعت مردی گناهکار
          سبب هفت تكبير در افتتاح نماز
          بوی سیب از مرقد مطهر امام حسین(ع)
          جامه های حسنین(ع) از طرف خازن جنت
          سخاوت امام حسین(ع)
          ناسزاگوئی عصام و روش نیکو و اخلاق برجسته امام حسین(ع)
          باب موهبت به اندازه معرفت به مردم گشاده می شود
          پینه هایی بر پشت مبارک امام حسین(ع)

    از اربعين مؤذن و تاريخ خطيب و غيره نقل شده كه جابر روايت كرده كه رسول خدا صلي الله عليه و‌ آله فرمود: خداي تبارك و تعالي فرزندان هر پيغمبري را از صلب او آورد و فرزندان مرا از صلب من و از صلب علي بن ابيطالب (ع) آفريد، به درستي كه فرزندان هر مادري نسبت به سوي پدر دهنده مگر اولاد فاطمه كه من پدر ايشانم.

    مؤلف گويد: از اين قبيل احاديث بسيار است كه دلالت دارد بر آنكه حسنين عليهماالسلام دو فرزند پيغمبر (ص) مي‌باشند و اميرالمؤمنين سلام الله عليه در جنگ صفين هنگامي كه حضرت حسين عليه السلام سرعت كرد از براي جنگ با معاويه فرمود باز داريد حسن را و مگذاريد كه به سوي جنگ رود چه من دريغ دارم و بيمناكم كه حسن و حسين كشته شوند و نسل رسول خدا منقطع گردد.

    ابن ابي الحديد گفته: اگر گويند حسن و حسين پسران پيغمبرند، گويم هستند چه خداوند كه در آيه مباهله فرمايد: اَبنآ ناجُز حسن و حسين را نخواسته، و خداوند عيسي را از ذريت ابراهيم شمرده و اهل لغت خلافي ندارند كه فرزندان دختر از نسل پدر دخترند، و اگر كسي گويد كه خداوند فرموده است:

    ما كان مُحَمَّدٌ اَبا اَحدٍ رِجالِكُمْ. يعني نيست محمد صلي الله عليه و آله پدر هيچيك از مردان شما در جواب گوئيم كه محمد را پدر ابراهيم ابن ماريه داني يا نداني بهر چه جواب دهد جواب من در حق حسن و حسين همان است.

    همانا اين آية مباركه در حق زيد بن حارثه وارد شده چه او را به سنَّت جاهليت فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله مي‌شمرند و خداوند در بطلان عقيدت ايشان اين آيه فرستاد كه محمد صلي الله عليه و آله پدر هيچيك از مردان شما نيست لكن نه آنست كه پدر فرزندان خود حسنين و ابراهيم نباشد.

    در جمله‌اي از كتب عامه روايت شده كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله دست حسنين را گرفت و فرمود در حالي كه اصحابش جمع بودند:

    اي قوم آنكس كه مرا دوست دارد و ايشان را و پدر و مادر ايشان را دوست دارد در قيامت با من در بهشت خواهد بود. و بعضي اين حديث را نظم كرده‌اند:

          اَخَذَ اْلَّنبِيُّ يَدَ الْحُسيْن وَ صِنْوِهِ             يَوْماً وَ قالَ وَ صَحبَتُهُ في مَجْمَعً

          مَنْ وَدَّني يا قَومِ اَوْهذيْنِ اَو                    اَبَوَيهِما فَالْخُلْدُ مَسْكَنُهُ مَعي

    و روايت شده كه رسول خدا صلي الله عليه و آله حسنين را بر پشت مبارك سوار كرد حسن را بر اضلاع راست و حسين را بر اضلاع چپ و لختي برفت و فرمود بهترين شترها شتر شما است و بهترين سوارها شمائيد و پدر شما فاضلتر از شما است.

    ابن شهر آشوب روايت كرده كه مردي در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله گناهي كرد و از بيم پنهان شد تا گاهي كه حسنين را يافت تنها، پس ايشان را برگرفت و بر دوش خود سوار كرد و به حضرت رسول صلي الله عليه و آله آورد و عرض كرد يا رسول الله اِنّي مُسْتَجيرٌ بِالله وَ بِهما يعني پناه آورده‌ام به خدا و اين دو فرزندان تو از آن گناه كه كرده‌ام، رسول خدا صلي الله عليه و آله چنان بخنديد كه دست به دهان مبارك گذاشت و فرمود بر او كه آزادي و حسنين را فرمود كه شفاعت شما را قبول كردم در حق او پس اين آيه نازل شد وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ الآيه.

    و نيز ابن شهر آشوب از سلمان فارسي روايت كرده كه حضرت حسين عليه السلام بر ران رسول خداي صلي الله عليه و آله جاي داشت پيغمبر او را مي‌بوسيد و مي‌فرمود تو سيد پسر سيد و پدر ساداتي و امام پسر امام و پدر اماماني و حجت پسر حجت و پدر حجتهاي خدائي از صلب تو نه امام پديد آيند و نهم ايشان قائم آل محمد عليهم السلام است. و شيخ طوسي به سند صحيح روايت كرده است كه حضرت امام حسين عليه السلام دير به سخن آمد روزي حضرت رسول صلي الله عليه و آله آن حضرت را به مسجد برد و در پهلوي خويش بازداشت و تكبير نماز گفت امام حسين عليه السلام خواست موافقت نمايد درست نگفت حضرت از براي او بار ديگر تكبير گفت و او نتوانست باز حضرت مكرر كرد تا آنكه در مرتبة هفتم درست گفت به اين سبب هفت تكبير در افتتاح نماز سنت شد.

