X
تبلیغات
تبیان
امت عاشورايى

«عاشورا»در متن زندگى شيعه و در عمق باورهاى پاك او جريان داشته و«نهضت كربلا»،در طول چهارده قرن،با كوثرى زلال و عميق،سيراب كننده‏جانها بوده است.

هم اكنون نيز عاشورا،كانونى است كه ميليونها دايره ريز و درشت از ارزشها،احساسها، عاطفه‏ها،خردها و اراده‏ها بر گرد آن مى‏چرخد و پرگارى است كه‏عشق را ترسيم مى‏كند.

بى شك،محتواى آن حماسه عظيم و انگيزه‏ها و اهداف و درسهايش يك‏«فرهنگ‏»غنى و ناب و الهام بخش را تشكيل مى‏دهد و در حوزه وسيع تشيع ودلباختگان اهل بيت،كوچك و بزرگ و عالم و عامى،همواره با«فرهنگ عاشورا»

زيسته،رشد كرده و براى آن جان باخته‏اند،تا آنجا كه در آغاز تولد،كام نوزاد را باتربت‏سيد الشهدا«ع‏»و آب فرات بر مى‏دارند و هنگام خاكسپارى،تربت كربلاهمراه مرده مى‏گذارند و در فاصله ولادت تا مرگ هم به حسين بن على‏«ع‏»عشق‏مى‏ورزند و براى شهادتش اشك مى‏ريزند و اين مهر مقدس،با شير وارد جان‏مى‏شود و با جان به در مى‏رود. ضرورت كار در باره نهضت كربلا،تاكنون بسيار نوشته،سروده و تحقيق شده است وصاحبان فكر و قلم از زواياى مختلف و با ديدهاى گونه‏گون به اين حماسه‏نگريسته‏اند،بگونه‏اى كه مجموعه آثار مربوط به قيام كربلا و مسائل جنبى آن،كتابخانه عظيمى را تشكيل مى‏دهد،اما...همچنان زمينه و ميدان براى‏پژوهش و عرضه‏هاى جديد در اين باره باز است.بقول‏«صائب‏»:

يك عمر مى‏توان سخن از زلف يار گفت×در بند آن مباش كه مضمون نمانده است‏هدف از تدوين اين فرهنگنامه،آن بوده كه يك مجموعه يك جلدى،فشرده،دم دست و كار بردى،حاوى لازمترين دانستنيها پيرامون موضوعاتى‏كه به آن نهضت جاويد چه در عصر حادثه،چه زمانهاى پس از آن تا امروز مربوطمى‏شود،ارائه گردد.از اين رو مدخلهاى كتاب كه به ترتيب الفباست،اشخاص،گروهها،جاها،كتابها،اصطلاحات،سنتها،شعاير،تعاليم مكتبى و محورهاى‏ديگر را كه به نحوى در ارتباط با فرهنگ عاشوراست‏شامل مى‏شود.

در باره اغلب عنوانهاى اين فرهنگنامه مى‏توان مقاله مبسوط،حتى جزوه وكتاب نوشت-آنگونه كه نوشته‏اند-ليكن هدف اين بوده كه در حداقل عبارات ودور از شرح و بسط غير ضرورى و قلمفرسايى،مفيدترين آگاهيهاى لازم به‏خواننده داده شود.ناگفته نماند در برخى عناوين هم در منابع مختلف مطلب‏چندانى به دست نمى‏آيد،بخصوص پيرامون بعضى از شهداى كربلا.از اين روآگاهيهاى داده شده گاهى بسيار اندك و احيانا غير كافى است.

تدوين و ارائه يك دايرة المعارف كامل و شامل،كه به چندين مجلد قطوربالغ گردد،كار يك گروه،آن هم در چند سال و با امكانات پژوهشى گسترده است(همچنانكه طبق اطلاع نگارنده،برخى مراكز در تهران،قم و مشهد چنين‏انگيزه و انگاره‏اى دارند و به كار مشغولند)و سالها بايد انتظار كشيد تا آن تلاشهابه ثمر برسد و فيشها كتاب شود.

اگر در اين كتاب با برخى كاستيها روبرو شويد،آن را به حساب فردى بودن‏كار بگذاريد.در عين حال از تذكرات و پيشنهادهاى اهل نظر در تكميل اين مجموعه،مشتاقانه استقبال مى‏شود.

اميد مى‏رود اين اثر براى همه شيفتگان اهل بيت عصمت‏«ع‏»كه دل در گروعشق ابا عبد الله‏«ع‏»دارند و سر بر آستان ولاى او مى‏سايند،بويژه فرهنگيان،نسل جوان كتابخوان،مبلغان، سروران روحانى،مداحان و ذاكران،بسيجيان‏عاشورايى و امت‏حزب الله مفيد باشد.

نظام ارتباطى يكى از مزاياى اين فرهنگ نامه آن است كه در پايان اغلب مطالب مربوط به‏هر عنوان،با«فلش‏»به كلماتى ارجاع داده شده كه آنها در اين كتاب مورد بحث‏قرار گرفته است.با مراجعه به مدخلهاى مشابه و نزديك به هم يا مرتبط،مى‏توانيد اطلاعات بيشترى به دست آوريد.مثلا در آخر«اهل بيت‏»چنين آمده‏است‏«-عترت،بنى هاشم‏»و در آخر«تربت‏»آمده است: «-بوى سيب،تسبيح تربت،چاووش خوانى،فرات‏»كه به هر كدام از آنها مراجعه شود مطالبى‏مرتبط با موضوع تربت ديده مى‏شود.ايجاد اين‏«نظام ارتباطى‏»بين مدخلها،بهره ورى خواننده را از كتاب افزايش مى‏دهد.

مدخلهاى ارجاعى تعدادى از مدخلها نيز با فلش به مدخل ديگرى ارجاع داده شده است، مانند:

خون خداباب الحوائج‏پيروزى‏دفن اجساد شهداكه بايد مطلب را در عنوان دوم جستجو و مطالعه كرد.

منابع جنبى يكى از راههاى‏«ماخذ شناسى‏»در باره موضوعات مختلف،دقت در كتابنامه و فهرست منابعى است كه در پايان كتابها و مقالات يا در ذيل صفحات‏ارائه مى‏شود.در اين مجموعه،در پا نوشت صفحات علاوه بر ماخذ مطالب،گاهى كتابها و منابع ديگرى نشانى داده شده است كه براى علاقه‏مندان تحقيق‏و مطالعه بيشتر سودمند است.البته نام اين كتابها در فهرست منابع پايان‏كتاب،نيامده است،زيرا اغلب جنبه معرفى داشته نه آنكه چيزى از آنها نقل‏شده باشد،مثل آنچه در پاورقى مدخلهاى وقف،عبد الله بن عباس،فسادبنى اميه،كوفه، مدايح و مراثى،ادبيات عاشورا،اصحاب امام حسين‏«ع‏»و...آمده‏است.

فهرست موضوعى گرچه پيشنهاد برخى آن بود كه اين مجموعه،فصل فصل موضوع بندى وتنظيم شود،ولى به نظر رسيد ترتيب مطالب بر اساس الفبايى عنوانها،خواننده‏را زودتر به موضوع مورد نظر مى‏رساند.براى مطالعه و باز يافتن موضوعات‏خاص نيز،فهرستى از همه مدخلهاى مطرح شده در كتاب،در پايان آمده كه‏بصورت موضوعى تنظيم شده است. موضوعات آن فهرست اينهاست:اشخاص،موضوعات و مفاهيم،جاها و شهرها،ابزار و وسائل، حادثه‏ها،اشياء و پديده‏ها،اصطلاحات،كتابها،گروهها.

اميد است اين تلاش كوچك،مورد قبول خداوند و عنايت ابا عبد الله‏الحسين‏«ع‏»قرار گيرد و كمترين اداى دين به پيشگاه آن مولاى كريم و خدمتى‏ناچيز در مسير احياگرى نسبت به آن حماسه ماندگار و ترويج‏«فرهنگ عاشورا» به شمار آيد.

قم-جواد محدثى

مهر 1374 ش

آب

در حادثه كربلا،آب و عطش لازم و ملزوم يكديگرند.كاروان ابا عبد الله،كنار فرات‏فرود آمد، ليكن سپاه ابن سعد،فرات را به محاصره گرفت و آب را به روى امام حسين‏«ع‏»

و اهل بيت و اصحابش بست و ميان امام و آب فاصله انداختند تا هم زودتر حسين‏«ع‏»را به‏تسليم وادارند و هم از خاندان رسالت انتقام بگيرند.به نقل مورخان،از سه روز قبل از عاشورابا محاصره فرات،خيمه گاه امام در مضيقه بى آبى قرار گرفت و كودكان اهل بيت را با ديدن رودفرات،تاب تحمل عطش كمتر مى‏شد.منع آب از زنان و كودكان و افراد عادى(بويژه غيرنظاميان)در همه اديان و مذاهب،غير قانونى و عملى غير انسانى است،بويژه در اسلام.

سپاه اموى با بستن آب به روى ياران و فرزندان حسين‏«ع‏»،اين كار خلاف شرع ومغاير با شرافت انسانى و جرم جنگى را مرتكب شدند و كسانى همچون مهاجرين اوس،عمرو بن حجاج و عبد الله بن حصين به اين عمل مباهات مى‏كردند و زخم زبان مى‏زدندكه:حسين!از اين آب،درندگان و پرندگان مى‏خورند ولى تو حق ندارى از آن بچشى!

مساله‏«آب‏»،در ابعاد و صحنه‏هاى مختلف نهضت عاشورا مطرح است،از قبيل:فرات‏و نهر علقمه،مشك و عباس،كودكان و العطش،على اصغر و تير حرمله،سقايى وعلمدارى،سنگابخانه، آب خنك و سلام بر حسين،غسل زيارت،لبهاى تشنه،بستن آب‏در كربلا،مراسم طشت گذارى،مهريه فاطمه،برداشتن كام با آب فرات،سيراب كردن‏سپاه حر و...كه در باره هر كدام مى‏توانيد به عنوان خاص آن در اين فرهنگ مراجعه كنيد.

تشنگى كودكان و شهادت حسين با لب تشنه از فرازهاى برجسته اين حادثه است.وقتى امام سجاد«ع‏»نيز پيكر امام را دفن كرد،با انگشت روى قبر پدر نوشت:«هذا قبرالحسين بن على بن ابى طالب،الذى قتلوه عطشانا».

از آب هم مضايقه كردند كوفيان خوش داشتند حرمت مهمان كربلا بودند ديو و دد همه سيراب و مى‏مكيد حاتم ز قحط آب،سليمان كربلا (1) بسيار گريست تا كه بى تاب شد،آب خون ريخت ز ديدگان و خوناب شد،آب از شدت تشنه كامى‏ات،اى سقا آن روز ز شرم روى تو آب شد،آب (2) آب،شرمنده ايثار علمدار تو شد كه چرا تشنه از او اينهمه بى‏باك گذشت بود لب تشنه لبهاى تو صد رود فرات رود بى‏تاب،كنار تو عطشناك گذشت بر تو بستند اگر آب،سواران سراب دشت دريا شد و آب از سر افلاك گذشت (3)

آب،رمز طلب و تشنگى و الگوى عطشهاى حيات بخش است و آنان كه از آب هم‏استغنا و بى‏نيازى نشان مى‏دهند و تشنگى را طالبند،به آب حيات و سيرابى جان مى‏رسند.

به گفته مولانا:

آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست

آتش زدن خيمه‏ها

از جنايتهاى سپاه عمر سعد،آتش زدن خيمه‏هاى امام حسين‏«ع‏»و اهل بيت او در روزعاشورا بود.پس از آنكه امام به شهادت رسيد،كوفيان به غارت خيمه‏ها پرداختند،زنها رااز خيمه‏ها بيرون آوردند،سپس خيمه‏ها را به آتش كشيدند.اهل حرم،گريان و پابرهنه دردشت پراكنده شدند و به اسارت در آمدند. (4) امام سجاد«ع‏»در ترسيم آن صحنه فرموده‏است:به خدا قسم هر گاه به عمه‏ها و خواهرانم نگاه مى‏كنم،اشگ در چشمانم مى‏دود و به‏ياد فرار آنها در روز عاشورا از خيمه‏اى به خيمه ديگر و از پناهگاهى به پناهگاه ديگرمى‏افتم،كه آن گروه فرياد مى‏زدند:خانه ظالمان را بسوزانيد! (5) اين آتش،امتداد همان آتش‏زدنى بود كه پس از رحلت پيامبر،در خانه زهرا«ع‏»با آن سوخت و آتش كينه‏هايى بود كه‏از بنى هاشم و اهل بيت در سينه‏ها داشتند.به ياد اين حادثه،در مراسم عاشورا در برخى‏مناطق رسم است كه خيمه‏هايى به نشان خيام اهل بيت بر پا مى‏كنند،ظهر عاشورا به آتش‏مى‏كشند،تا احياگر ياد آن ستمى باشد كه روز عاشورا بر خاندان رسالت رفت.

آتش به آشيانه مرغى نمى‏زنند گيرم كه خيمه،خيمه آل عبا نبود

آثار و نتايج نهضت عاشورا

شهادت مظلومانه سيد الشهدا و يارانش در كربلا،تاثير بيدارگر و حركت آفرين داشت‏و خونى تازه در رگهاى جامعه اسلامى دواند و جو نامطلوب را شكست و امتدادهاى آن‏حماسه،در طول تاريخ،جاودانه ماند.حتى در همان سفر اسارت اهل بيت نيز تاثيرات‏سياسى اين حادثه در انديشه‏هاى مردم آشكار شد.گروهى از اسرا را كه به شام مى‏بردند،چون به تكريت رسيدند، مسيحيان آنجا در كليساها جمع شدند و به نشان اندوه بر كشته‏شدن حسين‏«ع‏»،ناقوس نواختند و نگذاشتند آن سربازان وارد آنجا شوند.به شهر«لينا»

نيز رسيدند.مردم آنجا همگى گرد آمدند و بر حسين و دودمانش سلام و درود فرستادند وامويان را لعن كردند و سربازان را از آنجا بيرون كردند.چون خبر يافتند كه مردم‏«جهينه‏»

هم جمع شدند تا با سربازان بجنگند وارد آن نشدند.به قلعه‏«كفر طاب‏»رفتند،به آنجا نيزراهشان ندادند.به حمس كه وارد شدند،مردم تظاهرات كردند و شعار دادند:«اكفرا بعدايمان و ضلالا بعد هدى؟»و با آنان درگير شدند و تعدادى را كشتند. (6) برخى از تاثيرات‏حماسه عاشورا از اين قرار است:

1-قطع نفوذ دينى بنى اميه بر افكار مردم‏2-احساس گناه و شرمسارى در جامعه،بخاطر يارى نكردن حق و كوتاهى دراداى تكليف‏3-فرو ريختن ترسها و رعبها از اقدام و قيام بر ضد ستم‏4-رسوايى يزيديان و حزب حاكم اموى‏5-بيدارى روح مبارزه در مردم‏6-تقويت و رشد انگيزه‏هاى مبارزاتى انقلابيون‏7-پديد آمدن مكتب جديد اخلاقى و انسانى(ارزشهاى نوين عاشورايى و حسينى)

8-پديد آمدن انقلابهاى متعدد با الهام از حماسه كربلا9-الهام بخشى عاشورا به همه نهضتهاى رهايى بخش و حركتهاى انقلابى تاريخ‏10-تبديل شدن‏«كربلا»به دانشگاه عشق و ايمان و جهاد و شهادت،براى نسلهاى‏انقلابى شيعه‏11-به وجود آمدن پايگاه نيرومند و عميق و گسترده تبليغى و سازندگى در طول‏تاريخ،بر محور شخصيت و شهادت سيد الشهدا«ع‏»

از نهضتهاى شيعى پس از عاشورا،مى‏توان‏«انقلاب توابين‏»،«انقلاب مدينه‏»،«قيام‏مختار»،«قيام زيد»،و...حركتهاى ديگر را نام برد.براى توضيح بيشتر،به مدخل خاص‏هر يك از اين نهضتها در همين مجموعه مراجعه شود.تاثير حماسه عاشورا را درانقلابهاى بزرگى كه در طول تاريخ، بر ضد ستم انجام گرفته،چه در عراق و ايران و چه دركشورهاى ديگر،نبايد از ياد برد.«فرهنگ شهادت‏»و انگيزه جهاد و جانبازى كه درانقلاب اسلامى ايران و هشت‏سال دفاع مقدس در جبهه‏ها جلوه‏گر بود،گوشه‏اى از اين‏تاثير پذيرى است.شعار«نهضت ما حسينيه،رهبر ما خمينيه‏»كه در مبارزات ملت مسلمان‏ايران بر ضد طاغوت طنين افكن بود و نيز شور حسينى جبهه‏هاى رزم ايران،گواه روشن‏تاثير گذارى كربلا در قرنها پس از آن حماسه مقدس است.يكى از نويسندگان محقق،نتايج نهضت كربلا را عبارت مى‏داند از:

1-پيروزى مساله اسلام و حفظ آن از نابودى‏2-هزيمت امويان از عرصه فكرى مسلمين‏3-شناخت اهل بيت بعنوان نمونه‏هاى پيشوايى امت‏4-تمركز شيعه از بعد اعتقادى بر محور امامت‏5-وحدت صفوف شيعه در جبهه مبارزه‏6-ايجاد حس اجتماعى در مردم‏7-شكوفايى موهبتهاى ادبى و پديد آمدن ادبيات عاشورايى 8-منابر وعظ و ارشاد،به عنوان وسيله آگاهانيدن مردم‏9-تداوم انقلاب بصورت زمينه سازى نهضتهاى پس از عاشورا (7) حادثه كربلا،گشاينده جبهه اعتراض عليه حكومت امويان و سپس عباسيان شد،چه به‏صورت فردى كه روحهاى بزرگ را به عصيان و افشاگرى واداشت،و چه به شكل‏مبارزه‏هاى گروهى و قيامهاى عمومى در شهرى خاص يا منطقه‏اى وسيع. (8)

خون او تفسير اين اسرار كرد ملت‏خوابيده را بيدار كرد (9)

الوداع <- ´ckق فëpha

آداب زيارت

تشرف به ديدار امام معصوم‏«ع‏»چه در حال حيات و چه پس از شهادت و هنگام‏زيارت قبور ائمه‏«ع‏»آدابى دارد كه آن را از ديدارهاى معمولى جدا مى‏كند.رعايت‏طهارت،ادب،متانت، توجه،حضور قلب از جمله اين آداب است. (10)

زيارت قبر سيد الشهدا«ع‏»آداب ويژه‏ترى دارد، از قبيل:نماز خواندن،حاجت‏خواستن،بى آلايش وغمگين و غبار آلود،راه زيارت را پيمودن،پياده رفتن،غسل زيارت كردن،تكبير گفتن، وداع كردن. (11) شهيد ثانى در كتاب‏«دروس‏»،چهارده آداب براى زيارت مى‏شمارد كه‏خلاصه آنها چنين است:

اول:غسل،پيش از ورود به حرم،با طهارت بودن و با لباس تميز و خشوع وارد شدن‏دوم:بر آستانه حرم ايستادن،دعا خواندن و اذن ورود طلبيدن‏سوم:كنار ضريح مطهر ايستادن و خود را به قبر نزديك ساختن‏چهارم:رو به حرم و پشت به قبله ايستادن در حال زيارت،سپس صورت بر قبر نهادن‏سپس به بالاى سر رفتن‏پنجم:زيارتهاى وارده را خواندن و سلام گفتن‏ششم:پس از زيارت،دو ركعت نماز خواندن‏هفتم:پس از نماز،دعا كردن و اجت‏خواستن‏هشتم:كنار ضريح مقدارى قرآن خواندن و ثواب آن را هديه به امام كردن‏نهم: در همه حال،حضور قلب داشتن و استغفار كردن از گناه‏دهم:به نگهبانان و خادمان حرم احسان و احترام كردن‏يازدهم:پس از باز گشت به خانه،دوباره به حرم و زيارت رفتن و در آخرين زيارت،دعاى وداع خواندن‏دوازدهم:پس از زيارت،بهتر از قبل از زيارت بودن‏سيزدهم: بعد از تمام شدن زيارت،زود از حرم بيرون آمدن تا شوق،افزون‏تر شود،وهنگام خروج،عقب عقب بيرون آمدن‏چهاردهم:صدقه دادن به نيازمندان آن شهر و آستانه،بويژه به تنگدستان از دودمان‏رسول خدا احسان كردن. (12) رعايت اين آداب،قرب روحى و معنوى مى‏آورد و سازندگى زيارت را افزون‏مى‏سازد و فلسفه تشريع زيارت نيز،همين بهره‏ورى از معنويات مزارات اولياء خداست. (13)

آداب وعظ و منبر

اهل منبر و وعظ،كه در محافل دينى و مجالس حسينى براى مردم القاى سخن و ايرادموعظه و ذكر مصيبت مى‏كنند،چون با دل و دين مردم سر و كار دارند و شنوندگان، كلامشان را حجت مى‏شمارند،بايد خود به حرفهايشان معتقد و عامل باشند،تا هم سخن‏تاثير كند و هم از وجهه دين و علماى دينى كاسته نشود.

بنا بر اين بر فراز منبر رفتن و به موعظه خلايق يا نشر خلايق پرداختن،كار هر كس‏نيست و صلاحيتها و شرايطى مى‏طلبد.علماى بزرگ كه دلسوز دين بوده‏اند،همواره چه‏كتبى و چه شفاهى به اندرز و رهنمود در اين زمينه‏ها پرداخته‏اند.از جمله مرحوم ميرزاحسين نورى در كتاب ارزنده خود(لؤلؤ و مرجان)به بيان آداب اهل منبر پرداخته و«اخلاص‏»را پله اول منبر و«صدق‏»را پله دوم آن دانسته و نكاتى را هم بعنوان‏«مهالك‏عظيمه روضه خوانان و اهل منبر»دانسته كه بعضى از آنها از اين قرار است:

1-رياكارى و به خاطر دنيا كار كردن‏2-روضه خوانى را وسيله كسب خويش ساختن‏3-آخرت خود را به دنيا،و به دنياى ديگران فروختن‏4-عمل نكردن روضه خوان به گفته‏هايى كه خود نقل مى‏كند5-دروغ بافتن در منبر و رعايت نكردن صدق احاديث و حكايات. (14) شاگرد وى مرحوم محدث قمى در منتهى الآمال،پس از بيانى مبسوط در زشتى دروغ‏در مجالس عزادارى و منبر و مرثيه و استفاده از غنا در نوحه خوانى و رعايت نكردن دقت‏در نقلهاى تاريخى،سخنانى دارد،تحت عنوان‏«نصح و تحذير»و اهل منبر را بر حذرمى‏دارد از مبتلا شدن به:دروغ گفتن و افترا بستن بر خدا و ائمه و علماء،غنا خواندن،اطفال امارد را با الحان فسوق پيش از خود به خوانندگى واداشتن،بى اذن،بلكه با نهى‏صريح به خانه مردم در آمدن و بر منبر رفتن و آزردن حاضرين بر گريه نكردن به كلمات‏بليغه،ترويج باطل در وقت دعا،مدح كسانى كه مستحق مدح نيستند،مغرور كردن‏مجرمين و متجرى نمودن فاسقين،خلط كردن حديثى به حديث ديگر به طور تدليس،تفسير آيات شريفه به آراء كاسده،نقل اخبار به معانى باطله،فتوا دادن با نداشتن اهليت‏آن،متوسل شدن براى زينت دادن كلام و رونق گرفتن مجلس به سخنان كفره و حكايت‏مضحكه و اشعار فجره و فسقه در مطالب منكره و تصحيح كردن اشعار دروغ مراثى رابعنوان زبان حال،ذكر آنچه منافى عصمت و طهارت اهل بيت نبوت است،طول دادن‏سخن به جهت اغراض كثيره فاسده و محروم نمودن حاضرين از اوقات فضيلت نماز وامثال اين مفاسد كه لا تعد و لا تحصى است...و پس از بحثى پيرامون اهل عمل نبودن به‏گفته‏ها و توقعات بى مورد داشتن،اين شعر حافظ را نقل مى‏كند كه:

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مى‏كنند چون به خلوت مى‏روند آن كار ديگر مى‏كنند مشكلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مى‏كنند گوئيا باور نمى‏دارند روز داورى كاين همه قلب و دغل در كار داور مى‏كنند (15)

آزادگى

از مهمترين درسهاى نهضت كربلا و از الفباى نخستين فرهنگ عاشورا،آزادگى و حريت‏و تن به ظلم ندادن و اسير ذلت نشدن است.حسين بن على‏«ع‏»فرموده است:«موت فى‏عز خير من حياة فى ذل‏» (16) مرگ با عزت بهتر از زندگى با ذلت است.نيز در مقابل تسليم و بيعت،فرمود: «لا و الله،لااعطيهم بيدى اعطاء الذليل و لا اقر اقرار العبيد»دست ذلت به شما نمى‏دهم و چون بردگان‏تسليم شما نمى‏شوم.

همچنين در كربلا وقتى آن حضرت را ميان جنگ يا بيعت مخير كردند،فرمود:

«الا و ان الدعى بن الدعى قد ركزني بين اثنتين،بين السلة و الذلة،هيهات منا الذلة...» (17) ناپاك‏ناپاكزاده مرا بين دو چيز،شمشير و ذلت مخير قرار داده است،ذلت از ما بسيار دور است.

بر ما گمان بندگى زور برده‏اند اى مرگ همتى كه نخواهيم اين قيود از آستان همت ما ذلت است دور و اندر كنام غيرت ما نيستش ورود

در نبرد عاشورا نيز در حمله‏هايى كه به صفوف دشمن مى‏كرد،رجز مى‏خواند و مى‏فرمود:

«الموت اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول النار» (18)

مرگ،بهتر از ننگ است و ننگ،بهتر از دوزخ!وقتى كه مجروح بر زمين افتاده بود،شنيد كه سپاه دشمن قصد حمله به حرم و خيمه‏گاه او را دارد،بر سرشان فرياد كشيد:«ياشيعة آل ابى سفيان!ان لم تكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احرارا فى‏دنياكم...» (19)

گر شما را به جهان دينى و آيينى نيست‏لا اقل مردم آزاده به دنيا باشيد

نهضت عاشورا،به همه مظلومان،درس مبارزه و به همه مبارزان،الهام مقاومت وروحيه آزادگى داده است.«درس آزادى به دنيا داد،رفتار حسين!».گاندى،مصلح بزرگ‏هند گفته است:

«من براى مردم هند،چيز تازه‏اى نياوردم.فقط نتيجه‏اى را كه از مطالعات و تحقيقاتم‏در باره تاريخ زندگى قهرمانان كربلا به دست آورده بودم،ارمغان ملت هند كردم.اگر بخواهيم‏هند را نجات دهيم،واجب است همان راهى را بپيماييم كه حسين بن على‏«ع‏»پيمود.» (20)

درس آزادى به دنيا داد رفتار حسين بذر همت در جهان افشاند افكار حسين با قيام خويش بر اهل جهان معلوم كرد تابع اهل ستم گشتن بود عار حسين مرگ با عزت،زعيش در مذلت بهتر است نغمه‏اى مى‏باشد از لعل درربار حسين (21)

آل الله

مقصود از آل الله و خاندان خدا،اهل بيت پيامبر«ص‏»اند.امام حسين‏«ع‏»خود ودودمان پيامبر را آل الله دانسته است،آنجا كه مى‏فرمايد:

«نحن آل الله و ورثة رسوله‏»، (22) در زيارت نيمه رجب امام حسين‏«ع‏»نيز مى‏خوانيم:

«السلام عليكم يا آل الله‏»كه به عنوان زيارت اربعين هم نقل شده است.اين،بخاطرشدت ارتباط و انتساب عترت پيامبر و امام حسين‏«ع‏»با خداوند و دين اوست و گوياخدايى‏اند و از دودمان خدا.تعبير آل الله را جابر بن عبد الله انصارى هنگام حضور بر سرمزار حسين بن على‏«ع‏»در اربعين شهادتش در زيارتى كه خوانده،به كار برده است.

به قريش نيز«آل الله‏»مى‏گفته‏اند،زيرا در خانه توحيد و مسجد الحرام بودند و با خانه‏خدا مرتبط بودند.امام صادق‏«ع‏»مى‏فرمايد:«انما سموا آل الله،لانهم فى بيت الله‏الحرام‏» (23) بويژه كه عظمت قريش با تولد پيامبر اسلام در ميان آنان افزايش يافت و با بعثت‏آن رسول خدا، انتسابشان به خداوند افزون‏تر شد«و عظمت قريش فى العرب و سمواآل الله‏».

آل ابى سفيان

خاندان و دودمان ابو سفيان.ابو سفيان بن حرب،بزرگ طايفه بنى اميه بود.خودش ودودمانش با بنى هاشم و دودمان رسول خدا و با دين اسلام دشمنى داشتند.ابو سفيان درلشكر كشيها بر ضد اسلام شركت داشت.پسرش معاويه،با على و امام حسن‏«ع‏»جنگيد، نوه‏اش يزيد،حسين بن على را در كربلا كشت.نسل ابو سفيان ضد توحيد بودند،از دين‏رو پيامبر فرموده بود:«الخلافة محرمة على آل ابى سفيان‏». (24) اينكه در زيارت عاشورا هم‏خود ابو سفيان و اين دودمان لعن شده‏اند(اللهم العن ابا سفيان،اللهم العن...و آل ابى‏سفيان)به خاطر درگيرى و مبارزه آنان با اساس اسلام است.امام صادق‏«ع‏»نزاع ميان‏اهل بيت پيامبر و آل ابى سفيان را،نزاعى مكتبى و بر سر عقيده مى‏دانست،نه شخصى ومى‏فرمود:«انا و آل ابى سفيان اهل بيتين تعادينا فى الله،قلنا:صدق الله و قالوا:كذب الله‏» (25) نيز،مايه از بين رفتن حكومتشان را دست آلودن به خون حسين‏«ع‏»مى‏دانست:«ان آل‏ابى سفيان قتلوا الحسين بن على صلوات الله عليه فنزع الله ملكهم‏». (26) سيد الشهدا«ع‏»روز عاشورا،سپاه كوفه را كه براى كشتن او آمده بودند،پيروان اين‏دودمان خطاب كرد و چون شنيد به طرف خيمه‏ها حمله آورده‏اند،فرمود:«ويحكم ياشيعة آل ابى سفيان!ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احرارا فى‏دنياكم...» (27) اگر دين نداريد،آزاده باشيد!آل ابو سفيان همه آنانند كه در طول تاريخ،با حق‏و عدل مبارزه كرده‏اند و براى خاموش ساختن نور خدا كوشيده‏اند،چه در ميدان بدر واحد و صفين و كربلا،چه در هر جاى دنيا و هر زمان ديگر.

آل اميه بنى اميه

آل زياد

از جمله گروهى كه به اسلام ضربه بسيار زده‏اند و در زيارت عاشورا مورد لعنت‏اند،«آل زياد»ند(و العن...آل زياد و آل مروان الى يوم القيامه).نسل ناپاك‏«زياد»،دستشان به‏خون عترت پيامبر آميخته است.عبيد الله بن زياد كه والى كوفه و بصره بود و امام حسين رادر كربلا كشت، فرزند همين زياد است.مادر زياد،سميه نام داشت،از زنان زناكار صاحب‏پرچم.زياد از طريق آميزش نامشروع و زنا توسط غلام سميه به نام‏«عبيد ثقفى‏»به دنياآمد.زياد را زياد بن عبيد مى‏گفتند.از بدعتهاى معاويه،آن بود كه بر خلاف حكم پيامبر،اين زنا زاده را به دودمان بنى اميه ملحق ساخت و از آن پس او را«زياد بن ابى سفيان‏»

مى‏گفتند. (28) اين موضوع كه به‏«مساله استلحاق‏»معروف است،در سال 44 هجرى انجام‏گرفت و مورد اعتراض بسيارى از بزرگان از جمله سيد الشهدا بود كه در نامه‏اش به‏معاويه،اين كار را در رديف كشتن حجر بن عدى و عمرو بن حمق،آورده (29) و او رانكوهش كرده است.پس از انقراض امويان،مردم زياد را به اسم مادرش سميه يا به نام‏پدرى ناشناخته، زياد بن ابيه(زياد،پسر پدرش)مى‏خواندند. (30) امام حسين‏«ع‏»روز عاشورا در يكى از خطبه‏هايش جمله‏«الا و ان الدعى بن‏الدعى...»دارد،كه اشاره به ناپاك زادگى ابن زياد و پدرش زياد است كه هر دو نسبى‏پست و آلوده داشتند و عبيد الله هم از كنيز زنا كارى به نام مرجانه به دنيا آمده بود و به‏«ابن‏مرجانه‏»مشهور بود.حاكميت‏يافتن كسى چون پسر زياد،فاجعه‏اى بود كه عزت وكرامت مسلمين و عرب را نابود كرد.زيد بن ارقم وقتى در كوفه شاهد آن بود كه ابن زيادبر لبهاى سر بريده ابا عبد الله‏«ع‏»مى‏زند،گريه كنان و با اعتراض برخاست و از مجلس‏بيرون آمد و مى‏گفت:اى جماعت عرب!از اين پس برده شده‏ايد.پسر فاطمه را كشته وپسر مرجانه را به امارت پذيرفته‏ايد... (31) در همان ايام،آل زياد بعنوان گروهى فاسد وشيطانى به شمار مى‏رفتند.حتى يكى از شهداى كربلا به نام مالك بن انس مالكى يا انس بن‏حارث كاهلى در رجزى كه در ميدان مى‏خواند،يكى از ابيات آن چنين بود:

آل على شيعة الرحمان آل زياد شيعة الشيطان (32)

آل زياد،طبق روايات،دلهايى مسخ شده،دودمانى ننگين و مورد خشم بودند و روزعاشورا را به خاطر كشته شدن حسين بن على،مبارك دانسته و به شادمانى روزه‏مى‏گرفتند. (33) نيز«آل زياد»نام سلسله‏اى از خلفاست كه از نسل زياد بن ابيه بودند و ازسال 204 تا 409 هجرى بر يمن حكومت كردند.آغاز حكومتشان از زمان هارون الرشيدبود و ماموريتشان سركوبى علويان آن ديار. (34)

آل عبا خامس آل عبا

آل عقيل

جمعى از فرزندان عقيل،چه فرزندان خود او يا نوه‏هايش از شهداى كربلا و حماسه‏آفرينان نهضت‏حسينى بودند كه جان خويش را فداى امام كردند.پيشتر نيز مسلم بن‏عقيل،فداى دين خدا و راه حسين‏«ع‏»شده بود.دو تن از پسران مسلم از شهداى كربلابودند.اين حماسه آفرينان از نسل ابو طالب كه عموزاده خويش،سيد الشهدا«ع‏»را يارى‏كردند عبارتند از:عبد الله بن مسلم،محمد بن مسلم،جعفر بن عقيل،عبد الرحمان بن عقيل،محمد بن عقيل،عبد الله الاكبر،محمد بن ابى سعيد بن عقيل،على بن عقيل و عبد الله بن‏عقيل.اين نه نفر،كه برخى‏شان فقيه و عالمى بزرگ بودند،هر كدام پس از نبردى‏شورانگيز،به شهادت رسيدند. شاعرى شهداى كربلا از نسل على بن ابى طالب را هفت‏شهيد و از نسل عقيل،نه شهيد دانسته و چنين سروده است:

عين جودى بعبرة و عويل و اندبى ان ندبت آل الرسول سبعة كلهم لصلب على قد اصيبوا و تسعة لعقيل (35)

روز عاشورا نيز كه فرزندان عقيل به ميدان مى‏رفتند،اما دعايشان مى‏كرد و كشندگان‏آنان را لعن كرده و آل عقيل را به مقاومت دعوت مى‏كرد و به بهشت مژده مى‏داد:«اللهم‏اقتل قاتل آل عقيل...صبرا آل عقيل ان موعدكم الجنة‏» (36) و به خاطر اين فداكاريها بود كه پس از عاشورا، امام زين العابدين‏«ع‏»به خانواده آنان‏بيشتر عاطفه و لطف نشان مى‏داد و آنان را بر بقيه برترى مى‏داد،وقتى از او در اين باره‏مى‏پرسيدند،مى‏فرمود:من رفتار و عملكردشان را روز عاشورا با ابا عبد الله‏«ع‏»به يادمى‏آورم و دلم به حالشان رقت و عطوفت مى‏يابد.از اين رو،امام سجاد«ع‏»با اموالى كه‏مختار پس از خروج،به آن حضرت داد،خانه‏هايى براى آل عقيل ساخت كه حكومت‏اموى آنها را خراب كرده بود.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:56  توسط رضا  | 
 

آل مراد

نام قبيله‏اى كه هانى بن عروه،بزرگ و رئيس آن در كوفه بود.هانى هر گاه ندا مى‏داد،چهار هزار مسلح و هشت هزار پياده تحت فرمانش جمع مى‏شدند.وقتى هانى را براى‏گردن زدن به بازار كوفه بردند،هانى آل مراد را صدا كرد،ولى كسى از بيم جان خويش به‏حمايتش برنخاست. (1) هانى در ايام حضور مسلم بن عقيل در كوفه،ميزبان او بود،و پيش‏از مسلم دستگير و شهيد شد.

آل مروان

دودمان مروان بن حكم كه از تيره بنى اميه بودند و از سال 64 هجرى روى كار آمدند.

آغاز سلطه اين خاندان با به خلافت رسيدن مروان بود.مروان از خشن‏ترين و عنودترين‏دشمنان اهل بيت و امام حسين‏«ع‏»بود و نزد پيامبر و مردم ملعون و مطرود و تبعيد شده بود(-مروان)پس از او عبد الملك مروان،وليد بن عبد الملك،سليمان بن عبد الملك،عمر بن عبد العزيز،يزيد بن عبد الملك،هشام بن عبد الملك،وليد بن يزيد،يزيد بن وليد،مروان بن محمد،به ترتيب نزديك به هفتاد سال حكومت كردند (2) و دوران حكومتشان ازسخت‏ترين دورانهاى شيعه بود.بنى مروان جنايتكارترين افراد را در شهرها به ولايت‏مى‏گماشتند كه حجاج يكى از آنان بود.در زيارت عاشورا«آل مروان‏»نيز همچون آل زيادو آل ابى سفيان و بنى اميه مورد لعن قرار گرفته‏اند.

آمار نهضت كربلا

نقش آمار در ارائه سيماى روشن‏تر از هر موضوع و حادثه،غير قابل انكار است.ليكن‏در حادثه كربلا و مسائل قبل و بعد از آن،با توجه به اختلاف نقلها و منابع،نمى‏توان در بسيارى از جهات، آمار دقيق و مورد اتفاق ذكر كرد و آنچه نقل شده،گاهى تفاوتهاى‏بسيارى با هم دارد.در عين حال بعضى از مطالب آمارى،حادثه كربلا را گوياتر مى‏سازد.

به همين دليل به ذكر نمونه‏هايى از ارقام و آمار مى‏پردازيم: (3) مدت قيام امام حسين‏«ع‏»از روز امتناع از بيعت با يزيد،تا روز عاشورا 175 روزطول كشيد:12 روز در مدينه،4 ماه و 10 روز در مكه،23 روز بين راه مكه تا كربلا و8 روز در كربلا(2 تا 10 محرم).

منزلهايى كه بين مكه تا كوفه بود و امام حسين آنها را پيمود تا به كربلا رسيد18 منزل بود(معجم البلدان).

فاصله منزلها با هم سه فرسخ و گاهى پنج فرسخ بود.

منزلهاى ميان كوفه تا شام 14 منزل بود كه اهل بيت را در حال اسارت از آنها عبوردادند.

نامه‏هايى كه از كوفه به امام حسين‏«ع‏»در مكه رسيد و او را دعوت به آمدن كرده‏بودند 12000 نامه بود(طبق نقل شيخ مفيد).

بيعت كنندگان با مسلم بن عقيل در كوفه 18000 نفر،يا 25000 نفر و يا 40000 نفرگفته شده است.

شهداى كربلا از اولاد ابى طالب كه نامشان در زيارت ناحيه آمده است 17 نفر.

شهداى كربلا از اولاد ابى طالب كه نامشان در زيارت ناحيه نيامده 13 نفر.سه نفر هم‏كودك از بنى هاشم شهيد شدند،جمعا 33 نفر.اين افراد به اين صورت‏اند:امام حسين‏«ع‏»

1 نفر،اولاد امام حسين 3 نفر،اولاد على‏«ع‏»9 نفر،اولاد امام حسن 4 نفر،اولاد عقيل‏12 نفر، اولاد جعفر 4 نفر.

غير از امام حسين‏«ع‏»و بنى هاشم،شهدايى كه نامشان در زيارت ناحيه مقدسه وبرخى منابع ديگر آمده است 82 نفرند.غير از آنان،نام 29 نفر ديگر در منابع متاخرتر آمده‏است.

جمع شهداى كوفه از ياران امام 138 نفر.تعداد 14 نفر از جمع اين جناح حسينى،غلام بوده‏اند.

شهدايى كه سرهايشان بين قبايل تقسيم شد و از كربلا به كوفه بردند 78 نفر بودند.

تقسيم سرها به اين صورت بود:قيس بن اشعث،رئيس بنى كنده 13 سر،شمر رئيس‏هوازن 12 سر،قبيله بنى تميم 17 سر،قبيله بنى اسد 16 سر،قبيله مذحج 6 سر،افرادمتفرقه از قبايل ديگر 13 سر.

سيد الشهدا هنگام شهادت 57 سال داشت.

پس از شهادت حسين‏«ع‏»33 زخم نيزه و 34 ضربه شمشير،غير از زخمهاى تير بربدن آن حضرت بود.

اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست زخم از ستاره بر تنش افزون،حسين توست (4)

شركت كنندگان در اسب تاختن بر بدن امام حسين 10 نفر بودند.

تعداد سپاه كوفه 33 هزار نفر بودند كه به جنگ امام حسين آمدند.آنچه در نوبت‏اول آمد تعداد 22 هزار بودند به اين صورت:عمر سعد با 6000،سنان با 4000،عروة بن‏قيس با 4000، شمر با 4000،شبث بن ربعى با 4000.آنچه بعدا اضافه شدند:يزيد بن‏ركاب كلبى با 2000،حصين بن نمير با 4000،مازنى با 3000،نصر مازنى با 2000 نفر.

سيد الشهداء روز عاشورا براى 10 نفر مرثيه خواند و در شهادتشان سخنانى فرمودو آنان را دعا،يا دشمنان آنان را نفرين كرد.اينان عبارتند از:على اكبر،عباس،قاسم،عبد الله بن حسن، عبد الله طفل شير خوار،مسلم بن عوسجه،حبيب بن مظاهر،حر بن يزيدرياحى،زهير بن قين و جون.و در شهادت دو نفر بر آنان درود و رحمت فرستاد:

مسلم و هانى.

امام حسين‏«ع‏»بر بالين 7 نفر از شهدا پياده رفت:مسلم بن عوسجه،حر،واضح‏رومى،جون، عباس،على اكبر،قاسم.

سر سه شهيد را روز عاشورا به جانب امام حسين‏«ع‏»انداختند:عبد الله بن عميركلبى،عمرو بن جناده،عابس بن ابى شبيب شاكرى.

سه نفر را روز عاشورا قطعه قطعه كردند:على اكبر،عباس،عبد الرحمن بن عمير.

مادر 9 نفر از شهداى كربلا در روز عاشورا حضور داشتند و شاهد شهادت پسربودند:عبد الله بن حسين كه مادرش رباب بود،عون بن عبد الله جعفر،مادرش زينب،قاسم بن حسن مادرش رمله،عبد الله بن حسن مادرش بنت‏شليل جيليه،عبد الله بن مسلم‏مادرش رقيه دختر على‏«ع‏»،محمد بن ابى سعيد بن عقيل،عمرو بن جناده،عبد الله بن وهب‏كلبى مادرش ام وهب،على اكبر(بنا به نقلى مادرش ليلى،كه ثابت نيست).