    و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه روزي جبرئيل به خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله آمد به صورت دحية كلبي و نزد آن حضرت نشسه بود كه ناگاه حسنين عليهماالسلام داخل شدند و چون جبرئيل را گمان دحيه مي‌كردند به نزديك او آمدند و از او هديه مي‌طلبيدند، جبرئيل دستي به سوي آسمان بلند كرد سيبي و  بهي و اناري براي ايشان فرود آورد و به ايشان داد. چون آن ميوه‌ها را ديدند شاد گرديدند و نزديك حضرت رسول صلي الله عليه و آله بردند حضرت از ايشان گرفت و بوئيد و به ايشان رد كرد. و فرمود كه به نزد پدر و مادر خويش ببريد و اگر اول به نزد پدر خود ببردي بهتر است. پس آنچه آن حضرت فرموده بود به عمل آوردند و به نزد پدر و مادر خويش ماندند تا رسول خدا صلي الله عليه و آله نزد ايشان رفت و همگي از آن ميوه‌ها تناول كردند و هرچه مي‌خوردند به حال اول برمي‌گشت و چيزي از آن كم نمي‌شد و آن ميوه‌ها به حال خود بود تا گاهي كه حضرت رسول «ص» از دنيا رفت و باز آنها نزد اهلبيت بود و تغييري در آنها بهم نرسيد تا آنكه حضرت فاطمه عليهاالسلام رحلت فرمود پس انار برطرف شد و چون حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام شهيد شد به برطرف شد و سيب ماند آن سيب را حضرت امام حسن عليه السلام داشت تا آنكه به زهر شهيد شد و آسيبي به آن سيب نرسيد، بعد از آن نزد امام حسين عليه السلام بود.

    حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود وقتي كه پدرم در صحراي كربلا محصور اهل جور و جفا بود آن سيب را در دست داشت و هرگاه كه تشنگي بر او غالب مي‌شد آنرا مي‌بوئيد تا تشنگي آن حضرت تخفيف مي‌يافت چون تشنگي بسيار بر آن حضرت غالب شد و دست از حيوه خود برداشت دندان بر آن سيب فرو برد چون شهيد شد هر چند آن سيب را طلب كردند نيافتند، پس آن حضرت فرمود كه من بوي آن سيب را از مرقد مطهر پدرم مي‌شنوم گاهي كه به زيارت او مي‌روم و هر كه شيعيان مخلص ما در وقت سحر به زيارت آن مرقد معطر برود بوي سيب را از آن ضريح منور مي‌شنود.

    و از امالي مفيد نيشابوري مرويست كه حضرت امام رضا عليه السلام فرمود: برهنه مانده بود حضرت امام حسن و امام حسين عليهاالسلام و نزديك عيد بود پس حسنين عليهاالسلام به مادر خويش فاطمه عليهاالسلام گفتند اي مادر كودكان مدينه به جهت عيد خود را آرايش و زينت كرده‌اند پس چرا تو ما را به لباس آرايش نمي‌كني و حال آنكه ما برهنه‌ايم چنانكه مي‌بيني حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود اي نور ديدگان من همانا جامه‌هاي شما نزد خياط است هرگاه دوخت و آوَرد، آرايش مي كنم شما را به آن روز عيد و مي‌خواست به اين سخن خوشدل كند ايشان را، پس شب عيد شد ديگر باره اعاده كردند كلام پيش را، گفتند امشب شب عيد است پس چه شد جامه‌هاي ما؟ حضرت فاطمه گريست از حال ترحّم بر حال كودكان و فرمود اي نور ديدگان خوشدل باشيد هرگاه خياط آورد جامه‌ها را زينت مي‌كنم شما را به آن انشاءالله، پس چون پاسي از شب گذشت ناگاه كوبيد در خانه را كوبنده‌اي فاطمه عليهاالسلام فرمود كيست؟ صدائي بلند شد كه، اي دختر پيغمبر خدا بگشا در را كه من خياط مي‌باشم جامه‌هاي حسنين (ع) را آورده‌ام، حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود چون در را گشودم مردي ديدم با هيبت تمام و بوي خوش پس دستار بسته‌اي به من داد و برفت. پس فاطمه عليهاالسلام به خانه آمد گشود آن دستار را ديد در وي بود دو پيراهن و دو ذراعه و دو زير جامه و دو رداء و دو عامه و دو كفش، حضرت فاطمه عليهاالسلام بسي شاد و مسرور شد، پس حسنين عليهاالسلام را بيدار كرد و جامه‌ها را به ايشان پوشانيد پس چون روز عيد شد پيغمبر صلي الله عليه و آله بر ايشان وارد شد و حسنين را برداشت و به سوي مادرشان برد، فرمود اي فاطمه آن خياطي كه جامه‌ها را آورد شناختي؟ عرضه داشت نه به خدا سوگند نشناختم او را و نمي‌دانستم كه من جامه نزد خياط داشته باشم خدا و رسول داناترند به اين مطلب فرمود اي فاطمه آن خياط نبود بلكه او رضوان خازن جنت بوده و جامه‌ها از حلل بهشت بوده، خبر داد مرا جبرئيل از نزد پروردگار جهانيان.