5 كودك نابالغ در كربلا شهيد شدند:عبد الله رضيع شير خوار امام حسين،عبد الله بن‏حسن، محمد بن ابى سعيد بن عقيل،قاسم بن حسن،عمرو بن جناده انصارى.

5 نفر از شهداى كربلا،از اصحاب رسول خدا بودند:انس بن حرث كاهلى،حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه،هانى بن عروه،عبد الله بن بقطر عميرى.

در ركاب سيد الشهداء،تعداد 15 غلام شهيد شدند:نصر و سعد(از غلامان‏على‏«ع‏»)، منحج(غلام امام مجتبى‏«ع‏»)،اسلم و قارب(غلامان امام حسين‏«ع‏»)حرث‏غلام حمزه،جون غلام ابوذر،رافع غلام مسلم ازدى،سعد غلام عمر صيداوى،سالم غلام‏بنى المدينه،سالم غلام عبدى،شوذب غلام شاكر،شيب غلام حرث جابرى،واضح غلام‏حرث سلمانى.اين 14 نفر در كربلا شهيد شدند.سلمان غلام امام حسين‏«ع‏»،كه آن‏حضرت او را به بصره فرستاد و آنجا شهيد شد.

2 نفر از ياران امام حسين‏«ع‏»روز عاشورا اسير و شهيد شدند:سوار بن منعم وموقع بن ثمامه صيداوى.

4 نفر از ياران امام در كربلا پس از شهادت آن حضرت به شهادت رسيدند:سعد بن‏حرث و برادرش ابو الحتوف،سويد بن ابى مطاع(كه مجروح بود و محمد بن ابى سعيد بن‏عقيل.

7 نفر در حضور پدرشان شهيد شدند:على اكبر،عبد الله بن حسين،عمرو بن جناده،عبد الله بن يزيد،عبيد الله بن يزيد،مجمع بن عائذ،عبد الرحمن بن مسعود.

5 نفر از زنان از خيام حسينى به طرف دشمن بيرون آمده و حمله يا اعتراض كردند:

كنيز مسلم بن عوسجه،ام وهب زن عبد الله كلبى،مادر عبد الله كلبى،زينب كبرى،مادرعمرو بن جناده.

زنى كه در كربلا شهيد شد مادر وهب(همسر عبد الله بن عمير كلبى)بود.

زنانى كه در كربلا بودند:زينب،ام كلثوم،فاطمه،صفيه،رقيه،ام هانى(اين 6 نفر ازاولاد امير المؤمنين بودند)فاطمه و سكينه(دختران سيد الشهدا)رباب،عاتكه،مادر محسن بن حسن، دختر مسلم بن عقيل،فضه نوبيه،كنيز خاص حسين،مادر وهب بن عبد الله.

آيه كهف تلاوت قرآن

ابا عبد الله‏«ع‏»

كنيه امام حسين‏«ع‏»بود كه رسول خدا«ص‏»از هنگام ولادت،بر آن حضرت نهاد.

كنيه‏اى كه شنيدنش،دل را مى‏لرزاند و اشك در چشم مى‏آورد.

ابراهيم بن حصين ازدى

از شهداى كربلا و اصحاب دلاور امام حسين‏«ع‏»بود،از جمله كسانى كه‏سيد الشهدا«ع‏»در لحظات تنهايى،نام برخى از ياران را مى‏برده و صدا مى‏زده است:«و ياابراهيم بن الحصين...». رجز او در ميدان نبرد چنين بود:

اضرب منكم مفصلا و ساقا ليهرق اليوم دمي اهراقا و يرزق الموت ابو اسحاقا اعنى بنى الفاجرة الفساقا

وى بعد از ظهر عاشورا در كنار امام حسين‏«ع‏»به شهادت رسيد. (5)

ابن الزرقاء وليد بن عتبه

ابن جوزه

از هتاكان سپاه عمر سعد كه در كربلا به امام حسين‏«ع‏»اهانت كرد و ناسزا گفت وگرفتار نفرين آن حضرت شد و اسبش به درون نهرى رميد و پايش در ركاب اسب ماند وخودش آن قدر به زمين كشيده شد تا هلاك گرديد. (6)

ابن زياد عبيد الله بن زياد

ابن سعد عمر بن سعد

ابن عباس عبدالله بن عباس

ابن مرجانه عبيد الله بن زياد

ابو الشهداء

پدر شهيدان.كنيه‏اى كه بر حسين بن على‏«ع‏»اطلاق مى‏شود.از آنجا كه امام حسين‏«ع‏»

الهام بخش شهيدان راه حق بود و كربلايش دانشگاه شهادت محسوب مى‏شده و مى‏شود،به آن حضرت اين عنوان را داده‏اند،او هم ابو الاحرار است،هم ابو الشهداء،هم‏ابو المجاهدين.نيز نام كتابى است در باره سيد الشهدا«ع‏»از نويسنده اديب و شاعر مصرى،عباس محمود عقاد(م 1964)كه به شيوه‏اى ادبى و نثرى شاعرانه به تحليل حادثه كربلاپرداخته است.

ابو الفضل عباس بن على ع

ابو بكر بن حسين بن على‏«ع‏»

از شهداى كربلا،فرزند امام مجتبى‏«ع‏».مادر او كنيز(ام ولد)بود.از مدينه همراه‏عمويش امام حسين‏«ع‏»به كربلا آمد و روز عاشورا پس از شهادت قاسم بن حسن،خدمت‏سيد الشهدا آمد و اجازه ميدان طلبيد و به ميدان رفت و پس از نبردى دلاورانه به‏شهادت رسيد.قاتلش عبد الله بن عقبه بود.نام اين شهيد بزرگوار در زيارت ناحيه مقدسه‏هم آمده است.

ابو بكر مخزومى

يكى از فقهاى هفتگانه و از كسانى بود كه از روى خير خواهى و نصيحت،از امام‏حسين‏«ع‏»خواست كه به سوى عراق نرود و در اين راه،بى‏وفايى مردم را نسبت به پدر وبرادر امام حسين‏«ع‏»ياد آورى مى‏كرد. (7) وى از سادات قريش بود.در ايام خلافت عمر به‏دنيا آمد.به خاطر نماز بسيار،به او راهب قريش مى‏گفتند.در سال 95 هجرى در گذشت. (8)

ابو ثمامه صائدى

از ياران سيد الشهدا و شهيد نماز،كه روز عاشورا به فيض شهادت رسيد.وى ازچهره‏هاى سرشناس شيعه در كوفه و مردى آگاه و شجاع و اسلحه شناس بود.مسلم بن‏عقيل در ايام بيعت گرفتن از مردم براى نهضت‏حسينى،او را مسؤول دريافت اموال وخريد اسلحه قرار داده بود.نامش عمر بن عبد الله بود. (9) پيش از شروع درگيريهاى كربلاخود را از كوفه به كربلا رساند و به امام پيوست.

روز عاشورا،كه ياران حسين بن على‏«ع‏»بتدريج‏شهيد مى‏شدند و از تعدادشان كاسته‏مى‏شد و اين كاهش محسوس بود،ابو ثمامه هنگام ظهر خدمت امام آمد و گفت:جانم‏فداى تو!چنين مى‏بينم كه دشمنان به تو نزديك شده‏اند.به خدا قسم تو كشته نخواهى شدمگر آنكه من پيش از تو كشته شوم.دوست دارم خداى خويش را در حالى ديدار كنم كه‏اين نماز را كه وقتش نزديك شده بخوانم.امام،نگاهى به بالا افكند،فرمود:نماز را به يادآوردى،خدا تو را از نماز گزاران ذاكر قرار دهد.آرى،اينك اول وقت نماز است.مهلتى ازسپاه دشمن خواستند.آنگاه ابو ثمامه و جمعى ديگر،با امام حسين‏«ع‏»نماز جماعت‏خواندند. (10) وى جزء آخرين سه نفرى بود كه از ياران امام تا عصر عاشورا زنده مانده‏بودند.برخى گفته‏اند كه در اثر جراحتهاى بسيار بر زمين افتاد،خويشانش او را به دوش‏كشيده و از ميدان به در بردند و مدتها بعد از دنيا رفت. (11)

ابو عمرو نهشلى(يا:خثعمى)

از شهداى كربلاست كه به قولى در حمله اول و به نقلى در نبرد تن به تن شهيد شد. ازشخصيت‏هاى كوفه و مردى متهجد و شب زنده‏دار بود. (12)

ابو فاضل عباس بن على ع

ابو مخنف

مقتل نويس معروف اسلام،لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف كوفى،مؤلف كتابهايى‏چند،از جمله‏«مقتل الحسين‏»كه در باره حوادث عاشوراست و طبرى در تاريخ خويش‏فراوان از او و كتابش نقل كرده است.وى كه در سال 75 هجرى در گذشت،از مورخان ومحدثان شيعه بود. كتاب او(مقتل ابى مخنف)به دست نيامده و آنچه اكنون به اين نام‏است،برگرفته از كتب تاريخ است كه از كتاب مقتل او نقل كرده‏اند.

ابو هارون مكفوف

از شعراى شيعه در عصر امام صادق‏«ع‏»كه به دستور آن حضرت در سوگ حسين بن‏على‏«ع‏»شعر سرود و در محضر امام خواند:«امرر على جدث الحسين و قل لاعظمه‏الزكيه...» (13) بر مزار حسين‏«ع‏»بگذر و به استخوانهاى پاكش بگو....

نام ابو هارون،موسى بن عمير و اهل كوفه بود.

اجفر

به معناى چاه وسيع.نام منطقه‏اى در اطراف كوفه كه آب و درخت داشته و قبلا از آن‏بنى يربوع بوده است.در آن محل،قصر و مسجدى بوده است.حسين‏«ع‏»در مسير رفتن‏به كوفه در اين مكان هم توقفى داشته است. (14) فاصله آن تا مكه 36 فرسخ است. (15)

ادب الطف

به معناى ادبيات عاشوراست.طف،نام سرزمين كربلاست.«ادب الطف‏»،نام كتابى‏است در ده جلد به زبان عربى،گرد آورى‏«جواد شبر»كه به معرفى شاعرانى كه در باره امام‏حسين‏«ع‏»و حادثه كربلا و شهداى عاشورا شعر و مرثيه سروده‏اند پرداخته است.اين‏مجموعه،از قرن اول هجرى تا قرن 14 را شامل مى‏شود و ضمن معرفى كوتاه صاحبان‏اثر،نمونه‏هايى از شعرهاى آنان را هم به صورت برگزيده آورده است.كتاب،به نحوى دربردارنده ادبيات شيعه و عقايد و احساسات و جهتگيريهاى شاعران شيعه نيز مى‏باشد،بخصوص بر محور حادثه جانسوز كربلا. ناشر كتاب،«دار المرتضى‏»است،بيروت،1409 ق. (16)

ادبيات عاشورا

مقصود،مجموعه آثارى است كه در قالبهاى مختلف ادبى و هنرى،بر محور حادثه وقهرمانان كربلا،در طول چهارده قرن پديد آمده است.اين آثار،شامل شعر و مرثيه،نوحه‏و تعزيه،مقتل و مصيبت نامه،نمايشنامه و فيلمنامه،داستان،فيلم،عكس و اسلايد،كتب ومقالات و نثرهاى ادبى،شرح حال قهرمانان كربلا،تابلوها،طرحها،پوسترها،ماكت و...

مى‏تواند باشد.عاشورا هم داراى محتواست(كه:چه شد؟)هم داراى پيام است(كه:چه‏بايد كرد؟ )و ادبيات و هنر،رسالت پرداختن به هر دو را دارد.گاهى يك تابلو از يك‏كتاب،گوياتر است. خطاطان،كتيبه‏ها و شعارها را مى‏توانند سرشار از پيام و جهت بسازندو با اسامى عاشورايى، هنر نمايى كنند و از اين طريق به خط و نقش،بعد متافيزيكى بدهندو شاعران و نويسندگان با خلق آثار ماندگار پيرامون حادثه و پيام آن،آن جلوه‏هاى متجلى‏در كربلا را جاودان سازند.

شايسته است كه موزه يا نمايشگاهى عظيم از آنچه به نحوى به اين حماسه جاودان‏مربوط مى‏شود پديد آيد كه منبعى براى هر گونه تحقيق و الهام گيرى گردد.در زمينه‏شناخت محتواى عاشورا و پيامها و اهدافش،به منابعى همچون زيارتنامه‏ها،دعاها ومقتلها هم مى‏توان مراجعه كرد و در زيارتها،به سبك،مضامين،تعبيرات و واژه‏ها و نيزحالات روحى خواننده دعا و زيارت دقت داشت. (17) با عنوان‏«ادبيات عاشورا»يك سرى مجموعه‏هاى شعر از شاعران مختلف گرد آمده‏كه پيرامون شهداى كربلا و حادثه عاشوراست.ناشر آن‏«حوزه هنرى‏»و با كوشش‏محمد على مردانى است.تا سال 1372 تعداد 6 جلد از اين مجموعه‏ها منتشر شده است.

ادهم بن اميه عبدى

از شيعيان بصره بود كه در منزل‏«مارية بنت منقذ»نيز حضور مى‏يافت.روز عاشورا درحمله اول به شهادت رسيد. (18)

اذان

اعلام.شعار فراخوانى مسلمين به نماز كه در اوايل هجرت تشريع شد.در حادثه كربلاچند مورد،به كار گرفته شده است.يكى آنگاه كه كاروان حسين‏«ع‏»با سپاه حر در«ذوحسم‏»در مسير كربلا مواجه شد.هنگام ظهر فرا رسيد.امام حسين‏«ع‏»به حجاج بن‏مسروق(و به گفته برخى منابع،به پسر خويش)فرمود:اذان بگو.اذان گفته شد و امام‏حسين‏«ع‏»نماز جماعت‏خواند.سپاه حر نيز به آن حضرت اقتدا كرد. (19) مورد ديگر در شام‏و بارگاه يزيد،وقتى امام سجاد«ع‏»آن خطبه افشاگر و كوبنده را ايراد كرد و پياپى فضايل‏خويش را بر شمرد و حاضران به گريه افتادند و افكارشان دگرگون شد و يزيد بيم آن‏داشت كه فتنه‏اى پيش آيد كه پايانش ناخوشانيد باشد،به مؤذن اشاره كرد كه اذان بگويد تابدينوسيله خطبه امام را قطع كند. مؤذن چون تكبير گفت،حضرت فرمود:خدا بزرگتر ازهر چيز است و برتر از حواس.مؤذن چون گفت:اشهد ان لا اله الا الله،حضرت فرمود:موو پوست و گوشت و خون و مغز و استخوانم به يگانگى خدا گواهى مى‏دهد.چون ماذن‏گفت:اشهد ان محمدا رسول الله،حضرت سجاد خطاب به يزيد كرد:اى يزيد!اين‏«محمد»آيا جد من است‏يا جد تو؟اگر بگويى جد توست،دروغ گفته‏اى و اگر بگويى جدمن است،پس چرا عترت او را كشتى؟ (20) و اينگونه بود كه حضرت زين العابدين‏«ع‏»،روش‏يزيد را در به كار گرفتن اذان براى خاموش كردن فرياد اذان مجسم خنثى كرد و از همان‏موقعيت،بهترين بهره بردارى سياسى را نمود.

اذن دخول

اذن ورود،هم در آداب معاشرت اسلامى است،كه انسان سر زده و بى اذن و اجازه واردمنزل و اتاق كسى نشود و قبلا اعلام كند،كه به اين،استيذان و استيناس هم مى‏گويند و درآيات 28-26 سوره نور،مطرح شده است،و هم در آداب زيارت حرمهاى مطهر پيامبر وائمه و بقاع متبركه،آمده است كه بعنوان رعايت ادب نسبت به حريم اولياى خدا،متن‏خاص اذن دخول در آستانه ورود به حرم،خوانده شود.در متن اذن دخول به حرم رسول‏خدا(ص)آمده است: «اللهم انى وقفت على باب بيت من بيوت نبيك و آل نبيك...باذن‏الله و اذن رسوله و اذن خلفائه و اذنكم صلوات الله عليكم اجمعين ادخل هذا البيت...» (21)

اذن ميدان

رخصت و اجازه براى ميدان رفتن.رسم جنگاورى در قديم بوده كه براى نبرد تن به‏تن،افراد از فرمانده رخصت مى‏گرفتند تا به ميدان كار زار روند.در حماسه عاشورا،ياران‏سيد الشهدا«ع‏»براى رفتن به ميدان از آن حضرت،رخصت مى‏گرفتند.معمولا اذن‏گرفتنشان با«سلام‏»بود،جلوى خيمه امام مى‏آمدند و به عنوان سلام وداع مى‏گفتند:السلام‏عليك يا ابن رسول الله.امام نيز در پاسخ مى‏فرمود:«و عليك السلام و نحن خلفك‏»سلام‏بر تو،ما نيز در پى تو مى‏آييم.آنگاه آيه‏«فمنهم من قضى نحبه...»(احزاب 23)رامى‏خواند. (22) امام نيز گاهى به كسى اذن ميدان نمى‏داد(مثل مادر يا همسر بعضى از ياران)وبه بعضى دير اجازه مى‏داد و آن شخص با اصرار زياد،موافقت امام را جلب مى‏كرد،مثل‏ميدان رفتن حضرت قاسم‏«ع‏»،جون غلام ابو ذر،فرزندان مسلم بن عقيل و...گاهى نيزبعضى اذن مى‏طلبيدند تا به ميدان رفته،با دشمن حرف بزنند و اتمام حجت كنند،مثل‏رخصت‏خواهى يزيد بن حصين همدانى. (23) در ميدان رفتن ابا الفضل‏«ع‏»نيز امام حسين‏«ع‏»

دير اجازه داد،چرا كه او سقاى خيمه‏ها و اطفال و علمدار سپاه امام بود.

اربعين

چهل،چهلم.در فرهنگ اسلامى و در معارف عرفانى،عدد چهل(اربعين)جايگاه‏خاصى دارد. چله نشينى براى رفع حاجت‏يا رسيدن به مقامات سلوك و عرفان معروف‏است.حفظ كردن چهل حديث،اخلاص چهل صباح،كمال عقل در چهل سالگى،دعابراى چهل مؤمن،چهل شب چهارشنبه و...بسيارى از اين نمونه‏ها و موارد. (24) در فرهنگ عاشورا،اربعين به چهلمين روز شهادت حسين بن على‏«ع‏»گفته مى‏شودكه مصادف با روز بيستم ماه صفر است.از سنتهاى مردمى،گراميداشت چهلم مردگان‏است كه،به ياد عزيز فوت شده خويش،خيرات و صدقات مى‏دهند و مجلس ياد بود بپامى‏كنند.در روز بيستم صفر نيز،شيعيان،عظيمترين مراسم سوگوارى را در كشورها وشهرهاى مختلف به ياد عاشوراى حسينى بر پا مى‏كنند و همراه با دسته‏هاى سينه زنى وعزادارى به تعظيم شعائر دينى مى‏پردازند.در شهر كربلا،اربعين حسينى عظمت و شكوه‏خاصى دارد و دسته‏هاى عزادار،مراسمى پرشور بر پا مى‏كنند.

در نخستين اربعين شهادت امام حسين‏«ع‏»،جابر بن عبد الله انصارى و عطيه عوفى‏موفق به زيارت تربت و قبر سيد الشهدا شدند.بنا به برخى نقلها،در همان اربعين،كاروان‏اسراى اهل بيت‏«ع‏»در باز گشت از شام و سر راه مدينه،از كربلا گذشتند و با جابر ديداركردند.البته برخى از مورخان هم آن را نفى كرده و نپذيرفته‏اند.از جمله مرحوم محدث‏قمى در«منتهى الآمال‏»دلايلى ذكر مى‏كند كه ديدار اهل بيت از كربلا در اربعين اول نبوده‏است. (25) بعضى از علما نيز در اين باره تحقيق مبسوط و مستقلى انجام داده‏اند كه منتشرشده است. (26) به هر حال،تكريم اين روز و احياى خاطره غمبار عاشورا،رمز تداوم شورعاشورايى در زمانهاى بعد بوده است.در تاريخ انقلاب اسلامى ايران نيز،سنت احياى‏اربعين تاثير مهمى در شور گسترى در شهرها داشت و در چهلم شهداى حادثه قم(درتاريخ 19 دى 1356 ش)مردم مسلمان تبريز قيام كردند و شهيد دادند.در اربعين شهداى‏تبريز،شهرهاى ديگر مجلس يادبود گرفته، تظاهرات كردند و همين گونه اربعينها به هم‏وصل شد و سراسر ايران به نهضت پيوست،تا آنكه انقلاب اسلامى در 22 بهمن سال‏1357 ش به پيروزى رسيد.اين به بركت الهام گيرى از فرهنگ شهادت و ايثار خون بود كه‏ملت قهرمان ايران،از عاشورا گرفته بود.«اربعين‏»، تداوم‏«عاشورا»بود و«ذكر»،رسالت‏بازماندگان پس از«خون‏»و«شهادت‏».

به ياد كربلا دلها غمين است دلا خون گريه كن چون اربعين است پيام خون،خطاب آتشين است بقاء دين،رهين اربعين است كه تاريخ پر از خون و شهادت سراسر اربعين در اربعين است بسوز اى دل كه امروز اربعين است عزاى پور ختم المرسلين است مرام شيعه در خون ريشه دارد نگهبانى ز خط خون چنين است

اربعين خونين

در عراق،بويژه در مناسبتهاى خاص،عزاداران حسينى به صورت دسته جمعى و درقالب كاروانهاى كوچك و بزرگ،پياده به سوى‏«كربلا»مى‏روند.اين حركت مقدس،بويژه از نجف به كربلا،كه اغلب با شركت علماى دينى انجام مى‏گرفت،چندين نوبت ازطرف رژيم بعثى عراق، جلوگيرى يا به خاك و خون كشيده شد.يكى از اين نوبتها در سال‏1397 ق.بود.زائران،براى بهره برداريهاى تبليغى و سياسى بر ضد طاغوت عراق،برنامه ريزيهاى مفصل كرده بودند. حكومت عراق هم به شدت و خشونت متوسل شد وراهپيمايان را در طول راه،از آسمان و زمين به گلوله بست.حادثه،بصورت پياپى،درسالهاى 1390،1395،1396 ق.در ايام عاشورا و اربعين پيش آمده بود،اما انتفاضه وحركت گسترده سال 1397 ق.بى سابقه بود و نجف،آن سال بسيج كننده اين نيروى عظيم‏مردمى بود كه از كنار مرقد امير المؤمنين،به راه افتاد و پس از چهار روز پياده روى به كربلارسيد.حركت موكبهاى پياده و شعارهاى طول راه و سخنرانيهاى متعدد،همه نوعى‏معارضه با حكومت بعث بود.امواج گسترده مردمى با شعار«ابد و الله ما ننسى حسينا»(به‏خدا قسم،هرگز حسين را فراموش نخواهيم كرد)به راه افتاده بود.نيروهاى دولتى براى‏جلوگيرى از رسيدن زائران به كربلا،برنامه‏هاى مختلفى داشتند و درگيريهايى پيش آمد وشهدايى بر خاك افتادند.وقتى هم به كربلا رسيدند،حوادثى شديدتر پيش آمد و كسانى‏كشته و جمع بسيارى دستگير شدند و نهضت‏شيعى اربعين آن سال،در خاطره تاريخ‏ثبت‏شد و مبدا الهام و شور گسترى براى سالهاى بعد گرديد.اين حادثه در سال 1356 ش‏بود. (27)

ازد

نام يكى از قبايل مشهور و بزرگ عرب،كه ابتدا در يمن مى‏زيستند،سپس به مكانهاى‏مختلف پراكنده شدند و گروهى هم به عراق آمدند كه به آنان‏«ازد العراق‏»گفته مى‏شد (28) وساكن كوفه شدند.انصار شاخه‏اى از همين قبيله‏اند.تعدادى از شهداى كربلا نيز از اين‏قبيله بودند.

اسارت

دستگير كردن،افرادى از لشكر مخالف يا افراد عادى را در جنگها بعنوان‏«اسير»

گرفتن و برده ساختن.در جنگهاى صدر اسلام نيز گروهى از كفار،اسير گرفته مى‏شدند، يابعضى از مسلمانان به اسارت مشركين در مى‏آمدند.

در حادثه كربلا،اين فاجعه كه اهل بيت امام حسين‏«ع‏»را پس از عاشورا اسير گرفته وشهر به شهر گرداندند (29) و در كوفه و شام به نمايش گذاشتند،نقض آشكار قوانين اسلام‏بود،چرا كه هم اسير گرفتن مسلمان صحيح نيست و هم اسير كردن زن مسلمان.آنگونه‏كه على‏«ع‏»نيز در جنگ جمل،اسير كردن را روانشمرد و عايشه را همراه عده‏اى زن‏به شهر خودش باز گرداند. البته بسر بن ارطاة به دستور معاويه بر يمن حمله كرد و زنان‏مسلمان را به اسارت گرفت.به اسيرى بردن عترت پيامبر در دوره حكومت اموى،اهانت‏به مقدسات دين بود،تا آنجا كه در دربار شام،يكى از شاميان از يزيد مى‏خواست كه‏فاطمه دختر سيد الشهدا را بعنوان كنيز،به او ببخشد!كه با اخطار حضرت زينب رو به رو شد. (30) گر چه يزيد،اهل بيت امام حسين‏«ع‏»را براى ترساندن مردم ديگر اسير كرد و شهر به‏شهر با خفت و خوارى گرداند،ولى اين دودمان عزت و آزادگى،از«اسارت‏»هم بعنوان‏سلاحى در مبارزه با باطل و افشاى چهره دشمن استفاده كردند و با خطبه‏ها و سخنرانيهاى‏بيدارگرشان حيله دشمن را نقش بر آب كردند.خطابه‏هاى زينب كبرى و امام سجاد«ع‏»ودختر امام حسين‏«ع‏»در كوفه و شام،نمونه‏اى از«مبارزه در اسارت‏»بود.حضرت زينب،حتى در مجلس يزيد و پيش روى او به اين اسير گرفتن و عمل ظالمانه و خارج از دين اواعتراض كرد:«اظننت‏يا يزيد حيث اخذت علينا اقطار الارض و آفاق السماء،فاصبحنانساق كما تساق الاسارى ان بنا على الله هوانا...امن العدل يابن الطلقاء تخديرك حرائرك‏و امائك و سوقك بنات رسول الله سبايا قد هتكت‏ستورهن و ابديت وجوههن تحدوبهن‏الاعداء من بلد الى بلد و يستشرفهن اهل المناهل و المعاقل...» (31) مى‏توان گفت امام حسين‏«ع‏»با تدبير و حسابگرى دقيق،زنان و فرزندان را همراه خودبه كربلا برد،تا راوى رنجها و گزارشگر صحنه‏هاى عاشورا و پيام رسان خون شهيدان‏باشند و سلطه يزيدى نتواند بر آن جنايت عظيم،پرده بكشد يا قضايا را به گونه‏اى وانمودكند.از اين رو،وقتى ابن عباس به سيد الشهدا گفت چرا زنان و كودكان را به عراق مى‏برى،پاسخ داد:«قد شاء الله ان يراهن سبايا...» (32) خدا خواسته كه آنان را اسير ببيند.اين اشاره به‏همان برنامه حساب شده است.به گفته مرحوم كاشف الغطاء:اگر حسين و فرزندان اوكشته مى‏شدند،ولى آن سخنرانيها و افشاگريهاى اهل بيت در آن موقعيتهاى حساس نبود،آن آثار و اهدافى كه امام حسين در واژگون ساختن حكومت‏يزيدى داشت محقق نمى‏شد. (33) اسارت اهل بيت با آن وضع رقت بار،عواطف مردم را به نفع جبهه حق و به زيان‏حكومت‏يزيد برانگيخت و سخنان زينب و سجاد«ع‏»در طول اسارت،لذت پيروزى‏نظامى را در ذائقه يزيد و ابن زياد،چون زهر، تلخ ساخت و جلوى تحريف تاريخ راگرفت و به بازماندگان و خانواده‏هاى شهدا درس داد كه شهيدان با خونشان و بازماندگان‏با رساندن پيام خون،بايد حق را يارى كنند،شهيدان كارى حسينى كنند و ماندگان،كارى‏زينبى!اسارت،هرگز به معناى تسليم شدن و انگيزه و هدف را فراموش كردن نيست.

آزادگان سرافراز دفاع مقدس در ايران نيز،در اسارتگاههاى عراق،ادامه دهنده جهادرزمندگان بودند و صبر و استقامتشان را از كاروان اسراى اهل بيت آموخته بودند.

زينب‏«ع‏»قافله سالار كاروان اسارت بود و مردانه و صبورانه،آن دوران تلخ را به پايان رساند.

ما وارث شهادت و ايثاريم بنيانگذار عزت و آزادى ما شور پر شراره ايمانيم آنجا كه نيست جرات فريادى در بطن اين اسارت ما خفته است آزادى تمام گرفتاران مرگ پر افتخار پدرهامان سرمايه حيات هدفداران رفتيم پيشواز اسارتها تا كاخهاى ظلم براندازيم تا در زمان قحطى حق جويان آبى به آسياب حق اندازيم ما رهسپار شهر خموشانيم شهرى كه سايه‏بان زده از وحشت شايد به تازيانه يك فرياد بيدارشان كنيم،از اين غفلت در كوفه و دمشق به پاسازيم طوفانى از وزيدن صرصرها هر جا كه شهر خفته و تاريكى است روشن كنيم جلوه اخگرها

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:53  توسط رضا  | 
روايت‏شده است:يكى از شتربانان كاروان حسينى پس از شهادت امام،به طمع‏برداشتن بند زير جامه آن حضرت،دوباره به مقتل آن امام بازگشت و آن حضرت را سربريده و خونين يافت. دست برد تا آن بند را بردارد،كه دست امام برآمد و بر دست او زد ومانع شد.كاردى در آورد و انگشت‏يا دست‏حضرت را بريد تا آن بند را برگيرد.امام‏دست چپ را برآورد،دست چپ را هم بريد. (1) اين شخص،بعدا چهره‏اش سياه شد و درراه مكه فرياد برمى‏آورد كه:«ايها الناس!دلونى على اولاد محمد». (2) نام او را«بريدة بن‏وائل‏»گفته‏اند.اين قضيه به صورتهاى ديگر هم در برخى كتب نقل شده است، (3) از جمله‏در باره كسى به نام ابحر بن كعب،كه لباس از تن آن حضرت درآورد و او را عريان نهاد.

بعدا دستانش مثل دو چوب خشك،خشكيد. (4) اما نمى‏توان به صحت آنها اطمينان يافت.

در نقلها،گاهى قضيه انگشت و انگشتر هم آمده است و اينكه،بجدل بن سليم انگشت را باانگشتر قطع كرد و انگشتر را به غارت برد. (5)

سالم بن عمرو،مولى بنى المدينه

از شهداى كربلاست.وى غلامى از طايفه بنى مدينه بود و در كوفه مى‏زيست و ازشيعيان اهل بيت به شمار مى‏آمد.سواركارى نامدار بود.در نهضت‏حضرت مسلم شركت‏داشت.پس از تنها ماندن مسلم بن عقيل،او و جمعى ديگر از شيعيان دستگير شدند،اماسالم از چنگ دشمن گريخت و پنهان شد.چون شنيد امام حسين‏«ع‏»به كربلا رسيده‏است،خود را به آن حضرت رساند و روز عاشورا در حمله اول شهيد شد.نامش درزيارت ناحيه مقدسه هم آمده است. (6)

سالم،مولى عامر بن مسلم

وى از شهداى عاشوراست.او غلام عامر بن مسلم عبدى و از شيعيان بصره و از تابعين‏مورد اطمينان بود.نام كامل او سالم بن ابو الجعد است.نامش در زيارت ناحيه مقدسه‏است. (7)

سبط پيامبر

سبط،به معناى نواده است.از لقبهاى امام حسين،«سبط محمد النبى‏» (8) و سبط النبى‏است. امام حسين‏«ع‏»سبط اصغر پيامبر و امام مجتبى،سبط اكبر ناميده مى‏شود.سبطمنتجب هم گفته شده است.به اين دو نواده عزيز رسول خدا،«سبطين‏»هم در روايات وزيارتنامه‏ها اطلاق مى‏شود:«السلام عليكما يا سبطى نبى الرحمة و سيدى شباب اهل‏الجنة‏». (9)

سر امام حسين‏«ع‏»

روزى كه شد به نيزه سر آن بزرگوار خورشيد سر برهنه بر آمد به كوهسار (10)

پس از شهادت ابا عبد الله‏«ع‏»،سپاه كوفه قساوت و دشمنى را به اوج رساندند و سرمطهر آن حضرت را از پيكر جدا كردند،سپس به دستور عمر سعد،پيكر آن امام را زير سم‏اسبها له كردند.اين سر مقدس،همراه سرهاى ديگر شهدا بر نيزه‏ها شد و در كوفه و شام وشهرهاى ديگر گرداندند تا ديگران را بترسانند.سر مطهر سيد الشهدا«ع‏»ماجراهاى‏مختلفى در حادثه كربلا دارد،اينكه سر آن حضرت را از پشت گردن مى‏برند، (11) بر نيزه‏مى‏كنند،خولى سر را به خانه خويش برده در اتاقى يا تنورى پنهان مى‏كند،سر امام بر فرازنى در كوچه‏هاى كوفه قرآن تلاوت مى‏كند،نزد ابن زياد،بر طشت طلا نهاده مى‏شود، (12) درراه شام در دير راهب سبب مسلمان شدن قنسرين مى‏شود،در كاخ يزيد،بر طشت نهاده‏نزد او مى‏آورند،يزيد با خيزران بر آن سر و لبها مى‏زند،در خرابه شام نزد رقيه دختر امام‏حسين برده مى‏شود و...هر كدام موضوعى است كه دستمايه بسيارى از مرثيه‏هاى‏سوزناك گشته و در باره اين وقايع،شعرها و نوحه‏هاى بسيار سروده‏اند.

اين كه سر مطهر كجا دفن شد،ميان محققان نظر واحدى نيست.برخى بر اين عقيده‏اندكه سر را از شام به كربلا آوردند و به بدن ملحق ساختند(نظر سيد مرتضى)،برخى‏معتقدند در كوفه،نزديك قبر امير المؤمنين‏«ع‏»دفن شد و برخى هم جاهاى ديگر راگفته‏اند.در شام،محلى به نام جايگاه سر مطهر معروف است كه محل عبادت است. (13) برخى هم مدفن سر را در مصر، مسجد راس الحسين مى‏دانند و براى كيفيت انتقال آن به‏آن منطقه،تاريخچه‏اى را ذكر مى‏كنند. (14) اما مشهور آن است كه سر را به كربلا آوردند و كنارپيكر دفن شد و اين را جمعى از علما در تاليفاتشان آورده‏اند. (15) اصل اين جنايت بى سابقه،براى امويان مايه ننگ بود.اين كه به دستور ابن زياد،سر آن‏حضرت را بر نيزه كرده در كوفه چرخاندند،اولين سرى بود كه در دوران اسلام با آن چنين‏كردند. (16) بريدن سر و بر نيزه كردن آن و شهر به شهر گرداندن،حتى در سروده‏ها ومرثيه‏هاى آن دوره نيز مطرح شده و بعنوان كارى فجيع و زشت از آن ياد شده است كه‏نشانه مظلوميت ثار الله است.در شعر بشير هنگام خبر دادنش از ورود اهل بيت به مدينه‏مى‏خوانيم:«و الراس منه على القناة يدار»و در شعر حضرت زينب در كوفه پس از ديدن‏سر برادر بر فراز نى،آمده است:«يا هلالا لما استتم كمالا...»

اين بى‏حرمتى آشكار،بر خلاف آنچه كه يزيديان مى‏خواستند ديگران را مرعوب كنند،موجى از احساسات خصمانه بر ضد آنان پديد آورد و مردم،عمق خباثت دودمان‏«شجره‏ملعونه‏»را شناختند.چند بيت از سروده‏هاى شاعران را بعنوان نمونه،پيرامون سر مطهر مى‏آوريم:

اى رفته سرت بر نى،وى مانده تنت تنها ماندى تو و بنهاديم ما سر به بيابانها اى كرده به كوى دوست،هفتاد و دو قربانى قربان شومت اين رسم،ماند از تو به دورانها (17) سر بى تن كه شنيده است به لب آيه كهف يا كه ديده است به مشكات تنور آيه نور؟ (18) بر نيزه،سرى به نينوا مانده هنوز خورشيد فراز نيزه‏ها مانده هنوز در باغ سپيده،بوته بوته گل خون از رونق دشت كربلا مانده هنوز (19) زان فتنه خونين كه به بار آمده بود خورشيد«ولا»بر سر دار آمده بود با پاى برهنه دشتها را زينب دنبال حسين،سايه‏وار آمده بود (20) روزى كه در جام شفق،مل كرد خورشيد بر خشك چوب نيزه‏ها گل كرد خورشيد شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم خورشيد را بر نيزه،گويى خواب ديدم خورشيد را بر نيزه؟آرى اين چنين است خورشيد را بر نيزه ديدن،سهمگين است بر صخره از سيب زنخ،بر مى‏توان ديد خورشيد را بر نيزه كمتر مى‏توان ديد (21)

سران سپاه كوفه

فرماندهى سپاه انبوهى كه ابن زياد براى جنگ امام حسين‏«ع‏»بسيج كرد،به عهده‏جمعى از سران بود كه عبارت بودند از:حر بن يزيد رياحى،كعب بن طلحه،عمر بن سعد،شمر بن ذى الجوشن،يزيد بن ركاب كلبى،حصين بن نمير تميمى،مضاير بن رهنيه مازنى،نصر بن حرشه، شبث بن ربعى و حجار بن ابجر،كه هر كدام،چندين هزار نيرو را تحت‏فرمان داشتند. (22) البته نامهاى ديگرى چون سنان و عروة بن قيس هم نقل شده است.ازجمع ياد شده،حر در روز عاشورا به حسين بن على‏«ع‏»پيوست و در ركاب او شهيد شد.

سرجون

سرجون بن منصور از مسيحيان شام بود كه معاويه او را بعنوان مشاور خويش در امرحكومت، استخدام كرده بود.در دوره يزيد هم چنين نقشى را در دربار يزيد داشت و بايزيد،همدم و مانوس بود.با راى و نظر او بود كه يزيد،پس از بيعت‏شيعيان كوفه بامسلم بن عقيل،براى سركوبى نهضت كوفيان،ابن زياد را به ولايت كوفه گماشت. (23) سرجون رومى،سمت دفتر ادارى و كاتب بودن را در دربار خلفا،در دوره مروان بن حكم‏و عبد الملك مروان هم داشت و چون برخى كوتاهيها و سهل انگاريها در كار او ديدند،بالطايف الحيلى مثل تغيير ديوان محاسبات از رومى به عربى،او را از كار بركنار كردند. (24)

سرهاى شهدا

بريدن سر(چه از مرده و چه از كشته)نوعى مثله به حساب مى‏آيد و شرعا حرام است‏و در زمان رسول خدا«ص‏»و خلفاى بعدى هرگز با كشته‏هاى دشمن كافر چنين رفتارى‏نشد،تا چه رسد به پيكر شهداى اهل بيت،كه سرها را از بدنها جدا كرده،شهر به شهرگرداندند. (25) اولين سرى كه بريده و به جاى ديگر فرستاده شد،در عصر معاويه و سر شهيدبزرگوار،عمرو بن حمق خزاعى بود كه از ياران با وفاى على‏«ع‏»به حساب مى‏آمد.

اين جنايت در عصر امويان در عاشورا تكرار شد.پيش از عاشورا نيز سر مسلم بن‏عقيل و هانى بن عروه را از بدن جدا كردند و به شام،نزد يزيد فرستادند.سرهاى قيس بن‏مسهر،عبد الله بن بقطر،عبد الاعلى كعبى،عمارة بن صلخب نيز توسط ابن زياد قطع شد.

سرهاى تعداد زيادى از شهداى كربلا هم از بدن جدا شد و به كوفه نزد ابن زياد بردند. طبق‏برخى نقلها تعداد آنها 78 سر بود كه ميان قبايل تقسيم كردند تا از اين طريق نزد ابن زياد ويزيد،مقرب شوند.سران هر يك از قبايل كنده،هوازن،تميم،مذحج و...تعدادى از سرهارا به كوفه بردند. (26) ابن زياد هم سرها را به شام نزد يزيد فرستاد.كيفيت فرستادن سرهانمايشى بود تا جماعت بسيارى آنها را ببينند و وسيله‏اى براى ترساندن مردم و زهر چشم‏گرفتن از آنان باشد،بويژه كه جدا كردن سر نسبت به شخصيتهاى معروفتر انجام شد.به‏احتمال قوى، تصميم به بريدن سرها توسط سپاه عمر،با فرمان عبيد الله زياد بوده است،چون در نامه‏اش فرمان به كشتن و مثله كردن داده بود.به تحليل كتاب‏«انصار الحسين‏»،بريدن سرها تنها يك جنايت جنگى نبود،بلكه نوعى حركت‏سياسى و نشان دهنده عمق‏خصومت و دشمنى و ترساندن مردم ديگر بود تا از قطع سرها عبرت بگيرند و هيچ كسى،انديشه مبارزه با امويان را در سر نپروراند و بداند كه چنين سرهايى بريده و بر نيزه‏هاافراشته خواهد شد.نيز به عنوان كارى سمبليك براى درهم كوبيدن قداست‏سيد الشهدا«ع‏»بود.

مدفن برخى از اين سرها(حدود 16 سر)را در«باب الصغير»شام مى‏دانند،از جمله‏سر مطهر على اكبر،حبيب بن مظاهر و حر بن يزيد را.

سعد بن حنظله تميمى

يكى از شهداى كربلا از قبيله تميم بود. (27) بعضى او را همان حنظلة بن اسعد شبامى‏دانسته‏اند،مثل مؤلف قاموس الرجال.

سعيد بن عبد الله حنفى

از شهداى والاقدر كربلاست،كه ايمانى راسخ و شجاعتى فراوان داشت و از هواداران‏سرسخت اهل بيت‏«ع‏»بود.شب عاشورا وقتى سيد الشهدا«ع‏»از افراد خواست كه ازتاريكى استفاده كرده متفرق شوند،ياران برخاستند و هر يك سخنانى گفتند.از جمله‏سعيد بن عبد الله ايستاد و گفت:نه به خدا قسم،تو را وا نمى‏گذاريم تا خداوند بداند كه مادر نبود رسول خدا«ص‏»حق او و ذريه‏اش را مراعات كرديم.به خدا سوگند،اگر بدانم كه‏كشته مى‏شوم،سپس زنده مى‏شوم، آنگاه سوزانده مى‏شوم و هفتاد بار با من چنين مى‏كنند،باز هم از تو جدا نمى‏شوم تا در راه تو فدا شوم.چگونه چنين كنم،با آنكه بيش از يكباركشته شدن نيست و پس از آن كرامت ابدى و بى پايان است. (28) اين نشان دهنده عمق ايمان‏و اخلاص او در راه يارى حق و عترت است.او و همراهش هانى به هانى،آخرين‏سفيرانى بودند كه امام حسين‏«ع‏»نامه‏اى خطاب به مردم كوفه نوشت و به دست آنان‏سپرد.در آخر همين نامه،جمله معروف امام در باره‏«وظيفه پيشوا»آمده است كه:

«...فلعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب...». (29) نيز يكى از فرستادگانى بود كه نامه‏هاى كوفيان را خدمت امام حسين‏«ع‏»آورده بود.