    و قريب به اين حديث است خبري كه در منتخب روايت شده كه روز عيد حسنين عليهاالسلام به حضور مبارك رسول خدا صلي الله عليه و آله آمدند و لباس نو خواستند جبرئيل جامه‌هاي دوختة سفيد براي ايشان آورد و حسنين (ع) خواهش لباس رنگين نمودند. رسول خدا صلي الله عليه و آله طشت آورد و حضرت جبرئيل آب ريخت حضرت مجتبي عليه السلام خواهش رنگ سبز نمود و حضرت سيدالشهداء عليه السلام خواهش رنگ سرخ نمود و جبرئيل گريه كرد و اخبار داد رسول خدا صلي الله عليه و آله را به شهادت آن دو سبط و اينكه حسن (ع) به زهر شهيد مي‌شود و بدن مباركش سبز شود و حضرت امام حسين (ع) آغشته به خون شهيد بود.

    عياشي و غير او روايت كرده‌اند كه روزي امام حسن عليه السلام به جمعي از مساكين گذشت كه عباهاي خود را افكنده بودند و نان خشكي در پيش داشتند و مي خوردند چون حضرت را ديدند او را دعوت كردند حضرت از اسب خويش فرود آمد و فرمود: خداوند متكبران را دوست نمي‌دارد و نزد ايشان نشست و با ايشان تناول فرمود، پس به ايشان فرمود كه من چون دعوت شما را اجابت كردم شما نيز اجابت من كنيد و ايشان را به خانه برد و به جارية خويش فرمود كه هر چه براي مهمانان عزيز ذخيره كرده‌اي حاضر ساز و ايشان را ضيافت كرد و انعامات و نوازش كرده و روانه فرمود.

    و از وجود و سخاي آن حضرت روايت شده كه مرد عربي به مدينه آمد و پرسيد كه كريمترين مردم كيست؟ گفتند حسين بن علي عليه السلام، پس به جستجوي آن حضرت شد تا داخل مسجد شد ديد كه آن حضرت در نماز ايستاده پس شعري چند در مدح و سخاوت آن حضرت خواند. چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود كه اي قنبر آيا از مال حجاز چيزي به جاي مانده است؟ عرض كرد بلي چهار هزار دينار فرمود حاضر كن كه مردي كه احق است از ما به تصرف در آن حاضر گشته، پس به خانه رفت و رداي خود را كه از برد بود از تن بيرون كرد و آن دنانير را در برد پيچيد و پشت در ايستاد و از شرم روي اعرابي از قلت زر از شكاف در دست خود را بيرون كرد و آن زرها را به اعرابي عطا فرمود و شعري چند در عذرخواهي از اعرابي خواند اعرابي آن زرها را بگرفت و سخت بگريست، حضرت فرمود اي اعرابي گويا كم شمردي عطاي ما را كه مي‌گريي، عرض كرد بر اين ميگريم كه دست با اين وجود و سخا چگونه در ميان خاك خواهد شد. و مثل اين حكايت را از حضرت اما حسين عليه السلام نيز روايت كرده‌اند.

    مؤلف گويد كه: بسياري از فضائل است كه گاهي از امام حسن عليه السلام روايت مي‌شود و گاهي از امام حسين عليه السلام و اين ناشي از شباهت آن دو بزرگوار است در نام كه اگر ضبط نشود تصحيف و اشتباه مي‌شود.

    و در بعضي از كتب منقولست از عصام بن المصطلق شامي كه گفت داخل شدم در مدينة‌ معظمه پس چون ديدم حسين بن علي عليه السلام را پس تعجب آورد مرا، روش نيكو و منظر پاكيزة او، پس حسد مرا واداشت كه ظاهر كنم آن بغض و عداوتي را كه در سينه داشتم از پدر او، پس نزديك او شدم و گفتم توئي پسر ابوتراب؟ (مؤلف گويد كه اهل شام از اميرالمؤمنين عليه السلام به ابوتراب تعبير مي كردند و گمان مي‌كردند كه تنقيص آن جناب مي‌كنند باين لفظ و حال آنكه هر وقت ابوتراب مي‌گفتند گويا حلي و حلل به آن حضرت مي‌پوشانيدند). بالجمله عصام گفت: گفتم به امام حسين (ع) توئي پسر ابوتراب؟ فرمود بلي. قال فَبالَغْتُ في شَتْمِهِ وِ شَتْم آبيِه

    يعني هر چه توانستم دشنام و ناسزا به آن حضرت گفتم.

    فَنَظَرَ اِلَيَّ نَظْرهَ عاطِفٍ رًؤُفٍ

    پس نظري از روي عطوفت و مهرباني بر من كرد و فرمود:

    اعوذ باللهِ مِنَ الشَيْطانِ الرَّجيم بِسْم اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ خُذِ الْعَفْوَ وَ اْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضُ عَنِ الْجاهِليَ الآيات الي قوله ثُمَّ لايقصرُونَ.

    و اين آيات اشارتست مكارم اخلاق كه حق تعالي پيغمبرش را به آن تأديب فرمود از جمله آنكه از خلاق مردم اكتفا كند و متوقع زيادتر نباشد و بد را به بدي مكافات ندهد و از نادانان رو بگرداند و در مقام وسوسة شيطان پناه به خدا گيرد.