وى از انقلابيون پر شور كوفه به حساب مى‏آمد.در نهضت مسلم بن عقيل هم فعال بود ونامه مسلم را به مكه رساند و از مكه همراه امام به كوفه آمد تا در روز حماسه بزرگ‏عاشورا،جان را فداى رهبرش سازد.هنگام ظهر عاشورا در مقابل امام حسين‏«ع‏»ايستاد تاآن حضرت نمازش را بخواند.او آنقدر تير خورد كه بر زمين افتاد و جان باخت.در پيكراو غير از زخم شمشيرها و نيزه‏ها،سيزده تير يافتند. (30) نامش در زيارت ناحيه مقدسه،همراه با جملاتى كه شب عاشورا در برابر امام حسين‏«ع‏»گفت و ثنا و دعايى كه حضرت‏حجت در اين زيارت براى او دارد،آمده است. (31)

سفره

اطعام و احسانى كه در خانه‏ها و تكيه‏ها،به ياد شهداى كربلا يا خانواده امام حسين‏«ع‏»

به افراد مى‏دهند و اغلب در پى نذر و نياز،سفره مى‏گسترند.به تناسب كسى كه به نام اوسفره پهن مى‏كنند،نام خاصى به آن مى‏دهند،مثل سفره ابا الفضل،سفره امام زين العابدين،سفره رقيه و امثال آن و آداب و رسوم خاصى دارد.آنچه كه به ياد امام حسين‏«ع‏»ضيافت‏داده مى‏شود،چه در ايام محرم و چه اوقات ديگر،مورد تقديس افراد است و بعنوان‏تبرك،بر سر آن سفره مى‏نشينند يا از غذاى آن اطعام،به خانه‏ها مى‏برند و متواضعانه‏هر چند وضع مالى‏شان خوب باشد،از بركت معنوى آن استفاده مى‏كنند و آن را«غذاى‏امام حسين‏»مى‏دانند.به چنان سفره‏اى‏«سفره ماتم‏»هم مى‏گفته‏اند.اين از ديرباز رواج‏داشته است.خلفاى فاطمى در مجلس سوگوارى بر زمين مى‏نشستند و پيروانشان درنهايت اندوه،گرد آنان حلقه مى‏زدند.به جاى فرش در تالارها و سرسراها شن مى‏ريختندو خوراك بسيار مختصرى تنها مركب از عدس سياه،پيازهاى شور و خيار و نان جوين كه‏از دستى رنگ آن را تغيير مى‏دادند،بر سر خوان مى‏نهادند و آن را«سفره ماتم‏»

مى‏خواندند...». (32)

سقايى

يكى از منصبهاى حضرت عباس‏«ع‏»در عاشورا.اصل آب رسانى به تشنگان در تعاليم‏دينى بسيار پسنديده است.امام صادق‏«ع‏»فرموده است:«افضل الصدقة ابراد كبد حراء»

برترين صدقه،خنك كردن جگر سوخته و تشنه است.و نيز فرموده است:«من سقى الماءفى موضع يوجد فيه الماء كان كمن اعتق رقبة و من سقى الماء فى موضع لا يوجد فيه الماءكان كمن احيى نفسا و من احيى نفسا فكانما احيى الناس جميعا»هر كه در جايى كه آب‏هست مردم را سيراب كند،گويا برده‏اى را آزاد كرده است و هر كه آب دهد در جايى كه‏آب نيست، گويا كسى را زنده ساخته است و كسى كه يك نفر را زنده كند،گويا به همه‏مردم حيات بخشيده است.و در روايت ديگرى از امام باقر«ع‏»است كه خداوند سقايى‏براى جگرهاى تشنه را دوست مى‏دارد:«ان الله يحب ابراد الكبد الحراء». (33) در كربلا،آب رسانى به خيمه‏ها و حرم سيد الشهدا«ع‏»بر عهده ابا الفضل‏«ع‏»بود و او رالقب‏«سقاى دشت كربلا»داده‏اند،مثل لقب قمر بنى هاشم،يا علمدار حسين:«و كان‏العباس السقاء،قمر بنى هاشم،صاحب لواء الحسين...» (34) در ايام عاشورا و محرم نيز،عده‏اى به ياد آن حماسه و به نشانه سقايى حضرت عباس‏و تشنگى اهل بيت،به سقايى و آب دادن به مردم و دسته‏هاى عزادار مى‏پردازند،چه‏با مشك،چه با آماده سازى منبع آب در معابر عمومى،يا تهيه آب خنك.و اين را پيروى ازشيوه مردانگى علمدار كربلا مى‏دانند.البته سقايى،به معناى فروش آب و تقسيم آب درخانه‏ها هم به عنوان يك حرفه،گفته مى‏شده است.سقاى كربلا،آن چنان فتوت داشت كه‏با لب تشنه وارد فرات شد ولى خود،آب نخورد و ايثارگرى را به اوج رساند و عاقبت هم‏روز عاشورا،جان را در راه آب آورى براى ذريه تشنه كام پيامبر از دست داد و دستانش‏قلم شد و مشك پر آب را نتوانست به خيام حسينى برساند و در كنار فرات،بر خاك افتاد.

بر توسن موج خشم،آوا زده بود مانند على بر صف هيجا زده بود آبى مگر آورد حرم را ز فرات سقاى حسين،دل به دريا زده بود سقاى كربلا و علمدار شاه دين فرزند شير حق و هژبر كنامها با كام تشنه آب ننوشيدى از فرات ياد لب حسين و دگر تشنه كامها افسوس شد اميد تو از آب،نا اميد با اينكه شد ز جانب تو اهتمامها دستت جدا شد از تن و دست‏خدا شدى حق در عوض سپرد به دستت زمامها (35)

به محلى كه مخصوص آب دادن به عزاداران و هياتهاست،يا به ظرف بزرگى از سنگ‏كه مخصوص اين كار،تراشيده مى‏شد،«سقاخانه‏»گفته مى‏شد.به نوشته لغت نامه دهخدا:

محلى كه در آن آب ريزند كه تشنگان خود را سيراب نمايند،جايى كه در آنجا براى‏تشنگان آب ذخيره كنند و آنجا را متبرك دانند.

سكينه

دختر بزرگوار سيد الشهدا«ع‏»،كه در علم،معرفت،ادب،توجه به حق و جذبه‏پروردگار،كم نظير و مورد توجه خاص پدرش ابا عبد الله الحسين‏«ع‏»بود.نام اصلى او راآمنه،امينه،اميمه يا امامه هم نوشته‏اند.لقب سكينه(يا سكينه)از طرف مادرش‏«رباب‏»به‏او داده شد.او كه خواهر«على اصغر»هم بود،در كربلا حضور داشت و در عاشورا،سن‏او حدودا ده تا سيزده سال بوده است.اين را از آنجا گفته‏اند كه امام حسين‏«ع‏»روزعاشورا به او لقب‏«خيرة النسوان‏»(برگزيده زنان)داده است و اين با كودك بودنش‏نمى‏سازد.شرح آنچه به مصيبتهاى او در حادثه كربلا مربوط مى‏شود،در كتابهاى مقتل(ازجمله در نفس المهموم)آمده است.روز عاشورا،چون سيد الشهدا«ع‏»هنگام وداع بااطفال و زنان،ديد كه دخترش سكينه از زنان كنار گرفته و در حال گريستن است،به او فرمود:

سيطول بعدى يا سكينة فاعلمى منك البكاء اذا الحمام دهانى لا تحرقى قلبى بدمعك حسرة ما دام منى الروح فى جسمانى فاذا قتلت فانت اولى بالذى تاتينه يا خيرة النسوان (36)

اين دختر بزرگوار،كه به تعبير شيخ عباس قمى‏«زنى با حصافت عقل و اصابت راى وافصح و اعلم مردمان به زبان عرب و شعر و فضل و ادب‏»بوده است، (37) پس از بازگشت ازسفر كوفه و شام،در خانه پدر خود،تحت كفايت امام سجاد«ع‏»قرار گرفت.وى،محضرسه امام(امام حسين، امام سجاد و امام باقر)عليهم السلام را درك كرد.نوشته‏اند:خانه‏اش‏مركز تجمع شعرا و محل مناقشه و بحث و نقد ادبى بود.به شاعران بزرگ همچون فرزدق‏و جرير،صله عطا مى‏كرد. سكينه به زنى مصعب بن زبير در آمد و پس از قتل او،زوجه‏عبد الله بن عثمان گرديد و پس از مرگ او،زيد بن عمر با وى ازدواج كرد،ولى زيد،به‏توصيه سليمان بن عبد الملك او را طلاق گفت. (38) سكينه همچنان در مدينه مى‏زيست،تاآنكه در پنجم ربيع الاول سال 117 هجرى در زمان هشام بن عبد الملك پس از هفتاد سال،در مدينه در گذشت. (39) قبر او نيز در مدينه است.

سلام بر حسين‏«ع‏»

درودى است كه هنگام نوشيدن آب خنك بر زبان مى‏آيد.به عربى گفته مى‏شود:

«سلام الله على الحسين و اصحابه‏».امام سجاد،امام صادق و ائمه ديگر،هنگام نوشيدن‏آب،از حسين‏«ع‏»ياد مى‏كردند.از خود سيد الشهدا(يا بعنوان زبان حال)نقل شده كه:

شيعتى ما ان شربتم عذب ماء فاذكرونى او سمعتم بغريب او شهيد فاندبونى (40)

شيعيان من!هر گاه آب گوارا نوشيديد،مرا ياد كنيد،هر گاه غريب يا شهيدى را شنيديد،بر من گريه كنيد.آب و تشنگى،تداعى كننده عاشوراى حسين است و هر مرثيه‏خوانى نيزاز فرات و آب و عطش،گريز به صحراى كربلا مى‏زند و از حسين عطشان ياد مى‏كند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:50  توسط رضا  | 
استفاده از قالب نافذ و ماندگار شعر براى زنده نگهداشتن حماسه عاشورا و ياد امام‏حسين‏«ع‏»از دير باز رواج داشته و مورد تشويق اهل بيت بوده است و مرثيه،از محورهاى‏عمده سروده‏هاى شاعران شيعى و علاقه‏مند به خاندان نبوت به شمار مى‏آمده و مى‏آيد.

امام حسين‏«ع‏»كشته اشكها و زنده مرثيه‏هاست.از حضرت صادق‏«ع‏»روايت است:«مامن احد قال فى الحسين شعرا فبكى و ابكى به الا اوجب الله له الجنة و غفر له‏» (1) از اين‏رهگذر،انبوهى از سروده‏هاى عاشورايى در قالب قصيده،مثنوى،رباعى،دو بيتى،تركيب‏بند،نوحه و تعزيه در فرهنگ دينى ما وجود دارد كه در سوگواريها و مناسبتهاى گوناگون‏مورد بهره‏بردارى قرار مى‏گيرد.

شاعران عاشورايى،احساس خويش را نسبت به آن حماسه در قالب شعر،بيان‏مى‏كنند و از اين راه،بخشى از ادبيات غنى شيعه در زبانهاى مختلف شكل مى‏گيرد.درزبان عربى،از همان آغاز، پس از حادثه كربلا،آن ماجرا به شعر راه يافت و بازماندگان‏شهدا از اهل بيت‏«ع‏»به سرودن مرثيه پرداختند.سپس شاعران ديگر در سالها و قرنهاى‏ديگر،همواره شعر را در ترسيم نهضت كربلا و مصيبتهاى اهل بيت به كار گرفتند.سلسله‏شاعران مرثيه‏سرا طولانى است.از جمله مى‏توان از اينان ياد كرد:سليمان بن قته(م 126)،كميت بن زيد(م 126)،سيد حميرى(م 183) ،منصور نمرى(م 190)،دعبل‏خزاعى(م 246)،صنوبرى(م 334)،زاهى(م 352)،ابو فراس حمدانى(م 357)،سيد رضى(م 406)،علاء الدين حلى(م 786)،ابراهيم كفعمى(م 905)و... ديگران.

سبك شاعران در سرودن شعر عاشورا نيز متفاوت بوده است.برخى در قالب‏سوزناكترين مرثيه‏ها،عواطف را برانگيخته‏اند و به جنبه‏هاى عاطفى و روحى بيشتر تكيه‏داشته‏اند،برخى حالت مقتل و واقعه‏نگارى و ثبت قضايا را دارد،برخى هم بخصوص ازشاعران متاخر و معاصر، چه عرب و چه فارس،در سروده‏هاى خويش حالت نقد نسبت‏به عزادارى و گريه صرف دارند و عاشورا را از زاويه حماسى و انقلابى‏اش نگريسته ومطرح ساخته‏اند،تا الگويى براى مبارزه با ستم و ستمگران و فقر آفرينان و دفاع از حق وعدل و انسانيت و آزادگى باشد و از اينكه شيعه و مسلمانان،از حادثه عاشورا تنها به گريه‏و ماتم بسنده كنند و درس تعهد اجتماعى و تلاش و تحرك سياسى نگيرند،نكوهش‏كرده‏اند.در هر صورت،آنچه در شعر عاشورا ضرورى است،آن است كه هم مستند وصحيح و متكى به منابع معتبر تاريخى و حديثى باشد،هم چهره منفى و انحرافى ازشخصيتهاى عاشورا و واقعه كربلا كه رنگ ذلت و زبونى دارد يا آميخته به اغراق وگزافه‏گويى است،نداشته باشد.

شفاعت

واسطه شدن در آمرزش گناهان نزد خداوند.مقام برجسته‏اى كه خداوند به پيامبر وائمه و علما و شهدا داده است.مفسران تعبير«مقام محمود»را در قرآن،به شفاعت تفسيركرده‏اند.يكى از شفيعان هم حسين بن على‏«ع‏»است.شفاعت‏حسين‏«ع‏»هم در آخرت‏سبب نجات گنهكاران از عذاب دوزخ است،هم در دنيا سبب فلاح و رستگارى‏علاقه‏مندان به آن حضرت و سوگواران در عزاى اوست.به فرموده پيامبر،همه ديده‏ها درقيامت گريانند،مگر چشمى كه در عزاى حسينى گريسته باشد،كه خندان و مژده يافته به‏بهشت است‏«كل عين باكية يوم القيامة الا عين بكت على مصاب الحسين فانها ضاحكة‏مستبشرة بنعيم الجنة‏». (2) طبق احاديثى،رسول خدا پاداش شهادت حسين‏«ع‏»را بصورت‏حق شفاعت براى گنهكاران امت از خدا دريافت كرده است.

حسين بن على‏«ع‏»شفيع شيعيان است.در زيارتنامه او هم آمده است:«و ان شفعت‏شفعت‏». (3) «فكن لى شفيعا الى الله‏» (4) و«اللهم ارزقنى شفاعة الحسين يوم الورود» (5) درحديث است:«ثلاثة يشفعون الى الله عز و جل فيشفعون:الانبياء ثم العلماء ثم الشهداء» (6) .نه‏تنها امام حسين‏«ع‏»بلكه هر شهيدى حق شفاعت دارد و اين مقام را در سايه شهادت يافته‏است.محبان امام حسين‏«ع‏»به شفاعت او معتقدند و باور دارند كه بخاطر گريه و عزادارى‏و محبت نسبت به ابا عبد الله‏«ع‏»،خداوند آنان را عذاب نخواهد كرد.

ناگفته نماند كه حسين بن على‏«ع‏»گر چه شفيع محشر است و گريه بر او گر چه‏بيمه كننده از عذاب دوزخ است،ليكن لياقت‏شفاعت‏يافتن براى ما،در سايه صلاح وپاكى است.عقيده به شفاعت‏حسين‏«ع‏»نبايد دوستداران را به گناه و معصيت،گستاخ وجرى سازد.اينكه بگوييم: «تمام غرق گناهيم و يك حسين داريم‏»،مجوزى براى ارتكاب‏گناه نيست.همانگونه كه مسيحيان معتقدند مسيح به دار آويخته شد تا موجب آمرزش‏مسيحيان شود،عده‏اى نيز از شيعيان فكر مى‏كنند فلسفه شهادت سيد الشهدا آمرزش‏گناهان امت مصطفى‏«ص‏»است و اين خطاست و چنين تفكرى زمينه‏ساز جرات برمعصيت است.شفاعت ابا عبد الله‏«ع‏»درست است،ولى ارتكاب گناه و بى مبالاتى در امردين،به اميد شفاعت آن حضرت،انحراف است. شفاعت آن حضرت شامل كسانى‏مى‏شود كه نماز و واجبات دينى را سبك نشمارند و حق مردم را تضييع نكنند و لايق‏شفاعت او باشند.

شفق سرخ

روايت است از ابن عباس كه سرخى شفق،از روزى ديده شد و پديد آمد كه‏حسين‏«ع‏»شهيد شد و آسمان در شهادت او خون گريست و از آن بيشتر،اين رنگ سرخ‏در افق ديده نشده بود: «ان يوم قتل الحسين‏«ع‏»قطرت السماء دما و ان هذه الحمرة التى‏في السماء ظهرت يوم قتله و لم تر قبله‏». (7) و از امام رضا«ع‏»روايت است:«لما قتل جدى‏الحسين‏«ع‏»امطرت السماء دما و ترابا احمر» (8) كه بارش خون و خاك سرخ را مى‏رساند.

گريست در غمت زمان،به خون نشست آسمان شب و سياهپوشى‏اش شد آيت عزاى تو

رنگين شدن افق،از جمله نشانه‏ها و آثار شگفت ديگرى است كه در روايات آمده كه‏پس از حادثه كربلا و شهادت امام،در جهان ديده شد. (9) و طبق نقلهاى متعدد در منابع‏مختلف، سابقه شفق سرخ در آسمان،به شهادت ابا عبد الله‏«ع‏»بر مى‏گردد.از محمد بن‏سيرين نيز نقل شده كه اين سرخى آسمان بعد از كشته شدن حسين‏«ع‏»ديده شد و نيز ازامام باقر«ع‏»روايت است كه آسمان در شهادت حضرت يحيى و حضرت حسين‏«ع‏»

سرخ شد. (10) ابو العلاء معرى در اشاره به همين شفق سرخ كه از اثر خون شهداى اهل بيت، على وحسن و حسين‏«عليهم السلام‏»پديدار شده چنين سروده است: (11)

و على الافق من دماء الشهيدين على و نجله شاهدان فهما في اواخر الليل فجران و فى اولياته شفقان ثبتا فى قميصه ليجيى‏ء الحشر مستعديا الى الرحمن اين شفق سرخ كز افق شده پيدا پرتو سيماى سرخ فام حسين است (12)

شقوق

به معناى ناحيه‏ها.نام يكى از منزلگاههاى ميان مكه و كوفه.اين محل نزديك كوفه ومتعلق به بنى اسد بوده و بركه آب و چاهى داشته كه محل فرود آمدن كاروانها بوده است. (13) در اين محل،سيد الشهدا«ع‏»با مردى از اهل كوفه برخورد كه از آن شهر مى‏آمد.اوضاع‏كوفه را از او پرسيد.وقتى شنيد كه مردم بر ضد او اجتماع كرده‏اند،اشعارى خواند كه بااين مطلع آغاز مى‏شود:

فان تكن الدنيا تعد نفيسة فدار ثواب الله اعلى و انبل (14)

(اگر دنيا ارزشمند به حساب آيد،خانه پاداش الهى،برتر و بهتر است...).

شمايل

در اصل،به معناى صفتها و خصلتهاى انسان است،اما به چهره و ويژگيها و مشخصات‏صورت نيز گفته مى‏شود.همچنين به صورت نگارى و ترسيم چهره بزرگان دين ونگارگرى وقايع مذهبى‏«شمايل سازى‏»مى‏گويند.«شمايل گردان‏»نيز به كسى گويند كه‏«تصويرهاى قاب كرده بزرگان دين را به معرض نمايش گذارد». (15) از سنتهاى مذهبى قديم در تكايا آن بوده كه در ايام عزادارى براى يادآورى فرات،تشتى پرآب در گوشه‏اى از تكيه مى‏نهادند،و علمى را به ستونى به نشانى علمدارى‏حضرت عباس مى‏بستند و بر روى پرده‏ها يا ديوارها شمايلى از شهادت هفتاد و دو تن‏مى‏كشيدند و در و ديوار را رنگ عزا مى‏دادند،تا هماهنگ با محتواى تعزيه و شبيه خوانى‏باشد.شمايل نگارانى هم همواره بوده‏اند كه ذوق و هنر خويش را در راه ابا عبد الله‏«ع‏»وموضوعات دينى مربوط به ائمه وقف مى‏كردند.و كسانى با عنوان‏«پرده‏دار»به مرثيه‏خوانى پاى اين شمايل و تصويرهاى مذهبى مى‏پرداختند.به آنان‏«شمايل خوان‏»هم‏مى‏گفتند.تابلوهاى تصويرگران وقايع مذهبى،بر محور قصص قرآنى،جنگهاى پيامبر وحضرت على‏«ع‏»،ثبت وقايع عاشورا،خروج مختار و...است.

شمر بن ذى الجوشن

از فرماندهان خشن و جنايتكار سپاه كوفه در حادثه كربلا و از قاتلان‏سيد الشهدا عليه السلام. وى از طايفه بنى كلاب و از رؤساى هوازن،و مردى شجاع بود كه‏در جنگ صفين هم در لشكر امير المؤمنين‏«ع‏»بود،سپس ساكن كوفه شد و به روايت‏حديث پرداخت.نامش‏«شرحبيل‏»و كينه‏اش‏«ابو السابغه‏»بود.وى از فرماندهان سپاه‏عمر سعد در حادثه كربلا بود و پس از سستى ابن سعد در برخورد قاطع با امام حسين‏«ع‏»

همراه با فرمانى از سوى ابن زياد به كربلا آمد كه اگر عمر سعد حاضر به انجام ماموريت‏نباشد،وى آن را بر عهده گيرد.در كربلا،فرمانده جناح چپ ميدان بود.پس از شهادت‏امام حسين‏«ع‏»،عبيد الله سر امام حسين را همراه او به شام نزد يزيد فرستاد.سپس وى به‏كوفه بازگشت.وقتى قيام مختار در كوفه پيش آمد،شمر از كوفه بيرون رفت.مختار غلام‏خويش را با گروهى به طلب او فرستاد.شمر غلام مختار را كشت و به‏«كلتانيه‏»از قراى‏خوزستان رفت.جمعى از سپاهيان مختار به سركردگى‏«ابو عمره‏»به جنگ او رفتند. شمردر اين نبرد كشته شد و تن او را پيش سگان انداختند. (16) به نقلى ديگر،پس از خروج مختار،دستگير و كشته شد. (17) نشستن او روى سينه امام حسين‏«ع‏»براى بريدن سر مطهر، حمله به خيام اهل بيت،امان نامه آوردن براى عباس تا او را از امام جدا كند،از جنايات ديگر اوست.مردى آبله روو بد سيرت و زشت صورت بود و زنازاده به حساب مى‏آمد.نامش در زيارت عاشورا،همراه با لعنت آمده است‏«و لعن الله شمرا».امام حسين‏«ع‏»،سخن پرشور«ان لم يكن لكم‏دين...»را هنگام هجوم شمر به سراپرده امامت و خيمه‏هاى اهل بيت فرمود. (18) در آخرين‏لحظات حيات امام حسين‏«ع‏»هم كه آن حضرت بر زمين افتاده بود،باز عده‏اى را تحريك‏كرد كه بر آن حضرت حمله آوردند. (19)

شوذب،مولى شاكر

از شهداى كربلاست.وى،«غلام شاكر بن عبد الله همدانى‏»بود و از شيعيان برجسته واز بزرگترين انقلابيون حماسى و مخلص به شمار آمد كه در كربلا،در كهنسالى به شهادت‏رسيد. (20) شوذب،از حفاظ حديث بود و از امير المؤمنين‏«ع‏»حديث‏شنيده و نقل مى‏كرد.

مجلسى داشت كه شيعيان به حضورش مى‏آمدند تا از او حديث بشنوند.وى همراه‏عابس،نامه مسلم بن عقيل را از كوفه به مكه خدمت امام حسين‏«ع‏»رساند.از مكه همراه‏امام شد و به كربلا آمد.شهادت او بعد از ظهر عاشورا و پس از شهادت حنظلة بن اسعدشبامى بود. (21)

شور زدن

از اصطلاحات خاص عزادارى و نوحه خوانى است.وقتى سينه‏زنى يا زنجير زنى به‏نقطه اوج خود مى‏رسد،ريتم حركات و صداها سريعتر و پرشورتر شده،با كلماتى‏همچون‏«حسين حسين‏»و...بر سر و سينه مى‏زنند.گاهى هم كسانى در اين حال غش‏مى‏كنند و از خود بى خود مى‏شوند،آنان را از ميان جمع بيرون برده،آب به چهره‏اش‏مى‏ريزند تا به خود آيد.وقتى دسته‏هاى عزادار و زنجير زن به حال‏«شور»مى‏رسند،طبلهاو سنجها را با شدت بيشترى به صدا در مى‏آوردند.اين حالت در عزاداريهاى برخى شهرهابيشتر رايج است.

شهادت

حاضر بودن،گواهى دادن،كشته شدن در راه خدا.در فرهنگ قرآنى،از شهادت باتعبير«قتل فى سبيل الله‏»ياد شده است:«و لا تقولوا لمن يقتل فى سبيل الله اموات بل‏احياء و لكن لا تشعرون‏» (22) به كسانى كه در راه خدا كشته مى‏شوند،مرده نگوييد،بلكه آنان‏زنده‏اند،ولى شما درك نمى‏كنيد.نيز،خداوند مشترى اموال و جانهاى كسانى است كه درراه خدا مى‏جنگند، مى‏كشند و كشته مى‏شوند و پاداش بهشت از خداوند مى‏گيرند:«ان‏الله اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة يقاتلون فى سبيل الله فيقتلون ويقتلون...» (23) اين فداكارى و از جان گذشتگى در راه خدا و دين،نهايت رستگارى انسان مؤمن‏است و آنان كه جان خويش را بر سر دين مى‏نهند،هم به كاميابى ابدى در آخرت‏مى‏رسند،هم شهادتشان سرچشمه الهام و الگوى فداكارى براى ديگران محسوب‏مى‏شود.نخستين شهيد اسلام،«سميه‏»مادر عمار ياسر بود كه با نيزه ابو جهل در زيرشكنجه به شهادت رسيد.پس از او نيز مسلمانانى كه چه زير شكنجه‏ها،چه در جبهه‏هاى‏نبرد با مشركان و چه در دفاع از حق و مواجهه با حكام ستمگر جان باخته‏اند،همواره‏سرمشق آزادگان خداجوى بوده‏اند.

در علت نامگذارى چنين مرگى به‏«شهادت‏»،گفته‏اند:«يا بدان جهت است كه‏فرشتگان حمت‏خدا در صحنه شهادت حضور مى‏يابند،يا بدان سبب كه خدا و رسول،به بهشتى بودن شهدا گواهى مى‏دهند،يا اين كه شهيد در قيامت،همراه انبيا بر امتهاى ديگرگواهى مى‏دهد،يا اين كه شهيد،زنده و حاضر است،به مقتضاى‏«احياء عند ربهم‏يرزقون‏»،يا بدان جهت كه شهيد، به شهادت حق قيام مى‏كند تا كشته شود.» (24) فيض شهادت،چنان ارزشمند است كه اولياء دين همواره از خداوند،آرزوى آن راداشته‏اند.در دعاهاى ما نيز مكرر از خداوند، رخواست‏شهادت شده است و روايات‏بسيارى درباره شهادت و جايگاه شهيد آمده است.رسول خدا«ص‏»فرموده است:«فوق‏كل بر بر حتى يقتل الرجل فى سبيل الله،فاذا قتل فى سبيل الله فليس فوقه بر» (25) بالاتر از هرنيكى،نيكى است،تا آن كه انسان در راه خدا كشته شود.پس چون در راه خدا كشته شد،بالاتر از آن،نيكى نيست.در احاديث است كه:شهادت،برترين مرگ است.قطره خون‏شهيد،نزد خدا از بهترين قطرات است.شهادت موجب آمرزش گناهان مى‏شود.شهيد ازسؤال قبر،مصون است و فشار قبر ندارد و در بهشت،با حوريان هماغوش است.شهيد،حق شفاعت دارد.شهدا اولين كسانى‏اند كه وارد بهشت مى‏شوند و همه به مقام شهيدان‏غبطه مى‏خورند. (26) شيخ مفيد،شهادت را مقامى والا مى‏داند كه آنكه در راه خدا صبر ومقاومتى كند تا آن حد كه خونش ريخته شود،روز قيامت از امناى والا مرتبه الهى‏محسوب مى‏شود. (27) نظر به وجه الله،از خصوصيات شهيد است و اين نتيجه نفى بعد لجنى‏از وجود خويش و رسيدن به خلود و قداست كامل در سايه شهادت است.

در مكتب خاندان وحى،«شهادت‏»مطلوب و معشوق آنان است و امامان،يا مقتول ويا مسموم بوده‏اند و مرگشان شهادت بوده است.گر چه جان ائمه و اولياء خدا و بندگان‏خالص،عزيز است، ولى دين خدا عزيزتر است.بنابر اين جان بايد فداى دين گردد تا حق،زنده بماند و اين، همان‏«سبيل الله‏»است.

شما راه خدا را باز كرديد شهادت را شما آغاز كرديد به خون خفتيد،تا آيين بماند فدا كرديد جان،تا دين بماند (28)

در دوران سيد الشهدا،شرايطى پيش آمده بود كه جز با حماسه شهادت،بيدارى امت‏فراهم نمى‏شد و جز با خون عزيزترين انسانها،نهال دين خدا جان نمى‏گرفت.اين بود كه‏امام و اصحاب شهيدش،عاشقانه و آگاهانه به استقبال شمشيرها و نيزه‏ها رفتند تا با مرگ‏خونين خويش،طراوت و سرسبزى اسلام را تامين و تضمين كنند و اين سنت،همچنان‏در تاريخ باقى ماند و«شهادت‏»،درس بزرگ و ماندگار عاشورا براى همه نسلها و عصرهاگشت.به فرموده امام خمينى‏«قدس سره‏»:«خط سرخ شهادت،خط آل محمد و على‏است و اين افتخار از خاندان نبوت و ولايت به ذريه طيبه آن بزرگواران و به پيروان خط‏آنان به ارث رسيده است‏». (29) كسى مى‏تواند به اين جايگاه رسد،كه رشته‏هاى علايق‏جسمانى و حيات مادى را گسسته باشد و عشق به حيات برتر،او را مشتاق شهادت سازد.

گذشتن از اين موانع و رسيدن به آن وارستگى و رهايى از تعلقات،ايمانى بالا مى‏طلبد و به‏همين جهت است كه شهادت،نزديكترين طريق و راه ميان بر براى رسيدن به خدا وبهشت است.

زنده است هر كه كشته شود در مناى دوست بيگانه نيست آنكه شود آشناى دوست گردن نهد به سلسله غم،اسير عشق تير بلا به جان بخرد مبتلاى دوست جان شبنم است و در پى خورشيد،پر كشد گر بشنود نواى دل از نينواى دوست بر لوح دهر،زنده جاويد مى‏شود آنكس كه عاشقانه بميرد براى دوست در مروه مراد،شود كامياب دل با پاى سر هر آنكه دود در صفاى دوست ارزنده‏تر ز گوهر ناياب مى‏شود جانى كه خاك گردد و افتد به پاى دوست بوسيدنى است‏سنگ مزار شهيد عشق بوييدنى است تربت پاك گداى دوست (30)

غير از كشتگان ميدان جهاد،در روايات اسلامى كسان ديگرى هم كه نوعى رنج كشيده‏و تلاش داشته‏اند و جان در آن راه باخته‏اند،«شهيد»محسوب شده‏اند،همچون كسى كه‏در دفاع از مال،جان،شرف و ناموس خود و براى احقاق حق خويش كشته شود،يا آنكه‏در مهاجرت در راه خدا جان بسپارد،يا آنكه با ايمان كامل و با محبت اهل بيت و در حال‏انتظار فرج براى حاكميت عدل جان بدهد،نيز كسى كه در راه طلب علم بميرد يا در غربت‏مرگش فرا رسد،يا زنى كه هنگام زايمان،جان بسپارد،يا آنكه در راه عمل به وظيفه امر به‏معروف و نهى از منكر كشته شود.

شهادت طلبى

آن دم كه به خون خود وضو مى‏كردم دانى زخدا چه آرزو مى‏كردم؟ ايكاش مرا هزار جان بود به تن تا آنهمه را فداى او مى‏كردم (31)

از الفباى برجسته نهضت عاشورا و از روحيات والاى حسين بن على‏«ع‏»و يارانش، عنصر«شهادت طلبى‏»بود،يعنى مرگ در راه خدا را«احدى الحسنيين‏»دانستن ودريچه‏اى براى وصول به قرب خدا و بهشت برين ديدن و از اين رو شيفتگى و بى‏صبرى‏براى درك فضيلت‏شهادت.

امام حسين‏«ع‏»در خطبه‏«خط الموت...»به آن تصريح مى‏كند و با جمله‏«من كان‏باذلا فينا مهجته فليرحل معنا»ياران شهادت طلب را هم بر مى‏گزيند و به مسلخ عشق،كربلا مى‏برد. اينگونه به استقبال مرگ رفتن،چون مبتنى بر درك والاترى از فلسفه حيات‏است،با خودكشى متفاوت است.خودكشى و خود را به هلاكت افكندن،شرعا حرام وعقلا ناپسند است،اما استقبال از مرگ به خاطر ارزشهاى متعالى،مشروع و معقول است.

حتى اگر انسان بداند در يك حماسه و مبارزه به شهادت خواهد رسيد،مرگ او خودكشى‏نيست،چون گاهى تكليف ايجاب مى‏كند كه جان را فداى دين كند،چون دين، گراميتر ازانسان است.

دين خدا عزيزتر است از وجود ما اين دست و پا و چشم و سر و جان فداى دوست

حل اين معما(آگاهانه سراغ مرگ رفتن)تنها با درك و برداشت متعالى‏تر از زندگى والاو كرامت انسانى ميسر است.اينكه امام حسين‏«ع‏»هم از شهادت خود آگاه است و با همين‏علم، به كربلا مى‏رود،به همين نكته بر مى‏گردد.آن حضرت مرگ سرخ را بهتر از زندگى‏ننگين مى‏داند:«لا ارى الموت الا سعادة و الحياة مع الظالمين الا برما».

اين فرهنگ،پذيرفته همه اقوام و ملتهاست و اين نوع مرگ انتخابى و آگاهانه،مكمل‏حيات شرافتمندانه است،نه در تناقض با آن.چون مرگ،پايان نيست تا كسى با انتخاب‏مرگ،به پايان يافتن خويش كمك كرده باشد.مرگ سرخ و شهادت،نوع كمال يافته‏ترى ازحيات است.امام حسين‏«ع‏»با علم به شهادت در حادثه كربلا به آن قربانگاه رفت،تا درسايه شهادتش،اسلام زنده بماند و حق،حيات يابد.اين،هدفى است ارزشمند كه مى‏سزدچون حسين‏«ع‏»هم قربانى آن گردد.سيد الشهدا«ع‏»اين راه را برگزيد و آن را پيش پاى‏بشريت گشود و روندگان اين صراط جاودانه،همه شاگردان مكتب عاشورايند.

تو اسوه شهادتى،معلم شهامتى خوشا كسى كه پانهد به مكتب ولاى تو

اصحاب امام حسين‏«ع‏»نيز در شب عاشورا،يك به يك برخاسته،اين روحيه را ابرازمى‏داشتند و از مرگ،هراسى در دلشان نبود.على اكبر«ع‏»هم در مسير راه كربلا،وقتى‏كلمه استرجاع را از زبان امام حسين‏«ع‏»شنيد و حضرت خبر از آينده شهادت آميز داد،پرسيد:«السنا على الحق؟ »مگر بر حق نيستيم؟فرمود:آرى.على اكبر گفت:«يا ابة لا نبالى‏بالموت‏»پس چه ترسى از مرگ؟ حضرت قاسم هم شب عاشورا وقتى از امام پرسيد كه‏آيا من نيز كشته خواهم شد؟و امام (32) پرسيد:مرگ در نظرت چگونه است؟پاسخ داد:

شيرين‏تر از عسل(احلى من العسل). (33) اينها همه نشان دهنده اين روحيه و انديشه است كه مرگ در راه عقيده و شهادت درراه خدا،آرزوى قلبى وارستگانى است كه رشته تعلقات دنيوى را بريده و به حيات برين ورزق الهى در سايه شهادت دل بسته‏اند.در اشعارى هم كه امام حسين‏«ع‏»روز عاشورا ياقبل از آن روز مى‏خواند،اين مفهوم مطرح بود.از جمله:

و ان يكن الابدان للموت انشات فقتل امرء بالسيف فى الله افضل

و نيز در رجزهاى آن حضرت،مرگ را بر زندگى ذلت‏بار ترجيح دادن مى‏درخشد:

«الموت اولى من ركوب العار». (34) حضرت زينب‏«ع‏»در خطبه‏اش در مجلس يزيد،بر اين‏شهادتها افتخار مى‏كند:«...فالحمد لله رب العالمين الذى ختم لاولنا بالسعادة و المغفرة ولآخرنا بالشهادة و الرحمة‏». (35) حضرت سجاد«ع‏»نيز در برابر تهديدى كه ابن زياد كرد كه آن‏حضرت را بكشند،فرمود:«ا بالقتل تهددنى يابن زياد؟اما علمت ان القتل لنا عادة و كرامتناالشهادة‏»مرگ،براى ما عادت است و شهادت،افتخار ماست،مرا از مرگ مى‏ترسانى؟

امام خمينى‏«قدس سره‏»فرمود:«مرگ سرخ،بمراتب از زندگى سياه است و ما امروز به‏انتظار شهادت نشسته‏ايم،تا فردا فرزندانمان در مقابل كفر جهانى با سرافرازى بايستند». (36)

شهداى كربلا اصحاب امام حسين‏«ع‏»

شه گلگون قبا حسين بن على‏«ع‏»

شهيد شهادت

شهيد نماز

سعيد بن عبد الله،از اصحاب شهيد امام حسين‏«ع‏»كه روز عاشورا،پيكر خود را سپرتيرهاى دشمن ساخت تا امام حسين‏«ع‏»نمازش را بخواند.اضافه بر زخم شمشيرها ونيزه‏هايى كه بر بدن داشت،13 تير هم بر پيكرش نشسته بود كه بر زمين افتاد و شهيد شد. (37) خود ابا عبد الله‏«ع‏»را نيز مى‏توان سر سلسله شهيدان نماز دانست،چرا كه براى احياء دين‏و نماز و امر به معروف و نهى از منكر شهيد شد و قيامش،«اقامه نماز»بود(اشهد انك قداقمت الصلاة...) (38) شب عاشورا را نيز براى نماز و قرائت قرآن از سپاه دشمن مهلت‏خواست،ظهر عاشورا هم در آن ميدان خون و شهادت به نماز اول وقت ايستاد.به‏ابو ثمامه صائدى نيز كه هنگام ظهر عاشورا،اذان وقت را به ياد سيد الشهدا«ع‏»آورد وهمراه آن حضرت آخرين نماز را خواند، «شهيد نماز»گفته‏اند.

شير خواره على اصغر

شير زن كربلا زينب

شير كربلا

به نقل مردى از قبيله بنى اسد،پس از آنكه حسين بن على‏«ع‏»و اصحابش شهيد شدندو سپاه كوفه از كربلا كوچ كرد،هر شب شيرى از سمت قبله مى‏آمد و به قتلگاه كشتگان‏مى‏رفت و بامدادان بر مى‏گشت.يك شب ماند تا ببيند قصه چيست.ديد آن شير،بر جسدامام حسين‏«ع‏»نزديك مى‏شد و حالت گريه و ناله داشت و چهره خود را بر آن جسدمى‏ماليد. (39) بر اساس همين نقل نيز،در مراسم شبيه خوانى و تعزيه كربلا،كسى در پوست‏شير مى‏رود و در ميدان نبرد حاضر مى‏شود و پس از آنكه سيد الشهدا كشته مى‏شود خودرا به بالين پيكر او مى‏رساند و بر نعش امام حسين‏«ع‏»مى‏گريد و اين صحنه،سبب تاثر وگريه تماشاگران تعزيه مى‏شود.

شيعه امام حسين‏«ع‏»

شيعه يعنى پيرو.پيروى در فكر،عمل،اخلاق،مواضع سياسى و عقايد دينى.گر چه‏شيعه حسين،شيعه على و ائمه ديگر عليهم السلام نيز هست و تشيع،در خط ائمه واهل بيت بودن است،اما حسين بن على‏«ع‏»در ابعاد خاصى كه زندگى و جانش را بر سرآنها نهاد،حالت الگويى دارد و اسوه است.آن حضرت،براى احياء دين قيام كرد و خود رافداى راه خدا ساخت.شيعه او نيز بايد اينگونه باشد.شيعه سيد الشهدا،بايد در خصلتهايى‏و اعمالى چون:خودسازى، خداترسى،گناه گريزى،تقوا،اطاعت امر خدا،امر به معروف‏و نهى از منكر،اقامه و احياء نماز، تلاش در مسير رضاى حق،جود و كرامت،عزت نفس،گريز از ذلت و زبونى و سازش با طاغوتها و حكومتهاى ستم،مبارزه با باطل،جهاد وشهادت،روحيه ايثار و شهادت طلبى،قاطعيت و صلابت در راه عقيده و...به آن پيشواى‏شهيد تاسى كند.اين،راه حسين و راه پدران و فرزندان حسين است و شيعگى يعنى‏ديندارى و ورع.

شيعه بايد آبها را گل كند خط سوم را به خون كامل كند خط سوم خط سرخ اولياست كربلا بارزترين منظور ماست شيعه يعنى تشنه جام بلا شيعگى يعنى قيام كربلا شيعه يعنى بازتاب آسمان بر سر نى جلوه رنگين كمان از لب نى بشنوم صوت تو را صوت‏«انى لا ارى الموت‏»تو را شيعه يعنى امتزاج ناز و نور شيعه يعنى راس خونين در تنور شيعه يعنى هفت وادى اضطراب شيعه يعنى تشنگى در شط آب (40)

از انبوه روايات مربوط به اوصاف شيعه،تنها به يكى اشاره مى‏كنيم،از امام صادق‏«ع‏»

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:47  توسط رضا  | 
ديد جريان شناسانه در حوادث،ريشه حادثه عاشورا را در انحراف نخستين دررهبرى حكومت مى‏بيند كه در«سقيفه بنى ساعده‏»اتفاق افتاد.اگر جمعى از امت پيامبر،نيم قرن پس از رحلت رسول الله‏«ص‏»در كربلا فرزند رسول الله را شهيد كردند،زمينه آن‏در حوادث گذشته و غصب خلافت و تصدى آل ابو سفيان نسبت به حكومت اسلامى وكنار زدن ائمه از ولايت و رهبرى بود.از اين رو در زيارت عاشورا كسانى لعن مى‏شوند كه‏آغازگر ظلم بر اهل بيت پيامبر و بنيانگذار ستم به ذريه رسول خدا«ص‏»بودند،و نيز كسانى‏كه به آن ستم نخست راضى شدند،همكارى يا سكوت كردند و زمينه‏ساز آن بودند،تاآنجا كه براى جنگ با عترت پيامبر، تمكين كردند:«لعن الله امة اسست اساس الظلم و الجورعليكم اهل البيت و لعن الله امة دفعتكم عن مقامكم و ازالتكم عن مراتبكم التى رتبكم الله فيهاو لعن الله امة قتلتكم و لعن الله الممهدين لهم بالتمكين من قتالكم...».

در ماجراى كربلا،همه آنان كه از آغاز،اهل بيت را از صحنه اجتماعى و سياسى امت‏كنار زدند و بر غصب حكومت اسلامى توطئه كردند،تا آنان كه بر كشتن او گرد آمدند وهمراهى و متابعت كردند،شريكند.اين نكته در جاى ديگر زيارت عاشورا مطرح است:

«اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له على ذلك،اللهم العن العصابة‏التى جاهدت الحسين و شايعت و بايعت و تابعت على قتله،اللهم العنهم جميعا». (1) توطئه سقيفه،تلاشى از سوى شرك شكست‏خورده در جبهه‏هاى بدر و احد و حنين‏بود،تا دوباره به سيادت جاهلى خود برسند و سفيانيان كوشيدند انتقام كشته‏هاى خود رااز آل پيامبر،از طريق سلطه يافتن بر خلافت و تار و مار كردن بنى هاشم و عترت رسول‏بگيرند. طرح شورا و بيعت‏ساختگى سقيفه،ظاهرى فريبنده براى اعمال آن سياست بود.

به قول نير تبريزى:

كانكه طرح بيعت‏شور افكند خود همانجا طرح عاشورا افكند چرخ در يثرب رها كرد از كمان تير كاندر نينوا شد بر نشان (2)

هواداران سقيفه،در سپاه كوفه بودند.امام حسين‏«ع‏»روز عاشورا با بدن مجروح، آنان‏را«شيعيان آل ابى سفيان‏»خطاب كرد كه نه دين داشتند،نه حريت.ابن زياد وقتى با سربريده حسين‏«ع‏»در طشت طلايى رو به رو شد،با چوبى كه در دست داشت بر لبهاى آن‏سر مطهر مى‏زد و مى‏گفت:«يوم بيوم بدر» (3) يزيد بن معاويه نيز پس از كشتن امام وسرمستى از پيروزى بر آن حضرت،در پيش چشم فرزندان او كه به اسارت در كاخ او برده‏شده بودند،آرزو كرد كه كاش نياكان كشته شده‏اش در بدر،زنده بودند و به يزيد مى‏گفتنددستت درد نكند. كشتن حسين‏«ع‏»و يارانش را در مقابل كشته‏هاى بدر دانست،منكروحى و نزول جبرئيل شد و گفت اگر از آل احمد انتقام نگيرم،از نسل خندف نيستم... (4) حضرت زينب‏«ع‏»با خطاب‏«يابن الطلقاء»به يزيد،اشاره به نيكان مشرك او كرد،كه درفتح مكه،پيامبر آزادشان كرد، امام سجاد«ع‏»نيز به يزيد گفت:جد من على بن ابى طالب،در جنگ بدر و احد و احزاب، پرچمدار رسول الله بود،اما پدر و جد تو،پرچمدار كفاربودند. (5) كربلا،صحنه تجديد كينه‏هاى مشركان و منافقان بر ضد آل الله بود و همان قدرت‏سياسى را كه ميراث رسول خدا بود و غاصبانه به دست دشمن افتاد،بر ضد عترت رسول‏به كار گرفتند و اين از شگفتيهاى تاريخ است!سيد الشهدا«ع‏»در خطابه خويش در عاشورابه سپاه كوفه چنين فرمود:شمشيرى را كه ما به دستتان داديم،عليه ما تيز كرديد و به روى‏ما شمشير كشيديد و آتشى را كه بر دشمنان شما و ما افروخته بوديم،بر خود ما افروختيدو با دشمنان خدا بر ضد اولياء الله همدست‏شديد: «فشحذتم علينا سيفا كان فى ايدينا وحششتم علينا نارا اضرمناها على عدوكم و عدونا...» (6) و در نقل ديگر:«سللتم علينا سيفا فى‏رقابنا و حششتم علينا نار الفتن...فاصبحتم البا على اوليائكم و يدا عليهم لاعدائكم‏» (7) آيا اين‏همان سخن ابو بكر بن عربى نيست كه حسين‏«ع‏»به شمشير جدش كشته شد«ان حسيناقتل بسيف جده‏»؟ (8) تيرى را كه عمر سعد،صبح عاشورا به سوى اردوى حسينى رها مى‏كند و تيرى را كه‏حرمله بر گلوى على اصغر«ع‏»مى‏زند،تيرى نيست كه در سقيفه رها شد و بر قلب پيامبرنشست؟و آيا آن تير،بر حنجره اصغر نشست‏يا بر جگر دين فرود آمد؟چه خوب وعميق دريافته و سروده است،مرحوم آية الله كمپانى:

فما رماه اذ رماه حرمله و انما رماه من مهد له سهم اتى من جانب السقيفه و قوسه على يد الخليفه و ما اصاب سهمه نحر الصبى بل كبد الدين و مهجة النبى (9)

اگر واقعه شوم سقيفه نبود،هرگز جنايتهاى بعدى كه اوج آن در عاشورا بود،پيش‏نمى‏آمد و مسير تاريخ اسلام و شيعه به گونه ديگرى بود.

اگر پيمان مردم با«ولى‏»بود اگر پيوند با آل على بود نه فرمان نبى از ياد مى‏رفت نه رنج و زحمتش بر باد مى‏رفت نه زهرا كشته مى‏شد در جوانى نه مى‏شد خسته از اين زندگانى نه خون دل نصيب مجتبى بود نه پرپر لاله‏ها در كربلا بود نه زينب بذر غم مى‏كاشت در دل نه مى‏زد سر ز غم بر چوب محمل بقيع ما نه غم افزاى جان بود نه ويران و چنين بى‏سايه بان بود (10)

عاشورا و شعر فارسى

نام كتابى است كه مجموعه‏«تركيب بند»هاى معروف شعراى بزرگ را درباره امام‏حسين‏«ع‏»و حادثه عاشورا در بر دارد.اين كتاب كه به اهتمام‏«حسن گل محمدى‏»فراهم‏شده است،14 تركيب بند معروف را از محتشم كاشانى و ديگران دارد و 263 صفحه است.

درباره سيد الشهدا و حادثه عاشورا،مجموعه‏هاى شعرى متعددى به زبان عربى،فارسى،تركى و...تدوين شده است و شاعران در طول تاريخ،با زبان ماندگار شعر،به ترسيم اين‏حماسه جديد و مظلوميتهاى اهل بيت پرداخته‏اند.شاعرانى چون محتشم كاشانى،صباحى‏بيدگلى،وصال شيرازى،قاآنى شيرازى،سروش اصفهانى،نير تبريزى،عمان سامانى و...

از جمله اينانند كه در قالب تركيب بند يا مثنوى و قطعه به مرثيه سرايى درباره‏سيد الشهدا«ع‏»پرداخته‏اند. (11) با توجه به تشويقى كه امامان نسبت به سرودن شعر درباره‏حادثه كربلا و مظلوميت دودمان پيامبر و نشر فضايل اهل بيت داشته‏اند،راز اينهمه سروده،ديوان، مجموعه‏هاى شعر و مدايح و مراثى پيرامون مصائب و فضايل عترت،آشكارمى‏شود.

ورود حماسه كربلا به حيطه شعر و ادب،يكى از عوامل ماندگارى آن نهضت بوده‏است،چرا كه قالب تاثير گذار و نافذ شعر و مرثيه،ميان دلها و حادثه عاشورا پيونده زده واحساسها و عواطف علاقه‏مندان را به آن ماجرا وصل كرده است.اين ويژگى در شعرهاى‏غير فارسى نيز وجود دارد و ادبيات عاشورايى،از غنى‏ترين ذخيره‏هاى فكرى واحساسى شيعه است.از سوى ديگر حماسه كربلا در زبان شعرى شاعران تاثير نهاده وادبيات را پر بار ساخته است.رابطه‏اى متقابل ميان شعر فارسى و عاشورا وجود دارد و هردو به ماندگارى و جلوه يكديگر كمك كرده‏اند.برخى شاعران نيز ماندگارى نام خود رامديون شعر سرودن درباره اهل بيت و عاشورا و مظلوميت ابا عبد الله‏«ع‏»اند و گاهى با يك‏شعر،شهره و جاويد شده‏اند،همچون محتشم.

عامر بن جليده(خليده)

او را از شهداى كربلا دانسته‏اند.در زيارت رجبيه نام او آمده است. (12)

عامر بن حسان بن شريح طائى

از اصحاب امام حسين‏«ع‏»بود كه از مكه همراه آن حضرت آمد و در كربلا در حمله‏اول به شهادت رسيد (13) .وى از شجاعان معروف و شيعيان خالص بود.پدرش نيز در جنگ‏جمل و صفين،در ركاب حضرت على‏«ع‏»جنگيده بود.

عامر بن مالك

از شهداى كربلا بود.نامش در زيارت رجبيه نيز آمده است (14) .

عامر بن مسلم عبدى

از شهداى كربلا بود.عامر كه اهل بصره بود،همراه غلامش‏«سالم‏»از بصره به مكه آمدو به سيد الشهدا«ع‏»پيوست و از آنجا همراه امام تا كربلا آمد و روز عاشورا در حمله اول به‏شهادت رسيد. (15) شرافت ديگر او آن است كه در زيارت ناحيه مقدسه نام او آمده است وسلام به او داده شده است (16) .

عباس بن على‏«ع‏»

فرزند امير المؤمنين،برادر سيد الشهدا،فرمانده و پرچمدار سپاه امام حسين‏«ع‏»در روزعاشورا.عباس در لغت،به معناى شير بيشه،شيرى كه شيران از او بگريزند است. (17) مادرش‏«فاطمه كلابيه‏»بود كه بعدها با كنيه‏«ام البنين‏»شهرت يافت.على‏«ع‏»پس ازشهادت فاطمه زهرا با ام البنين ازدواج كرد.عباس،ثمره اين ازدواج بود.ولادتش را در (18) شعبان سال 26 هجرى در مدينه نوشته‏اند و بزرگترين فرزند ام البنين بود و اين چهارفرزند رشيد،همه در كربلا در ركاب امام حسين‏«ع‏»به شهادت رسيدند.وقتى‏امير المؤمنين شهيد شد،عباس چهارده ساله بود و در كربلا 34 سال داشت.كنيه‏اش‏«ابو الفضل‏»و«ابو فاضل‏»بود و از معروفترين لقبهايش،قمر بنى هاشم،سقاء،صاحب لواءالحسين،علمدار،ابو القربه،عبد صالح، باب الحوايج و...است.

عباس با لبابه،دختر عبيد الله بن عباس(پسر عموى پدرش)ازدواج كرد و از اين‏ازدواج،دو پسر به نامهاى عبيد الله و فضل يافت.بعضى دو پسر ديگر براى او به نامهاى‏محمد و قاسم ذكر كرده‏اند.

آن حضرت،قامتى رشيد،چهره‏اى زيبا و شجاعتى كم نظير داشت و به خاطر سيماى‏جذابش او را«قمر بنى هاشم‏»مى‏گفتند.در حادثه كربلا،سمت پرچمدارى سپاه‏حسين‏«ع‏»و سقايى خيمه‏هاى اطفال و اهل بيت امام را داشت و در ركاب برادر،غير ازتهيه آب،نگهبانى خيمه‏ها و امور مربوط به آسايش و امنيت‏خاندان حسين‏«ع‏»نير برعهده او بود و تا زنده بود،دودمان امامت،آسايش و امنيت داشتند (19) .

روز عاشورا،سه برادر ديگر عباس پيش از او به شهادت رسيدند.وقتى علمدار كربلااز امام حسين‏«ع‏»اذن ميدان طلبيد حضرت از او خواست كه براى كودكان تشنه وخيمه‏هاى بى‏آب، آب تهيه كند.ابو الفضل‏«ع‏»به فرات رفت و مشك آب را پر كرد و دربازگشت به خيمه‏ها با سپاه دشمن كه فرات را در محاصره داشتند درگير شد و دستهايش‏قطع گرديد و به شهادت رسيد. البته پيش از آن نيز چندين نوبت.همركاب با سيد الشهدا به‏ميدان رفته و با سپاه يزيد جنگيده بود.عباس،مظهر ايثار و وفادارى و گذشت بود.وقتى‏وارد فرات شد،با آنكه تشنه بود، اما بخاطر تشنگى برادرش حسين‏«ع‏»آب نخورد وخطاب به خويش چنين گفت:

يا نفس من بعد الحسين هونى و بعده لا كنت ان تكونى هذا الحسين وارد المنون و تشربين بارد المعين تالله ما هذا فعال دينى

و سوگند ياد كرد كه آب ننوشد. (20) وقتى دست راستش قطع شد،اين رجز را مى‏خواند:

و الله ان قطعتموا يمينى انى احامى ابدا عن دينى و عن امام صادق اليقين نجل النبى الطاهر الامين

و چون دست چپش قطع شد،چنين گفت:

يا نفس لا تخشى من الكفار و ابشرى برحمة الجبار مع النبى السيد المختار قد قطعوا ببغيهم يسارى فاصلهم يا رب حر النار

شهادت عباس،براى امام حسين بسيار ناگوار و شكننده بود.جمله پر سوز امام،وقتى‏كه به بالين عباس رسيد،اين بود:«الآن انكسر ظهرى و قلت‏حيلتى و شمت بى عدوى‏». (21) وپيكرش، كنار«نهر علقمه‏»ماند و سيد الشهدا به سوى خيمه آمد و شهادت او را به اهل بيت‏خبر داد. هنگام دفن شهداى كربلا نيز،در همان محل دفن شد.از اين رو امروز حرم‏ابا الفضل‏«ع‏»با حرم سيد الشهدا فاصله دارد.

مقام والاى عباس بن على‏«ع‏»بسيار است.تعابير بلندى كه در زيارتنامه اوست،گوياى‏آن است. اين زيارت كه از قول حضرت صادق‏«ع‏»روايت‏شده،از جمله چنين دارد:

«السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لامير المؤمنين و الحسن و الحسين...

اشهد الله انك مضيت على ما مضى به البدريون و المجاهدون فى سبيل الله المناصحون فى‏جهاد اعدائه المبالغون فى نصرة اوليائه الذابون عن احبائه...» (22) كه تاييد و تاكيدى بر مقام‏عبوديت و صلاح و طاعت او و نيز تداوم خط مجاهدان بدر و مبارزان با دشمن و ياوران‏اولياء خدا و مدافعان از دوستان خداست.امام سجاد«ع‏»نيز سيماى درخشان عباس بن‏على را اينگونه ترسيم فرموده است:«رحم الله عمى العباس فلقد آثر و ابلى و فدا اخاه‏بنفسه حتى قطعت‏يداه فابدله الله عز و جل بهما جناحين يطير بهما مع الملائكة فى الجنة كماجعل جعفر بن ابى طالب.و ان للعباس عند الله تبارك و تعالى منزلة يغبطه بها جميع الشهداءيوم القيامة‏» (23) .كه در آن نيز مقام ايثار،گذشت،فداكارى،جانبازى،قطع شدن دستانش ويافتن بال پرواز در بهشت،همبال با جعفر طيار و فرشتگان مطرح است و اينكه:عمويم‏عباس،نزد خداى متعال،مقامى دارد كه روز قيامت،همه شهيدان به آن غبطه مى‏خورند ورشك مى‏برند.

عباس يعنى تا شهادت يكه تازى عباس يعنى عشق،يعنى پاكبازى عباس يعنى با شهيدان همنوازى عباس يعنى يك نيستان تكنوازى عباس يعنى رنگ سرخ پرچم عشق يعنى مسير سبز پر پيچ و خم عشق جوشيدن بحر وفا،معناى عباس لب تشنه رفتن تا خدا،معناى عباس (24)

در زيارت ناحيه مقدسه نيز از زبان حضرت مهدى‏«ع‏»به او اينگونه سلام داده شده‏است: «السلام على ابى الفضل العباس بن امير المؤمنين،المواسى اخاه بنفسه،الآخذ لغده من‏امسه، الفادى له،الواقى الساعى اليه بمائه،المقطوعة يداه...» (25) .

كربلا كعبه عشق است و من اندر احرام شد در اين قبله عشاق،دو تا تقصيرم دست من خورد به آبى كه نصيب تو نشد چشم من داد از آن آب روان تصويرم بايد اين ديده و اين دست دهم قربانى تا كه تكميل شود حج من و تقديرم (26)

عبد الاعلى بن يزيد كلبى

از شهداى نهضت‏حسينى در كوفه.وى از جوانان كوفه بود كه با مسلم بن عقيل بيعت‏كرد.پس از دستگير شدن‏«هانى‏»توسط ابن زياد،هنگامى كه مسلم اعلان قيام كرد،عبد الاعلى سلاح بر گرفت و از خانه بيرون آمد تا در محله‏«بنى فتيان‏»به مسلم بپيوندد.اورا دستگير كرده،نزد ابن زياد بردند.دستور داد تا به زندانش افكنند.پس از شهادت هانى‏و مسلم،به دستور ابن زياد احضارش كردند و گردن زدند. (27) سلام خدا بر او باد.

عبد الرحمن بن ابى سبره جعفى

يكى از فرماندهان سپاه‏«عمر سعد»كه يك چهارم از نيروهاى شهر كوفه را تحت‏فرمان داشت.

عبد الرحمن بن عبد الله ارحبى

از شهداى كربلاست.وى از جمله كسانى بود كه دعوتنامه كوفيان را به حضور امام‏حسين‏«ع‏»رسانيد و خود از همراهان مسلم بن عقيل در كوفه بود.مردى بود شجاع، موجه‏و محترم و تابعى.در مكه همراه امام شد و به كربلا آمد.گفته‏اند كه در حمله نخست به‏شهادت رسيد (28) .نام او در زيارت رجبيه و زيارت ناحيه مقدسه آمده است.

عبد الرحمن بن عبد الله ازدى

از پيكهاى سيد الشهدا.او همراه قيس بن مسهر صيداوى ماموريت‏يافته بود كه نامه امام‏حسين‏«ع‏»را به مردم كوفه برساند.

عبد الرحمن بن عبد ربه انصارى خزرجى

از شهداى كربلاست.وى از اصحاب رسول خدا«ص‏»بود و پس از رحلت آن‏حضرت نيز از كسانى بود كه به امير المؤمنين،اخلاص داشت و از آن حضرت قرآن‏آموخته بود.به نصب على‏«ع‏»در غدير به امامت گواهى داد.روز تاسوعا با«برير»شوخى‏مى‏كرد.وقتى گفتند:الآن چه وقت‏شوخى است،گفت:چرا خوشحال نباشم؟ميان ما وبهشت،جز درگيرى با اين كافران و شهادت فاصله‏اى نيست (29) .او از شخصيتهاى بارزشيعى كوفه محسوب مى‏شد و در ايام نهضت مسلم بن عقيل،از مردم به نفع حسين بن‏على‏«ع‏»بيعت مى‏گرفت. (30)

عبد الرحمن بن عرزة بن حراق غفارى

از شهداى كربلا.جد او از ياران على‏«ع‏»بود كه در جنگ جمل،صفين و نهروان‏شركت داشت. خودش نيز از جوانان نام آور و برجسته كوفه بود.به حسين بن على‏پيوست و روز عاشورا شهيد شد. (31) نامش در زيارت رجبيه هم آمده است.

بعيد نيست كه اين،همان عبد الرحمن بن عروه غفارى باشد و تشابه اسمى ميان عروه وعزره در استنساخ پيش آمده باشد (32) .

عبد الرحمن بن عروه غفارى

او و برادرش عبد الله،كه هر دو در كربلا شهيد شدند،از اشراف و شجاعان كوفه بودندو به خاندان پيامبر عشق مى‏ورزيدند.جدشان حراق نيز از ياران على‏«ع‏»بود كه در سه‏جنگ،در ركاب آن حضرت حضور داشت.اين دو برادر با هم از كوفه به كربلا آمده‏بودند.هر دو با هم روز عاشورا از سيد الشهدا اذن پيكار گرفتند و با هم به ميدان رفتند.دررفتن به ميدان نبرد،از هم سبقت مى‏جستند.هنگام جنگ،هر كدام يك مصرع از رجز رامى‏خواند و نفر ديگر،مصرع دوم شعر را تمام مى‏كرد.اين دو برادر با هم نيز به شهادت رسيدند. (33)

عبد الرحمن بن عقيل بن ابى طالب

از شهداى كربلا و از اولاد عقيل است.مادر او كنيز بود.نام عبد الرحمن در زيارت‏ناحيه مقدسه و رجبيه آمده است (34) .

عبد الرحمن بن يزيد

از شهداى كربلا به حساب آمده است.نامش در زيارت رجبيه است (35) .

العبد الصالح

صفت و لقبى است كه در زيارت حضرت ابا الفضل‏«ع‏»از قول امام صادق‏«ع‏»براى آن‏سردار شهيد كربلا آمده است:«السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله...» (36)

عبد الله بن ابى بكر

در شمار شهداى كربلا ذكر شده است (37) .

عبد الله بن بقطر(يقطر)

از شهداى نهضت امام حسين‏«ع‏»در كوفه.وى صحابى پيامبر و برادر رضاعى امام‏حسين‏«ع‏»بود.سه روز قبل از امام حسين‏«ع‏»به دنيا آمد.پدرش بقطر(يقطر)خادم پيامبربود و همسرش ميمونه در خانه على‏«ع‏»بود و ميمونه هر دو را شير مى‏داد (38) .او از صحابيان‏شهيد و از فرستادگان امام حسين‏«ع‏»بود كه نامه‏اى از سوى آن حضرت براى مسلم بن‏عقيل در كوفه مى‏برد.دستگير شد،وى را نزد ابن زياد بردند،سپس او را از بالاى قصر به‏زمين افكندند و استخوانهايش خورد شد.رمقى در بدن داشت كه عبد الملك بن عميرلخمى او را كشت (39) .

عبد الله بن جعفر

همسر زينب كبرى و داماد على‏«ع‏»و پسر جعفر طيار.وى،نخستين نوزاد مسلمان درحبشه بود.در ايامى كه پدرش جعفر بن ابى طالب به حبشه هجرت كرده بود،در آن كشوربه دنيا آمد. مادرش‏«اسماء بنت عميس‏»بود.اسماء،پس از شهادت جعفر طيار در جنگ‏موته،به همسرى ابو بكر،سپس على بن ابى طالب در آمد.عبد الله بن جعفر،مورد عنايت‏خاص پيامبر اكرم بود، بويژه كه پدرش سردار بزرگ شهيد جبهه اسلام به شمار مى‏آمد.

همچنين مورد علاقه امير المؤمنين بود و ارادتى شايان به امام حسن و امام حسين‏«ع‏»

داشت.مردى سخاوتمند و اهل جود و بخشش بود. (40) عبد الله جعفر،از جمله كسانى بود كه به سيد الشهدا نامه نوشت و از او خواست كه ازسفر به عراق منصرف شود.گر چه خود در كربلا حضور نداشت،اما دو پسرش عون ومحمد را همراه مادرشان حضرت زينب‏«ع‏»به كربلا فرستاد و اين دو فرزند،در ركاب‏سالار شهيدان روز عاشورا به شهادت رسيدند.او از اينكه نتوانسته بود در واقعه كربلاشركت كند تاسف مى‏خورد.پس از حادثه عاشورا و شهادت حسين بن على‏«ع‏»وى درمدينه به سوگ نشست و مردم براى تسليت گويى نزد او مى‏آمدند. (41) وى در سن‏90 سالگى،در سال 80 هجرى در مدينه درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد (42) . برخى‏هم درگذشت او را در شام و قبر وى را در«باب الصغير»دمشق،كنار قبر بلال مى‏دانند (43) .

عبد الله بن حسن بن على‏«ع‏»

نوجوان 11 ساله،فرزند امام حسن مجتبى‏«ع‏»كه روز عاشورا،وقتى ديد سيد الشهدا برزمين افتاده است،براى دفاع از عمو به سوى ميدان شتافت و در دفاع از عموى مظلومش‏جنگيد و عده‏اى را كشت و با تيغ بحر بن كعب به شهادت رسيد.برخى هم نقل كرده‏اندحرمله،با شمشير،دست او را كه در آغوش عمويش حسين قرار گرفته بود قطع نموده‏همانجا شهيدش كرد (44) .رجز او هنگام پيكار،چنين بود:

ان تنكرونى فانا ابن حيدرة ضرغام آجام و ليث قسورة‏على الاعادى مثل ريح صرصره (45)

عبد الله بن حسين بن على‏«ع‏»

كودكى شيرخوار،فرزند سيد الشهدا«ع‏»كه روز عاشورا در آغوش پدر،با تير حرمله(يا عقبة بن بشر)به شهادت رسيد.مادرش رباب،دختر امرء القيس بود.وقتى امام،براى‏وداع آخر مقابل خيمه‏ها آمد،زينب،عبد الله را آورد.وى در آغوش حسين بن على‏«ع‏»بودكه تيرى بر گلوى او خورد و شهيدش كرد.امام،خون گلوى او را به آسمان پاشيد.آنگاه‏جسد آن كودك را كنار خيمه‏ها در گودالى كه حفر كرد،به خاك سپرد (46) .از اين كودك‏شير خوار شهيد،به نام عبد الله رضيع و على اصغر هم ياد شده است.نام وى در زيارت‏ناحيه مقدسه نيز آمده است. (47)

عبد الله بن زبير

او نيز از مخالفت كنندگان با بيعت‏يزيد بود.به دنبال آن،از مدينه به مكه پناهنده شد.

وى از جمله كسانى بود كه مى‏خواست امام حسين‏«ع‏»در مكه نماند،زيرا با حضور امام وتجمع مردم بر گرد آن حضرت،زمينه‏اى براى توفيق او نبود (48) .اين نكته در سخن خودسيد الشهدا هم ديده مى‏شود كه در پاسخ به پيشنهاد عبد الله بن زبير(كه على رغم خواست‏باطنى‏اش، مى‏گفت به عراق نرو)سخنانى گفت،از جمله در پايان آن افزود:«ان هذا ليس‏شيى من الدنيا احب اليه من ان اخرج من الحجاز و قد علم ان الناس لا يعدلونه بى فود انى‏خرجت‏حتى يخلوله‏» (49) .عبد الله بن زبير،پس از مرگ يزيد،ادعاى خلافت كرد و گروهى بااو بيعت كردند.تا اينكه در سال 73 در دوره خلافت عبد الملك،به دست نيروهاى‏حجاج بن يوسف كه براى سركوبى او به مكه هجوم آوردند،كشته شد (50) .

عبد الله بن زهير ازدى

از سپاه عمر سعد،كه فرمانده يك چهارم نيروهاى نظامى شهر كوفه بود.

عبد الله بن عباس

از جمله كسانى بود كه پس از تصميم امام حسين‏«ع‏»براى رفتن به كوفه،تلاش مى‏كردآن حضرت را از اين سفر بازدارد و بى‏وفايى كوفيان را يادآورى مى‏كرد و چون كلماتش‏در اراده امام تاثير نگذاشت،بشدت متاثر شد. (51) از كسانى بود كه از شهادت سيد الشهداپيشاپيش خبر داشت و روز عاشورا در مدينه بود و با ديدن خواب و تبديل مشكى كه‏داشت به خون،از كشته شدن حسين با خبر شد (52) .

ابن عباس،پسر عموى امير المؤمنين و پيامبر اكرم‏«ص‏»بود و از چهره‏هاى بارز مفسران‏اسلام محسوب مى‏شد كه تفسير را از حضرت على‏«ع‏»آموخته بود.مجالس ابن عباس،آميخته به بحثهاى قرآنى بود.وى از بزرگان اسلام بود،اما نسبت به مواضع سياسى اودرباره عثمان و امويان و مسائل حكومت و خلافت،نظرهاى متناقضى ابراز شده است.به‏لحاظ علمى،به او«حبر امت‏»مى‏گفتند.در جنگهاى على‏«ع‏»در ركاب او بود،اما برخى‏آشفتگيها در عملكرد او ديده مى‏شود.وى در اواخر عمر نابينا شده بود.در سال 68هجرى،در فتنه پسر زبير،در طائف درگذشت،در حالى كه هفتاد سال عمر داشت.محمدحنفيه بر او نماز گزارد. (53)

عبد الله بن عروه غفارى

نامش را در شمار شهداى حمله اول در روز عاشورا آورده‏اند.او و برادرش‏عبد الرحمن،از شجاعان و اشراف كوفه و صاحبان ولايت اهل بيت بودند و در كربلا خودرا به حسين بن على‏«ع‏»رساندند.هر دو با هم به ميدان رفتند و جنگيدند و شهيد شدند (54) .

عبد الله بن عفيف ازدى

از بزرگان شيعه،كه در مجلس ابن زياد در كوفه،به او اعتراض كرد.وى از شيعيان‏برجسته و زاهدان روزگار در كوفه بود،نابينايى روشندل و آگاه و شجاع.چشم چپ خودرا در جنگ جمل و چشم راست‏خود را در جنگ صفين از دست داده بود.پس ازشهادت حسين‏«ع‏»وقتى ابن زياد بر منبر كوفه بالا رفت و در نكوهش خاندان پيامبر وسيد الشهدا سخن آغاز كرد،عبد الله بن عفيف با شدت و شجاعت،پاسخ ياوه‏هاى او راداد.ابن زياد دستور داد دستگيرش كنند. بستگانش او را از مجلس بيرون بردند.سربازان‏حكومت براى دستگيرى او،خانه‏اش را محاصره كردند.وى با آنكه نابينا بود،با راهنمايى‏دخترش،در مبارزه‏اى دليرانه و شمشير به دست،با مهاجمان درگير شد.او را دستگيركرده و به شهادت رساندند.اعتراض او در مجلس ابن زياد،نوعى مبارزه آشكار با والى‏كوفه و حكومت‏يزيدى محسوب شد و شجاعت و بى باكى او در دفاع از محرمات ومقدسات،الگويى براى حقگويى در برابر جباران گشت.رجزهاى حماسى او هنگام نبردبا مهاجمان به خانه‏اش،نشان دهنده روح بلند و با شهامت اوست.از جمله شمشير رامى‏چرخاند و فرياد مى‏زد:

و الله لو فرج لى عن بصرى ضاق عليكم موردى و مصدرى

حركت انقلابى فرزند عفيف رانخستين (55) جرقه انقلاب بر ضد سلطه اموى پس از حادثه كربلا دانسته‏اند.

عبد الله بن عقيل بن ابى طالب

از شهداى بنى هاشم در روز عاشورا.عقيل دو پسر داشت كه نام هر دو عبد الله بود،يكى بعنوان اكبر ياد مى‏شد،ديگرى اصغر.هر دو در كربلا با امام حسين‏«ع‏»شهيد شدند.

نامش در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است. (56)

عبد الله بن على بن ابى طالب‏«ع‏»

از شهداى كربلاست.وى فرزند امير المؤمنين و برادر عباس و مادرش‏«ام البنين‏»بود.

هنگام شهادت 25 سال داشت.قاتل او هانى بن ثبيت‏حضرمى بود.نام گرامى اين شهيد درزيارت ناحيه مقدسه و زيارت رجبيه آمده است (57) .

عبد الله بن عمير كلبى

جزء اولين شهداست كه از جبهه امام حسين‏«ع‏»در روز عاشورا به ميدان نبرد رفت.

وى كه كنيه‏اش ابو وهب بود،جوانى دلاور و حماسى از شيعيان كوفه بود.به كوفه آمده،در نزديكى بئر العبد خانه‏اى گرفت و با همسرش به آنجا منتقل شد.وقتى ديد عمر سعد،نيرو آماده و سازماندهى مى‏كند تا از نخيله به جنگ حسين بن على‏«ع‏»در كربلا بروند،پيش خود گفت:به خدا قسم شيفته جهاد با مشركان بودم.اميدوارم جنگ با اينان كه به‏نبرد فرزند پيامبر مى‏روند،نزد خداوند كم ثواب‏تر از جهاد با مشركان نباشد.پيش‏همسرش رفت و يت‏خود را با او در ميان گذاشت،شبانه هر دو از كوفه بيرون رفتند وشب هشتم محرم به ياوران حسين در كربلا پيوستند. (58) همسر او نيز از شهداى كربلا بود.

پس از شهادت عبد الله،زنش خود را به بالين او رساند و خاك از چهره او مى‏زدود كه به‏دستور شمر،يكى از غلامانش(به نام رستم)با گرزى بر سر او زد و كنار شوهرش به‏شهادت رسيد.عبد الله،دومين شهيد از اصحاب امام حسين‏«ع‏»بود. (59) نامش در زيارت‏ناحيه مقدسه هم آمده است.

عبد الله بن مسلم بن عقيل

از شهداى بنى هاشم در كربلا،مادرش رقيه دختر على عليه السلام بود.گفته‏اند درحالى كه دست بر پيشانى نهاده بود،تيرى آمد و دست و پيشانى را به هم دوخت.برخى اورا هنگام شهادت 14 ساله دانسته‏اند.نامش در زيارت رجبيه و زيارت ناحيه مقدسه هم‏آمده است (60) .

عبد الله بن مسمع همدانى

از تلاشگران در راه نهضت عاشورا.پيكى بود كه نامه سليمان بن صرد و جمعى ازبزرگان كوفه را در مكه به امام حسين‏«ع‏»رساند.محتواى نامه،دعوت به آمدن آن حضرت‏به كوفه بود.وى نامه را در 10 رمضان سال 60 به امام رساند.

عبد الله بن يزيد بن نبيط(ثبيط)عبدى

او و برادرش عبيد الله،همراه پدرشان يزيد بن نبيط،پس از آنكه اهل بصره نامه كمك‏خواهى سيد الشهدا«ع‏»را دريافت كردند،از بصره به كمك امام حسين رفتند تا به رسالت‏«نصرت امام‏»قيام كنند.به نقلى در حمله اول در روز عاشورا شهيد شدند. (61) نام او وبرادرش عبيد الله در زيارت ناحيه مقدسه آمده است.

عبد الله رضيع على اصغر

عبيد الله بن حر جعفى

كسى كه سيد الشهدا«ع‏»از او يارى خواست،اما توفيق همراه شدن در كاروان كربلانيافت و امام را يارى نكرد.امام در منزلگاه قصر مقاتل،خيمه او را ديد،حجاج بن مسروق‏را فرستاد تا او را دعوت كند تا به اردوى امام بپيوندد و ياريش كند.وى بهانه آورد كه ازكوفه به اين خاطر بيرون آمدم كه با حسين نباشم،چون در كوفه ياورى براى او نيست.

پاسخ او را كه به امام گفتند،حضرت همراه عده‏اى نزد او رفت و پس از گفتگوهايى‏پيرامون اوضاع كوفه،امام از او خواست تا با آب توبه خطاهاى گذشته‏اش را بشويد و به‏نصرت اهل بيت بشتابد.عبيد الله باز هم نپذيرفت و اين كرامت و توفيق را رد كرد و ازروى خير خواهى!حاضر شد كه اسب زين شده و شمشير بران خويش را به امام دهد.

چون امام مايوس شد كه او سعادت را دريابد،فرمود:اسب و شمشيرت از آن خودت،مااز خودت يارى و فداكارى مى‏خواستيم.اگر حاضر به جانبازى نيستى،ما را نيازى به مال‏تو نيست:«يا بن الحر!ما جئناك لفرسك و سيفك،انما آتيناك لنسالك النصرة،فان كنت‏بخلت علينا بنفسك فلا حاجة لنا فى شى‏ء من مالك و لم اكن بالذى اتخذ المضلين عضدا،لانى قد سمعت رسول الله‏«ص‏»و هو يقول:من سمع داعية اهل بيتى و لم ينصرهم على‏حقهم الا اكبه الله على وجهه فى النار». (62) آنگاه امام از پيش او به خيمه خويش برگشت!...

وى پس از حادثه كربلا،بشدت از آن كوتاهى در يارى كردن امام پشيمان شده بود وخود را ملامت مى‏كرد و با شعرى كه با مطلع‏«فيا لك حسرة ما دمت‏حيا...»

شروع مى‏شود،اين اندوه و ندامت را بيان كرده است (63) .در برخى نقلها نام او عبد الله بن حرنقل شده است.

عمرو بن قيس نيز از كسانى بود كه در همين منزلگاه امام حسين‏«ع‏»از او يارى‏خواست و او بهانه آورد.نصرت خواهى امام،تكليف مى‏آورد و هر كه نداى‏«هل من‏ناصر»امام را بشنود و پاسخ ندهد،جهنمى است.اين نداى استنصار،همواره در تاريخ‏وجود دارد.همه جا كربلا و هر روز عاشوراست و سعادت،در فدا كردن هستى و مال وجان در راه دين و به فرمان امام و رهبر الهى است و چه شقاوتى بالاتر از آنكه انسان،دعوت امام معصوم را پاسخ ندهد و نسبت به جان خويش در راه خدا بخل ورزد،جانى‏كه امانت الهى است!

عبيد الله بن زياد

والى كوفه در زمان حادثه عاشورا،كه شهادت امام حسين‏«ع‏»و يارانش به دستور اوانجام گرفت.ابن زياد را«ابن مرجانه‏»هم مى‏گويند،زيرا نام مادرش كنيزى زناكار ومجوسى به نام‏«مرجانه‏»بود.در كوفه پس از عاشورا كه اسراى اهل بيت را وارد دار الاماره‏كردند،حضرت زينب‏«ع‏»در خطاب به ابن زياد،او را«يابن مرجانه‏»خواند و اين اشاره به‏نسبت ناپاك او بود و رسواگر حاكم مغرور كوفه.او از سرداران مشهور اموى بود كه درسال 54 هجرى از طرف معاويه به حكومت‏خراسان منصوب شد.در سال 56 از آنجامعزول و به حكمرانى بصره منصوب گشت.پس از مرگ معاويه و روى كار آمدن يزيد،وقتى نهضت مسلم بن عقيل در كوفه آغاز شد،با حفظ سمت،والى كوفه نيز شد و اوضاع‏را تحت كنترل در آورد و مسلم بن عقيل را به شهادت رساند.

پس از حركت امام حسين‏«ع‏»از مكه به سوى عراق،وى عمر سعد را با لشكرى گسيل‏داشت تا با آن حضرت بجنگد يا او را به بيعت با يزيد وا دارد.فرمان كشتن سيد الشهدا ويارانش و اسير گرفتن اهل بيت او را به عمر سعد(كه فرمانده سپاه كوفه در كربلا بود)داد. (64) ابن زياد،پس از مرگ يزيد،ادعاى خلافت كرد و اهل بصره و كوفه را به بيعت فراخواند،ولى كوفيان دعوتگران او را از شهر بيرون كردند،وى سپس از بيم انتقام فرارى شد و مدتى‏به شام رفت،همزمان با نهضت توابين،ماموريت‏سركوب توابين را يافت (65) .در سال 65هجرى با لشكرى به جنگ سليمان بن صرد رفت و در عين الورده با او درگير شد.سرانجام‏در يكى از درگيريها با سپاه مختار،در سال 67 هجرى خودش و جمعى از همراهانش‏كشته شدند و باقى سپاهيانش پراكنده گشتند.سر ابن زياد را نزد مختار بردند.مختار هم آن‏سر را نزد محمد حنفيه و امام سجاد«ع‏»فرستاد.برخى هم گفته‏اند كه سر را پيش عبد الله‏زبير فرستاد (66) .

وى از كسانى است كه در زيارت عاشورا،مورد لعن قرار گرفته است:«لعن الله ابن‏مرجانة‏»و«العن عبيد الله بن زياد و ابن مرجانة‏».

عبيد الله بن يزيد بن نبيط(ثبيط)عبدى

او و برادرش عبد الله و پدرش از شهداى كربلا بودند.از بصره به مكه رفته و به كاروان‏حسين‏«ع‏»پيوستند و همراه آن حضرت به كربلا رفتند.شهادتشان در حمله اول بود. (67) نام‏اين جمع،در زيارت ناحيه مقدسه،همراه با سلام بر اين سه شهيد چنين آمده است:

«السلام على عبد الله و عبيد الله،ابنى يزيد بن ثبيت القيسى‏» (68) .

عبيط خون تازه

عتبات عاليه

عتبه،به معنى آستانه در است،چه بالا يا پايين.عتبات،نام بالغلبه است مشاهد متبركه‏را، مانند مشهد حضرت على‏«ع‏»و حضرت حسين‏«ع‏»و ديگر مزارات امامان (69) .

عتبه در معناى كلى خود،شامل همه حرمهاى معصومين و آستانه‏هاى مقدسه مى‏شودكه درگاه آنها مورد تكريم و بوسيدن و زيارت شيفتگان قرار مى‏گيرد،اما زيارت عتبات،كه‏اغلب همراه با زيارت حج مطرح مى‏شود،بيشتر زيارت كربلا،نجف،كاظمين و سامرا مراد است (70) .

عتبه بوسى

بوسيدن آستان در حرم.زيارت رفتن،بيشتر براى تشرف به حرمهاى مطهرمعصومين‏«ع‏»به كار مى‏رود.

ا عترت

خاندان پيغمبر اكرم،اهل بيت عصمت و طهارت،ائمه شيعه.عترت به فرزندانى كه از نسل كسى باشد گفته مى‏شود.از امير المؤمنين پرسيدند:«عترت‏»كيست؟فرمود:من،حسن، حسين و امامان نهگانه از فرزندان حسين‏«ع‏»كه نهمين آنان مهدى و قائم ايشان‏است،از قرآن جدا نمى‏شوند و قرآن از آنان جدا نمى‏شود،تا كنار حوض(كوثر)بر پيامبروارد شوند. (71) عترت پيامبر،همتاى قرآن كريمند و رسول خدا«قرآن و عترت‏»را بعنوان‏ميراث و يادگار خويش براى امت معرفى كرده است:«انى تارك فيكم الثقلين،كتاب الله وعترتى اهل بيتى...» (72) .

اما«عترت‏»در لغت،قطعه‏هاى درشت مشك در نافه آهوست،نيز به معناى لعاب‏شيرين است. همچنين عترت به معناى فرزندان و نوادگان نسبى و نسل يك شخص است‏و به همين جهت به ذريه پيامبر از نسل على و فاطمه،عترت مى‏گويند.معناى ديگرعترت،ريشه درختى كه بريده شده و دوباره روييده باشد.مرحوم محدث قمى با توجه به‏همه معانى ياد شده براى عترت،چنين مى‏گويد:ائمه،همچون قطعه‏هاى بزرگ مشك ازنافه‏اند و علومشان آب گوارا نزد اهل حكمت و انديشه است و اينان درختى هستند كه‏رسول خدا ريشه‏اش،على تنه‏اش و ائمه از نسل او،شاخه‏هاى اين درخت،و شيعيانشان‏برگ اين درختند و علوم اهل بيت،ميوه اين درخت است. (73) از«ابن اعرابى‏»تعبيرهاى جالبى در باره عترت نقل شده است.مى‏گويد: «عترت،به‏معناى شهر و مركز است،اهل بيت نيز مركز اصلى اسلامند.عترت،صخره عظيمى است كه‏سوسمار،لانه خود را كنار آن قرار مى‏دهد تا با علامت قرار دادن آن،خانه خود را گم‏نكند.ائمه نيز هاديان خلقند.عترت،ريشه درخت قطع شده است،اهل بيت نيز مورد ستم‏قرار گرفته،قطع و بريده شدند.عترت،به يك قطعه بزرگ مشك و نافه آهو گفته مى‏شود.

آنان نيز در ميان بنى هاشم و فرزندان ابو طالب،همچون قطعه بزرگ نافه،خوشبويند.

عترت،به چشمه زلال و گوارا و شيرين گفته مى‏شود.علوم اهل بيت نيز،نزد اهل خرد وفرزانگان،گواراتر از هر چيز است.عترت،به معناى باد است.آنان نيز همچون باد،سپاه وحزب خدايند.عترت،گياهى متفرق است،مثل مرزنجوش.عترت پيامبر نيز مزارهاى‏پراكنده در هر سو دارند و بركاتشان در شرق و غرب جهان گسترده است.عترت،دوستان،طايفه و قبيله هر كس را گويند.اهل بيت نيز گروه و طايفه و رهط رسول الله‏«ص‏»هستند

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:44  توسط رضا  | 
يكى از شهداى كربلا.وى برادر عباس است كه مادرش ام البنين و پدرش امير المؤمنين‏است. از آن حضرت نقل شده كه نام او را به ياد برادرم عثمان بن مظعون،«عثمان‏»ناميدم. (1) وى به تير خولى بن يزيد،در روز عاشورا مجروح شد و بر زمين افتاد و يكى ديگر از سپاه‏ابن سعد او را كشت.هنگام شهادت 21 سال داشت.نامش در زيارت ناحيه مقدسه آمده‏است.

عثمان بن فروه(عروه)غفارى

از شهداى كربلا به شمار آمده است.نامش در زيارت رجبيه نيز آمده است.احتمال‏داده‏اند كه او همان قرة بن ابى قره غفارى باشد. (2)

عذيب الهجانات

نام يكى از منزلگاهها نزديك كوفه،كه سيد الشهدا از آن گذشت و چون آب داشته،عذيب گفته مى‏شد.معناى آن آب خوشگواراست.موقعيت آن ميان قادسيه و مغيثه ازمنازل راه كوفه است كه تعلق به بنى تميم دارد.آب و بركه و چاه و خانه‏ها و قصر ومسجدى داشته و پاسگاهى هم در آنجا بوده كه محل نگهبانى براى ايرانيان بوده است. (3) حسين بن على‏«ع‏»در اين منزل، با چهار نفر كه از كوفه مى‏آمدند برخورد كرد.نافع بن‏هلال نيز همراه جمع بود.پس از گفتگوهايى كه بين امام و آنان انجام گرفت،آنان به‏حسين‏«ع‏»پيوستند و به فداكارى در ركابش پرداختند. (4) حر نيز همراه كاروان حسينى‏حركت مى‏كرد.در همينجا بود كه نامه ابن زياد به حر رسيد كه فرمان به سختگيرى داده‏بود و حر نيز مانع حركت امام شد.