    ثُمَّ قالَ: خَفّضْ عَلَيْكَ اِسْتَغْفِرِ اللهِ لي وِلَكَ.

    پس فرمود به من آهسته كن و سبك و آسان كن كار را بر خود، طلب آمرزش كن از خدا براي من و براي خودت، همانا اگر طلب ياري كني از ما تو را ياري كنم و اگر عطا طلب كني ترا عطا كنم و اگر طلب ارشاد كني تو را ارشاد كنم. عصام گفت: من از گفته و تقصير خود پشيمان شدم و آن حضرت به فراست يافت پشيماني مرا فرمود:

    لاتَثْريبَ عَلَيْكُمْ الْيَوْمَ يَغْفِرُاللهُ لَكُمْ وَ هُوَ اَرْحَمْ الرّاحِمينَ.

    و اين آيه شريفه از زبان حضرت يوسف پيغمبر است به برادران خود كه در مقام عفو از آنها فرمود كه عتاب و ملامتي نيست بر شما، بيامرزد خداوند شماها را و اوست ارحم الراحمين. پس آن جناب فرمود به من كه اهل شامي تو؟ گفتم بلي فرمود شِنْشِنَه اعرفها مِنْ اخزم و اين مثلي است كه حضرت به آن تمثيل جست حاصل اينكه اين دشنام و ناسزا گفتن به ما، عادت و خوئيست در اهل شام كه معاويه در ميان آنها سنت كرده پس فرمود: حيّانا الله وً ايّاكَ هر حاجتي كه داري به نحو انبساط و گشاده روئي حاجت خود را از ما بخواه كه مي‌يابي مرا در نزد افضل ظن خود به من انشاء الله تعالي.

    عصام گفت از اين اخلاق شريفة آن حضرت در مقابل آن جسارتها و دشنامها كه از من سر زد چنان زمين بر من تنگ شد كه دوست داشتم به زمين فرو بروم، لاجرم از نزد آن حضرت آهسته بيرون شدم در حالي كه پناه به مردم مي‌بردم به نحوي كه آن جناب ملتفت من نشود لكن بعد از آن مجلس نبود نزد من شخصي دوست‌تر از آن حضرت و از پدرش.

    از مقتل خوارزمي و جامع الاخبار روايت شده است كه مردي اعرابي به خدمت امام حسين عليه السلام آمد و گفت يابن رسول الله ضامن شده‌ام اداي ديت كامله را و اداي آن را قادر نيستم لاجرم با خود گفتم كه بايد سوال كرد از كريم‌ترين مرد و كسي كريمتر از اهل بيت رسالت صلوات الله عليهم اجمعين گمان ندارم. حضرت فرمود: يا اخا العرب من سه مسئله از تو مي‌پرسم اگر يكي را جواب گفتي ثلث آن مال را به تو عطا مي‌كنم و اگر دو سوال را جواب دادي دو ثلث مال خواهي گرفت و اگر هر سه را جواب گفتي تمام آن مال را عطا خواهم كرد، اعرابي گفت يابن رسول الله چگونه روا باشد كه مثل تو كسي كه از اهل علم و شرفي از اين فدوي كه يك عرب بدوي بيش نيستم سوال كند؟ حضرت فرمود كه از جدم رسول خدا صلي الله عليه و‌ آله شنيدم كه فرمود: اَلمَعرُوف بِقَدرِ الْمَعرِفَه باب معروف و موهبت به اندازة معرفت بروي مردم گشاده بايد داشت، اعرابي عرض كرد هر چه خواهي سوال كن اگر دانم جواب مي‌گويم و اگرنه از حضرت شما فرا مي‌گيرم ولا قُوّه اِلاّ بِالله.

    حضرت فرمود كه افضل اعمال چيست؟ گفت: ايمان به خداوند تعالي. فرمود چه چيز مردم را از مهالك نجات مي‌دهد؟ عرض كرد توكل و اعتماد بر حق تعالي. فرمود زينت آدمي در چه چيز است؟ اعرابي گفت: علمي كه به آن عمل باشد. فرمود كه اگر بدين شرف دست نيابد؟ عرض كرد مالي كه با مروت و جوانمردي باشد. فرمود كه اگر اين را نداشته باشد؟ گفت فقر و پريشاني كه با آن صبر و شكيبائي باشد. فرمود اگر اينرا نيز نداشته باشد؟ اعرابي گفت كه صاعقه‌اي از آسمان فرود بيايد و او را بسوزاند كه او اهليت غير اين ندارد.

    پس حضرت خنديد و كيسه‌اي كه هزار دينار زر سرخ داشت نزد او افكند و انگشتري عطا كرد او را كه نگين آن دويست درهم قيمت داشت و فرمود كه به اين زرها ذمة خود را بري كن و اين خاتم را در نفقة خود صرف كن.

    اعرابي آن زرها را برداشت و اين آيه مباركه را تلاوت كرد:

    اَللهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه.

    و ابن شهر آشوب روايت كرده كه چون امام حسين عليه السلام شهيد شد بر پشت مبارك آن حضرت پينه‌ها ديدند از حضرت امام زين العابدين عليه السلام پرسيدند كه اين چه اثر است؟ فرمود از بس كه انبانهاي طعام و ديگر اشياء چندان بر پشت مبارك كشيد و به خانة زنهاي بيوه و كودكان يتيم و فقراء و مساكين رسانيد اين پينه‌ها پديد گشت. و از زهد و عبادت آن حضرت روايت شده است كه بيست و پنج حج پياده به جاي آورد و شتران و محملها از عقب او مي‌كشيدند و روزي به آن حضرت گفتند كه چه بسيار از پروردگار خود ترساني؟ فرمود كه از عذاب قيامت ايمن نيست مگر آنكه در دنيا از خدا بترسد.