عراق

سرزمينى كه سيد الشهدا«ع‏»از حجاز به سوى آنجا رفت تا به دعوت كوفيان در مبارزه‏با يزيد، پاسخ گويد و قبل از رسيدن به كوفه،در كربلا در محاصره سپاه ابن زياد به شهادت‏رسيد. سرزمين عراق،بخصوص منطقه ميان دجله و فرات،حاصلخيز و پرجمعيت است.

وقتى سرزمين عراق،پيش از خلافت امير المؤمنين‏«ع‏»فتح شد،با آل على‏«ع‏»آشنا گشت.

كسانى همچون ابن مسعود و عمار ياسر،پيشتر در آنجا فرماندار يا امير لشكر بودند.پس‏از جنگ جمل كه حضرت على‏«ع‏»كوفه را مقر خلافت‏خويش قرار داد،مردم آن منطقه‏بيشتر با آن حضرت و دودمانش آشنا شدند.از اين رو معاويه و آل مروان مى‏كوشيدند تاتشيع و ريشه‏هاى گرايش به خاندان نبوت را در آن سرزمين بخشكانند. (5) همواره ميان‏شاميان و عراقيان،نزاع و كينه بوده است.پس از شهادت امير المؤمنين‏«ع‏»در دوران امام‏حسن مجتبى اين منطقه نيز-به دنبال قرار داد صلح-در اختيار امويان قرار گرفت و آنان‏بشدت،هواداران على‏«ع‏»را سر كوب مى‏كردند.

عراق،همواره منطقه‏اى آشفته و متزلزل بوده و بين قدرتها دست به دست مى‏گشته‏است. مردم آن نيز از يك رفتار متذبذب و متغير برخوردار بودند.در عين حال،در آن‏روزگار،قلب كشور اسلامى و مركزى براى نيروهاى انسانى و سربازان رزمى و ثروت ومال بود و پايگاهى براى لشكر محسوب مى‏شد. (6) بخصوص كوفه در شهرهاى عراق،موقعيت ويژه‏ترى داشت و همواره در كشمكشهاى سياسى و مبارزاتى،از پايگاههاى مهم‏بود.حتى در جريانهاى سياسى پس از عاشورا نيز،مثل خروج مختار و بروز شورشهاى‏مختلف بر ضد امويان نقش عمده داشت.شايد به خاطر اين دلايل بود كه امام حسين‏«ع‏»

پس از اقامت چند ماهه در مكه،تصميم گرفت به سرزمين عراق رود و نداى كوفيان رالبيك گويد،بخصوص كه شيعيان او و پدرش على‏«ع‏»در كوفه فراوان بودند و نامه‏هاى‏دعوت بسيارى براى امام نوشتند.در رواياتى پيشگويى شهادت آن حضرت در سرزمين‏عراق نيز آمده است،از جمله:رسول خدا«ص‏»به حسين بن على‏«ع‏»فرموده بود:«انك‏ستساق الى العراق و هى ارض قد التقى بها النبيون و اوصياء النبيين،و هى ارض تدعى‏عمورا،و انك تستشهد بها و يستشهد معك جماعة من اصحابك...». (7) بزودى به سوى‏عراق سوق داده خواهى شد،آنجا سرزمينى است كه پيامبران و اوصياء پيامبران در آن باهم برخورد كرده‏اند،و آن سرزمينى است كه‏«عمورا»هم خوانده مى‏شود،تو در آن‏سرزمين شهيد خواهى شد و همراه تو نيز،گروهى از يارانت به شهادت خواهند رسيد.

حضرت على‏«ع‏»نيز در برخى سخنان خويش،از اهل عراق،بعنوان افرادى كه در حمايت‏حق، كوتاهى مى‏كنند،سخنان نكوهش كننده‏اى دارد. (8) اكنون عراق،از كشورهاى اسلامى‏در خاور ميانه است و مرقد شش امام شيعه در چهار شهر عراق قرار دارد:كربلا(مدفن امام‏حسين) نجف(مزار امير المؤمنين)كاظمين(حرم امام كاظم و امام جواد)سامرا(حرم امام‏هادى و امام عسكرى).حوزه علميه دير پاى نجف اشرف نيز در اين كشور است. (9)

عراقين

تثنيه عراق است،دو عراق.عراق عرب و عراق عجم را با هم در برخى اصطلاحهاعراقين گفته‏اند.همچنين عراقين به كوفه و بصره هم گفته شده است.عبيد الله بن زياد(كه‏فاجعه كربلا را آفريد)پيش از امارت بر كوفه،حاكم بصره بود و با نظر يزيد،با حفظسمت به امارت كوفه هم گماشته شد تا نهضت مسلم بن عقيل را فرونشاند و ياران‏سيد الشهدا«ع‏»را سركوب كند.به همين جهت او را«حاكم العراقين‏»مى‏گفتند.

عروسى قاسم

آنچه بعنوان عروسى قاسم و آراستن حجله براى او در كربلا مطرح است،واقعيت وسند ندارد، ولى از منابع ضعيف به اذهان عوام راه يافته و بر ناكامى نوجوان امام مجتبى‏«ع‏»

مى‏سوزند و مى‏گريند و در شبيه خوانى و تعزيه‏ها هم حجله براى قاسم نوداماد مى‏آرايند.

از تحريفهاى عاشوراست.آنچه در برخى منابع آمده،چيزى ساده‏تر از عروسى است.

عروة بن بطان ثعلبى

از جنايتكاران كربلا.وى به اتفاق جانى ديگرى به نام زيد بن رقاد تغلبى،روز عاشورايكى از ياران حسين بن على‏«ع‏»را به نام‏«سويد بن مطاع‏»به شهادت رساندند.

عروة بن قيس احمس

اين ملعون،فرمانده اسب سواران سپاه عمر سعد در كربلا بود.

عريف

عنوان بزرگ و نماينده يك قبيله،كه رابط آن با حكومت و مسؤول رسيدگى به آنان‏بود. (10) در كوفه براى درهم شكستن نهضت مسلم بن عقيل،از عنوان و نفوذ عريفها براى‏فرونشاندن انقلاب،استفاده مى‏شد.طبقات موجود در كوفه،به واحدهاى كوچكتر تقسيم‏مى‏شد و شخصى از هر گروه بعنوان سر پرست توزيع(حقوق)بر گزيده مى‏شد.اين‏گروهها«عرافه‏»و شخصى كه مسؤول آن بود«عريف‏»ناميده مى‏شد... (11) ابن زياد،عريفهارا مسؤول هر گونه اغتشاش دانست،كه امكان داشت در عرافه آنها رخ دهد و تهديد كردكه اگر عريفى چيزى از ابن زياد پنهان كند،مصلوب خواهد شد و تمام عرافه‏ها از دريافت‏حقوق محروم خواهند گشت. بيانيه ابن زياد،كه انتشار آن،جوى از رعب ايجاد كرد،شامل بندهاى زير بود: (12)

1-عريفان،كسانى را كه مخالف بنى اميه‏اند،از جمله حروريه و خوارج راسرشمارى كنند.

2-عريفان،ليستى از اسامى و عملكردها را گزارش دهند.

3-نسبت به آنان كه تمايل به مسلم بن عقيل دارند،شديدا مراقب باشند.

4-هر عريفى كه در حيطه عرافت او كسانى يافت‏شوند كه به حكومت‏يزيد دل‏نسپرده باشند، محكوم به اعدام در مقابل در خانه‏اش است.

5-هر عريفى كه نام كسى را ننوشت،بايد تعهد بسپارد كه افراد او مخالفت نكنند ودست به هيچ كار موجب آشوب در دولت نزنند.عريفان هم بشدت،بندهاى‏اين بيانيه را به اجرا گذاشتند. (13)

عزاخانه

ماتم خانه،خانه‏اى كه در آن عزا برپا كنند،ماتم سرا،مصيبت‏سرا. (14) به حسينيه‏و تكيه‏اى هم كه در آن،عزادارى حسينى برگزار مى‏شود،عزاخانه حسينى گفته مى‏شود.

عزادارى

برپا داشتن مراسمى به ياد سيد الشهدا«ع‏»در ايام مختلف،بويژه دهه محرم و روزعاشورا.اين عمل،كه زنده نگهداشتن هدف حسينى و فرهنگ عاشوراست،مورد تشويق‏بسيار اولياء دين است و خود معصومين،در راه اقامه عزاى حسينى،مى‏كوشيدند. (15) زيراعزادارى،بصورت گريه، برپايى مجالس ذكر،سرودن مرثيه،گرياندن،نوحه‏خوانى و...

احياء خط ائمه و تبيين مظلوميت آنان است.امام باقر«ع‏»در زمينه برپايى عزا در خانه‏هابراى امام حسين‏«ع‏»مى‏فرمايد:«ثم ليندب الحسين و يبكيه و يامر من فى داره بالبكاء عليه‏و يقيم عليه و يقيم فى داره مصيبته باظهار الجزع عليه و يتلاقون بالبكاء بعضهم بعضا فى‏البيوت و ليعز بعضهم بعضا بمصاب الحسين.» (16) (به كسانى كه روز عاشورا نمى‏توانند به‏زيارت آن حضرت بروند اينگونه دستور مى‏دهند)بر حسين‏«ع‏»،ندبه و عزادارى و گريه‏كند و به اهل خانه خود دستور دهد كه بر او بگريند و در خانه‏اش با اظهار گريه و ناله برحسين‏«ع‏»،مراسم عزادارى برپا كنند و يكديگر را با گريه و تعزيت و تسليت‏گويى درسوگ حسين عليه السلام در خانه‏هايشان ملاقات كنند.

سنت عزادارى،با برخوردارى از عشق و محبتى كه از امام حسين‏«ع‏»در دلها بوده وهست، تبديل به يك برنامه گسترده و مردمى و مقدس شده است و هرگز سستى وخاموشى ندارد و به بركت آن،اقشار بسيارى با امام حسين‏«ع‏»و دين و فرهنگ عاشوراآشنا مى‏شوند.فراز و نشيبهاى زيادى بر سوگوارى بر خامس آل عبا گذشته است و هر گاه‏كه شيعيان،قدرت و حكومتى يافته‏اند،در ترويج و توسعه آن كوشيده‏اند.«در زمان‏پادشاهى آل بويه،در دهه اول محرم،شيعيان به عزادارى حضرت سيد الشهدا قيام‏نمودند...معز الدوله،اولين كسى است كه فرمان داد كه مردم بغداد در دهه اول محرم،سياه‏بپوشند و بازارها را سياهپوش كنند و به مراسم تعزيه دارى حضرت سيد الشهدا قيام‏نمايند.بستن دكانها و منع طباخى و تعطيل عمومى در روز عاشورا از طرف معز الدوله‏ديلمى در شهر بغداد به عمل آمد و تا اوايل لطنت‏سلسله سلجوقى در آن شهر معمول‏بود.اين مراسم تا انقراض دولت ديالمه در تمام كشورهاى اسلامى قلمرو آنها مرسوم وبرقرار بوده است.» (17) رمز جاودانگى نهضت‏حسينى نيز همين احيا و زنده نگهداشتن و تعظيم شعائر بوده‏است.امام خمينى‏«قدس سره‏»فرمود:«الان هزار و چهار صد سال است كه با اين منبرها،بااين روضه‏ها و با اين مصيبتها و با اين سينه زنيها،ما را حفظ كرده‏اند،تا حالا آورده‏انداسلام را...هر مكتبى تا پايش سينه زن نباشد،تا پايش گريه كن نباشد،تا پايش سر و سينه‏زن نباشد،حفظ نمى‏شود...ما بايد براى يك شهيدى كه از دستمان مى‏رود،علم بپا كنيم،نوحه خوانى كنيم،گريه كنيم،فرياد كنيم...». (18) برپايى عزا براى سيد الشهدا،نوعى اعتراض‏به ظالمان و حمايت از مظلوم است.اشگ ريختن در سوگ ابا عبد الله‏«ع‏»،عامل تقويت‏حس عدالتخواهى و انتقامجويى از ستمگران و زمينه سازى براى تجمع نيروهاى پيروحسين‏«ع‏»در خط دفاع از حق است.عزادارى براى شهيد،انتقال فرهنگ‏«شهادت‏»به‏نسلهاى آينده است.به تعبير شهيد مطهرى:«در شرايط خشن يزيدى،در حزب حسينيهاشركت كردن و تظاهر به گريه كردن بر شهدا،نوعى اعلام وابسته بودن به گروه اهل حق واعلان جنگ با گروه باطل و در حقيقت،نوعى از خود گذشتگى است.اينجاست كه‏عزادارى حسين بن على‏«ع‏»يك حركت است،يك موج است،يك مبارزه اجتماعى‏است.» (19) عزادارى،سبب مى‏شود كه شور و عاطفه،از شعور و شناخت برخوردار گردد وايمان را در ذهن جامعه هوادار،زنده نگهدارد و«مكتب عاشورا»بعنوان يك فكر سازنده‏و حادثه الهام بخش، همواره تاثير خود را حفظ كند.عزادارى،احياء خط خون و شهادت‏و رساندن صداى مظلوميت آل على به گوش تاريخ است.عزاداران حسينى،پروانگانى‏شيفته نورند كه شمع محفل آراى خويش را يافته،از شعله شمع،پيراهن عشق پوشيده‏اندو آماده جان باختن و پر سوختن و فدا شدن‏اند.نقش عزادارى در حفظ فرهنگ عاشورامهم است.عميقترين پيوندها را از طريق آميختگى عقل و عشق و برهان و عاطفه كه دركربلا تجسم يافته است،انتقال مى‏دهد.هم بر مظلوميت امام گريه مى‏شود و هم در سايه‏آن هدف امام حسين از نهضت و حركت،شناخته مى‏شود.روضه‏هاى خانگى و دسته‏هاى‏عزادارى و هيئتهاى زنجير زنى،پوشيدن لباس مشكى و پرچم به دست گرفتن و شربت وآب دادن و تلاش در بر پايى مجالس و نوحه خوانى و سينه زنى و...هر يك به نوعى‏سربازگيرى جبهه حسينى است و اين پيوند قلبى را عمق و غنا مى‏بخشد.

عزادارى سنتى

شيوه‏اى كه نسبت به زنده نگهداشتن ياد حادثه عاشورا و حماسه حسينى از ديربازمطرح بوده و جنبه مردمى يافته است.اين شيوه،شامل مرثيه سرايى،نوحه‏خوانى،گريستن و گرياندن،تشكيل هيئتها و دسته‏هاى سوگوارى،سينه زنى،ذكر مصيبت،مجالس‏وعظ و روضه خوانى،و...است.اينگونه شيوه‏ها،چون با روح و جان و عاطفه شيعه‏آميخته است،هر چه بيشتر به آن رنگ مردمى مى‏بخشد و عامل جذب و تجمع و تشكل‏انبوه شيفتگان اهل بيت مى‏گردد. ابو هارون مكفوف مى‏گويد:روزى خدمت امام‏صادق‏«ع‏»رسيدم.حضرت فرمود:برايم شعر(در سوگ سيد الشهدا)بخوان،من نيزخواندم.حضرت فرمود:نه،اينطور نه،بلكه همانگونه كه براى خودتان شعر خوانى‏مى‏كنيد و همانگونه كه نزد قبر حضرت سيد الشهدا مرثيه مى‏خوانى:«لا، كما تنشدون وكما ترثيه عند قبره‏». (20) اين نشان مى‏دهد كه شيوه خودمانى و مرسوم نزد متن مردم،بيشترمورد اهتمام ائمه‏«ع‏»بوده است.حفظ اين سنت،ضامن تداوم آن است.امام خمينى‏«ره‏»

فرموده است:«ما بايد حافظ اين سنتهاى اسلامى،حافظ اين دستجات مبارك اسلامى كه‏در عاشورا،در محرم و صفر در مواقع مقتضى به راه مى‏افتد،تاكيد كنيم كه بيشتر دنبالش‏باشند... زنده نگهداشتن عاشورا با همان وضع سنتى خودش،از طرف روحانيون،ازطرف خطبا،با همان وضع سابق و از طرف توده‏هاى مردم با همان ترتيب سابق كه‏دستجات معظم و منظم، دستجات عزادارى به عنوان عزادارى راه مى‏افتاد.بايد بدانيد كه‏اگر بخواهيد نهضت‏شما محفوظ بماند،بايد اين سنتها را حفظ كنيد.» (21) حتى حفظ اصل‏عزادارى عاشورا نيز تا حد بسيارى در سايه حفظ سنتهاست و دگرگون ساختن شيوه سنتى‏بدون جايگزين بهتر،گاهى پيروان همان سنتها را هم از اصل ماجراى حسينى جدا مى‏سازد.

عشق حسينى

عظيمترين سرمايه روحى شيعه كه پيوند دهنده آنان با اهل بيت پيامبر و عاملى‏بازدارنده از تباهى،بر انگيزاننده به فداكارى و جهاد و تصفيه كننده دل و جان است.درسايه همين عشق، ياد حسين و عاشورا زنده مانده و سوز آن،حمايت قلبى عاشق امام‏حسين‏«ع‏»را همواره به نفع حق و جبهه ايثار،نيرو بخشيده است.همين عشق،ياران او راروز عاشورا به استقبال شهادت فرستاد تا با مرگ در ركاب حسين‏«ع‏»حيات ابدى يافتند.

عشق حسين‏«ع‏»را خداوند در دلها نهاده و شعله‏اى خاموش نشدنى است.به فرموده امام‏صادق‏«ع‏»:«ان لقتل الحسين عليه السلام حرارة فى قلوب المؤمنين لا يبرد ابدا». (22) محبت‏حسين بن على‏«ع‏»نه تنها در دل زمينيان است،بلكه عرشيان نيز او را دوست مى‏دارند و به‏فرموده رسول خدا«ص‏»،او محبوبترين چهره زمينى نزد آسمانيان است:«من احب ان‏ينظر الى احب اهل الارض الى اهل السماء فلينظر الى الحسين.» (23)

اى كه آميخته مهرت با دل كرده عشق تو مرا دريا دل بذر عشقى كه به دل كاشته‏ام جز هواى تو ندارد حاصل از مى عشق تو،عاقل مجنون و زخم مهر تو مجنون،عاقل گر شود كار جهان زير و زبر نشود عشق تو از دل زايل (24)

عطش

تشنگى از بارزترين جلوه‏هاى سوز و غم در حادثه كربلاست.سيد الشهدا،عباس،على اكبر، على اصغر و ديگران،همه لب تشنه و عطشان روز عاشورا جان سپردند.محروم‏كردن خيمه‏گاه امام حسين‏«ع‏»از آب فرات و تحميل عطش به امام و يارانش،از مواردروشن پستى و عداوت سپاه كوفه و ابن زياد،نسبت به آل الله است.بزرگان،بيشتر ازكودكان تحمل تشنگى دارند و اطفال در برابر بى آبى،زودتر بى تاب مى‏شوند.در كربلا،عطش بيداد مى‏كرد و مشكها خالى، لبها خشك،جگرها سوخته،هوا گرم،راه فرات بسته،و صداى العطش بلند بود.

زان تشنگان هنوز به عيوق مى‏رسد فرياد«العطش‏»زبيابان كربلا (25)

روز عاشورا،عباس كنار خيمه‏ها آمد،صداى‏«العطش،العطش‏»كودكان را شنيد.سواربر اسب شد و مشك را بر داشت و به طرف فرات رفت.چهار هزار نفر تير اندازان موكل برفرات،او را محاصره كردند و ابا الفضل‏«ع‏»در اين درگيرى بود كه دستها را داد و شهيد شد.

قبل از بيرون آمدن از فرات،خواست آب بنوشد ولى‏«فذكر عطش الحسين‏»به ياد تشنگى‏امام افتاد و آب ننوشيد و عطشان از شريعه بيرون آمد. (26) على اكبر«ع‏»نيز روز عاشورا پس‏از چندين نوبت جنگيدن،مجروح و تشنه براى آخرين وداع به خيمه‏گاه آمد،در حالى كه‏به سيد الشهدا مى‏گفت:«يا ابة،العطش قد قتلنى و ثقل الحديد اجهدنى‏». (27) امام‏«ع‏»،براى‏كودك تشنه كام و شير خوار خود نيز بنا به نقلى از سپاه دشمن آب طلبيد،كه بياييد سيرابش‏كنيد.

اگر به زعم شما من گناهكار شمايم نكرده هيچ گناهى،على اصغرم است اين

كه تير حرمله،گلوى تشنه آن ششماهه را از هم دريد. (28)

مگر به كرب و بلا آب قيمت جان بود كه از عطش به فلك ناله يتيمان بود

خود سيد الشهدا نيز روز عاشورا،براى رفع تشنگى پس از نبرد،خواست به فرات‏برود و آب بنوشد كه شمر مانع شد و گفت:اى حسين،از اين آب نخواهى نوشيد تا ازتشنگى بميرى‏«و الله لا تذوقه او تموت عطشا». (29) تشنگى امام حسين‏«ع‏»و شهداى كربلا،چنان داغى بر دل عاشقانش نهاده كه با هر نوشيدن آب گوارا،او را ياد مى‏كنند،در راه امام‏حسين،به آبرسانى و سقايى و نذر شربت و ساختن آب انبار مى‏پردازند و با هر عطشى‏كربلا و عاشورا در ذهنشان تداعى مى‏كند،گويا بين آب و عطش و كربلا پيوند خورده‏است.

بر لب دريا،لب دريا دلان خشكيده است از عطش دلها كباب است و زبان خشكيده است كربلا بستان عشق است و شهامت،اى دريغ كز سموم تشنگى،اين بوستان خشكيده است سوز بى آبى اثر كرده است بر اهل حرم هر طرف بينى لب پير و جوان خشكيده است (30)

عطشان

از القاب سيد الشهدا،كه تشنه در كربلا به شهادت رسيد.اين تعبير در روايات،تواريخ‏و زيارتنامه‏ها درباره آن امام آمده است.از جمله در حديث امام باقر«ع‏»است:«ان‏الحسين...قتل مظلوما مكروبا عطشانا». (31) امام سجاد«ع‏»نيز كه براى يارى بنى اسد در دفن‏پيكر امام حسين و شهدا آمد،پس از دفن امام تشنه كام،بر روى قبر او نوشت:«هذا قبرالحسين بن على بن ابى طالب الذى قتلوه عطشانا غريبا.» (32) همين تشنگى و شهادت جانسوزاو و ياران و فرزندانش،قوى‏ترين عامل تحريك عواطف و همدل ساختن انسانهاى باوجدان با عاشورائيان بوده است.

عطيه

نام عطيه،همواره در كنار نام جابر بن عبد الله انصارى مطرح مى‏شود كه با هم پس ازشهادت امام حسين‏«ع‏»در اربعين اول به زيارت قبر آن حضرت آمدند و چون جابر نابيناشده بود،عطيه او را در اين زيارت همراهى مى‏كرد.بنا به برخى نقلها،هنگام بازگشت‏اهل بيت از سفر شام،در كربلا با جابر و عطيه برخورد كردند.عطية بن سعد بن جناده‏عوفى،از رجال علم و حديث‏شيعه بود.وى در زمان خلافت امير المؤمنين‏«ع‏»در كوفه به‏دنيا آمد.نام عطيه،به پيشنهاد آن حضرت بر وى نهاده شد.او از راويان موثق شيعه بود كه‏حتى در كتب رجالى اهل سنت هم توثيق شده است.وى به جرم تشيع و هوادارى‏على‏«ع‏»از سوى حجاج بن يوسف تحت تعقيب بود و به فارس گريخت.به دستورحجاج،او را گرفتند و چون حاضر نشد على عليه السلام را لعن كند،چهار صد تازيانه بربدنش زدند و موى سر و ريش او را تراشيدند. از آن پس به خراسان رفت و پس از مدتى‏به كوفه بازگشت.در كوفه بود تا در سال 111 هجرى در گذشت. (33)

عقاب

پرنده معروف قوى پنجه و تيز پرواز و شكارى كه از نيروى بسيار برخوردار است.

مجازا به اسبهاى تيز تك و چابك هم گفته شده كه در مسابقات و شكار،سريعا به هدف‏مى‏رسد. (34) در ادبيات مرثيه،اسبى كه على اكبر«ع‏»بر آن مى‏نشست،«عقاب‏»خوانده شده‏است و گويند كه پيش از او،از آن حسين بن على‏«ع‏»بود،چون ذو الجناح زير پاى آن‏حضرت قرار گرفت،عقاب را به على اكبر داد و در عاشورا على اكبر را بر آن نشاند:

«فوضع على مفرقه مغفرا فولاديا و قلده سيفا مصريا و اركبه العقاب براقا ثانويا» (35) به نقلى‏در شب عاشورا نيز على اكبر سوار بر آن شد و از فرات،آب به خيمه‏ها آورد. (36) نوشته‏اند:

عقاب،اسبى بود كه سيف بن ذى يزن براى رسول خدا هديه فرستاد و آن هنگام، حضرت‏رسول‏«ص‏»پنجساله بود.عمر طولانى كرد و اين از خصايص پيامبر بود كه بر پشت هراسب پيرى مى‏نشست،جوان مى‏شد.على‏«ع‏»و امام مجتبى و سيد الشهدا هم بر آن اسب‏سوار شده بودند و ظهر عاشورا نيز شبه پيغمبر،على اكبر بر آن نشست و به ميدان رفت.

پس از مجروح شدن على اكبر،اسب مى‏خواست او را به خيمه‏ها بياورد،ولى بسبب لشكربسيار در ميدان،پيكر مجروح على اكبر را به سمت‏سپاه كوفه برد،(فاحتمله الى العسكر) واين بود كه على اكبر را قطعه قطعه كردند. (37)

چه اسبى به پرواز شاهين مرو به رفتار كبك و به رقص تذرو ركش گرم و مو نرم،ستخوان درشت همايون برو يال و فرخنده پشت

عقبه

به معناى كوه دراز.نام يكى از منازل راه كوفه،كه امام حسين‏«ع‏»در آنجا فرود آمد.درهمانجا با پير مردى به نام عمر بن لوذان برخورد و اوضاع كوفه را پرسيد.وى مى‏كوشيدامام را از رفتن به طرف نيزه‏ها و شمشيرها باز دارد.امام راه خويش را به سوى كربلا ادامه‏داد. (38)

عقر

روستايى مستحكم و داراى برج و بار و در نزديكيهاى كربلا بود.امام حسين‏«ع‏»چون‏در راه سفر به كوفه به آن روستا رسيد،از نامش پرسيد،گفتند:عقر.پرسيد:اين منطقه چه‏نام دارد؟ گفتند:كربلا.چون خواست از منطقه خارج شود،جلويش را گرفتند و درهمانجا ماند،تا حادثه عاشورا پيش آمد. (39) در همان روستا بود كه زهير بن قين به آن‏حضرت پيشنهاد كرد به آن ده رفته،آنجا را سنگر دفاعى خود قرار دهند،اما امام موافقت نكرد.

علامت

از ابزار و وسايل عزادارى امام حسين‏«ع‏»كه در هيئتها و دسته‏هاى مذهبى به كار گرفته‏مى‏شود.علامت به معناى نشانه است.اين علامتها هم نشانه‏هاى گروههاى عزادارمحسوب مى‏شده است و كسانى هم كه آن را حمل مى‏كردند،«علامت كش‏»بودند، يعنى‏علم بردار.به نوشته دهخدا:«صليب مانندى كه بر چوب يا آهن افقى آن از سوى پايين‏شالهاى ترمه آويزند و از سوى زبر لاله و تنديسهايى از مرغ و جز آن نصب كنند و درميان زبانه‏اى از فلز طويل دارد و بر نوك آن فلز پر يا گلوله‏اى از شيشه الوارن نصب كنندو اين زبانه‏هاى فلزى كه به‏«تيغ‏»مشهور است،سه يا پنج باشد و در مراسم عزادارى‏محرم پيشاپيش دسته‏ها به حركت آرند». (40) «شيئى است فلزى و كار صنعتگران اصفهان‏كه قدمت آن به عهد سلاطين صفوى مى‏رسد،داراى تعدادى زبانه،گنبد،گلدان وطاووس بوده و آن را با شالهاى سبز و سياه و قهوه‏اى و پر طاووس و سكه‏هاى نقره وشمشير و قمه و خنجر زينب مى‏كنند و در آخر دسته‏ها به حركت در مى‏آورند...عده‏اى‏از جوانان هم نذر مى‏كنند كه همه ساله بايد در بردن علمات،سهم داشته باشند». (41) به‏آن علمات هم مى‏گويند.شباهت آن به صليب،مى‏رساند كه پس از ارتباط ايران بااروپاييها در عصر قاجار،از آيينهاى مذهبى مسيحيت اقتباس شده است.به هرحال،نمودها و مظاهرى است كه گاهى عزاداران را از محتوا و اصل عزادارى و اقامه‏شعائر دينى باز مى‏دارد.

علقم

علقم يا علقمه،نام نهرى است از فرات،كه عباس بن على‏«ع‏»در روز عاشورا،كنار آن‏به شهادت رسيد.نيز به معناى تلخى است،و هر درخت تلخ و آب بسيار سخت را هم‏علقم گويند،حنظل. در ادبيات عاشورا،بيشتر در پيوند با عطش و عباس و دستهاى قطع‏شده ابا الفضل‏«ع‏»مطرح مى‏شود.

از چشم سپيده خواب را مى‏بردند از چشمه گل،گلاب را مى‏بردند بر شانه خود فرشتگان آهسته از علقمه،روح آب را مى‏بردند (42)

علم،علمات

پرچم،رايت،بيرق،نشان لشكر،آنچه به سر نيزه بندند،درفش.در اصطلاح عزادارى‏حسينى، نام علم و علامت‏خاصى است كه هر هيئت و دسته،ويژه خود دارد و آن را ازدسته‏هاى ديگر متمايز مى‏سازد.«نخل،چوب بسيار بلند همچون درخت تبريزى متوسطكه در تعزيه خوانى پيشاپيش دسته‏ها برند و بر سر آن،گاه شكل پنجه‏اى از فلز باشد و گاه‏پارچه سياه بر آن بپوشانند.» (43)

گر چه سردار علم در خون نشست دستهايت روى رايت مانده است. (44)

در ميدان كربلا نيز،علمدار لشكر امام حسين‏«ع‏»،حضرت ابا الفضل بود.از شعار عربهاى‏عراقى عزادار نيز اين است:«رفع الله راية العباس‏»،پرچم عباس،افراشته باد.

علمدار

از لقبهاى قمر بنى هاشم است كه در كربلا،پرچم لشكر امام بر دوش او بود.نقش‏علمدار در ميدان نبرد،مهم بود و عامل حفظ انسجام نيروهاى سپاه محسوب مى‏شد.روزعاشورا،امام حسين‏«ع‏»ياران اندك خود را به سه جناح چپ و راست و قلب تقسيم كرد وبراى هر يك فرماندهى برگزيد و پرچم را به دست برادرش عباس داد. (45) روز عاشورا نيز چون عباس‏«ع‏»خدمت امام آمد و از او اذن ميدان طلبيد،امام گريست‏و ابتدا اجازه نداد و فرمود:تو علمدار منى،اگر تو بروى و كشته شوى،سپاه من از هم‏مى‏پاشد:«يا اخى انت صاحب لوائى و اذا مضيت تفرق عسكرى‏». (46)

علم كش

كسى كه در دسته‏هاى عزادارى،نشان مخصوص هر هيئت را حمل مى‏كند،علامت كش.

على اصغر«ع‏»

يكى از فرزندان امام حسين‏«ع‏»كه شير خوار بود و از تشنگى،روز عاشورا بى تاب‏شده بود.امام، خطاب به دشمن فرمود:از ياران و فرزندانم،كسى جز اين كودك نمانده‏است.نمى‏بينيد كه چگونه از تشنگى بى تاب است؟در«نفس المهموم‏»آمده است كه‏فرمود:«ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل‏»در حال گفتگو بود كه تيرى از كمان حرمله‏آمد و گوش تا گوش حلقوم على اصغر را دريد.امام حسين‏«ع‏»خون گلوى او را گرفت وبه آسمان پاشيد. (47) در كتابهاى مقتل،هم از«على اصغر»ياد شده،هم از طفل رضيع(كودك‏شيرخوار)و در اينكه دو كودك بوده يا هر دو يكى است،اختلاف است.

در زيارت ناحيه مقدسه،درباره اين كودك شهيد،آمده است:«السلام على عبد الله بن‏الحسين، الطفل الرضيع،المرمى الصريع،المشحط دما،المصعد دمه فى السماء،المذبوح‏بالسهم فى حجر ابيه،لعن الله راميه حرملة بن كاهل الاسدى‏». (48) و در يكى از زيارتنامه‏هاى‏عاشورا آمده است:«و على ولدك على الاصغر الذى فجعت به‏»از اين كودك،با عنوانهاى‏شيرخواره،ششماهه، باب الحوايج،طفل رضيع و...ياد مى‏شود و قنداقه و گهواره ازمفاهيمى است كه در ارتباط با او آورده مى‏شود.

طفل ششماهه تبسم نكند،پس چه كند آنكه بر مرگ زند خنده،على اصغر توست

«على اصغر،يعنى درخشانترين چهره كربلا،بزرگترين سند مظلوميت و معتبرترين‏زاويه شهادت...چشم تاريخ،هيچ وزنه‏اى را در تاريخ شهادت،به چنين سنگينى نديده‏است.» (49) على اصغر را«باب الحوائج‏»مى‏دانند،گر چه طفل رضيع و كودك كوچك است،اما مقامش نزد خدا والاست.

در گلخانه شهادت را مى‏گشايد كليد كوچك ما

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:42  توسط رضا  | 
فرزند بزرگ سيد الشهدا و شبيه پيامبر كه روز عاشورا فداى دين شد.مادر على اكبر،ليلا دختر ابى مره بود.در كربلا حدود 25 سال داشت.سن او را 18 سال و 20 سال هم‏گفته‏اند.او اولين شهيد عاشورا از بنى هاشم بود. (1) على اكبر شباهت بسيارى به پيامبرداشت،هم در خلقت،هم در اخلاق و هم در گفتار.به همين جهت روز عاشورا وقتى اذن‏ميدان طلبيد و عازم جبهه پيكار شد،امام حسين‏«ع‏»چهره به آسمان گرفت و گفت:«اللهم‏اشهد على هؤلاء القوم فقد برز اليهم غلام اشبه الناس برسولك محمد خلقا و خلقا و منطقا وكنا اذا اشتقنا الى رؤية نبيك نظرنا اليه...» (2) شجاعت و دلاورى على اكبر و رزم آورى و بصيرت دينى و سياسى او،در سفر كربلابويژه در روز عاشورا تجلى كرد.سخنان،فداكاريها و رجزهايش دليل آن است.وقتى امام‏حسين از منزلگاه‏«قصر بنى مقاتل‏»گذشت،روى اسب چشمان او را خوابى ربود و پس ازبيدارى‏«انا لله و انا اليه راجعون‏»گفت و سه بار اين جمله و حمد الهى را تكرار كرد.على‏اكبر وقتى سبب اين حمد و استرجاع را پرسيد،حضرت فرمود:در خواب ديدم سوارى‏مى‏گويد اين كاروان به سوى مرگ مى‏رود.پرسيد:مگر ما بر حق نيستيم؟فرمود:چرا.

روزعاشورا (3) نيز پس از شهادت ياران امام،اولين كسى كه اجازه ميدان طلبيد تا جان را فداى‏دين كند او بود.گر چه به ميدان رفتن او بر اهل بيت و بر امام بسيار سخت بود،ولى از ايثارو روحيه جانبازى او جز اين انتظار نبود.وقتى به ميدان مى‏رفت،امام حسين‏«ع‏»درسخنانى سوزناك به آستان الهى،آن قوم ناجوانمرد را كه دعوت كردند ولى تيغ به رويشان‏كشيدند،نفرين كرد.

على اكبر چندين بار به ميدان رفت و رزمهاى شجاعانه‏اى با انبوه سپاه دشمن نمود.

هنگام جنگ،اين رجز را مى‏خواند كه نشان دهنده روح بلند و درك عميق اوست:

انا على بن الحسين بن على نحن و رب البيت اولى بالنبى تالله لا يحكم فينا ابن الدعى اضرب بالسيف احامى عن ابى ضرب غلام هاشمى عربى (4)

پيكار سخت،او را تشنه‏تر ساخت.به خيمه آمد.بى آنكه آبى بتواند بنوشد،با همان‏تشنگى و جراحت دوباره به ميدان رفت و جنگيد تا به شهادت رسيد.قاتل او مرة بن منقذعبدى بود. پيكر على اكبر با شمشيرهاى دشمن قطعه قطعه شد.وقتى امام بر بالين او رسيدكه جان باخته بود.صورت بر چهره خونين على اكبر نهاد و دشمن را باز هم نفرين كرد:

«قتل الله قوما قتلوك...»و تكرار مى‏كرد كه:«على الدنيا بعدك العفا».و جوانان هاشمى‏را طلبيد تا پيكر او را به خيمه گاه حمل كنند. (5) على اكبر،نزديكترين شهيدى است كه باحسين‏«ع‏»دفن شده است.مدفن او پايين پاى ابا عبد الله الحسين‏«ع‏»قرار دارد و به اين‏خاطر ضريح امام،شش گوشه دارد. (6)

الگوى شجاعت و ادب،اكبر در دانه فاطمى نسب،اكبر فرزند يقين ز نسل ايمان بود پرورده دامن كريمان بود آن يوسف حسن،ماه كنعانى در خلق و خصال،احمد ثانى آن شاهد بزم،سرو قامت بود دريا دل و كوه استقامت بود آن دم كه لباس رزم مى‏پوشيد از كوثر عشق،جرعه مى‏نوشيد از فرط عطش فتاده بود از تاب گرديد ز دست جد خود سيراب در راه خدا ذبيح دين گرديد بر حلقه عاشقان نگين گرديد داغش كمر حسين را بشكست با خون سرش حناى خونين بست ديباچه داستان حق،اكبر قربانى آستان حق،اكبر (7)

على الاسلام السلام

سخنى بود كه سيد الشهدا«ع‏»پس از امتناع از بيعت با يزيد و بيرون آمدن از پيش والى‏مدينه فرمود.مروان،فرداى آن شب،امام حسين‏«ع‏»را ديد و به وى پيشنهاد كرد كه با يزيدبيعت كند و آن را به نفع دين و دنياى امام دانست.حضرت در پاسخ او چنين گفت:«انا لله‏و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد و لقد سمعت جدى‏رسول الله‏«ص‏»يقول:الخلافة محرمة على آل ابى سفيان‏». (8) يعنى بر اسلام،سلام باد،بايدفاتحه اسلام را خواند و با اسلام خدا حافظى كرد،آنگاه كه والى مسلمانان كسى همچون‏يزيد باشد.از پيامبر خدا شنيدم كه مى‏فرمود خلافت بر آل ابو سفيان حرام است.امام،باادامه سلطه امويان بر مقدرات مسلمين و بازى با دين خدا،تباه شدن دستاوردهاى وحى‏را عيان مى‏ديد.با توجه به اينكه رسم عرب بر اين است كه هنگام خدا حافظى و وداع هم‏سلام مى‏دهد،رابطه سخن فوق روشن مى‏گردد.

على اوسط زين العابدين‏«ع‏»

على بن الحسين زين العابدين‏«ع‏»

عمار بن ابى سلامه دالانى

از شهداى كربلا.اهل كوفه بود،محضر رسول خدا«ع‏»را نيز درك كرده و از اصحاب‏على‏«ع‏»بود كه در ركابش در سه جنگ جمل،صفين و نهروان شركت داشت.در كربلا درحمله اول به شهادت رسيد.نامش در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است. (9)

عمار بن حسان طائى

از شهداى كربلاست كه نامش در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است.وى از شيعيان‏خالص و از شجاعان معروف بود.از مكه همراه امام به كربلا آمد و در پيش روى آن‏حضرت به شهادت رسيد. (10)

عمارة بن صلخب ازدى

از جوانان شجاع كوفه بود كه در نهضت مسلم بن عقيل،به هوادارى او برخاست و با اوبيعت كرد و از ديگران براى مسلم بيعت مى‏گرفت.دستگير و زندانى شد.ابن زياد،پس ازآنكه هانى و مسلم را شهيد كرد او را هم احضار نمود و دستور داد تا وى را ميان قبيله‏«ازد» برده،گردن زدند. (11)

عمارة بن عبد الله سلولى

از كسانى بود كه همراه قيس بن مسهر صيداوى،پيغام و نامه ابا عبد الله الحسين‏«ع‏»را به‏كوفه برد.

عمارى

صندوق مانندى كه براى نشستن سوار،آن را بر پشت‏شتر و فيل مى‏گذارند.به آن‏محمل و هودج هم مى‏گويند،تخت روان،تابوت.عمارى دار،همان ساربان است. (12) اهل بيت عصمت را پس از عاشورا در دوران اسارت،بر شترهاى بى عمارى و كجاوه سواركرده،شهر به شهر و منزل به منزل بردند.امام سجاد«ع‏»را بر شتر بى جهاز سوار كردند.

جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئيل گشتند بى عمارى و محمل،شتر سوار (13)

عمران بن كعب بن حارث اشجعى

از شهداى كربلاست كه در حمله اول به درجه شهادت رسيد.شيخ طوسى او را درزمره ياران حسين‏«ع‏»شمرده است. (14)

عمر بن جندب حضرمى

از شهداى كربلاست،از حضرموت يمن.نامش در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده‏است. (15)

عمر بن خالد صيداوى

از شهداى كربلاست،از طايفه بنى اسد.وى پس از كشته شدن تعدادى از ياران،ازسيد الشهدا«ع‏»اذن گرفته،به ميدان رفت و به شهادت رسيد. (16)

عمر بن سعد

معروف به‏«ابن سعد»،فرمانده سپاه ابن زياد در كربلا بود كه با امام حسين‏«ع‏»جنگيدو دستور داد پس از شهادت آن حضرت،اسب بر بدن او تاختند و اهل بيت او را اسير كرده‏به كوفه بردند. عمر سعد،پسر سعد بن وقاص از سرداران صدر اسلام بود.در زمان پيامبر(و به قولى در دوران عمر)به دنيا آمد.همراه پدرش در فتح عراق شركت داشت.وى ازجمله كسانى بود كه عليه‏«حجر بن عدى‏»و يارانش،شهادت به فتنه‏گرى داد و سبب شدكه حجر در«مرج عذراء»به شهادت برسد.وى قبل از حادثه عاشورا،آماده حركت به‏سوى‏«رى‏»بود كه حكمرانى آنجا را به او داده بودند،ولى به دستور ابن زياد(والى كوفه)

همراه با سپاهى مامور جلوگيرى از ورود امام حسين‏«ع‏»به كوفه و وادار كردن او به بيعت‏با يزيد و يا جنگ و كشتن او در صورت امتناع شد و به مقابله با حسين بن على‏«ع‏»به كربلارفت.

عمر سعد،در ايام قيام مختار در كوفه گريخت.اما وقتى مردم كوفه دوباره بر ضدمختار خروج كردند،بازگشت و رهبرى را به عهده گرفت،ولى باز هم به سوى بصره‏گريخت و سپس دستگير و نزد مختار آورده شد.در مجلس مختار،به دستور وى او راكشتند و سرش را به مدينه نزد محمد حنفيه فرستادند و اين در سال 66 هجرى بود. (17) دركربلا،هر چه امام حسين با او گفتگو كرد تا از جنگيدن دست بر دارد و دست‏خويش را به‏خون آن حضرت نيالايد،نپذيرفت. صبح عاشورا هم اولين كسى بود كه به طرف اردوگاه‏امام حسين‏«ع‏»تير افكند و فرمان حمله عمومى صادر كرد.نامش جز و لعنت‏شدگان درزيارت عاشورا آمده است.او بود كه پس از ورودش به كربلا در روز چهارم محرم،بر امام‏حسين‏«ع‏»سخت گرفت و دستور داد سوارانش آب را به روى ياران حسين‏«ع‏»ببندند.

عمر بن عبد الله ابو ثمامه صائدى

عمر سعد عمر بن سعد

عمرو بن جناده انصارى

از شهداى نوجوان كربلا،كه پدرش نيز در ركاب سيد الشهدا«ع‏»شهيد شد.اين جوان‏چون خواست به ميدان رود،امام فرمود:پدر اين جوان كشته شد،شايد مادرش راضى‏نباشد كه به ميدان رود.گفت:مادرم دستور داده كه به ميدان بروم و لباس جنگ بر من‏پوشانده است. (18) او كه 9 ساله يا 11 ساله بود،به ميدان رفت و رجز خواند و جنگيد تا كشته‏شد.سر او را به طرف سپاه امام حسين‏«ع‏»افكندند.مادرش(بحريه بنت مسعود خزرجى)

آن سر را برداشت و گفت:چه نيكو جهاد كردى،پسرم!اى شادى قلبم،اى نور چشمم!

سپس سر را پرتاب كرد و با آن كسى را كشت،سپس چوبه خيمه را برداشت و حمله كردكه به وسيله آن بجنگد.امام حسين‏«ع‏»مانع شد و او را به خيمه زنان برگرداند.نام عمرو بن‏جناده در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است. (19) در برخى منابع،عمر بن جناده ذكر شده‏است.

عمرو بن حجاج زبيدى

از سران سپاه عمر سعد و فرمانده جناح راست در كربلا.وقتى عمر سعد مى‏خواست‏شب عاشورا به امام حسين‏«ع‏»مهلت ندهد،اعتراض كرد و گفت:اگر از ديلم بودند و اين‏تقاضا را مى‏كردند،سزاوار بود كه مهلت دهى.وى در روز عاشورا هم در درگيرى،مسلم بن عوسجه را غافلگيرانه به شهادت رساند.

عمرو بن خالد بن حكيم ازدى

از شهداى كربلاست.از طايفه بنى اسد و از مخلصان ولاى اهل بيت بود و در كوفه‏موقعيتى داشت.از قيام كنندگان همراه مسلم بود و پس از شهادت مسلم،پنهان شد.پس ازشهادت قيس بن مسهر از كوفه به استقبال كاروان حسينى بيرون رفت و در منزلگاه حاجزهمراه غلامش سعد به امام پيوست.سپاه حر مى‏خواست از پيوستن آن دو به ياران امام‏جلوگيرى كند،اما با حمايت امام،به سيد الشهدا«ع‏»پيوستند و در عاشورا در حمله اول به‏شهادت رسيدند.نام او در زيارت ناحيه هم آمده است. (20)

عمرو بن سعيد بن عاص

در ايامى كه سيد الشهدا«ع‏»در مكه بود،يزيد،«عمرو بن سعيد»را كه والى مدينه بود،همراه با سپاهى به مكه فرستاد و او را امير الحاج قرار داد و سرپرستى امر حج را در موسم‏به او سپرد و توصيه كرد كه هر جا به حسين‏«ع‏»دست‏يافت،او را ترور كند.امام حسين‏چون از ماجرا آگاه شد،براى اين كه حرمت‏خانه خدا با ريختن خونش زير پا گذاشته‏نشود و نقشه ترور ناكام بماند،به عمره اكتفا كرد و از مكه بيرون آمد. (21) وى از بدخواهان‏كين‏توز نسبت به اهل بيت بود.پس از بازگشت اهل بيت به مدينه،وقتى گريه‏ها و ناله‏هاى‏بازماندگان شهداى كربلا را در سوگ حسين‏«ع‏»و كشتگان خود شنيد،خنديد و از روى‏شماتت و زخم زبان گفت:اين شيون، مثل شيوه روز مرگ عثمان است! (22)

عمرو بن ضبيعه تميمى

از سواركاران دلير كوفه،كه از كوفه همراه سپاه عمر سعد بيرون آمد،ولى در كربلا به‏ياران حسن‏«ع‏»پيوست و در ركاب آن حضرت شهيد شد.نامش در زيارت ناحيه مقدسه‏هم آمده است. (23) علت پيوستن او به امام آن بود كه ديد سپاه كوفه نه شرايط امام را مى‏پذيردو نه مى‏گذارد كه وى از جايى كه آمده،به همان جا باز گردد. (24)

عمرو بن عبد الله جندعى ابو ثمامه صائدى

عمرو بن قرظه انصارى

از شهداى كربلاست.پدر او(قرظه)از اصحاب على‏«ع‏»و از خزرجيانى بود كه به كوفه آمد و آنجا ماندگار شد و در ركاب على‏«ع‏»با دشمنانش جنگيد.عمرو،از كوفه آمد ودر كربلا،روز ششم محرم به سيد الشهدا«ع‏»پيوست.امام در گفتگوهايش با عمر سعد،اورا براى مكالمه مى‏فرستاد و او جواب مى‏آورد،تا آنكه شمر از كوفه آمد و اين مذاكره قطع‏شد. (25) روز عاشورا جلوى امام حسين‏«ع‏»ايستاده بود و تيرهاى دشمن را با سينه و پيشانى‏خود به جان مى‏خريد و اينگونه از جان امام محافظت مى‏كرد.زخمهاى زيادى بر پيكرش‏نشست.به امام خطاب كرد كه:اى پسر پيامبر!آيا وفا كردم؟حضرت فرمود:آرى!تو پيش‏از من به بهشت مى‏روى.از من به پيامبر سلام برسان و بگو كه من در پى تو مى‏آيم و...

افتاد و شهيد شد. (26) نامش در زيارت ناحيه آمده است.برخى هم شهادتش را در عرصه‏ميدان و پس از رجز و رزم گفته‏اند.رجز او چنين بود:

قد علمت كتيبة الانصار انى ساحمى حوزة الذمار ضرب غلام غير نكس شارى دون حسين مهجتى و دارى (27)

عمرو بن قيس

وى همراه پسر عمويش در منزلگاه قصر مقاتل با امام حسين‏«ع‏»ديدار كرد.امام او رابه نصرت خويش فراخواند،ليكن هم او و هم پسر عمويش بهانه آوردند كه:پير مرديم وبدهكار و عيالمند،كالاهاى مردم نيز در دست ماست.نمى‏دانيم چه خواهد شد؟

مى‏ترسيم امانت مردم تباه شود!بدينگونه به امام،پاسخ سرد و رد دادند.حضرت نيز ازآنان خواست كه بروند،تا نداى يارى خواهى حضرت را در كربلا نشنوند،چون هر كه‏مظلوميت و تنهايى امام را ببيند و صدايش را بشنود اما پاسخ ندهد و يارى نكند،سزاواراست كه خداوند او را در دوزخ افكند. (28)

عمرو بن مطاع جعفى

نامش در شمار شهداى كربلا آمده است. (29)

عمق

نام محلى است كه غطفانيان در آن منطقه مى‏زيسته‏اند،سر راه مكه به سرزمين عراق كه‏چاهها و آبهايى داشته است.امام حسين‏«ع‏»نيز در راه كوفه،از اين منزل عبور كرده است.

عمود

به معناى ستون وسط خيمه.نيز به معنايى گرز و چوبدستى،كه همچون تيغ و نيزه و تيرو كمان،از ابزار جنگى قديم بوده است.در كيفيت‏شهادت حضرت ابا الفضل‏«ع‏»آمده‏است كه پس از آنكه حكيم بن طفيل در نخلستان كمين كرد و با شمشير دست چپ او راهم از كار انداخت، آنگاه كسى با گرزى آهنين بر عباس زد و او را كشت‏«فضربه ملعون‏بعمود من حديد فقتله‏». (30) در مرثيه‏ها نيز گفته مى‏شود كه پس از شهادت عباس‏«ع‏»،امام‏حسين‏«ع‏»عمود خيمه او را خواباند،بعلامت اينكه صاحب اين خيمه به شهادت رسيده‏است.در ميدان عاشورا،نمونه‏هايى نقل شده كه كسانى به جاى نيزه و شمشير،دست برده‏و چوبها يا ستون خيمه‏ها را برداشته و با آن به دشمن حمله كرده‏اند،از جمله مادر شهيد عمرو بن جناده.

عمورا

نام ديگرى براى سرزمين كربلاست.امام حسين‏«ع‏»در سخنرانى خويش با يارانش درشب عاشورا،اشاره فرمود كه جدم پيامبر خدا مرا خبر داده كه مرا به سرزمين عراق فرامى‏خوانند و در سرزمين كربلا فرود مى‏آيم و آنجا شهيد خواهم شد:«اخبرنى جدى‏رسول الله‏«ص‏»بانى ساساق الى العراق،فانزل ارضا يقال لها عمورا و كربلا و فيها استشهد». (31)

عمير بن عبد الله مذحجى

از شهداى كربلاست.پس از سعد بن حنظله،به ميدان رفت و پس از رجز خوانى‏جنگيد تا شهيد شد.رجزش چنين بود:

قد علمت‏سعد وحى مذحج انى لدى الهيجاء ليث محرج... (32)

عون بن جعفر

از شهداى كربلاست.پسر جعفر بن ابى طالب(جعفر طيار).مادرش‏«اسماء بنت‏عميس‏»بود كه در حبشه به دنيا آمد.جعفر طيار او را در جنگ خيبر به حضور رسول‏خدا«ص‏»آورد.پس از شهادت جعفر طيار در جنگ موته،پيامبر خدا فرزندان او را طلبيد.

عبد الله،عون و محمد را حاضر كردند.به دستور آن حضرت،سر هر سه را تراشيدند.

پيامبر درباره عون فرمود:در خلقت و اخلاق،شبيه من است.در دوران على‏«ع‏»به آن‏حضرت پيوست.حضرت دخترش ام كلثوم را به همسرى او در آورد.عون در زمان امام‏مجتبى و سپس امام حسين‏«ع‏»از ياران آن دو امام بود.همراه همسرش در كربلا حضورداشت.روز عاشورا از سيد الشهدا«ع‏»اجازه گرفت و به ميدان رفت.نبردى دلاورانه كرد وبه شهادت رسيد.هنگام شهادت 56 ساله بود. (33)

عون بن عبد الله بن جعفر

پسر حضرت زينب‏«ع‏»كه همراه برادر ديگرش محمد،روز عاشورا در نبرد تن به تن‏با سپاه كوفه به شهادت رسيد.عون و برادرش،پس از حركت امام حسين‏«ع‏»از مدينه،درپى كاروان راه افتادند و در منزلگاه‏«ذات عرق‏»خدمت امام رسيدند.نامش در زيارت‏ناحيه مقدسه هم آمده است. (34) رجزى كه هنگام نبرد مى‏خواند چنين بود:

ان تنكرونى فانا ابن جعفر شهيد صدق فى الجنان ازهر يطير فيها بجناح اخضر كفى بهذا شرفا فى المحشر (35)

عون بن على بن ابى طالب‏«ع‏»

از شهداى كربلاست.اولين كسى بود كه پس از شهادت جمع بسيارى از ياران امام،ازجمع برادرانش داوطلب رفتن به ميدان شد.وقتى براى اذن گرفتن آمد،برادرش امام‏حسين‏«ع‏»فرمود:برادرم!آيا آماده مرگ شده‏اى؟گفت:چگونه آماده نشوم،در حالى كه تورا تنها و بى ياور مى‏بينم!امام دعايش كرد كه برو،خداوند پاداش نيكت دهد.به ميدان‏رفت، جنگيد و مجروح شد.از هر طرف بر سر او ريختند و او را شهيد كردند. (36)

عين التمر

در منطقه كربلا،بزرگترين آبادى به حساب مى‏آمد كه به صحراى سماوه(وادى ميان‏كوفه و شام)مشرف بود.نزديك شهر انبار در غرب كوفه قرار داشت و خرما از جاهاى‏ديگر جذب كرده به مناطق ديگر مى‏فرستاد.در زمان خلافت ابو بكر به دست مسلمانان‏فتح شد.در سال 12 هجرى آباد بود و قلعه‏اى داشت كه سلاح خانه عجم بود. (37) سيد الشهدا در مسير كربلا از آنجا گذشت.

عين الوردة

محل درگيرى و جنگ شديد توابين به رهبرى سليمان بن صرد با سپاه ابن زياد.توابين‏به خونخواهى حسين بن على‏«ع‏»و به جبران كوتاهى خود در نصرت امام،قيام كرده‏بودند. سليمان بن صرد و جمع بسيارى از يارانش در اين جنگ و در اين محل به شهادت‏رسيدند. (38) عين الورده در شمال شرقى دمشق و منطقه غرب كوفه قرار دارد،در سرزمين شام.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:40  توسط رضا  | 
فاطمه بنت الحسين‏«ع‏»،بانويى با شرافت و دانش كه اهل ذكر و شب زنده‏دارى وعبادت بود و روزها روزه مى‏گرفت و از جمال ظاهر و باطن برخوردار و اهل روايت ونقل حديث بود. (1) در سفر كربلا در جمع اسيران اهل بيت بود و در كوفه نيز به سخنرانى‏افشاگرانه و فصيح و رسا بر ضد جنايتهاى ابن زياد پرداخت و همه را به گريه انداخت. (2) در كاخ يزيد،چشم يكى از وابستگان حكومت كه به او افتاد،از يزيد خواست كه او را به‏وى ببخشد.حضرت زينب بشدت اعتراض و مخالفت كرد و كار آنان را كفر به حساب‏آورد. (3) وى همسر عموزاده خويش حسن بن حسن‏«ع‏»بود.پس از فوت شوهر،يك سال‏خيمه‏اى افراشت و براى او به سوگ و ماتم نشست. (4) وى تا زمان امام صادق‏«ع‏»را درك كرد.

در سال 117 ه.در حالى كه هفتاد سال داشت در مدينه درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد. (5)

فاطمه كلابيه ام البنين

فتح

پيروزى و گشايش،در قاموس عاشورا،«فتح‏»،تنها پيروزى نظامى نيست،بلكه‏بيدارگرى امت و احياء ارزشها و ماندگارى نام و بالاتر از همه‏«عمل به تكليف‏»پيروزى‏است،هر چند بصورت ظاهر،شكست نظامى پيش آيد.

هدف سيد الشهدا«ع‏»،نجات دين از نابودى و رسواگرى ستم و باطل بود و اين هدف‏تحقق يافت،پس آن حضرت پيروز شد،هر چند به قيمت‏شهادت خود و يارانش واسارت اهل بيت. پس از عاشورا،آرمان حسينى زنده ماند و پيروانى يافت و حادثه كربلا،تاثير خود را در نسلها و قرنهاى بعد،باقى گذاشت و منشا حركتها و نهضتها شد.اين خوديك پيروزى بزرگ است.امام سجاد«ع‏»نيز در پاسخ به‏«ابراهيم بن طلحه‏»كه در مدينه ازآن حضرت پرسيد:چه كسى غالب شد؟فرمود:هنگام اذان،معلوم مى‏شود كه چه كسى‏پيروز شد. (6) اين اشاره به همان بقاء مكتب و دين رسول الله در سايه نهضت‏حسينى است.

خود ابا عبد الله الحسين‏«ع‏»نيز فرموده است:«ارجو ان يكون خيرا ما اراد الله بنا،قتلنا ام‏ظفرنا» (7) اميدوارم آنچه خداوند براى ما اراده كرده است،نيكو باشد،چه كشته شويم، چه‏ظفر يابيم.

با اين ديدگاه،انسان حقجو و فدا شده در راه دين و خدا،هميشه پيروز است و به‏«احدى الحسنيين‏»دست مى‏يابد و هر كه از مسير يارى حق كنار بود،هر چند جان سالم‏هم به در برده باشد،كامياب و پيروز نيست.اين نيز تعليمى است كه سيد الشهدا«ع‏»درنامه‏اى كه به‏«بنى هاشم‏»نوشت،به آن اشاره فرمود:«من لحق بنا استشهد و من تخلف لم‏يبلغ الفتح‏». (8) هر كس به ما بپيوندد،شهيد مى‏شود،و هر كه از پيوستن به ما باز ماند،به‏«فتح‏»نمى‏رسد. پيروزى نظامى معمولا با غلبه نظامى ديگرى از بين مى‏رود،ولى پيروزى‏آرمانى،بخصوص وقتى همراه با فداكاريهاى عظيم و مظلوميت باشد،در وجدان بشرى‏اثر ماندگارترى باقى مى‏گذارد و هميشه از ميان نسلها،حاميانى براى ايده خود پيدا مى‏كند.

اين ديدگاه و برداشت نسبت به‏«فتح‏»،انسان مبارز را همواره اميدوار،با انگيزه و با نشاطقرار مى‏دهد.امام خمينى‏«قدس سره‏»فرمود:«ملتى كه شهادت براى او سعادت است‏پيروز است... ما،در كشته شدن و كشتن پيروزيم...» (9) و مگر پيروزى خون بر شمشير،چيزى جز اين است؟ «محرم‏»،مصداق روشن اين نوع پيروزى است.امام خمينى‏«ره‏»دراين باره نيز مى‏فرمايد: «ماهى كه خون بر شمشير پيروز شد،ماهى كه قدرت حق،باطل راتا ابد محكوم و داغ باطله بر جبهه ستمكاران و حكومتهاى شيطانى زد،ماهى كه به نسلهادر طول تاريخ،راه پيروزى بر سرنيزه را آموخت...ماهى كه بايد مشت گره كرده‏آزاديخواهان و استقلال طلبان و حقگويان بر تانكها و مسلسلها و جنود ابليس غلبه كند وكلمه حق،باطل را محو نمايد.» (10)

فتوت

جوانمردى،رادى،آزادگى،پايبندى به اصول انسانى و حقوق بشرى.از شاخصه‏هاى‏بارز و اخلاقى روحى امام حسين‏«ع‏»و يارانش كه در حماسه عاشورا آشكار شد،جوانمردى بود.اين روحيه كه انسان با جباران نسازد،زير بار ستم نرود،حريت و آزادگى‏داشته باشد،از نامردى در برخورد و عهد شكنى در ميثاق و تعدى به ضعيفان بپرهيزد،حامى ضعيفان باشد،به بيگناهان تعرض نكند،معذرت خواهى را بپذيرد،حق انسانى‏ديگران را(حتى اگر نامسلمان باشند)به رسميت بشناسد،غيرت داشته باشد،هجوم‏بيگانه به نواميس خود و ديگران را تحمل نكند،و...همه از نشانه‏هاى فتوت است كه درنهضت كربلا به وضوح متجلى شد.

سيد الشهدا«ع‏»ننگ بيعت با يزيد را نپذيرفت،وقتى با سپاه حر در راه كربلا مواجه شد، پيشنهاد زهير بن قين را كه گفت با اين گروه بجنگيم،چرا كه آسانتر از نبرد با گروههايى‏است كه بعدا مى‏آيند،حضرت فرمود:«ما كنت لابد اهم بالقتال‏» (11) من آغاز به جنگ‏نمى‏كنم.اين نمونه‏اى از فتوت حسين‏«ع‏»است.وقتى سپاه تشنه حر به كاروان حسينى‏رسيد،با آنكه براى مقابله با او و راه بستن بر امام آمده بودند،اما آن حضرت با ديدن‏تشنگى شديد آنان،دستور داد همه را،حتى اسبهايشان را سيراب كردند.يكى از همين‏سپاه(على بن طعان محاربى)كه از فرط عطش،توان آب خوردن از مشك نداشت،سيد الشهدا«ع‏»خودش در مشك را گشود و او و اسبش را سيراب كرد. (12) اين هم نمونه‏ديگرى از مردانگى.همين حر،چون روز عاشورا تصميم گرفت از سپاه عمر سعد جداشده به امام حسين‏«ع‏»بپيوندد،سرافكنده و توبه كنان نزد سيد الشهدا«ع‏»آمد و اعلام‏آمادگى براى جانبازى نمود و گفت:آيا توبه من پذيرفته است؟ امام فرمود:آرى،فرود آى،«نعم،يتوب الله عليك،فانزل.» (13) اين هم نمونه ديگر جوانمردى.

سيد الشهدا«ع‏»در هنگام نبرد،شعارش برترى شهادت بر ننگ بود:«القتل اولى من‏ركوب العار» (14) روز عاشورا در گرما گرم نبرد با دشمن،چون ديد سپاه دشمن به طرف‏خيمه‏ها هجوم مى‏برند،فرياد كشيد:اى پيروان ابو سفيان،اگر دين نداريد و از معادنمى‏ترسيد،در دنيايتان آزاده باشيد و اگر عرب هستيد،به تبار خويش متعهد بمانيد.شمرگفت:اى پسر فاطمه،چه مى‏گويى؟فرمود:من و شما با هم مى‏جنگيم،زنان چه كرده‏اند؟

طغيانگرانتان را،تا من زنده هستم،از متعرض شدن به حرم من باز داريد. (15) اين نيز شاهدديگرى بر فتوت و مردانگى‏اش بود كه تا زنده است،نمى‏تواند شاهد هجوم به زن وبچه‏اش باشد و تا زنده بود،نگذاشت متعرض حرم اهل بيت‏شوند.اينگونه غيرت وحميت و فتوت،در صحنه صحنه عاشورا از امام حسين‏«ع‏»و يارانش ديده شد و اين الهام‏گرفته از پدرش امير المؤمنين بود كه پس از چيره شدن بر فرات و باز پس گرفتن رودخانه‏از دست دشمن، فرمود كه مثل دشمن رفتار نكنند و آب را براى استفاده سپاه معاويه هم‏آزاد بگذارند و از شيوه ناجوانمردانه آب بستن به روى حريف،در به زانو درآوردن اواستفاده نكنند«خلوا بينهم و ولى از ناجوانمردى معاويه،بستن آب به روى‏سپاه على‏«ع‏»در جنگ صفين بود (17) و آب بستن يزيد بر سپاه حسين بن على‏«ع‏»هم ازنامردى او و ابن زياد بود.حسين‏«ع‏»فتوت را از على‏«ع‏»ارث برده بود،يزيد هم‏ناجوانمردى را از معاويه.

فرات

نام نهرى در سرزمين كربلا،كه حادثه عاشورا نزديك آن اتفاق افتاد و امام حسين‏«ع‏»ويارانش لب تشنه در كنار آب،شهيد شدند.فرات،نهر مقدس و با فضيلتى است كه طبق‏روايات،دو ناودان از بهشت بر آن مى‏ريزد و نهرى پر بركت است و كودكى كه كامش را باآب فرات بردارند، دوستدار اهل بيت‏«ع‏»مى‏شود. (18) در حديث است كه فرات،مهريه‏زهراست. (19) مستحب است براى زيارت امام حسين از آب فرات غسل زيارت كنند كه‏موجب آمرزش گناهان است. (20) نوشيدن از آب فرات نيز مطلوب است.امام صادق‏«ع‏»به‏سليمان بن هارون فرمود:«ما اظن احدا يحنك بماء الفرات الا احبنا اهل البيت‏». (21) و نيز فرمود:«من شرب من ماء الفرات و حنك به فانه يحبنا اهل البيت‏»، (22) هر كس از آب‏فرات بنوشد و كام را با آن بردارد،او دوستدار ما خاندان خواهد بود.در حديث،از فرات‏بعنوان نهر مؤمن و نيز نهر بهشتى ياد شده است: «نهران مؤمنان و نهران كافران،فالمؤمنان:

الفرات و نيل مصر...» (23) «اربعة انهار من الجنة:الفرات...». (24) «فرات‏»يادآور عظيمترين حماسه خونين و ماندگارترين صحنه وفا و صبر است.

شير مردان عاشورايى در كربلا،در محرم سال 61 هجرى توسط نيروهاى‏«ابن زياد»درمحاصره قرار گرفتند و آب به روى اردوگاه امام حسين‏«ع‏»و اطفال و خيمه‏ها بسته شد.

سپاه دشمن مى‏خواست با قرار دادن حسين‏«ع‏»در مضيقه بى آبى،او را به تسليم وا دارد،اما آن حضرت مرگ شرافتمندانه و تشنه كامانه را برگزيد.عباس‏«ع‏»كه براى آب آوردن ازفرات، براى كودكان تشنه رفته بود.در كنار همين نهر علقمه دستانش قطع شد و به‏شهادت رسيد. «آب فرات‏»همچون‏«خاك كربلا»،هر دو آموزگار شجاعت و الهام بخش‏شهادتند.از اين رو برداشتن كام نوزاد با آب فرات يا تربت‏حسينى،چشاندن طعم‏شجاعت و انتقال فرهنگ شهادت در دل و جان شيعه است.

اما موقعيت جغرافيايى فرات:«شطى است در مغرب كشور عراق و متشكل است ازدو شعبه‏«قره سو»و«مراد چاى‏»كه سرچشمه آنها نزديك رود«ارس‏»در ارمنستان تركيه‏است. موقعى كه دو شعبه قره سو و مراد چاى به هم مى‏رسند،فرات به دجله نزديك‏مى‏شود،ولى مجددا دجله متوجه جنوب شرقى شده و فرات به سمت مغرب مايل‏مى‏شود و سپس در نزديكى خليج فارس به رود دجله مى‏پيوندد و از آن پس مجموع اين‏دو رود به نام‏«شط العرب‏»خوانده مى‏شود و به خليج فارس مى‏ريزد.سرزمينى را كه بين‏دو رود دجله و فرات واقع است‏«الجزيره‏»مى‏گويند.طول رودخانه فرات تقريبا2900 كيلومتر است.جريان فرات در جلگه بين النهرين بسيار ملايم است و داراى‏بسترى عريض مى‏باشد.يگانه عامل حاصلخيزى خاك عراق و جلب جمعيت در جلگه‏خشك و گرم بين النهرين،دو رود فرات و دجله مى‏باشد. بابل،پايتخت قديم كشور بابل‏در ساحل فرات بنا شده بود.» (25)

فرد

اشعار نسخه‏هاى تعزيه،كه از روى آن در شبيه خوانيها و تعزيه‏ها برنامه اجرا كنند. (26) شايد به دليل آنكه روى يك برگه جدا نوشته مى‏شود،به آن نسخه‏ها فرد مى‏گويند.دهخدامى‏نويسد: ورقه‏اى به مقدار نصف قطع خشتى كه مستوفيان بر آن جمع و خرج ولايتى ياايالتى يا خرج خاصى را مى‏نوشته و زير هم دسته مى‏كرده‏اند. (27)

فرزدق

همام بن غالب(فرزدق)شاعرى بزرگ و هوادار اهل بيت پيامبر بود كه در مدح امام‏سجاد«ع‏»، قصيده بلند خويش را در مكه سرود(هذا الذى تعرف البطحاء وطاته...)و به‏دنبال آن به زندان افتاد و حضرت سجاد«ع‏»برايش صله‏اى فرستاد.امام حسين‏«ع‏»هنگام‏سفر به سوى عراق،در محلى به نام صفاح(يا در منزلى ديگر)با فرزدق برخورد كرد كه ازكوفه مى‏آمد.اوضاع كوفه را پرسيد،وى جواب داد:دلهاى مردم با تو ولى شمشيرهايشان‏عليه توست.امام در آنجا بود كه اين ابيات را خواند:

لئن كانت الدنيا تعد نفيسة فدار ثواب الله اعلى و انبل و ان كانت الابدان للموت انشئت فقتل امرء بالسيف فى الله افضل... (28)

فرزدق،سالهاى پس از عاشورا زنده بود و به خانه سكينه دختر امام حسين‏«ع‏»نيزرفت و آمد داشت و از او صله دريافت مى‏كرد.در باديه بصره،در سال 110 هجرى درصد سالگى از دنيا رفت.

فرشتگان نوحه‏گر

در ماتم سالار شهيدان،همه كائنات گريان و نالان شدند،چه بصورت تكوينى چه‏زبانى و آشكارا.

گريست در غمت زمان،به خون نشست آسان شب و سياهپوشى‏اش،شد آيت غراى تو (29)

از جمله نوحه‏گران بر آن حضرت،فرشتگانند.حضرت رسول‏«ص‏»فرمود:«ان حول‏قبر ولدى الحسين‏«ع‏»اربعة آلاف ملك شعثا غبرا يبكون عليه الى يوم القيامة...» (30) پيرامون قبر فرزندم حسين،چهار هزار فرشته‏اند،ژوليده و غبار آلود،كه تا روز رستاخيز براو گريه مى‏كنند.

جن و ملك بر آدميان نوحه مى‏كنند گويا عزاى اشرف اولاد آدم است (31)

و نيز:«تبكى الملائكة و السبع الشداد لموته و يبكيه كل شى‏ء حتى الطير فى جو السماءو الحيتان فى جوف الماء...». (32) فرشتگان و آسمانهاى هفتگانه،حتى پرندگان در آسمان و ماهيها در آب،براى مرگ‏حسين‏«ع‏»گريه مى‏كنند.به روايت امام صادق‏«ع‏»،چهار هزار فرشته براى يارى آن‏حضرت هبوط كردند،اما چون اذن جهاد نيافتند،بازگشتند و دوباره فرود آمدند تا روزقيامت بر آن حضرت سوگوارى كنند و رئيس آنان به نام‏«منصور»است. (33)

فرهنگ عاشورا

مقصود،مجموعه مفاهيم،سخنان،اهداف و انگيزه‏ها،شيوه‏هاى عمل،روحيات واخلاقيات والايى است كه در نهضت كربلا گفته شده يا به آنها عمل شده يا در حوادث آن‏نهضت،تجسم يافته است.اين ارزشها و باورها هم در كلمات سيد الشهدا«ع‏»و اصحاب وفرزند متجلى است، هم در رفتارشان در جريان آن قيام.فرهنگ عاشورا را بايد از كسانى‏آموخت كه دست و دلشان و فكر و عملشان در كار عاشورا بوده است.پيش از آنكه‏ديگران و نسلهاى بعدى و تحليل‏گران پس از واقعه بخواهند فرهنگ عاشورا را معرفى‏كنند،در حرفها و هدفهاى خود نقش آفرينان حماسه كربلا،اين فرهنگ،بوضوح مطرح‏شده است و بيواسطه آن را نشان مى‏دهد.اين فرهنگ را از خلال زيارتنامه‏ها،مقتلها،رجزها،خطبه‏ها و نيز بررسى حوادث و رخدادهاى عاشورا مى‏توان استخراج كرد وهمين فرهنگ است كه در هر جا و در ميان هر قومى باشد، كربلا آفرين مى‏گردد و انسانهارا مبارزانى با ستم و مدافعانى نسبت به حق تربيت مى‏كند.

فرهنگ عاشورا همان زير بناى عقيدتى و فكرى است كه در امام حسين‏«ع‏»و شهداى‏كربلا و اسراى اهل بيت‏«ع‏»بود و سبب پيدايش آن حماسه و ماندگارى آن قيام شد.

مجموعه آن باورها و ارزشها و مفاهيم را مى‏توان در عنوانهاى زير خلاصه كرد:مقابله باتحريف دين،مبارزه با ستم طاغوتها و جور حكومتها،عزت و شرافت انسان،ترجيح مرگ‏سرخ بر زندگى ذلت بار،پيروزى خون بر شمشير و شهادت بر فاجعه،شهادت طلبى وآمادگى براى مرگ،احياء فريضه امر به معروف و نهى از منكر و سنتهاى اسلامى،فتوت وجوانمردى حتى در برخورد با دشمن،نفى سازش با جور يا رضايت به ستم،اصلاح طلبى‏در جامعه،عمل به تكليف به خاطر رضاى خدا،تكليف گرايى چه به صورت فتح يا كشته‏شدن،جهاد و فداكارى همه جانبه،قربانى كردن خود در راه احياء دين،آميختن عرفان باحماسه و جهاد با گريه،قيام خالصانه براى خدا،نماز اول وقت،شجاعت و شهامت دربرابر دشمن،صبر و مقاومت در راه هدف تا مرز جان،ايثار،وفا،پيروزى گروه اندك ولى‏حق بر انبوه گروه باطل،هوادارى از امام حق و برائت و بيزارى از حكام جور،حفظكرامت امت اسلامى،لبيك گويى به فرياد استغاثه مظلومان،فدا شدن انسانها در راه ارزشهاو....

براى تك تك محورهاى ياد شده،مى‏توان از سخنان امام حسين‏«ع‏»و اصحابش،يا نحوه عمل و موضعگيرى و جهاد و شهادتشان سند آورد و اين فرهنگنامه را مستندترساخت.اين فرهنگ غنى و متعالى هم در حماسه سازان عاشورا بود،هم بايد در پيروان‏امام حسين‏«ع‏»و مدعيان همخطى با جريان عاشورا و تداوم آن راه باشد و عاشورائيان،هم‏هوادار حركتهاى در راستاى قيام كربلا باشند و هم بيزارى از ادامه دهندگان راه دشمنان‏سيد الشهدا«ع‏»را نشان دهند، چرا كه راضيان به آن جنايتها نيز ملعونند.در زيارت‏عاشوراست:«فلعن الله امة سمعت بذلك فرضيت به...»فرهنگ عاشورا،خط‏«ولايت وبرائت‏»است.

فساد بنى اميه

يكى از علل قيام سيد الشهدا«ع‏»،فساد دودمان بنى اميه(شجره ملعونه)بود كه‏حكومت اسلامى را در دست گرفته،كينه‏هاى ديرين خود را بر ضد اسلام و پيامبر،اعمال‏مى‏كردند. فساد گسترده امويان را كه از اسباب عمده نهضت‏حسينى و امتناع آن امام شهيداز بيعت با يزيد بود،مى‏توان چنين شمرد:

1-اسلام زدايى و تحريف معارف دين و بدعت گذارى.

2-ترويج فرهنگ جبر و سكوت و تسليم.

3-غارت بيت المال و صرف آن در راه منافع و اميال شخصى.

4-فساد اخلاق و ترويج‏شراب و شهوت و قمار.

5-احياء تعصبهاى قومى و ارزشهاى دوران جاهلى.

6-به كار گماردن عناصر نالايق و فاسد،تنها به دليل‏«اموى‏»بودن.

7-حيله‏گرى و تزوير و تبليغات دروغين.

8-كينه و عداوت آنان با آل على‏«ع‏».

9-محروم كردن شيعيان ائمه از مناصب سياسى و حقوق اجتماعى و اقتصادى.

10-كشتارهاى دسته جمعى مسلمانان و سركوب آنان در شهرها.

11-دستگيرى،حبس و كشتن چهره‏هاى درخشان و انقلابى و آگاه مسلمان كه‏هوادار اهل بيت بودند.

12-بيعت گرفتن اجبارى از مردم و سران قبايل به نفع يزيد.

فسادهاى فوق،از دوره روى كار آمدن معاويه آغاز شد و روز به روز گسترده‏تر و شديدتر گرديد و با مرگ معاويه و خلافت‏يزيد،به اوج خود رسيد و اسلام را در آستانه‏كامل نابودى قرار داد.در كتبى كه به تشريح فلسفه قيام حسينى پرداخته،اينگونه فسادهابطور مشروحتر بيان شده است. (34) امام حسين‏«ع‏»در سخنان متعددى فساد بنى اميه را مطرح فرموده است.از جمله درنطقى كه پس از فرود آمدن در«بيضه‏»ايراد كرد و روى اطاعت از شيطان،ترك اطاعت‏خدا،فساد آشكار،تعطيل حدود الهى،حلال كردن حرامهاى خدا و تحريم حلال الهى وبيت المال را ملك خود دانستن تاكيد نمود:«...الا و ان هؤلاء قد لزموا طاعة الشيطان‏و تركوا طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استاثروا بالفيى‏ء و احلوا حرام الله‏و حرموا حلاله...». (35) و در سخن معروف خويش پس از فرود آمدن در سرزمين كربلا،روى دگرگونى اوضاع و عمل نشدن به حق و نكوهيده ندانستن باطل تاكيد كرده فرمود:

«الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه...». (36)

اكنون كه ديده هيچ نبيند به غير ظلم بايد زجان گذشت كزين زندگى چه سود؟

فطرس

فرشته بال شكسته و افتاده به جزيره‏اى،كه هنگام تولد امام حسين‏«ع‏»همراه جبرئيل‏نزد پيامبر«ص‏»آمد و خود را بر گهواره حسين ماليد و دوباره خداوند به او بال داد و به‏آسمان رفت. او كه شفا يافته حسين‏«ع‏»بود،عهد كرد كه سلام زائران را به حسين‏«ع‏» (37)

برساند:«...و له على مكافاة لا يزوره زائر الا ابلغته سلامه و لا يصلى عليه مصل الا ابلغته‏صلاته... » (38) بر عهده من است كه شفا دهى او را جبران كنم.هيچ زائرى نيست كه او رازيارت كند،مگر آنكه سلامش را به آن حضرت مى‏رسانم و هيچ كس بر او درودنمى‏فرستد،مگر آنكه درودش را به او ابلاغ كنم.به گفته ابن عباس،اين فرشته در بهشت،به نام غلام حسين بن على شناخته مى‏شود. (39)

فطرس اگر بال و پر گرفت،عجب نيست نامه آزاديش به نام حسين است (40)

فوز

رستگارى و كاميابى،رسيدن به خواسته دل.در فرهنگ دينى و روايات، «فوز»و«فوزعظيم‏»براى كسانى داشته شده كه به بهشت دست‏يابند.مطيع خدا و رسول خدا باشند،متمسك به اهل بيت بوده ولايت آنان را داشته باشند،از سيئات نجات يابند،اهل خلوص‏در عبادت،معرفت و اهل عبادت باشند و...كاميابى عمده براى اولياء خدا دستيابى به‏رضاى الهى و سعادت آخرت است(الآخرة فوز السعداء) (41) و اين در سايه جهاد و شهادت‏است.وقتى امير المؤمنين‏«ع‏»ضربت‏خورد،«فزت و رب الكعبه‏»سر داد،چرا كه‏شهادتش، بار يافتن به قرب الهى بود و پايانى افتخار آميز براى يك زندگى سراسر ايمان،جهاد و حق طلبى.

در زيارتنامه‏ها،خطاب به ابا عبد الله‏«ع‏»و شهداى كربلا و ياران امام،مكرر تعبير«فزتم‏فوزا عظيما»به كار رفته است.زائر نيز آرزو مى‏كند كاش همراه آنان بود تا چون آنان به‏فوز و كاميابى عظيم مى‏رسيد«فزتم فوزا عظيما فيا ليتنى كنت معكم فافوز معكم-زيارت‏وارث‏»و در زيارت اول رجب خطاب به شهداى كربلا مى‏خوانيم:«فزتم و الله فوزاعظيما يا ليتنى كنت معكم فافوز فوزا عظيما...اشهد انكم الشهداء و السعداء و انكم الفائزون‏فى درجات العلى‏». (42) شهداى كربلا از آن رو كامياب و رستگارند كه جان خويش را با خدا معامله كردند وبهشت الهى رسيدند.مطيع امر مولاى خود بودند،جهادشان خالصانه و در راه ولايت ورهبرى بود.گر چه جان دادند،اما به سعادت ابدى رسيدند و چه كاميابى از اين برتر؟

عاشورا از اين جهت نيز آموزگار فائزان و رستگاران است.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:38  توسط رضا  | 
از شهداى كربلاست.نافع،بزرگوارى دلاور،قارى قرآن،كاتب و از حاملان حديث واز اصحاب امير المؤمنين‏«ع‏»بود و در سه جنگ جمل،صفين و نهروان در ركاب آن‏حضرت بود.وى از شخصيتهاى بارز كوفه بود و پيش از شهادت مسلم بن عقيل،مخفيانه‏از كوفه بيرون آمده به استقبال امام شتافته بود،سپس همراه امام حسين‏«ع‏»به كربلا آمد.دركربلا همراه عباس‏«ع‏»در آوردن آب به خيمه‏ها مشاركت داشت. (1) از جمله كسانى بود كه‏در سخنرانى پرشورى مراتب وفادارى خويش را نسبت به سيد الشهدا ابراز داشت.نافع،نام خود را روى تيرهاى زهرآگين خود مى‏نوشت و همواره با آنها تيراندازى مى‏كرد. (2) روزعاشورا وقتى تيرهايش تمام شد،شمشير كشيد و بر سپاه كوفه تاخت،در حالى كه چنين‏رجز مى‏خواند:

انا الهزبر الجملى دينى على دين على

كوفيان با سنگ و تير،او را مورد ضربه‏هاى خود قرار دادند تا اينكه بازوهايش‏شكست.او را محاصره كرده و زنده دستگير نمودند.شمر او را گرفته نزد عمر سعد برد.

سپس به دست‏شمر به شهادت رسيد.از جمله رجزهاى او چنين بود:

انا الغلام اليمنى الجملى دينى على دين حسين بن على ان اقتل اليوم فهذا املى فذاك رايى و الاقى عملى (3)

بعضى نيز او را هلال بن نافع گفته‏اند.

نامه

هميشه يكى از سندهاى قابل اعتماد و رسمى‏«نامه‏»بوده است.مكاتبات ادارى،رسمى و سياسى و عزل و نصبها و فرمانها و درخواستها به صورت نامه(و اصطلاحاكتاب)در نهضت كربلا و قبل و بعد از عاشورا هم به چشم مى‏خورد. (4) چه نامه‏هايى كه‏سيد الشهدا«ع‏»به معاويه نوشت و نسبت به كشتن حجر بن عدى و يارانش اعتراض كرد،وچه آنچه به علما نگاشت و چه آنچه در جريان نهضت عاشورا،به بستگان خود و كوفيان،بصريان،ياران و نمايندگان خويش نوشت،حتى آنچه كه به صورت وصيتنامه كتبى آن‏حضرت به محمد حنفيه ثبت است(لم اخرج اشرا...)از اين دست است.نامه‏هايى را هم‏بزرگان شيعه و هواداران آن امام،از بصره و بويژه كوفه به آن حضرت نوشتند و او را به‏آمدن به آن پايگاه شيعى دعوت كردند و قول هر گونه مساعدت و يارى دادند.سيد الشهدانيز در پى آن دعوتنامه‏ها،نماينده خويش،مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد،باز همراه وى‏نامه‏اى به شيعيان نوشت. (5) نامه‏هايى كه در مدت اقامت امام حسين‏«ع‏»در مكه،از كوفه براى آن حضرت‏فرستادند و دعوت به كوفه كردند،بسيار بود.تا حدود 12 هزار نامه و بيشتر هم گفته‏اند.

نامه‏ها برخى بصورت فردى بود،برخى بصورت گروهى و با امضاهاى بيشمار.نامه‏هاى‏سيد الشهدا«ع‏»به آنان نيز اغلب،پاسخ به آن دعوتها يا فراخوانى به يارى و مبارزه بود ومحتواى دعوت عاشورايى امام را در برداشت.علت آنكه نامه‏هاى دعوت،اغلب از كوفه‏بود،آن بود كه كوفيان دل خوشى از معاويه نداشتند و هوادار اهل بيت بودند.پس از مرگ‏او،تصميم به خلع يزيد از خلافت و مبارزه با او گرفتند.نامه‏هايشان هم در پى همين‏هدف و با مضمونى انتقادآميز از حكومت امويان و اعلام هوادارى نسبت به‏سيد الشهدا«ع‏»و دعوت به آمدن و قبول رهبرى و قول نصرت و يارى و چشم به راه مقدم‏او بودن بود.نامه‏هايى هم ميان امام و برخى از شيعيان در بصره رد و بدل شد.آخرين‏نامه‏اى كه از كوفيان به دست امام رسيد،اين متن را داشت:«عجل للقدوم يابن رسول الله،فان لك بالكوفة ماة الف سيف فلا تتاخر» (6) اى پسر پيامبر!هر چه زودتر بيا!در كوفه‏صد هزار شمشير در اختيار توست،دير مكن!در مسير راه كوفه،وقتى سپاه حر،راه را برامام گرفت،حضرت به انبوه نامه‏هاى دعوت استناد كرد و حر از آنها اظهار بى اطلاعى‏مى‏كرد.روز عاشورا هم امام در يكى از خطبه‏هاى اتمام حجت‏خويش، كسانى همچون‏شبث بن ربعى،حجار بن ابجر،قيس بن اشعث،يزيد بن حارث و...را مخاطب قرار داردكه...مگر به من ننوشتيد كه ميوه‏ها رسيده و همه جا سرسبز است و آماده،زود بشتاب و به‏سوى سپاهى سازمان يافته بيا؟... (7)

نبرد تن به تن

از سنتهاى جنگ در عرب،آن بود كه ابتدا دو هماورد و حريف،از دو جبهه به ميدان‏مى‏آمدند، خود را معرفى كرده،رجز مى‏خواندند و به نبرد مى‏پرداختند.گاهى هم نبردهاى‏تن به تن، تكليف جنگ را روشن مى‏ساخت.پس از چند نفر كه به ميدان هم مى‏آمدند،حمله عمومى آغاز مى‏شد. (8) مبارزه،همان به صحنه آمدن افراد در نبرد تن به تن بود.چنين‏هماوردى در عاشورا،تا ظهر ادامه يافت.گاهى كه سپاه كوفه ضعف هماورد جبهه خويش‏را احساس مى‏كردند،بشكل گروهى به رزمنده جبهه حسينى مى‏تاختند و او را شهيدمى‏كردند.شهداى كربلا،برخى در جنگ تن به تن شهيد شدند و جمعى هم در حمله‏عمومى سپاه كوفه كه در اوايل درگيرى به اردوگاه امام تاختند،به شهادت رسيدند.