    و سيد شريف زاهد ابوعبدالله محمدَ بن علي بن الحسن ابن عبدالرحمن علوي حسيني در كتاب تغازي روايت كرده از ابوحازم اعرج كه گفت حضرت امام حسين عليه السلام تعظيم مي‌كرد امام حسين عليه السلام را چنانكه گويا آن حضرت بزرگتر است از امام حسن عليه السلام. و از ابن عباس روايت كرده كه گفت سبب آنرا مي‌پرسيدم از امام حسن عليه السلام؟ فرمود كه از امام حسين عليه السلام هيبت مي‌برم مانند هيبت اميرالمؤمنين عليه السلام، و ابن عباس گفته كه امام حسن عليه السلام با ما در مجلس نشسته بود هرگاه كه امام حسين عليه السلام مي‌آمد در آن مجلس حالش را تغيير مي‌داد به جهت احترام امام حسين عليه السلام.

    و به تحقيق بود حسين بن علي عليه السلام زاهد در دنيا در زمان كودكي و صغر سن و ابتداء امرش و استقبال جوانيش، مي‌خورد با اميرالمؤمنين عليه السلام از قوت مخصوص او، و شركت و همراهي مي‌كرد با آن حضرت در ضيق و تنگي و صبر آن حضرت و نمازش نزديك به نماز آن حضرت بود و خداوند قرار داده بود امام حسن و امام حسين عليهاالسلام را قدوه و مقتداي امت، لكن فرق گذاشته بود مابين ارادة آنها تا اقتدا كنند مردم به آن دو بزرگوار پس اگر هر دو به يك نحو و يك روش بودند مردم در ضيق واقع مي‌شدند. روايت شده از مسروق كه گفت: وارد شدم روز عرفه بر حسين بن علي عليه السلام و قدح‌هاي سويق مقابل آن حضرت و اصحابش گذاشته شده بود و قرآنها در كنار ايشان بود يعني روزه بودند و مشغول خواندن قرآن بودند، و منتظر افطار بودند كه به آن سويق افطار نمايند پس مسئله‌اي چند از آن حضرت پرسيدم جواب فرمود آنگاه از خدمتش بيرون شدم پس از آن حضرت امام حسن عليه السلام رفتم ديدم مردم خدمت آن جناب مي‌رسند و خوانهاي طعام موجود و بر آنها طعام مهيا است و مردم از آنها مي‌خورند و با خود مي‌برند، من چون چنين ديدم متغير شدم حضرت مرا ديد كه حالم تغيير كرده پرسيد اي مسروق چرا طعام نمي‌خوري؟ گفتم اي آقا من روزه دارم و چيزي را متذكر شدم فرمود بگو آنچه در نظرت آمده، گفتم پناه مي‌برم به خدا از آنكه شما يعني تو و برادرت اختلاف پيدا كنيد، داخل شدم بر حسين عليه السلام ديدم روزه است و منتظر افطار است و خدمت شما رسيدم شما را به اين حال مي‌بينم! حضرت چون اين را شنيد مرا به سينه چسبانيد فرمود يابن الاشرس ندانستي كه خداوند تعالي ما را دو مقتداي امت قرار داد، مرا قرار داد مقتداي افطار كنندگان از شما، و برادرم را مقتداي روزه‌داران شما تا در وسعت بوده باشيد.

    و روايت شده كه حضرت امام حسين عليه السلام در صورت و سيرت شبيه‌ترين مردم بود. به حضرت رسالت صلي الله عليه و آله و در شبهاي تار نور از جبين مبين و پائين گردن آن حضرت ساطع بود و مردم آن حضرت را به آن نور مي‌شناختند.

    و در مناقب ابن شهر آشوب و ديگر كتب روايت شده كه حضرت فاطمه عليهاالسلام حسنين عليهماالسلام را به خدمت حضرت رسول «ص» آورد و عرض كرد يا رسول الله اين دو فرزند را عطائي و ميراثي بذل فرما، فرمود هيبت و سيادت خود را با حسن گذاشتم و شجاعت وجود خود را به حسين عطا كردم، عرض كرد راضي شدم. و به روايتي فرمود حسن را هيبت و حلم دادم و حسين را وجود و رحمت.

    و ابن طاوس از حذيفه روايت كرده است كه گفت شنيدم از حضرت حسن عليه السلام در زمان حضرت رسالت صلي الله عليه و آله در حالتي كه امام حسين عليه السلام كودك بود كه مي‌فرمود به خدا سوگند جمع خواهند شد براي ريختن خون من طاغيان بني اميه و سركردة ايشان عمر بن سعد خواهد بود، گفتم كه حضرت رسالت صلي الله عليه و آله ترا به اين مطلب خبر داده است فرمود كه نه پس من رفتم به خدمت رسول صلي الله عليه و آله و سخن آن حضرت را نقل كردم حضرت فرمود كه علم او علم من است. و ابن شهر آشوب از حضرت علي بن الحسين عليهماالسلام روايت كرده است كه فرمود در خدمت پدرم به جانب عراق بيرون شديم و در هيچ منزلي فرود نيامد و از آنجا كوچ نكرد مگر اينكه ياد مي كرد يحيي بن زكريا (ع) را و روزي فرمود كه از خواري و پستي دنيا است كه سر يحيي (ع) را براي زن زانيه از زناكاران بني اسرائيل به هديه فرستادند.

    و در احاديث معتبره از طريق خاصه و عامه روايت شده است كه بسيار بود كه حضرت فاطمه عليهماالسلام در خواب بود و حضرت امام حسين عليه السلام در گهواره مي‌گريست و جبرئيل گهواره آن حضرت را مي‌جنباند و با او سخن مي‌گفت و او را ساكت مي‌گردانيد چون فاطمه عليهماالسلام بيدار مي‌شد مي‌ديد كه گهواره حسين (ع) مي‌جنبد و كسي با او سخن مي‌گويد و لكن شخصي نمايان نيست  چون از حضرت رسالت مي‌پرسيد مي‌فرمود او جبرئيل است.

    + نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:25  توسط رضا  | 
    زینب(س) ، ترجمان حقیقت ها     NEW

    حضرت رقیه خاتون (س) ، کوثر ثانی

      زنانی که در کربلا جنگیدند 

      زنانی که در کربلا حضور داشتند

      حضور زنان در عاشورا و پیام رسانی

     

    + نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:24  توسط رضا  | 

    رجب ماه بزرگ خداست و هیچ ماهی در حرمت و فضیلت‏ به پایه آن نمی ‏رسد و قتال با کافران در این ماه حرام است، آگاه باشید که رجب ماه پروردگار است و" شعبان" ماه من و ماه رمضان ماه امت من است و اگر کسی در ماه رجب حتی یک روز روزه بدارد خدا را از خود خشنود ساخته و خشم الهی از او دور می‏گردد.

    رسول اکرم (ص)

     

    ... و جمعه هاست جدل می كنند يكسره با هم

    ز راه چشم ز دل از كدام جاده بيايی

    بخوانمت به همين واژه های الكن و خيسم

    ببينمت به همين لحن صاف و ساده بيايی

    غروب جمعه شد و كفش هام جفت شدند

    دلم تپيد كه شايد اجازه داده بيايی

     

     

    یازدهم شعبان المعظّم ـ ولادت پیام بر حسین بن علی (ع) ، شبیه ترین مردم به رسول خدا(ص) ، حضرت علی اکبر(ع) مبارک باد.

    دانلود مولودی به مناسبت ولادت حضرت علی اکبر (ع)

    بانک ادبیات عاشورایی > علی اکبر (ع) پیام بر حسین(ع) بود

    دانلود سخنرانی به مناسبت ولادت علی اکبر (ع) ـ انتخاب گری

    من غنچه تكبير لبهای حسينم

    من يوسف كنعان زيبای حسينم

     

    بقيه كربلا، زين العابدين (ع) ـ اين زيباترين اسير نيايش ـ دوشادوش زبان شهادت ـ زينب (س) ـ از قتل عام قبيله عاشورا باز می آيد:

    كربلا كربلا ، در واژه ها ، ريخته

    و عاشورا عاشورا ، به لهجه ی دعا، در آويخته!...

    تولّد عاشورا در برابر چشمانش بود كه اتفاق اُفتاد ـ و "ذبح عظيم"، از همان نقطه ای كه او نيز ايستاده بود، جريان يافت.

     

    ولادت سید الساجدین، زین العابدین، حضرت علی بن الحسین علیه السلام تبریک و تهنیت باد.

    فروغ قرآن در نگاه امام چهارم

    مدیحه امام سجاد علیه السلام

    صحیفهء سجادیه ، زبور آل محمد (ص)

    فروغ صحیفه در دل بانوی آلمانی ـ آن ماری شیمل

    اونی که یاری مثل تو داره ، بیاره ، بیاره ، بیاره              به سر زلف تو تموم عالم نداره ، نداره ، نداره              من مست گل یاسم ، سراپا احساسم               دیوونه ام ، دیوونه ام ، دیوونهء عبّاسم

    فرازهایی از قیام عاشورا > ولادت حضرت ابالفضل العبّاس (ع)

    فرازهایی از قیام عاشورا > ابالفضل(ع) العبّاس پیش از کربلا

    فرازهایی از عاشورا > ابالفضل (ع) دوشادوش امام حسن (ع)

    حکایاتی کوتاه از کرامات حضرت ابالفضل العبّاس (ع)

     

    همه چیز، از آب، از نگاهِ مردانهء ملکوتی عبّاس، موج بر می دارد و دست های تشنه خاک، به تماشای چشمان ماه نبی هاشم، بلند می شود ....

    آبروی آب، از اوست:
    هر آب، که در مشکِ او نیست،
    آب نیست، آبرویی است فروهِشته!