نخل،نخل گردانى

نخل،درخت‏خرماست،اما در اصطلاح مراسم سوگوارى محرم،به وسيله‏اى بزرگ واتاقكى تابوت مانند گفته مى‏شود كه با پوشش سياه و انواع شالهاى رنگارنگ و آيينه وچراغ... مى‏آرايند و بعنوان سمبل تابوت سيد الشهدا«ع‏»در روز عاشورا در حسينيه‏ها وتكيه‏ها آن را بلند مى‏كنند و به محل اجراى تعزيه مى‏برند.«فلسفه آن چنين است كه:اگرچه در كربلا نبوديم و جسم پاره پاره شهدا بر زمين ماند،امروز سمبل جنازه آن عزيزان رابا تشريفات و آذين‏بندى و با احترام تشييع مى‏كنيم.و با چندين بار گرداندن در كوچه‏ها ومحله‏ها با نداى يا محمد،يا فاطمه،يا على،يا حسن،و يا حسين،آن را با احترام بر زمين‏مى‏گذارند.» (9) نخل بندى، نخل آرايى،نخل گردانى از اصطلاحات اين سنت مذهبى است‏و در هند،رواج بيشترى دارد. عموما مردم شهرها براى نخل،قداست‏خاصى قائلند و بلندكردن آن را طى مراسم سنتى ويژه‏اى انجام مى‏دهند.نخلها اغلب سنگين است و حمل ونقل آن را عده‏اى مردان قوى عهده‏دار مى‏شوند.«نخل آرا»به كسى گويند كه نخل محرم رامى‏آرايد،نخل محرم،نخل عزا، نخل تابوت،نخل ماتم نيز گفته مى‏شود.

نخيله

نام پادگان نظامى در بيرون كوفه.در زمان على‏«ع‏»بسيج نيروهاى رزمى براى جنگ درآنجا صورت مى‏گرفت.در آنجا با خوارج جنگيد و براى سپاه خويش در جنگ با معاويه‏سخنرانى كرد.براى مقابله با سيد الشهدا«ع‏»نيز،ابن زياد نيروهاى خود را آنجا مستقر كرده‏بود و عمر سعد را با چهار هزار نفر از آنجا به كربلا براى جنگ با آن حضرت فرستاد. (10) امروز اين محل به‏«عباسيات‏»معروف است. (11)

نذر

نذر،التزام به انجام يا ترك عملى به نحو خاص بخاطر خداست كه با صيغه خاصى‏منعقد مى‏شود،مثل‏«لله على...»و انجام آنچه كه نذر شده واجب است و تخلف از آن‏گناه است و كفاره دارد. (12) علاقه‏مندان به اهل بيت و امام حسين‏«ع‏»گاهى انجام برخى ازامور را نذر مى‏كردند تا ملزم شوند آن را ادا كنند،از قبيل:نذر زيارت امام حسين‏«ع‏»،عزادارى براى آن حضرت، برپايى مجالس و تعزيه و ذكر مصيبت،اهداى وسيله يا پولى‏براى حرم يا زوار،اطعام،شركت در دستجات زنجيرزنى و عزادارى،ساختن تكيه ياحسينيه و...اينگونه نذرها بطور طبيعى تامين كننده بخشى از هزينه‏هاى احياى عاشورا وترويج‏خط اهل بيت‏«ع‏»است و به كمكهاى مالى و جنسى يا انجام خدمات مربوط به‏سيد الشهدا«ع‏»جنبه معنوى و قداست مى‏بخشد و افراد با افتخار به چنين كارهايى اقدام‏مى‏كنند.در ميان مردم،سنتهايى همچون آش نذرى،سفره نذرى،گوسفند نذرى،شله‏زرد،ترحلوا و...متداول است كه اغلب با نذر،بر خود واجب مى‏سازند و در كنار آن‏مرثيه‏خوانى انجام مى‏گيرد و اين اطعامها به ياد اهل بيت است.

نسخه

كتاب،نوشته،آنچه از روى نوشته‏اى باز نوشته شود.از اصطلاحات شبيه‏خوانى است،متنى كه تعزيه‏گردان،براى اجراى تعزيه‏اى گرد آورده يا مى‏نگارد و پيش از آغاز تعزيه‏ميان شبيه‏خوانها پخش مى‏كند.تعزيه‏نامه هم به آن گفته مى‏شود.شعر تعزيه نامه‏ها اغلب‏به صورت اشعار عاميانه است.» (13)

نعش

پيكر بى‏روح،جسد.به معنى تابوت هم آمده است.در كربلا امام حسين‏«ع‏»بر سرنعش شهدا حاضر مى‏شد.اهل بيت امام حسين‏«ع‏»،پس از عاشورا كنار نعش شهيدان‏آمدند و گريه و عزادارى كردند.در مراسم تعزيه و شبيه‏خوانى هم كه اشخاص،نقشهاى‏مختلفى به عهده مى‏گيرند،برخى هم در نقش‏«نعش‏»در ميدان بر زمين مى‏افتند و تداعى‏كننده اجساد شهداى كربلا مى‏گردند.كسى كه در تعزيه،نقش بى‏اهميت و بى‏سخنى را به‏عهده دارد. (14) در تعزيه‏ها،نعش را همراه با پيكانهاى خون‏آلود و شمشيرهاى شكسته وسنانها كه بر روى نعشها دوخته يا جاسازى شده بود نشان مى‏دادند كه يادآور وضع طبيعى‏كشته‏هاى ميدان باشد،يا همراه با پرندگان و كبوترانى با شهپر خونين بر نعش شهيدان،كه‏سمبل رساندن خبر شهادت به مدينه بود.

نعمان بن بشير

وى در ايامى كه مسلم بن عقيل،به نمايندگى از سوى سيد الشهدا به كوفه آمده و به نفع‏آن حضرت بيعت مى‏گرفت،والى كوفه بود،پيشتر ساكن شام شده بود.از قبيله خزرج و ازانصار بود.مادر او عمره دختر رواحه(خواهر عبد الله بن رواحه)نام داشت.نعمان قبلا ازسوى معاويه ولايت كوفه را بر عهده داشت،يزيد هم او را در همان منصب ابقاء كرد. (15) وى خطيب و شاعر بود.در جنگ صفين از سپاه معاويه به شمار مى‏آمد.سپس قاضى‏دمشق شد.آنگاه از سوى معاويه به ولايت‏يمن گماشته شد.از آن پس 9 ماه هم والى كوفه گشت. (16) نهضت مسلم بن عقيل و هوادارانش در كوفه چون اوج و قدرت گرفت،عبد الله بن‏مسلم كه از هواداران بنى اميه بود،نسبت به سهل انگارى نعمان در قضيه مسلم بن عقيل‏انتقاد كرد و گزارش به يزيد داد و درخواست كرد كه براى كوفه مرد مقتدرترى بفرستد.

يزيد هم به پيشنهاد مشاور مسيحى خود«سرجون‏»عبيد الله بن زياد را به ولايت كوفه‏منصوب كرد و به وى فرمان سختگيرى و شدت عمل داد،و بدين صورت،نعمان بن بشيراز كوفه عزل شد.تا دوران حكومت مروان بن حكم نيز زنده بود و والى حمص گشت ولى‏بعلت بروز اغتشاشاتى كه به فتنه ابن زبير معروف است،اهل حمص او را پذيرا نشدند، ازآنجا گريخت،مردم تعقيبش كرده او را كشتند.اين حادثه در سال 65 هجرى بود. (17) وى درآن هنگام 64 سال داشت. (18)

نعمان بن عمرو راسبى

از شهداى كربلاست،از قبيله ازد،كه در حمله اول شهيد شد.وى اهل كوفه و ازاصحاب امير المؤمنين‏«ع‏»بود.او برادرش حلاس(كه رئيس نيروهاى انتظامى حضرت‏على در كوفه بود) (19)

نعيم بن عجلان انصارى

همراه نيروهاى عمر سعد به كربلا آمدند،ولى شبانه به ياران حسين‏«ع‏» پيوستند.

از شهداى كربلاست.نعيم از طايفه خزرج بود و دو برادرش از ياران على‏«ع‏»ومدافعان آن حضرت در صفين بودند.او از كوفه حركت كرد و در كربلا خود را به‏حسين‏«ع‏»ملحق ساخت و روز عاشورا در حمله نخست‏شهيد شد. (20) نام او در زيارت‏ناحيه مقدسه و زيارت رجبيه آمده است. (21)

نفس المهموم

نام كتاب شيخ عباس قمى در مقتل سيد الشهدا«ع‏»است كه بر گرفته از حديث امام‏صادق‏«ع‏»است كه فرمود:«نفس المهموم لظلمنا تسبيح و همه لنا عبادة و كتمان سرنا جهادفى سبيل الله‏» (22) نفس كسى كه به خاطر مظلوميت ما اندوهگين شود تسبيح است، اندوه برما عبادت است و كتمان و پوشاندن راز ما جهاد در راه خداست.امام صادق‏«ع‏»سپس‏فرمود:واجب است كه اين حديث با طلا نوشته شود.چون كتاب محدث قمى يادآورمصيبتهاى اهل بيت است،اين نام را براى كتابش برگزيده است،به فارسى هم ترجمه شده است.

نقره

نام سرزمينى در راه مكه،داراى بركه و چاههاى آب و قلعه،كه سر چند راهى قرارداشته است. امام حسين‏«ع‏»در اين منزل فرود آمده است.به آنجا«معدن النقره‏»هم گفته‏شده است. (23)

نقش

برنامه خاصى را كه هر يك از افراد شركت كننده در تعزيه و تآتر و فيلم بر عهده‏مى‏گيرند.در شبيه‏خوانيها،كسى در نقش امام حسين،و ديگرى در نقش شمر،عمر سعد،حر و...اجراى برنامه مى‏كند.

نقش نگين حسين‏«ع‏»

ائمه‏«ع‏»هر كدام شعار و جمله‏اى را بر نگين انگشتر خود حك مى‏كردند و نشان دهنده‏روح و فكر خاص آن امام بود.نقش نگين انگشتر سيد الشهدا«ع‏»عبارت بود از«ان الله‏بالغ امره‏»و به نقلى دو انگشتر داشت.بر نگين يكى‏«لا اله الا الله،عدة للقاء الله‏»و برديگرى‏«ان الله بالغ امره‏»بود. (24) هر دو تعبير،گوياى روح شهادت طلب آن حضرت ومقام رضا و تسليم او به ديدار خدا و پروردگار است.روايت است كه در دست امام‏صادق‏«ع‏»انگشتر جدش حسين بن على‏«ع‏»بود و بر نگين آن نوشته بود:«لا اله الا الله عدة‏للقاء الله‏» (25) و اين نيز كه توحيد،سرمايه لقاى الهى است،نشان دهنده روح خداجويى و شهادت طلبى اوست.

نقض مقررات جنگى

عملكرد سپاه كوفه در حادثه كربلا با اصحاب و اهل بيت امام حسين‏«ع‏»،از اصول وقواعد جنگى تجاوز كرد.نمونه‏هايى از اين نقضها از اين قرار است:

1-حمله عمومى به يك نفر:بر خلاف مقررات نبردهاى تن به تن و رفتن يك هماوردبه ميدان يك مبارز،در كربلا گاهى دسته جمعى به يكى از ياران حسين‏«ع‏»حمله مى‏شد،مثل عابس كه بر او تاختند يا دستور سنگباران او صادر شد.

2-تعرض مسلحانه به زن و كودك:زنان و كودكان در جنگها مصونيت دارند،ولى دركربلا،به دستور شمر،خيمه‏ها را بر سر زنان و كودكان بى‏پناه سوزاندند و به خيمه‏نشينان‏بى‏دفاع تاختند و آنان را آواره صحرا كردند.

3-اسير گرفتن زن مسلمان:زن مسلمان را نمى‏توان اسير گرفت.على‏«ع‏»هم در جنگ‏صفين اسير نگرفت،اما سپاه يزيد،بازماندگان اصحاب و اهل بيت امام حسين‏«ع‏»را(زينب،ام كلثوم، سكينه و...)به اسارت گرفته به كوفه و شام بردند.در دربار شام هم يكى‏از شاميان از يزيد مى‏خواست كه فاطمه،دختر سيد الشهدا را بعنوان كنيز به او ببخشد،كه‏مورد اعتراض زينب قرار گرفت.

4-غارت:پس از شهادت امام،به خيمه‏ها تاختند و هر چه يافتند به غنيمت و غارت‏گرفتند، حتى روپوش زنان و جامه سيد الشهدا و گوشواره دختركان را. (26) اينها همه افزون براصل ماجرا و كشتن فرزند پيامبر و منادى حق و عدالت بود،كه آن نه تنها نقض مقررات‏جنگ،بلكه نقض اسلام و قرآن بود.به همين جهت،اين ننگ و نفرت و نفرين از آل اميه ويزيديان،تا قيامت بر آن سنگدلان ماند.آنچه از كوفيان و يزيديان در اين حادثه ديده شد،همه تخطى از اصول انسانى و اسلامى بود،برخى هم بى‏سابقه و شگفت بود و براى‏ارعاب ديگران به آن گونه سركوب شديد پرداختند و مخالفان را گردن زدند و شهدا رالگدكوب سم اسبان ساختند.عبد الله بن بقطر را در كوفه،از بالاى قصر پايين انداختند وهنوز رمقى در بدن داشت كه سرش را بريدند.قيس بن مسهر را از بالاى دار الاماره به‏پايين انداختند و متلاشى شد و جان داد.مسلم بن عقيل را نيز بالاى قصر برده،گردن زدند،سپس بدن او را پايين انداختند.هانى بن عروه را نيز دست بسته در بازار گردن زدند،سپس‏پاهايش را بسته و پيكرش را در بازار كشيدند. (27) نيز آوردن انبوه آن سپاه عظيم براى كشتن‏جمعى محدود،استفاده از شيوه آب بستن به روى سپاه و تشنه نگهداشتن آنان،سرهاى‏شخصيتهاى بارز را از تن جدا كردن و شهر به شهر گرداندن،همه از شيوه‏هاى زشتى بودكه در حادثه كربلا انجام گرفت و مقررات جنگى و اصول اخلاقى و انسانى نقض شد.

نماز

پايه دين بر نماز استوار است.جهادهاى پيامبر و نبردهاى على‏«ع‏»و نهضت‏حسينى،همه براى‏«اقامه نماز»و ايجاد و تقويت رابطه بندگى ميان خالق و مخلوق است.درنهضت عاشورا، نماز جايگاه مهمى دارد.در برخورد كاروان حسينى با سپاه حر در مسيركوفه،وقت نماز كه مى‏رسد،اذان گفته مى‏شود،نماز جماعت برگزار مى‏گردد و سپاه حرنيز به سيد الشهدا«ع‏»اقتدا مى‏كنند.پيش از شب عاشورا كه سپاه عمر سعد به طرف‏خيمه‏گاه امام مى‏تازند،حضرت برادرش عباس را مى‏فرستد تا با آنان گفتگو كند و شب رامهلت بخواهد تا به نماز و عبادت بگذرانند«ارجع اليهم فان استطعت ان تؤخرهم الى غداة‏لعلنا نصلى لربنا هذه الليلة و ندعوه و نستغفره،فهو يعلم انى احب الصلوة و تلاوة كتابه وكثرة الدعاء و الاستغفار». (28) در همان وقت نيز حبيب بن مظاهر به سپاه دشمن خطاب كردكه چرا مى‏خواهيد با گروهى بجنگيد كه سحرخيزان و شب زنده‏داران و اهل عبادتند؟ (29) خصلت‏ياران شهيد او،روح معنوى و حال عبادت و نيايش و نماز بود و شب عاشورا،زمزمه نماز و نيايش آنان در خيمه‏هايشان پيچيده بود.به گفته مورخان‏«لهم دوى كدوى‏النحل و هم ما بين راكع و ساجد و قارى‏ء للقرآن‏» (30) همه شب را به نماز مشغول بودند.به نقل‏تاريخ ابن اثير:شب كه شد،تمام شب را به نماز و استغفار و تضرع و دعا پرداختند.صبح‏عاشورا نيز،حسين بن على‏«ع‏»پس از نماز صبح با ياران،نفرات خود را سازماندهى كرد. (31) ظهر عاشورا،ابو ثمامه صائدى،وقت نماز را به ياد حضرت آورد.حضرت نيز او را دعاكرد كه:خداوند تو را از نمازگزاران ذاكر قرار دهد. آنگاه به اتفاق جماعتى به نماز ايستادندو نماز خوف خواندند. (32) سعيد بن عبد الله نيز از ياران او بود كه هنگام نماز،جلوى امام‏ايستاد و بدن خويش را سپر تيرهاى بلا ساخت و با پايان يافتن نماز امام،او بر زمين افتاد وشهيد نماز گشت. (33) حسين و يارانش همه كشته راه نماز شدند.از اين رو در زيارتنامه امام‏خطاب به او مى‏گوييم:«اشهد انك قد اقمت الصلاة و آتيت الزكاة و آمرت بالمعروف‏و نهيت عن المنكر»(زيارت وارث).

آنچه به جهاد،ارزش مى‏دهد،آميختگى آن با نماز است.عاشورا تلاقى عرفان وحماسه بود و نهضت كربلا براى احياى سنتهاى دينى و فرايض الهى از جمله نمازبود.شيعه او نيز بايد اهل نماز و خشوع باشد و از ديندارى تنها عزادارى را نشناسد.

حتى معتقدان و اميدواران به شفاعت‏حسين‏«ع‏»نيز بايد اهل نماز باشند.چون‏شفاعت بى‏نمازان نخواهد رسيد.دريغ و افسوس از كار آنان كه در ايام سوگوارى‏به عزادارى و سينه‏زنى و نوحه‏خوانى و دسته و هيات مى‏روند،اما نسبت به‏نمازهاى واجب بى‏اعتنايند.

نواويس

نام محلى است كه در خطبه امام حسين‏«ع‏»هنگام خروج از مكه به سوى عراق آمده‏است. خطبه‏«خط الموت‏»اشاره دارد كه پيكرش در منطقه‏اى بين نواويس و كربلا پاره‏پاره خواهد شد:«كانى باوصالى تقطعها عسلان الفلوات،بين النواويس و كربلا...» (34) معناى‏ناووس، گورستان مسيحيان و نيز تابوت سنگى است كه جسد مرده را در آن مى‏گذارند. (35) در اينجا مقصود،روستاى خرابى است كه قبلا مسيحى‏نشين و در نزديكى كربلا واقع‏بوده است.

نوحه

بيان مصيبت،گريه كردن با آواز،آواز ماتم،شيون و زارى،مويه‏گرى،زارى بر مرده،شعرى كه در ماتم و سوگوارى با صوت حزين و ناله و زارى خوانند،اعم از سوگوارى‏براى كسى كه تازه مرده، يا براى امامان شيعه. (36) تركيبات ديگر آن عبارت است از:نوحه‏آراستن،نوحه ساختن،نوحه سرودن،نوحه‏خوانى.نوحه‏گرى بر مرده،رسم جاهليت‏بوده است و كارى مكروه است، (37) مگر براى معصومين‏«ع‏»كه نوحه و گريه بر آنان از شعائرمهم و از عوامل نشر فضيلتها و احياى ياد اسوه‏هاى كمال است و خود امامان برسيد الشهدا«ع‏»مى‏گريستند و امر به نوحه‏خوانى مى‏كردند.بر جعفر طيار و حمزه‏سيد الشهدا نوحه‏خوانى شد.آنچه كه از كراهت نوحه و ناپسند بودن شغل نوحه‏گرى وزشت بودن اجرت نوحه‏گر در روايات ياد شده،ناظر به نوحه‏گريهاى جاهلى است كه‏آميخته به باطل و گاهى حرام بود. (38) در فرهنگ عزادارى براى امام حسين،نوحه به نوعى خاص از شعر مرثيه مى‏گويند كه‏در مجالس به صورت جمعى اجرا مى‏شود.«اشعار نوحه را براى سينه زدن مى‏ساختند،يكى نوحه مى‏خواند و ديگران به نوا و آهنگ و وزن اشعار نوحه‏خوان سينه مى‏زدند.ولى‏اشعار مرثيه را با آهنگ در مجالس سوگوارى براى به گريه افكندن و اظهار تاسف‏شنوندگان بر قتل شهداى كربلا مى‏خواندند و عنوان روضه نداشت.»، (39) «...از معروفترين‏شعراى عصر قاجار كه مرثيه و نوحه ساخته‏اند، مى‏توان يغماى جندقى و وصال شيرازى‏را نام برد». (40) اين شيوه در بين عربها هم متداول است و سبك مرثيه سرايى و نوحه‏خوانى‏بر سالار شهيدان مخصوص است.با توجه به گستردگى اين مراسم و رواج آن در طول‏سال،حتى در سوگ امامان ديگر،ضرورت دارد كه سروده‏هاى ناب و نوحه‏هاى صحيح ودور از تحريفها و دروغها پديد آيد و فرهنگ عاشورا در قالب نوحه نيز ترويج گردد ونوحه خوانان نيز،بيش از هدف قرار دادن گريه،نشر فضيلتهاى اهل بيت را هدف قرار دهند. (41)

نوحه جن مرثيه جن

نوحه‏خوان

كسى كه در ايام سوگوارى امامان براى دسته‏هاى سينه‏زن يا زنجير زن،اشعار مصيبت‏و نوحه و مرثيه را با آهنگ مخصوص مى‏خواند و عزاداران به آهنگ او سينه و زنجير مى‏زنند. (42)

نوحه‏سرا

محل نوحه،عزاخانه،ماتمكده،ماتم‏سرا،غمكده. (43) همچنين به كسى كه اشعار نوحه ومرثيه مى‏سرايد«نوحه سرا»گويند،يعنى سراينده نوحه.

نهر علقمه

نهر علقمه يا علقمى،نهرى بوده كه از فرات منشعب شده و آب زلال آن را به منطقه‏كربلا و سرزمينهاى اطراف آن مى‏رسانده است.نسبت علقمى به شخص است،جدمؤيد الدين علقمى وزير،حفر كننده آن نهر بوده است. (44) در مرثيه‏ها،شهادت عباس بن‏على‏«ع‏»را كنار نهر علقمه ياد مى‏كنند(كنار نهر علقمه،افتاد دست عباس).

نهضت توابين توابين

نهضتهاى پس از عاشورا آثار و نتايج نهضت عاشورا

نهضت‏يا شورش؟

حركت امام حسين‏«ع‏»كه بصورت امتناع از بيعت با يزيد و هجرت به مكه و از آنجا به‏كربلا بود،حركتى الهام گرفته از قرآن و سنت پيامبر«ص‏»و بر اساس عمل به تكليف دربرابر حكومت جور و ولايت فسق و براى مبارزه با بدعتها و مقابله با اعاده جاهليت بود(-اهداف نهضت عاشورا).اين از مجموعه سخنان و خطبه‏هاى آن حضرت و ماهيت‏قيام وى و عملكرد امويان روشن است و چون مبتنى بر اصل‏«ولايت صالحان‏»و فلسفه‏سياسى ناب اسلام بود و آن حضرت،صرفا براى قيام به وظايف امامت و نهى از منكر واحياى سيره پيامبر«ص‏»دست به آن حركت زد،حركت او يك‏«نهضت مكتبى‏»تلقى‏مى‏شود.اما هواداران بنى اميه،چه در آن زمان و چه قرنهاى بعد و حتى عصر حاضر،كوشيده‏اند كه حركت آن حضرت را نوعى شورش،آشوب، فتنه‏انگيزى،ايجاد تفرقه درامت و تمرد از خلافت معرفى كنند و در كشتن او،حق را به جانب يزيد بدهند كه يك‏شورشگر بر ضد خلافت مركزى را كشته است.در اين مورد،به احاديثى هم استنادمى‏كنند كه رسول خدا«ص‏»به كشتن كسى كه يكپارچگى امت را به هم زند فرمان داده‏است و مى‏گويند:«قتل الحسين بسيف جده‏».در حالى كه حديث،بر فرض صحت‏مخصوص جايى است كه حكومتى اسلامى و حاكمى متعهد و عادل باشد و كسى ياكسانى بخواهند بر ضد آن آشوب و فتنه‏گرى كنند.اما نه حكومت امويان مشروع بود، نه‏بيعت مردم آزادانه و به اختيار بود،نه حكام،به دين و عدل رفتار مى‏كردند و نه از ارتكاب‏فسق و فجور و محرمات پروا داشتند و نه مال و جان و نواميس مسلمانان پاك،از تعرض وستم يزيد و عمال او مصون بود.بنابر اين جهاد بر ضد چنين حكومتى،تكليف دينى امام‏حسين‏«ع‏»بود.

گر چه امام مى‏دانست كه در آن شرايط،به پيروزى نظامى سريع دست نمى‏يابد،اما بازچنان نبود كه بى‏فكر و برنامه و بدون نقشه خود را به كشتن دهد.نتايج مقطعى و درازمدت آن حركت‏خونين در آگاهانيدن مردم و افشاى چهره ظلم و ايجاد انگيزه مبارزه درمردم و حفظ دين از نابودى و بالاتر از همه‏«عمل به وظيفه‏»آن حضرت را به قيام واداشت‏و اينها براى آن امام،«فتح‏»به شمار مى‏رفت،هر چند خون خود و يارانش در اين راه،ريخته مى‏شد.چون مى‏دانست كه به هر تقدير او را خواهند كشت،براى نحوه شهادت‏برنامه ريزى كرد تا به مؤثرترين صورت و الهام بخش‏ترين شكل در آيد.در واقع،سلاح‏او«شهادت‏»بود و در استراتژى او«خون‏»،بر«شمشير»پيروز شد.

نى،نيزه

نى،گياهى آبى و داراى ساقه ميان كاواك و راست.ساقه آن ميان تهى و به ضخامت‏انگشتى يا بيش از آن است و رنگ آن غالبا زرد است...و هر لوله مانندى كه ميان تهى‏باشد،مزمار،ناى. نيزه سلاحى معروف كه چوبى باريك است و استوانه‏اى شكل،مانند نى‏كه در سر آن پيكانى نصب كرده‏اند،به عربى رمح گويند.به معناى پرچم و رايت هم آمده‏است. (45) در عاشورا،هم به عنوان سلاح جنگ به كار گرفته مى‏شد،هم سر شهدا را بر نوك‏نيزه‏ها كردند و به دربار بردند و در شهرها گرداندند.به قول محتشم:

روزى كه شد به نيزه سر آن بزرگوار خورشيد سر برهنه برآمد زكوهسار

در كاربرد ادبى،نى به جاى نيزه هم به كار مى‏رود.به گفته جودى:

اى رفته سرت بر نى،وى مانده تنت تنها ماندى تو و بنهاديم ما سر به بيابانها

نيز نوعى قرينه سازى ادبى ميان نى و نينوا به كار مى‏رود.به گفته فريد:

سر نى در نينوا مى‏ماند اگر زينب نبود كربلا در كربلا مى‏ماند اگر زينب نبود

نينوا

شهادتگاه امام حسين‏«ع‏».نام منطقه‏اى در كوفه و شرق دجله و شرق كربلا،ازروستاهاى منطقه طف.«نينوا يك سرى تپه‏هاى باستانى است كه كشيده شده و تا مصب‏نهر علقمه امتداد مى‏يابد.قريه‏«يونس بن متى‏»است و آن حضرت از ميان مردم اين منطقه‏بيرون آمده است (46) .نينوا امروز به‏«باب طويرج‏»معروف است كه در شرق كربلا قرار گرفته‏است.» (47) «ناحيه‏اى در سواد كوفه كه كربلا از آن ناحيه است.نام قصبه موصل و نام شهرى‏كه يونس عليه السلام به آنجا جهت دعوت كردن مردم آن شهر رفته بود.» (48) وقتى حسين بن‏على‏«ع‏»به اين منطقه رسيد به سوارى برخورد كه نامه ابن زياد را براى حر آورده بود.

مضمون نامه اين بود:حسين را محاصره كن و در سرزمين بى‏آب و علفى فرود آر.كمى‏پيشتر رفتند تا به زمين كربلا رسيدند و فرود آمدند. (49) در ادبيات عاشورا،نسبت به نى و نينوا نيز تعابير عاطفى و عرفانى فراوانى ساخته و به‏كار برده‏اند و صحراى كربلا را پر از نواى حقجويى و حقگويى دانسته‏اند.

از آن آتش كه نمرود زمان در جان ابراهيميان افكندبه دشت‏«نينوا»،ناى حقيقت از«نوا»افتاد.

ولى...مرغ شباهنگ حقيقت،از نواى ناله‏«حق،حق‏»نمى‏افتد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:36  توسط رضا  | 
سوزناكترين ناله برخاسته از ژرفاى جان،كه شيعه كربلايى با آن ندا،سيد الشهدا راصدا مى‏زند،ندايى كه قلبهاى عاشق حسين‏«ع‏»را به هم متصل مى‏كند و حسينيان را زيرخيمه‏«ذكر»گرد مى‏آورد.شعارى كه بر پرچم عزاداران محرم،بر پيشانى رزمندگان اسلام،بر لبهاى نوحه سرايان عاشورا مى‏درخشد و مى‏شكفد.نداى شوق آميزى كه صحابى‏بزرگوار، جابر بن عبد الله انصارى،وقتى همراه عطيه بر سر تربت‏حسين‏«ع‏»آمد و بيهوش‏شد،چون عطيه آب به صورتش پاشيد و به هوش آمد،سه بار گفت:«يا حسين!يا حسين!

يا حسين!»آنگاه گفت:«احبيب لا يجيب حبيبه؟»و سپس به زيارت ابا عبد الله عليه السلام‏پرداخت.

ياد حسين،هنگام آب نوشيدن

شهادت تشنه كامانه امام حسين‏«ع‏»،چنان داغ و غم سنگينى بر دلها نهاده است كه‏مى‏سزد با ديدن هر نهر و چشمه و با نوشيدن هر آب و شربت گوارا،از لبهاى عطشان آن‏حضرت،ياد شود، چرا كه آب،ياد آور آن عاشوراى عطش ريز و آن كامهاى تشنه‏عاشورائيان شهيد است.امام صادق‏«ع‏»فرمود:«من هرگز آب سرد ننوشيدم مگر آنكه‏حسين بن على را به ياد مى‏آوردم‏»و نيز فرمود:«ما من عبد شرب الماء فذكر الحسين و لعن‏قاتله الا كتب له ماة الف حسنة و حط عنه ماة الف سيئة‏» (1) هر كه آب بنوشد و حسين‏«ع‏»را يادكند و قاتل او را لعن نمايد،براى او هزار حسنه نوشته مى‏شود و هزار گناه از او محومى‏گردد.از اين رو،شيعه،هنگام نوشيدن آب، بر حسين بن على سلام مى‏دهد و مى‏گويد:

سلام بر لب تشنه‏ات،يا حسين،سلام الله على الحسين و اصحابه.نيز در سقاخانه‏ها ومنبعهاى آب خنك،در تابستان و در ايام محرم،مى‏نويسند:«آبى بنوش و لعنت‏حق بريزيد كن‏»يا«بنوش به ياد لبهاى تشنه حسين‏».از زبان خود سيد الشهدا هم نقل شده كه‏فرمود:

شيعتى ما ان شربتم عذب ماء فاذكرونى او سمعتم بغريب او شهيد فاندبونى (2)

امام سجاد«ع‏»نيز سالهاى سال،از شهادت پدر با لب تشنه ياد مى‏كرد و مى‏گريست وهر گاه هنگام افطار غذا مى‏آوردند يا نگاهش به آب مى‏افتاد،مى‏گريست و مى‏فرمود:«قتل‏ابن رسول الله جائعا،قتل ابن رسول الله عطشانا» (3) و نيز هر گاه قصابى را مى‏ديد كه‏مى‏خواهد گوسفندى سر ببرد،مى‏گفت آبش بدهيد،پدرم را با لب تشنه سر بريدند.اين‏ياد كرد پيوسته از شهادت مظلومانه حسين‏«ع‏»با لب تشنه،احياى خاطره آن روز پر حادثه‏است.

يا دهر اف لك...

اشعارى است كه امام حسين‏«ع‏»آنها را مكرر بر زبان جارى كرد.امام سجاد«ع‏»كه‏بيمار بود و در خيمه،حضرت زينب او را پرستارى مى‏كرد،اينها را شنيد،فهميد كه خبر ازشهادت مى‏دهد. گريست.زينب هم شنيد و گريه كرد.امام حسين‏«ع‏»او را دلدارى داد وبه بردبارى سفارش كرد. (4)

يا دهر اف لك من خليل كم لك بالاشراق و الاصيل من صاحب او طالب قتيل و الدهر لا يقنع بالبديل و انما الامر الى الجليل و كل حى سالك سبيلى

ياد يحيى‏«ع‏»

ميان ماجراى شهادت امام حسين‏«ع‏»و برخى پيامبران،شباهتهايى وجود دارد.ازجمله ميان آن حضرت و حضرت يحيى بن زكريا،سر يحيى را در طشت طلا نهاده،نزد زن‏بد كاره‏اى هديه فرستادند. (5) سر سيد الشهدا را نيز پس از شهادت نزد ابن زياد و يزيدفرستادند،آن هم در طشت طلا.خداوند به انتقام خون يحيى،بخت النصر را بر آن قوم‏مسلط ساخت كه هفتاد هزار از آنان را كشت. (6) خداوند به پيامبر اكرم‏«ص‏»وحى فرمود:

در مقابل قتل يحيى هفتاد هزار را كشتم،در مقابل قتل پسر دختر تو دو برابر آن را خواهم‏كشت. (7) آنگونه كه سر يحيى را در طشت نهادند،حسين بن على را هم در كربلا ذبح‏كردند. (8) شايد به خاطر اين شباهتها با پيامبران و حضرت زكريا بود كه سيد الشهدا در مسيركربلا،در هر منزلى كه فرود مى‏آمد يا از آن كوچ مى‏كرد،از يحيى بن زكريا ياد مى‏كرد وروزى هم فرمود:از خوارى و پستى دنيا همين بس كه سر يحياى پيامبر،به يكى از زنان‏زنا كار بنى اسرائيل هديه مى‏شود! (9)

يا فتح يا شهادت

در فرهنگ عاشورا،هم شهادت‏«فتح‏»محسوب مى‏شود،و هم فتح،فراتر از پيروزى‏نظامى است. بر اساس آموزش قرآنى‏«احدى الحسنيين‏»،مجاهدان راه خدا چه بكشند وچه كشته شوند، پيروزند و پيروزى در سايه عمل به تكليف است.شوق شهادت درابا عبد الله‏«ع‏»چنان بود كه به فرموده امام باقر«ع‏»روز عاشورا،نصرت الهى براى آن‏حضرت نازل شد و ميان زمين و آسمان بود.حسين بن على را مخير كردند كه پيروز شوديا شهيد گردد.وى شهادت و ديدار الهى را ترجيح داد:«لما نزل النصر على الحسين بن على‏حتى كان بين السماء و الارض ثم خير:النصر او لقاء الله،فاختار لقاء الله‏». (10) آن حضرت،كشته شدن را هم پيروزى مى‏دانست،چون هم به رستگارى ابدى مى‏رسيد،هم دين رازنده مى‏كرد.امام حسين‏«ع‏»خود فرمود:«اما و الله انى لارجو ان يكون خيرا ما اراد الله‏بنا،قتلنا ام ظفرنا» (11) به خدا سوگند،اميدوارم آنچه را خداوند براى ما بخواهد.«خير»باشد،چه كشته شويم،چه پيروز گرديم!

گر چه از داغ لاله مى‏سوزيم ما همان سر بلند ديروزيم چون به تكليف خود عمل كرديم روز فتح و شكست،پيروزيم (12)

امام خمينى‏«ره‏»فرمود:«من اميدوارم به فوز«احدى الحسنيين‏»نائل شوم،يا پيشرفت‏مقصود (13)

يا لثارات الحسين‏«ع‏»

نداى خونخواهى حسين عليه السلام.اين جمله،شعار ياوران حسين‏«ع‏»و شعارفرشتگانى

و اقامه عدل و حق،يا شهادت در راه آنكه حق است.» است كه كنار قبر او تا ظهور امام زمان‏«ع‏»مى‏مانند. (14) نيز،شعار حضرت‏مهدى‏«ع‏»است، هنگام قيام براى انتقام خون شهداى كربلا. (15) همچنين شعار ياوران‏شهادت طلب امام زمان‏«ع‏»كه آرزوى مرگ در راه خدا دارند«شعارهم:يا لثارات‏الحسين‏». (16) در نهضت توابين به رهبرى سليمان بن صرد نيز كه در سال 65 هجرى در كوفه‏قيام كردند،شعارشان همين بود. در قيام مختار هم همين شعار مطرح بود.در برخى نقلها«يا اهل ثارات الحسين‏»آمده است. (17) نيز«يا لثارات الحسين‏»نام نشريه‏اى است كه به همت جمعى از نيروهاى بسيجى وحزب اللهى و دردمند،با انگيزه دفاع از ارزشهاى انقلاب اسلامى،از سال 1373 شمسى‏منتشر مى‏شود و افشاگر برخى از برنامه‏هاى تهاجم فرهنگى غرب،عليه اسلام و انقلاب‏است.

يا ليتنا كنا معك

آرزوى رستگار شدن و رسيدن به فوز و فيض شهادت در ركاب ولى خدا،براى‏كسانى كه در معركه كربلا نبوده‏اند،آرزوى شيرينى است.شهادت را رستگارى دانستن وآرزومندى براى درك آن فيض،هم خطى با سيد الشهداء«ع‏»است.اين آرزو درزيارتنامه‏هاى آن حضرت با عبارتهاى مختلفى بيان شده است.از قبيل:«فزتم و الله فليت‏انى معكم فافوز فوزا عظيما»، (18) «يا ليتنى كنت معكم فافوز فوزا عظيما»،«فيا ليتنى كنت‏معكم فافوز معكم‏». (19) جلوه اين آرمان والا،در هر عصرى مى‏تواند آشكار شود،چرا كه‏وقتى هر روز عاشورا و همه جا كربلا باشد و خط جهاد و شهادت به روى پيروان حق‏گشوده باشد،صداقت زائر در اين ادعا،در جبهه‏هاى نبردش با ستمگران ديده مى‏شود واين آرزو به عمل مى‏رسد.نمونه آن در جبهه‏هاى دفاع مقدس در جمهورى اسلامى مكررديده شد.

آنان كه عمرى خطاب به مولايشان‏«يا ليتنا كنا معكم...»گفته و بر غربت و تنهايى مظلوميت‏حسين‏«ع‏»گريسته بودند،وقتى كربلاى جبهه‏هاى حق،براى حسين زمان ناصرو ياور مى‏طلبيد،به ميدانهاى رزم شتافتند و جان فدا كردند و نشان دادند كه اگر در عاشوراهم بودند،همچون اصحاب شهيد آن امام،عاشقانه جان نثار مى‏كردند.جمله‏«يا ليتنا....»

هم اعلام موضع و جانبدارى از برنامه و حركت عاشورايى شهداى كربلاست،هم اعلام‏آمادگى براى حضور در كربلاهاى مكرر تاريخ.شعار شهادت طلبان است و آرزوى‏وارستگان از تعلقات دنيوى.چرا كه نوع شهادتى كه حسين‏«ع‏»و اصحابش در كربلا پذيراشدند،غبطه همه انسانهاى آزاده در دورانهاست.در حديث مفصل امام رضا«ع‏»خطاب به‏ريان بن شبيب آمده است:«يا ريان!ان سرك ان يكون لك من الثواب مثل ما لمن استشهدمع الحسين‏«ع‏»فقل متى ما ذكرته:يا ليتنى كنت معهم فافوز معهم فوزا عظيما» (20) .اگر دوست‏دارى كه ثواب شهيدان كربلا را داشته باشى،هر گاه به ياد آن حادثه افتادى بگو:كاش من‏نيز با آنان بودم و با آنان به رستگارى بزرگ مى‏رسيدم.اين آرزو،نشان دهنده زمينه‏تفكرات عاشورايى در دل انسان است.

يا مبرور

شعار طايفه‏«ازد»در كوفه بود.هنگامى كه عبد الله عفيف ازدى در مجلس‏«ابن زياد»

نسبت به جنايت او در كشتن حسين عليه السلام اعتراض كرد و ابن زياد فرمان داد كه‏«بگيريد!»،عبد الله عفيف شعار«يا مبرور»سر داد و گروهى از طايفه ازد گرد آمده و او را ازمجلس بيرون بردند. (21) معناى آن‏«نيكى شده‏»و حمايت‏شده است.

يا منصور،امت

شعار هواداران مسلم بن عقيل در كوفه بود.پس از دستگير شدن هانى و فاش شدن‏محل اختفاى حضرت مسلم بستگان هانى يقين كردند كه او كشته خواهد شد.نوحه‏خوانى در خانه هانى برپا شد و زنانى از طايفه مراد،ندبه كنان و سوگوارى كنان آنجا گردآمدند.پس از اين حادثه،مسلم بن عقيل شعار و نداى‏«يا منصور»سر داد.به نقلى چهارهزار نفر و به نقلى ديگر هجده هزار بيعتگر با فرياد«يا منصور امت‏»،گرد او جمع شدند وكاخ ابن زياد را محاصره كردند.ولى بتدريج،از دور او پراكنده شدند و او را تنها گذاشتند. (22) اين جمله،شعار مسلمانان در جنگ بدر نيز بود.معنايش اينست:اى يارى شده!بميران.

اين نوعى پيشگويى و فال نيك به مرگ دشمن بود.چون در شب حركت كردند،اين‏جمله را شعار خود ساختند تا در تاريكى يكديگر را بشناسند. (23)

يحيى بن سعيد

سر كرده گروهى كه مى‏خواستند امام حسين‏«ع‏»را از خروج از مكه و عزيمت به سوى‏عراق، باز دارند.عمرو بن سعيد بن عاص،والى مكه كه امير الحاج در آن سال نيز بود،ماموريت داشت كه اگر بتواند،حسين‏«ع‏»را ترور كند.از اين رو نمى‏خواست با بيرون‏رفتن حسين‏«ع‏»از مكه، توطئه خنثى شود.يحيى بن سعيد را همراه جمعى از سپاه فرستادتا به زور مانع عزيمت‏سيد الشهدا«ع‏»شوند.اما امام و اصحابش،مقاومت كردند و كار به‏برخورد با تازيانه هم انجاميد و يحيى در انجام ماموريت ناكام ماند.يحيى و عمرو،برادربودند. (24)

يحيى بن سليم مازنى

از شهداى كربلاست.رجز او هنگام نبرد چنين بود:

لاضربن القوم ضربا فيصلا ضربا شديدا فى العدا معجلا لا عاجزا فيها و لا مولولا و لا اخاف اليوم موتا مقبلا (25)

كه هم روح حماسى و سلحشورى او را مى‏رساند و هم استقبال از شهادت را.