    تاریخ عاشورا > ولادت امام حسین (ع)

    دانلود مولودی در مدح امام حسین (ع)

    عاشورا در نگاه دیگران >

    امام حسین (ع) از دیدگاه دکتر شریعتی

    ای العطش ترانهء قبل از ولادتت

    + نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:23  توسط رضا  | 
     

    چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام در سوّم ماه شعبان سال شصتم از هجرت از بيم آسيب مخالفان مكه معظمه را به نور قدوم خود منور گردانيده در بقيه آن ماه و رمضان و شوال و ذي القعده در آن بلدة محترمه به عبادت حق تعالي قيام داشت و در آن مدت جمعي از شيعيان از اهل حجاز و بصره نزد آن حضرت جمع شدند، و چون ماه ذي الحجه درآمد حضرت احرام به حج بستند، و چون روز ترويه يعني هشتم ذي الحجه شد عمروبن سعيد بن العاص با جماعت بسياري به بهانه حج به مكه آمدند، و از جانب يزيد مأمور بودند كه آن حضرت را گرفته به نزد او برند يا آن جناب را به قتل رسانند. حضرت چون بر مكنون ضمير ايشان مطلع بود احرام حج به عمره عدول نموده و طواف خانه و سعي مابين صفا و مروه به جا آورد و محل شد و در همان روز متوجه عراق گرديد و از ابن عباس منقولست كه گفت حضرت امام حسين عليه السلام را پيش از آنكه متوجه عراق گردد و بر در كعبه ايستاده بود و دست جبرئيل در دست او بود، و جبرئيل مردم را به بيعت آن حضرت دعوت مي‌كرد و ندا مي‌داد كه:

    هُلُمّوا اِلي بَيعَهِ الله. بشتابيد اي مردم به سوي بيعت خدا.

    بالای صفحه

    و سيد بن طاوس روايت كرده است كه چون آن حضرت عزم توجه به عراق نمود از براي خطبه خواندن به پاي خاست پس از ثناي خدا و درود بر حضرت مصطفي صلي الله عليه و آله فرمود كه مرگ بر فرزندان آدم ملازمت قلاده دارد مانند گلوبند زنان جوان و سخت مشتاقم ديدار گذشتگان خود را چون اشتياق يعقوب ديدار يوسف را، و اختيار شده است از براي من مصرع و مقتلي كه ناچار بايدم ديدار كرد، و گويا مي‌بينم مفاصل و پيوندهاي خودم را كه گرگان بيابان: يعني لشكر كوفه پاره پاره نمايند در زميني كه مابين نواويس و كربلا است، پس انباشته مي‌كنند از من شكمهاي آمال و انبانهاي خالي خود را چاره و گريزي نيست از روزي كه قلم قضا بر كسي رقم رانده و ما اهل بيت رضا به قضاي خدا داده‌ايم و بر بلاي او شكيبا بوده‌ايم و خدا به ما عطا خواهد فرمود مزدهاي صبر كنندگان را، و دور نمي‌افتد از رسول خدا صلي الله عليه و آله پاره گوشت او و با او مجتمع خواهد شد در حظيرة قدس يعين در بهشت برين، روشن مي‌شود چشم رسول خدا صلي الله عليه و آله بدووراست مي‌آيد وعدة‌ او. اكنون كسي كه در راه ما از بذل جان نينديشد، و در طلب لقاي حق از فداي نفس نپرهيزد بايد با من كوچ دهد چه من بامدادان كوچ خواهم نمود انشاءالله تعالي.

    ايضا به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است: در شبي از حضرت سيدالشهداء عليه السلام عازم بود كه صباح آن از مكه بيرون رود محمد بن حنفيه به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد اي برادر همانا اهل كوفه كساني هستند كه دانسته چگونه با پدر و برادر تو غدر كردند و مكر نمودند من مي‌ترسم كه با شما نيز چنين كنند، پس اگر رأي شريفت قرار گيرد كه در مكه بماني كه حرم خدا است عزيز و مكرم خواهي بود و كسي معترض جناب تو نخواهد شد، حضرت فرمود اي برادر من مي‌ترسم كه يزيد مرا در مكه ناگهان شهيد گرداند و به اين سبب حرمت اين خانه محترم ضايع گردد. محمد گفت اگر چنين است پس به جانب يمن برو يا متوجه باديه شو كه كسي بر تو دست نيابد، حضرت فرمود كه در اين باب فكري كنم. چون هنگام سحر شد حضرت از مكه حركت فرمود، چون خبر به محمد رسيد بيتابانه آمد و مهار ناقة آن حضرت را گرفت عرض كرد اي برادر به من وعده نكردي در آن عرضي كه ديشب كردم تأمل كني فرمود بلي، عرض كرد پس چه باعث شد شما را كه به اين شتاب از مكه بيرون روي فرمود كه چون از نزدم رفتي پيغمبر صلي الله عليه و آله نزد من آمد و فرمود كه اي حسين بيرون رو همانا خدا خواسته كه ترا كشته راه خود ببيند، محمد گفت:

    اِنّآ للهِ وَ اِنّا اِلّيهِ راجِعُونَ به عزم شهادت مي‌روي پس چرا اين زنها را با خود مي‌بري فرمود كه خدا خواسته آنها را اسير ببيند پس محمد با دل بريان و ديدة گريان آن حضرت را وداع كرده برگشت.

    و موافق روايات معتبره هر يك از عبادله آمدند و آن حضرت را از حركت كردن به سمت عراق منع مي‌كردند و مبالغه در ترك آن سفر مي‌نمودند حضرت هر كدام را جوابي داده و وداع كردند و برگشتند.

    بالای صفحه

    و ابوالفرج اصهباني و غير او روايت كرده كه چون عبدالله بن عباس تصميم عزم امام را بر سفر عراق ديد مبالغه بسيار نمود در اقامت به مكه و ترك سفر عراق و برخي مذمت از اهل كوفه كرد و گفت كه اهل كوفه كساني هستند كه پدر ترا شهيد كردند و برادرت را زخم زدند و چنان پندارم كه با تومكر كنند و دست از ياري تو بردارند و جناب ترا تنها گذارند، فرمود اين نامه‌هاي ايشان است در نزد من و اين نيز نامه مسلم است نوشته كه اهل كوفه در بيعت من اجتماع كرده‌اند. ابن عباس گفت: الحال كه رأي شريفت بر اين سفر قرار گرفته پس اولاد و زنهاي خود را بگذار و آنها را با خود حركت مده و يادآور آن روز را كه عثمان را كشتند و زنها و عيالاتش او را بدان حال ديدند چه بر آنها گذشت پس مبادا كه شما را نيز در مقابل اهل و عيال شهيد كنند و آنها ترا به آن حالت مشاهده كنند حضرت نصيحت او را قبول نكرد و اهل بيت خود را با خود به كربلا برد. و نقل كرده بعضي از كساني كه در كربلا حاضر بود در روز شهادت آن حضرت كه آن جناب نظري به زنها و خواهران خود افكند ديد كه به حالت جزع و اضطراب از خيمه‌ها بيرون مي‌آيند و بر كشتگان نظر مي‌كنند و جزع مي‌نمايند و آن حضرت را به آن حالت مظلوميت مي‌بينند و گريه مي‌كنند، آن حضرت كلام ابن عباس را ياد آورد و فرمود: للهِ دَرَّ ابْنُ عَبّاسٍ اَشارَ عَلَيَّ بِهِ.

    و بالجمله چون ابن عباس ديد كه آن حضرت به عزم سفر عراق مصمم است و به هيچ وجه منصرف نمي‌شود چشمان خويش به زير افكند و بگريست و با آن حضرت وداع كرد و برگشت، و چون آن حضرت از مكه بيرون شد ابن عباس عبدالله بن زبير را ملاقات كرد و گفت يابن زبير حسين بيرون رفت و ملك حجاز از براي تو خالي و بيمانع شد و به مراد خود رسيد، و خواند از براي او:

    خَلاّلّكِ الْجَوُّ فَبيضي وَاصْفِري
    هذاالْحُسَيْنُ خارِجٌ فاستبشري

    يا لَكِ مِنْ قُنْبَرَه بِمعْمَرٍ
    وَ نَقِري ما شِئتِ اَنَ ِتِنَقّري

    و بالجمله چون حضرت امام حسين عليه السلام از مكه بيرون رفت عمرو بن سعيد بن العاص برادر خود يحيي را با جماعتي فرستاد كه آن حضرت را از رفتن مانع شود، چون به آن حضرت رسيدند عرض كردند كجا مي‌رويد برگرديد به جانب مكه حضرت قبول برگشتن نكرد و ايشان ممانعت مي‌كردند از رفتن آن حضرت، و پيش از آنكه كار به مقاتله منتهي شود دست برداشتند و برگشتند و حضرت روانه شد، و چون به منزل تنعيم رسيد شترهاي چند ديد كه بار آنها هديه چند بود كه عامل يمن براي يزيد فرستاده بود، حضرت بارهاي ايشان را گرفت زيرا كه حكم امور مسلمين با امام زمان است و آن حضرت به آنها احق است آنها را تصرف نموده و با شتربانان فرمود كه هر كه با ما به جانب عراق مي‌آيد كراية او را تمام مي‌دهيم و با او احسان مي‌كنيم و هر كه نمي‌خواهد بيايد او را مجبور به آمدن نمي‌كنيم كرايه تا اين مقدار راه را به او مي‌دهيم پس بعضي قبول كرده با آن حضرت رفتند و بعضي مفارقت اختيار كردند.

    بالای صفحه

    شيخ مفيد روايت كرده كه بعد از حركت جناب سيدالشهداء عليه السلام از مكه عبدالله بن جعفر پسرعم آن حضرت نامه‌اي براي آن جناب نوشت بدين مضمون:

    اما بعد، همانا من قسم مي‌دهم شما را به خداي متعال كه از اين سفر منصرف شويد به درستي كه من بر شما ترسانم از توجه به سمت اين سفر مبادا آنكه شهيد شوي و اهل بيت تو مستاصل شوند، اگر شما هلاك شويد نور اهل زمين خاموش خواهد شد، چه جانب تو امروز پشت و پناه مؤمنان و پيشوا و مقتداي هدايت يافتگاني، پس در اين سفر تعجيل مفرمائيد و خود هم از عقب نامه ملحق خواهم شد.

    پس آن نامه را با دو پسر خويش عون و محمد به خدمت آن حضرت فرستاد و خود رفت به نزد عمروبن سعيد و از او خواست كه نامه امان براي حضرت سيدالشهداء عليه السلام بنويسيد و از او بخواهد كه مراجعت از آن سفر كند.

    عمرو خط امان براي آن حضرت نوشته و وعدة صله و احسان داد كه آن حضرت برگردد و نامه را با برادر خود يحيي بن سعيد روانه كرد و عبدالله بن جعفر با يحيي همراه شد بعد از آنكه فرزندان خويش را باز پيش روانه كرده بود چون به آن حضرت رسيدند نامه را به آن جناب دادند و مبالغه در مراجعت از آن سفر نمودند، حضرت فرمود كه من پيغمبر صلي الله عليه و آله را در خواب ديده‌ام مرا امري فرموده كه در پي امتثال آن امر روانه‌ام، گ