يزيد بن ثبيط(ثبيت)عبدى

از شهداى كربلاست.وى از شيعيان اهل بيت و از اصحاب ابو الاسود دوئلى و ازاشراف قبيله خود بود.وى ده پسر داشت.پس از دريافت نامه سيد الشهدا«ع‏»كه خطاب به‏اهل بصره نوشته بود،همراه دو پسرش عبد الله و عبيد الله از بصره آمدند و به علت بسته‏بودن راهها با پيمودن بيراهه‏ها،در مكه خود را به امام حسين‏«ع‏»رسانده،به كاروان اوپيوستند.روز عاشورا پسرانش در حمله اول و خودش در مبارزه تن به تن به شهادت‏رسيدند. (26) نام هر سه در زيارت‏«ناحيه مقدسه‏»آمده است.نام او يزيد بن نبيط،بدر بن‏رقيد،بدر بن رقيط هم ضبط شده است. (27)

يزيد بن حصين همدانى

يكى از ياران شجاع،بزرگوار و پارساى امام حسين‏«ع‏»كه روز عاشورا وقتى تشنگى‏بر امام و يارانش غلبه كرد،از امام اجازه خواست تا با كوفيان و عمر سعد صحبت كند.امام‏اجازه داد.وى نسبت به جلوگيرى از استفاده امام از آب فرات با آنان صحبت و به آنان‏اعتراض كرد.اما به او پاسخ نامناسب دادند.بى نتيجه برگشت.آنگاه امام،در باره سپاه‏دشمن فرمود:شيطان بر آنان چيره گشته است و حزب شيطان زيان كارانند. (28) او در كوفه بامسلم بن عقيل نيز بيعت كرده بود و پس از شهادت مسلم،از كوفه خارج شد و به امام‏حسين‏«ع‏»پيوست. (29)

يزيد بن زياد

از شهداى كربلاست.نام كاملش يزيد بن زياد بن مهاصر(مهاجر)كندى،معروف به‏«ابو الشعثاء كندى‏»از رجال نامى و از دلاوران و تير اندازان ماهر كوفه بود كه همراه سپاه‏عمر سعد از كوفه خارج شد ولى به حسين بن على‏«ع‏»پيوست.برخى هم گفته‏اند پيش ازرسيدن سپاه حر به امام حسين‏«ع‏»وى به امام حسين‏«ع‏»پيوسته و همراه او شده بود.پيش‏روى امام حسين،صد تير به سوى دشمن افكند كه تنها پنج تير بر زمين افتاد.با هر تيرى كه‏مى‏انداخت،امام حسين‏«ع‏»دعا مى‏كرد كه خدايا تير اندازى‏اش را استوار گردان و پاداشش‏را بهشت قرار بده: «اللهم سدد رميته و اجعل ثوابه الجنة‏» (30) نام او را يزيد بن ابى زياد ويزيد بن زياد بن مهاجر هم نقل كرده‏اند. (31)

يزيد بن مسعود

از شخصيتهاى معروف هوادار امام حسين‏«ع‏»بود كه پس از دريافت نامه از آن‏حضرت،قبايل بنى تميم،بنى حنظله و بنى سعد را گرد آورد و در جمعشان به ايراد سخن‏پرداخت.آنان نيز خطابه او را تاييد و پشتيبانى كردند،سپس نامه‏اى مساعد به امام نوشت‏و او را به كوفه دعوت كرد. (32)

يزيد بن معاويه

خليفه جنايتكار اموى كه فاجعه كربلا به دستور او پديد آمد.وى در سال 25 هجرى‏تولد يافت. جوانى ميگسار،سگباز و اهل بوزينه بازى و عياشى بود. (33) چون معاويه مرد،بااو به عنوان خلافت بيعت كردند.معاويه پيش از مرگش از بسيارى بيعت بر وليعهدى اوگرفته بود.يزيد انديشه‏هاى الحادى داشت و به مبدا و معاد بى عقيده بود.بى بند و بار واهل عيش و طرب بود.در زمان او فسق و فجور به واليان هم گسترش يافت و آوازه خوانى‏در مكه و مدينه آشكار شد و مردم به شرابخوارى علنى پرداختند. (34) سيد الشهدا«ع‏»وقتى با اصرار وليد و مروان براى بيعت با يزيد مواجه شد به فسق اوشهادت داد و فرمود:«يزيد رجل فاسق شارب الخمر قاتل النفس المحترمة معلن بالفسق ومثلى لا يبايع مثله‏». (35) يزيد،مردى فاسق،شرابخوار،آدم كش است كه آشكارا گناه مى‏كند وكسى همچون من با كسى مثل او بيعت نخواهد كرد.

اين شناخت‏سيد الشهدا«ع‏»از يزيد،سابقه داشت.حتى روزى در يك جلسه،آن‏حضرت در پاسخ معاويه كه از يزيد ستايش كرد،برخاسته،زشتيها و مفاسد يزيد را برشمرد و به معاويه به خاطر بيعت گرفتن از اين و آن براى پسرش يزيد،اعتراض كرد. (36) يزيد نيز همچون پدرش،به حيف و ميل بيت المال و كشتن انسانهاى با ايمان و ايجادفساد و مفاسد در دستگاه حكومت پرداخت.به والى مدينه نوشت كه به زور ازسيد الشهدا«ع‏»بيعت بگيرد و اگر نپذيرفت،گردن او را بزند.براى سركوبى هواداران امام‏حسين‏«ع‏»كه با مسلم بن عقيل در كوفه بيعت كرده بودند، «ابن زياد»را به ولايت كوفه‏گماشت و به كشتن امام فرمان داد.«ابن جوزى‏»در باره او گفته است: «چگونه قضاوت‏مى‏كنيد در باره مردى كه سه سال حكومت كرد،در سال اول حسين‏«ع‏»را به شهادت‏رساند و در سال دوم مردم مدينه را دچار وحشت‏ساخت و مدينه را براى لشكريان خودمباح گرداند و در سال سوم،خانه خدا را با منجنيق سنگباران كرد و ويران ساخت.» (37) كه‏اشاره به حادثه كربلاست و«واقعه حره‏»كه مردم مدينه در سال 63 هجرى بر ضد والى قيام‏كردند و او و ديگر امويان را از شهر بيرون نمودند و اين پس از آن بود كه فساد و آلودگى وجنايات يزيد بر آنان آشكار شد.يزيد هم مسلم بن عقبه را با لشكرى براى قتل عام مردم‏فرستاد.در سال 64 هجرى نيز همان سپاه براى سركوب قيام عبد الله بن زبير به مكه هجوم‏بردند و به مسجد الحرام و حرم خدا با منجنيق حمله كردند.كعبه و مسجد الحرام سوخت وويران شد و عده‏اى كشته شدند. (38) ننگها و آلودگيهاى يزيد،بيش از آن است كه در اين‏مختصر بگنجد. (39) مدت حكومت‏يزيد،سه سال و هشت ماه بود و در سال 64 در«حوارين‏»از اطراف دمشق مرد (40) و در«باب الصغير»دمشق دفن شد. (41)

يزيد بن مغفل جعفى

از شجاعان هنرمند و شاعر شيعه كه در كربلا به شهادت رسيد.وى رسول خدا«ص‏»رادرك كرده و در جنگ قادسيه حضور داشت و از اصحاب على بن ابى طالب‏«ع‏»بود كه درجنگ صفين در ركاب او جنگيد.سپس حضرت در فتنه خوارج او را براى جنگ با«خريت بن راشد»به اهواز فرستاد.در آن سپاه،در جناح راست بود،وى در مكه به كاروان‏حسينى پيوست و با آن حضرت به كربلا آمد و روز عاشورا در پيكار تن به تن با كوفيان،پس از كشتن عده‏اى از آنان به شهادت رسيد.نامش در زيارت ناحيه مقدسه بصورت‏يزيد بن معقل آمده است. (42)

يزيد بن مهاجر

از شهداى كربلا به شمار آمده است.برخى او را همان يزيد بن زياد بن مهاجر كندى‏دانسته‏اند.

يزيديان

وابستگان و پيروان يزيد،چه در فكر و چه در عمل،چه در گذشته و چه عصر حاضر.

همه هواداران يزيد و عمل كنندگان در آن راه،از دودمان يزيد و«آل يزيد»محسوب‏مى‏شوند و مورد لعن خدا و نفرت مردمند.تعبير«آل يزيد»در برخى زيارتنامه‏ها هم آمده‏است، همچون‏«زيارت عاشوراى غير معروفه‏»كه مى‏خوانيم:«اللهم العن يزيد و آل يزيدو بنى مروان جميعا»و همانجاست كه:روز عاشورا،روزى است كه خشم و لعنت الهى بريزيديان و آل زياد و شمر و عمر سعد،تجديد و نازل مى‏شود:«هذا يوم تجدد فيه النقمة وتنزل فيه اللعنة على اللعين يزيد و على آل يزيد و على آل زياد و عمر بن سعد و الشمر». (43) بعلاوه همه كسانى كه راضى به گفتار و رفتار يزيد باشند و از اولين و آخرين هر كس كه ازآنان پيروى و تبعيت نموده و با آنان بيعت كرده باشد و آن گروه را مساعدت كرده يارضايت داشته باشد،مورد لعن قرار گرفته‏اند،نيز همه آنان كه ماجراى عاشورا را شنيده وبه آن راضى شدند،تا روز قيامت،همه آل يزيدند و ملعون خدا و خلق:«اللهم و العن كل‏من بلغه ذلك فرضى به من الاولين و الآخرين و الخلايق اجمعين الى يوم الدين‏». (44) اين لعن و نفرينها نشان دهنده گستردگى جبهه يزيديان است كه همه زمانها و مكانها رافرا مى‏گيرد و هر كس كه حامى آن تفكر و مخالف و دشمن اهل بيت باشد و با داشتن‏ماهيتى يزيدى به قلع و قمع مبارزان راه حق و آزادى بپردازد«آل يزيد»است.امروزصهيونيستها و عوامل استكبار جهانى از مصاديق روشن‏«يزيديان‏»اند.امام خمينى‏«ره‏»

شهادت زائران خانه خدا را در«حج‏خونين‏»و در كربلاى حجاز و قتلگاه حرم،تكرارفاجعه همان يزيديان صدر اسلام مى‏داند كه شمشير كفر و نفاق را در لباس دروغين احرام‏پنهان كرده بودند. (45) و نسبت به جبهه متحد كفر بر ضد انقلاب اسلامى و مسلمانان مظلوم‏ايران مى‏فرمايد:«...شهداى ما مكرر شهداى كربلا و مخالفان ما مكرر يزيد و وابستگان اوهستند.» (46)

يوم الطف

طف،نام سرزمين كربلاست،به معناى سرزمين مرتفع و بلند.و«يوم الطف‏»،اشاره به‏حادثه كربلا و شهادت امام حسين‏«ع‏»در آن سرزمين است.روز طف كه همان‏عاشوراست،در ادبيات، بويژه در اشعار عرب و مراثى شاعران شيعه بسيار به كار رفته‏است و از حسين‏«ع‏»بعنوان‏«قتيل الطف‏»ياد شده است.

يوم الله

از نامهاى روز عاشوراست،به معناى روز خدا.گر چه همه روزها و مكانها و زمانها ازآن خداست، ولى گاهى زمان و مكان خاصى به دليل اهميت آن يا عظمت‏حادثه‏اى كه درآن اتفاق افتاده و قدرت نمايى خداوند در آن روز،به خدا انتساب پيدا مى‏كند و«ماه خدا ياروز خدا»مى‏شود.در قرآن نيز از«ايام الله‏»ياد شده و به گراميداشت آن توصيه شده‏است،چرا كه در سرنوشت اقوام و ملل،تاثير عمده داشته است(ذكرهم بايام الله:ابراهيم،آيه 5). (47) در روز عاشورا،حوادث مهمى اتفاق افتاده كه مهمترين آن حماسه كربلا و شهادت‏امام حسين‏«ع‏»است.طبق روايات فراوان،بخصوص در كتب اهل سنت،عاشورا روزمهمى بوده كه پيشينيان آن روز را،روزه مى‏گرفتند و پيامبر«ص‏»هم روزه مى‏گرفت،ولى‏پس از شهادت حسين بن على‏«ع‏»در اين روز، بنى اميه بخاطر كينه‏اى كه با عترت پيامبرداشتند،آن روز را روز فرخنده و مبارك و عيد قرار دادند و به شادمانى پرداختند(اللهم ان‏هذا يوم تبركت به بنو امية...و هذا يوم فرحت به آل زياد و آل مروان بقتلهم الحسين) (48) ازاين رو پس از آن حادثه،امامان شيعه آن را روز شومى دانسته و از روزه گرفتن در آن نهى‏كردند.

در روايات عامه نقل شده كه از رسول خدا«ص‏»در باره عاشورا و روزه آن پرسيدند،فرمود:«ان يوم عاشورا يوم من ايام الله تعالى،فمن شاء صامه و من شاء تركه‏» (49) عاشورايكى از ايام الله است،هر كه خواست روزه بگيرد و هر كه خواست،نگيرد.از امام‏صادق‏«ع‏»روايت است كه آل اميه و شاميانى كه در كشتن حسين‏«ع‏»آنان را يارى كرده‏بودند،نذر كرده بودند كه اگر حسين‏«ع‏»كشته شود و سپاه كوفه سالم از جبهه كربلابرگردند و خلافت در دودمان آل ابى سفيان مستقر گردد،آن روز را روز عيد و جشن‏بگيرند و به شكرانه‏اش،آن روز،روزه بگيرند.از اين رو روزه گرفتن عاشورا تا امروز درميان آل ابى سفيان رسم شده است و مردم از آنان تبعيت مى‏كنند و روزه مى‏گيرند و در اين‏روز،به خانواده و بستگان خويش،شادى مى‏رسانند. (50) به هر حال،در تاريخ اسلام،واقعه خونين عاشورا عظيمترين جلوه فداكارى خالصانه‏در راه دين و فدا شدن گراميترين انسان آن روزگار در راه حق و عدالت و احياى اسلام بودو تاثيرات مهمى در بيدارى ملتها در طول تاريخ و الهام گرفتن افراد و امتها در راه مبارزه باستم داشته است و اگر در اسلام،چند روز بسيار مهم و به ياد ماندنى و ستودنى داشته‏باشيم،يكى هم عاشوراست،كه راز و رمز كرامت بخشيدن انسان بر فرشتگان از سوى‏خدا را نشان مى‏دهد و براى امت محمد«ص‏»همين بس كه اسوه‏هايى چون‏سيد الشهدا«ع‏»و شهداى كربلا دارد كه جهان را در مكتب شرافت و آزادى خود،تربيت‏مى‏كند.در حديثى قدسى آمده است كه حضرت موسى به خداوند عرض كرد:پروردگارا،چرا و به چه خاطر امت محمد«ص‏»را بر ساير امتها فضيلت بخشيدى؟فرمود:به خاطر ده‏خصلت و ويژگى آنان را برترى دادم. موسى‏«ع‏»پرسيد:آن ده خصلت چيست كه امت‏محمدى به آن عمل مى‏كنند،تا من هم بنى اسرائيل را فرمان دهم تا به آنها عمل كنند؟

خداى متعالى فرمود:«الصلاة و الزكاة و الصوم و الحج و الجهاد و الجمعة و الجماعة و القرآن‏و العلم و العاشوراء...» (51) آنها عبارت است از:نماز،زكات،روزه،حج،جهاد،نماز جمعه،نماز جماعت، قرآن،دانش،و عاشورا!شگفتا كه عاشورا در كنار نماز و حج و جهاد وقرآن و...از خصلتهاى امتياز بخش امت اسلام بر امتهاى ديگر است.و اين راز عظمت‏عاشورا و يوم الله بودن آن است. در ادامه حديث فوق،حضرت موسى از مفهوم‏«عاشورا»مى‏پرسد،خداوند در پاسخ به روز گريه و تباكى بودن عاشورا در سوگ فرزندپيغمبر و فضيلت گريستن و اطعام و خرج در راه زاده زهرا و ماتم آن شهيد بزرگوار اشاره‏مى‏فرمايد و بر چشمهاى گريان در روز عاشورا و قطرات اشك،پاداش بهشت را وعده‏مى‏دهد.

امام خمينى‏«قدس سره‏»نيز روزهايى همچون 22 بهمن،15 خرداد،17 شهريور را«يوم الله‏»مى‏داند و به تكريم و احياى آنها دستور مى‏دهد و تعبير«عاشورا و 17 شهريور وديگر ايام الله...» (52) نشان مى‏دهد كه عاشورا را نيز از ايام الله مى‏داند و در جايى هم‏15 خرداد را با عاشورا مقايسه مى‏كند و هر دو را«روز الهى‏»مى‏داند كه همان يوم الله‏است:«بزرگداشت روز حماسه آفرين 15 خرداد،بزرگداشت ارزشهاى انسانى در طول‏تاريخ است،همان سان كه بزرگداشت روز سرنوشت‏ساز عاشورا،بزرگداشت اسلام وقرآن كريم است.ملت‏شريف ما،بلكه ملتهاى مظلوم،از هر چه غفلت كنند،از اين دو روزالهى نبايد غفلت كنند.عاشورا با«نه‏»خود، يزيديان را در طول تاريخ نفى كرد و به‏گورستان فرستاد،15 خرداد پهلويان و پهلوى صفتان و ابر قدرتها را مدفون كرد...»و درپايان اين پيام،مى‏فرمايد:«درود بر عاشورا،درود بر 15 خرداد و پى‏نوشتها 22 بهمن،درود برايام الله‏» (53)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:33  توسط رضا  | 
تاریخچه

یکی از مذاهب دین اسلام
شیعه

Islam

اصول دین

توحید · معاد · عدل
نبوت · امامت

فروع دین

نماز · روزه · حج · زکات
خمس · جهاد · توّلی · تبری
امر به معروف · نهی از منکر

چهارده معصوم‎

محمد · فاطمه زهرا · علی
حسن · حسین · سجاد
باقر · صادق · کاظم
رضا · جواد · هادی ·
عسکری · مهدی

حوادث

غدیر خم · عاشورا ·کربلا
فدک · واقعه خانه فاطمه

صحابه

سلمان فارسی
مقداد پسر اسود
ابوذر غفاری
عمار پسر یاسر
بلال حبشی

کتب مرجع

قرآن · نهج‌البلاغه
صحیفه سجادیه · الاستبصار
الکافی · تهذیب الاحکام
من لایحضره الفقیه
کتب شیعه

دیدگاه

علمای شیعه
مهدویت
غیبت صغری · غیبت کبری
ظهور · رجعت · دجال

مکان‌های مقدس

مکه · مدینه
نجف · کربلا
کاظمین · مشهد
سامرا · دمشق
قم · ری
امامزاده‌ها

شاخه‌ها

دوازده‌امامی · اسماعیلی · زیدی

این جعبه: نمایشبحثویرایش

اولین مراسم سوگواری را زینب در مسجد کوفه بر امام حسین برگزار کرد. قبل از آن در کنار اجساد شهدا در کربلا برگزارشد.[نیازمند منبع]

 سوگواری

سابقهٔ سوگواری و برپایی عزاداری برای حسین بن علی به اولین روز‌های بعد از عاشورا، در محرم سال ۶۱ هجری می‌رسد. از امام صادق چنین روایت شده‌است:

«پس از حادثهٔ عاشورا، هیچ بانویی از بانوان بنی‏هاشم، سرمه نکشید و خضاب ننمود و از خانهٔ هیچ یک از بنی‏هاشم دودی که نشانهٔ پختن غذا باشد، بلند نشد، تا آن‌که، ابن زیاد به هلاکت رسید. ما پس از فاجعهٔ خونین عاشورا پیوسته اشک بر چشم داشته‏ایم»[۳]

اندوه سجاد، امام چهارم شیعیان، برای حسین بن علی به صورتی بود که دوران زندگی او، همراه با اشک بود. عمده اشک او بر مصایب سیدالشهداء بود و آن چه بر عموها، برادران، عموزاده‏ها، عمه‏ها و خواهرانش گذشته بود تا آن‏جا که وقتی آب می‏آوردند تا سجاد میل کند، گریه می‌کرد و می‏فرمود:

چگونه بیاشامم؛ در حالی که پسر پیامبر (ص) را تشنه کشتند؟ و می‏فرمود: «هرگاه شهادت اولاد فاطمه زهرا (س) را به یاد می‏آورم، گریه‏ام می‏گیرد».[۴]

و می‏فرمود:

«هرگاه شهادت اولاد فاطمه زهرا را به یاد می‏آورم، گریه‏ام می‏گیرد».[۵]

 ادبیات عاشورائی

بخش اندكی از قصیدهٔ «سیف فرغانی» (قرن ششم و متعلق به سرزمین كنونی فرغانه در ازبكستان) در مصیبت امام حسین (ع) و یاران باوفای او:

ای قوم، در اين عزا بگریید بركشتهٔ كربلا بگریید
در ماتم او خمش مباشید يا نوحه كنيد، يا بگریید
اشك از پی چیست؟ تا بریزید چشم از پی چیست؟ تا بگریید

 نگرش شیعه

 نگرش اهل سنت

اغلب تاریخ نگاران اهل سنت از جمله محمد بن جریر طبری، بلاذری، ابن سعد، ابن قتیبه دینوری، احمد بن داوود دینوری و ابن اثیر واقعه کربلا را به تفصیل و بر اساس روایت ابومخنف بیان کرده‌اند، که تا حد زیادی با بیان تاریخ نگاران شیعه مشابه‌است.

همچنین عالمان اهل سنت مقام حسین بن علی را بسیار بزرگ می‌شمارند و او را از جمله اهل بیت پیامبر می‌دانند. با این حال رویکردهای مختلفی در خصوص قیام و شهادت و سوگئاری بر او دارند. برخی چون غزالی قیام وی علیه خلیفه زمان را ناروا می‌دانند.[نیازمند منبع] برخی چون ابن تیمیه و سلفی‌ها سوگواری برای او را بدعت می‌دانند. با این حال برخی نیز سوگواری برای او را جایز می‌دانند. اهل سنت سرزمین‌های شرقی شامل کشورهای آسیای جنوبی و جنوب شرقی در مقایسه با کشورهای عربی دیدگاه بسیار مثبت تری درخصوص عزاداری دارند.

 رسوم مردمی

در ماه محرم و بویژه روز عاشورا شیعیان و بسیاری از اهل سنت [یازمند منبع]به سوگواری برای امام حسین می‌پردازند و بر مصائب وی و خانواده اش می‌گریند. هر چند سنت سوگواری از زمان امامان مرسوم بوده‌است، اما بتدریج تبدیل یک رسم اجتماعی گشته‌است و بسیاری از جنبه‌های عزاداری‌های عربی، ایرانی، ترکی، هندی و حتی مسیحی را جذب نموده‌است. این سوگواری در مناطق مختلف به صورت یک آیین مردمی درآمده‌است و شامل مراسم مختلفی می‌باشد.

در این روز مردان و زنان در بخش‌های جداگانه در حسینیه‌ها و مساجد گرد آمده و به سخنرانی‌های مذهبی، اشعار محزون، نوحه و سوز گوش داده و به گریه و ماتم می‌پردازند. در کشورهای عربی رسم مقتل خوانی نیز وجود دارد. در این روز مساجد و بسیاری از خانه‌ها غذای نذری می‌دهند.

تعزیه یا شبیه خوانی یکی دیگر از سنت‌های این روز است، که نوعی تئاتر خیابانی است و تعزیه خوانان با ایفای نقش شخصیت‌های واقعه کربلا آن را برای مردم بازآفرینی می‌کنند.

از جمله این مراسم دسته‌های عزاداری است که در آن مردان به سینه زنی و زنجیر زنی می‌پردازند و با خود علامت و علم حمل می‌کنند.[۶] از دیگر مراسم این روز در شهرهای کویری ایران «نخل برداری» است. نخل یک دست ساخته چوبی است که بسیار بزرگ و با عظمت می‌باشد و در ماه محرم با پارچه‌های مشکی و متفاوت تزیین می‌گردد و در عصر روز عاشورا این نخل توسط جمعیت بسیار زیادی از زمین بلند می‌شود و سه دور در حسینیه گردانده می‌شود و پس از آن مردم به عزاداری و سینه زنی و نوحه سرایی می‌پردازند.[۷]

گاه این رسوم صورتی غیر اسلامی پیدا کرده و علی رغم فتوای مراجع دینی[۸] و عزاداران با زنجیر به بدن خود آسیب می‌زنند.[۹] و به قمه زنی می‌پردازند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:31  توسط رضا  | 

تولد امام حسین (ع)


به روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (1) دومین فرزند برومند حضرت على و فاطمه، كه درود خدا بر ایشان باد، در خانه‏ ى وحى و ولایت، چشم به جهان گشود.

چون خبر ولادتش به پیامبر گرامى اسلام (ص) رسید، به خانه‏ ى حضرت على و فاطمه (ع) آمد و اسماء (2) را فرمود تا كودكش را بیاورد.اسماء او را در پارچه‏ اى سپید پیچید و خدمت رسول اكرم (ص) برد،آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت (3) .

به روزهاى اول یا هفتمین روز ولادت با سعادتش، امین وحى الهى، جبرئیل، فرود آمد و گفت:

سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا، این نوزاد را به نام ‏پسر كوچك هارون‏ «شبیر» (4) كه به عربى‏«حسین‏» خوانده مى‏شود، نام بگذار. (5) چون على (ع) براى تو بسان هارون براى موسى بن عمران است جز آنكه تو خاتم پیغمبران هستى.

و به این ترتیب نام پر عظمت ‏«حسین‏» از جانب پروردگار، براى دومین فرزند فاطمه انتخاب شد.

به روز هفتم ولادتش، فاطمه‏ زهرا كه سلام خداوند بر او باد، گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقیقه (6) كشت، و سر آن حضرت را تراشید و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد. (7)

حسین و پیامبر (ص)

از ولادت حسین بن على (ع) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفى كه پیامبر راستین اسلام (ص) درباره حسین (ع) ابراز مى‏ داشت، به بزرگوارى و مقام شامخ پیشواى سوم آگاه شدند.

سلمان فارسى مى ‏گوید: دیدم كه رسول خدا (ص) حسین (ع) را بر زانوى خویش نهاده او را مى ‏بوسید و مى‏ فرمود:

تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى، تو حجت‏ خدا و پسر حجت‏خدا و پدر حجت‏هاى خدایى كه نه نفرند و خاتم ایشان، قائم ایشان (امام زمان عج) مى ‏باشد. (8)

انس بن مالك روایت مى ‏كند:

وقتى از پیامبر پرسیدند كدام یك از اهل بیت‏ خود را بیشتر دوست مى ‏دارى، فرمود:حسن و حسین را، (9) بارها رسول گرامى حسن و حسین را به سینه مى ‏فشرد و آنان را مى‏ بویید و مى‏ بوسید. (10)

ابو هریره كه از مزدوران معاویه و از دشمنان خاندان امامت است در عین حال اعتراف مى ‏كند كه:

رسول اكرم (ص) را دیدم كه حسن و حسین (ع) را بر شانه‏ هاى خویش نشانده بود و به سوى ما مى‏ آمد، وقتى به ما رسید فرمود: هر كس این دو فرزندم را دوست‏ بدارد مرا دوست داشته و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است. (11)

عالى ‏ترین، صمیمى‏ ترین و گویاترین رابطه‏ ى معنوى و ملكوتى بین پیامبر و حسین را مى‏ توان در این جمله‏ ى رسول گرامى اسلام (ص) خواند كه فرمود:

حسین از من و من از حسینم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:26  توسط رضا  | 

تولد امام حسین (ع)


به روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (1) دومین فرزند برومند حضرت على و فاطمه، كه درود خدا بر ایشان باد، در خانه‏ ى وحى و ولایت، چشم به جهان گشود.

چون خبر ولادتش به پیامبر گرامى اسلام (ص) رسید، به خانه‏ ى حضرت على و فاطمه (ع) آمد و اسماء (2) را فرمود تا كودكش را بیاورد.اسماء او را در پارچه‏ اى سپید پیچید و خدمت رسول اكرم (ص) برد،آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت (3) .

به روزهاى اول یا هفتمین روز ولادت با سعادتش، امین وحى الهى، جبرئیل، فرود آمد و گفت:

سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا، این نوزاد را به نام ‏پسر كوچك هارون‏ «شبیر» (4) كه به عربى‏«حسین‏» خوانده مى‏شود، نام بگذار. (5) چون على (ع) براى تو بسان هارون براى موسى بن عمران است جز آنكه تو خاتم پیغمبران هستى.

و به این ترتیب نام پر عظمت ‏«حسین‏» از جانب پروردگار، براى دومین فرزند فاطمه انتخاب شد.

به روز هفتم ولادتش، فاطمه‏ زهرا كه سلام خداوند بر او باد، گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقیقه (6) كشت، و سر آن حضرت را تراشید و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد. (7)

حسین و پیامبر (ص)

از ولادت حسین بن على (ع) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفى كه پیامبر راستین اسلام (ص) درباره حسین (ع) ابراز مى‏ داشت، به بزرگوارى و مقام شامخ پیشواى سوم آگاه شدند.

سلمان فارسى مى ‏گوید: دیدم كه رسول خدا (ص) حسین (ع) را بر زانوى خویش نهاده او را مى ‏بوسید و مى‏ فرمود:

تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى، تو حجت‏ خدا و پسر حجت‏خدا و پدر حجت‏هاى خدایى كه نه نفرند و خاتم ایشان، قائم ایشان (امام زمان عج) مى ‏باشد. (8)

انس بن مالك روایت مى ‏كند:

وقتى از پیامبر پرسیدند كدام یك از اهل بیت‏ خود را بیشتر دوست مى ‏دارى، فرمود:حسن و حسین را، (9) بارها رسول گرامى حسن و حسین را به سینه مى ‏فشرد و آنان را مى‏ بویید و مى‏ بوسید. (10)

ابو هریره كه از مزدوران معاویه و از دشمنان خاندان امامت است در عین حال اعتراف مى ‏كند كه:

رسول اكرم (ص) را دیدم كه حسن و حسین (ع) را بر شانه‏ هاى خویش نشانده بود و به سوى ما مى‏ آمد، وقتى به ما رسید فرمود: هر كس این دو فرزندم را دوست‏ بدارد مرا دوست داشته و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است. (11)

عالى ‏ترین، صمیمى‏ ترین و گویاترین رابطه‏ ى معنوى و ملكوتى بین پیامبر و حسین را مى‏ توان در این جمله‏ ى رسول گرامى اسلام (ص) خواند كه فرمود:

حسین از من و من از حسینم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:26  توسط رضا  | 

 

حضرت عباس عليه السلام كه اكبر اولاد ام البنين و پسر چهارم اميرالمؤمنين عليه السلام بود و كنيتش ابوالفضل و ملقب به سقا و صاحب لواي امام حسين عليه السلام بود، چنان جمال دل آرا و طلعتي زيبا داشت كه او را ماه بني هاشم مي‌گفتند و چندان جسيم و بلند بالا بود كه بر پشت اسب قوي و فربه بر نشستي پاي مباركش بر زمين مي‌كشيدي. او را از مادر و پدر سه برادر بود كه هيچكدام را فرزند نبود. ابوالفضل عليه السلام اول ايشان را به جنگ فرستاد تا كشته ايشان را به بيند و ادراك اجر مصائب ايشان فرمايد. پس از شهادت ايشان به نحوي كه ذكر شد بعضي از ارباب مقاتل گفته‌اند كه چون آن جناب تنهائي برادر خود را ديد به خدمت برادر آمده عرض كرد اي برادر آيا رخصت مي‌فرمائي كه جان خود را فداي تو گردانم؟ حضرت از استماع سخن جانسوز او به گريه آمد و گريه سختي نمود، پس فرمود اي برادر تو صاحب لواي مني چون تو نماني كس با من نماند. ابوالفضل عليه السلام عرض كرد سينه‌ام تنگ شده و از زندگاني دنيا سير گشته ام و اراده كرده ام كه از اين جماعت منافقين خونخواهي خود كنم.حضرت فرمود پس الحال كه عازم سفر آخر گريده اي‏‏، پس طلب كن از براي اين كودكان كمي از آب، پس حضرت عباس عَلَيْه السًَلام حركت فرمود و در برابر صفوف لشكر ايستاد و لواي نصيحت و موعظت افراشته و هر چه توانست پند و نصيحت كرد و كلمات آن بزر گوار اصلاً در قلب آن سنگدلان اثر نكرد.

لاجرم حضرت عباس عَلَيْه السًَلام به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشكر ديد به عرض برادر رسانيد.كودكان اين بدانستند بناليدند و نداي العطش العطش در آوردند، جناب عباس عَلَي‍‍ْه السًَلام بي تابانه سوار بر اسب شده و نيزه بر دست گرفت و مشگي برداشت و آهنگ فرات نمود شايد كه آبي به دست آورد.پس چهار هزار تن كه مو كل بر شريعة فرات بودند دور آن جناب را احاطه كردند و تيرها به چلة كمان نهاده و به جناب او انداختند، جناب عباس عَلَيْه السًَلام كه از پستان شجاعت شير مكيده چون شير شميده بر ايشان حمله كرد و زجز خواند

حَتّي اُوراي فِي الْمَصاليتِلِقا
اِنّي اَنَا الْعّباسُ اَغْدُوا بِالسَّقا

لا اَرْهَبُ الْمُوْتَ اِذشا الْمَوتُ زَقَا
نَفْسي لِنَفْس الًمُصطَفَي الطُّهرْوَقا
وَ لا اَخافُ الشَّرَ يَو‎ْمَ الْمُلْتَقي

و از هر طرف كه حمله مي كرد لشكر را متفرق مي ساخت تا آنكه به روايتي هشتاد تن را به خاك هلاك افكند، پس وارد شريعه شد و خود را به آب فرات رسانيد چون از زحمت گير و دار و شدت عطش جگرش تفته بود خواست آبي به لب خشك تشنة خود رساند دست فرا برد و كفي از آب برداشت تشنگي سيدالشهداء عَلَيْه السلام و اهلبيت او را ياد آورد ‌آب را از كف بريخت:

پر كرد مشگ و پس كفي از آب برگرفت         مي‌خواست تا كه نوشد از آن آب خوشگوار
شد با روان تشنه از آب روان روان            چون اشك خويش ريخت ز كف آب و شد سوار
آمد به يادش از جگر تشنة حسين (ع)              دل پر ز جوش و مشگ بدوش آن بزرگوار
كردند حمله جمله بر آن شبل مرتضي                         يك شير در ميانه گرگان بيشمار
يك تن كسي نديده و چندين هزار تير                  يك گل كسي نديده و چندين هزار خار
  

مشگ را پر آب نمود و بر كتف راست افكند و از شريعه بيرون شتافت تا مگر خويش را به لشكرگاه برادر برساند و كودكان را از زحمت تشنگي برهاند. لشكر كه چنين ديدند راه او را گرفتند و از هر جانب او را احاطه كردند، و آن حضرت مانند شير غضبان بر آن منافقان حمله مي‌كرد و راه مي‌پيمود. ناگاه نوفل الارزق و به روايتي زيدبن ورقاء كمين كرده از پشت نخلي بيرون آمد و حكيم بن طفيل او را معين گشت و تشجيع نمود پس تيغي حواله آن جناب نمود آن شمشير بر دست راست آن حضرت رسيد و از تن جدا گرديد، حضرت ابوالفضل عليه السلام جلدي كرد و مشك را بدوش چپ افكند و تيغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله كرد و اين رجز خواند:

اِنيّ اُحامي اَبَداً عَنْ‌ديني
نَجْلِ النَّبّي الطّاهِرِ الاَمينِ

وَ اللهِ اِنْ قَطَعْتُمُ يَميني
وَ عَنْ اِمامٍ صادِقِ الْيَقين

پس مقاتله كرد تا ضعف عارض آن جناب شد، ديگر باره نوفل (لعين) و به روايتي حكيم بن طفيل لعين از كمين نخله بيرون تاخت و دست چپش را از بند بينداخت، جناب عباس عليه السلام اين رجز خواند:

وَ‌ اَبْشِري بِرحْمَهِ الْجَبّارِ
قَدْ قَطَعُوا بِبَغْيِهِمْ يَساري

يا نَفْسُ لاتَخْشي منَ الْكُفّارِ
مَعَ النَّبِيّ السَّيّدِ الْمُختارِ

فَاَصْلِهِمْ يا رَبّ حّر َّ النّار

و مشگ را به دندان گرفت و همت گماشت تا شايد آب را به آن لبان تشنگان برساند وناگاه تيري بر مشگ آب آمد و آب آن بريخت و تير ديگر بر سينه‌اش رسيد و از اسب در افتاد.

وَالْبَيْضِ الْفَواصِلِ مِنْ فَرْق اِلي قَدَم
مِنْ كُلّ مَجْدٍ يمينٌ غَيْرَ مُنْجَذِمٍ

عَمُّوهُ بِالنَّبْلِ وَالسَّمْرِ الْعَواسِل
فَخَرّض لِلاَرْضِ مَقْطُوعَ الْيَديْنِ لَهُ

پس فرياد برداشت كه اي برادر مرا درياب، به روايت مناقب ملعوني عمودي از آهن بر فرق مباركش زد كه به بال سعادت به رياض جنت پرواز كرد. چون جناب امام حسين عليه السلام صداي برادر شنيد، خود را به او رسانيد ديد برادر خود را در كنار فرات با تن پاره پاره و مجروح با دستهاي مقطوع بگريست و فرمود:

اَلانَ اِنْكَسَرَ ظَهْري وَ قَلَّتْ حيلَتي. اكنون پشت من شكست و تدبير و چاره من گسسته و به روايتي اين اشعار انشاء فرمود:

وَ خالَفْقُمُوا دينَ النًّبِيّ مُحَمدٍ
اَما نَحْنُ مِنْ نَسْلِ النَّبِيّ الْمُسَدَّدِ
اَما كانِ مِنْ خَيْرِ الْبَريَّهِ اَحْمَدِ
فَسَوْفَ تُلاقُوا حرَّ نارٍ تُوَقَّدُ

تَعَدَّيْتُمُ ياشَرَّ قَوْمٍ بِبَغْيكُمْ
اَما كانِ خَيْرُ الرُّسْلِ وَصّاكُمُ بنا
اَما كانَتِ الزَّهْرآءُ اُمّيَ دُونَكُمْ
لَعِنْتُم وَ‌اُخْزيتُمْ بِماقَدْ جَنَيْتُمُ

در حديثي از حضرت سيد سجاد عليه السلام مرويست كه فرمودند خدا رحمت كند عمويم عباس را كه برادر را بر خود ايثار كرد و جان شريفش را فداي او نمود تا آنكه در ياري او دو دستش را قطع كردند و حق تعالي در عوض دو دست او دو با ل به او عنايت فرمود كه با آن دو بال با فرشتگان در بهشت پرواز مي‌كند و از براي عباس عليه السلام در نزد خدا منزلتي است در روز قيامت كه مغبوظ جميع شهداء است و جميع شهداء را آرزوي مقام اوست.

نقل شده كه حضرت عباس عليه السلام در وقت شهادت سي و چهار ساله بود و آنكه ام البنين مادر جناب عباس عليه السلام در ماتم او و برادران اعياني او بيرون مدينه در بقيع مي‌شد و در ماتم ايشان چنان ندبه و گريه مي‌كرد كه هر كه از آنجا مي‌گذشت گريان مي‌گشت، گريستن دوستان عجيبي نيست مروان بن الحكم كه بزرگتر دشمني بود خاندان نبوت را چون ام البنين عبور مي‌كرد از اثر گريه او گريه مي‌كرد.

اين اشعار از ام البنين در مرثيه حضرت ابوالفضل عليه السلام و ديگر پسرانش نقل شده:

يا مَنْ رَاَي العَبّاسَ كَرَّعَلي جَماهيرِ النَّقَدِ

وَ وَراهُ مِنْ‌اَبْنآءِ حَيْدَرَ كُلُّ لَيْثٍ ذي لَبَدٍ

انُبتُ اَنّص ابْني اُصيبَ بِرَاْسِهِ مَقْطُوعَ يَدٍ

وَيْلي عَلي شِبْلي اَمالَ بِرَاْسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدِ

لَوْ كانَ سَيْفُكَ في يَدَيْكَ لَمادضني مِنْهُ اَحَدٌ

وَلَها ايْضاً:

تًذَكّريني بِلُيوُثِ الْعَرينِ
وَالْيَوْمَ اَصْبَحْتُ وَلا مِنْ بَنينِ
قَدْ و اصَلوُا الْمَوْتَ بِقَطْعِ الوتينِ
فَكُكُّهُمْ اَمْس صريعاً طَعينِ
بِاَنَّ عَبّاساً قَطيعُ اليَمينِ

لاتَدْعُونّي وَيْكِ اُمّ الْبنَينَ
كانَتْ بَنُونَ لي اُدعي بِهمْ
اَرْبَعَه مِثْلُ نسُورُ الرُّبي
تَنازَعَ الْخِرصانُ اَشْلائهُمْ
يا لَيْتَ شِعْري اَكْما اَخُبرَوُا

شعری دیگر در مرثية حضرت ابوالفضل سلام الله عليه، و شايسته است که در اينجا اين چند شعر ذكر شود:

اِلي اَنْ هَوي فَوْقَ الصَّعيدِ مُجَدَّلاً
لَهُ قِرْبَه الْمآءِ الَّذي كان قَدْملاً
اَيّا بْنَ اَخي قَدْخابَ ما كُنْتُ امِلاً
عَلَي الزَّعْمِ مِنّي يا اَخي نَزَلَ الْبَلا
يُعالِجُ الْمَوْت وَ الدَّمْعُ اَهْمَلا
وَ نادي بَقَلْبٍ بالْهُمُوم قَدِ امْتَلا
اَبَالْفَضْلش يا مَنْ‌كانَ لِلنَّفْس باذلاً
طريحاً وَ مِنْكَ الوجُه اَضْحي مُرَمَّلاً

وَ مازالَ في حَرْب، الطُّغاهِ مُجاهِداً
وَ قَدْ رَشَقوُهَ بالنّبالِ وَ خَزَّقوُا
فنادي حُسَيْناً وَالدّمُوُعُ هَوايلٌ
عَلَيْكَ سَلامُ اللهش يَابْنَ مُحَمَّدٍ
فَلَمّا رَاهُ السّبْطُ مُلْقيً عَلَي الثَّري
فَجآءَ اِلَيْهِ وَالْفُؤادُ مُقَرَّحٌ
اَخي كَنْتَ عَوْني في الاُمُورِ جَميعِها
يَعِزُّ عَلَيْنا اَنْ نَراكَ عَلَي الثَّري


محل دفن حضرت عباس (ع)

 قبرحضرت عباس(ع) نزديك محل شهادتش كنار شريعه فرات است ، حضرت ابوالفضل(ع) لحظه شهادت سي و چهار سال سن داشت.
    حسين عمادزاده نويسنده متبحّري است كه رحلت نمودند، ايشان كتابي مخصوص حضرت عباس(ع) مي نويسد و زمانيكه جناب عمادزاده به عتبات عاليات تشريف مي برد خدّام مرقد حضرت ابوالفضل(ع) از ديدنشان (بخاطر كتابي كه راجع به حضرت عباس(ع) نوشته است) خوشحال مي شوند لذا خدّام به او احترام زيادي مي گذارند حتي به ايشان اجازه مي دهند تا قبر حضرت را براي او باز كند و ايشان به زير جايگاه تصريح حضرت بروند. خدّام مي گفتند: جايگاه را فقط براي بزرگان باز مي كنيم و اين جايزه توست كه براي حضرت عباس(ع) زحمت كشيدي.
     وقتي عمادزاده به كنار قبر مي رود چاله اي را كنار مرقد حضرت مي بيند كه داخل چاله را آب گرفته است، عمادزاده از خدام مي پرسد: چرا اينجا چاله اي است كه درونش را آب گرفته است؟ خدام گفتند: مرقدحضرت كنار فرات است و سطح زمين با آب زياد فاصله ندارد لذا ما چاله اي كنديم تا داخل قبر را آب نگيرد. ببينيد چقدر دردناك است چون حضرت زمان شهادت آب نخورند و آب هم تا كنار حضرت مي آيد ولي داخل قبر نمي تواند برود. سپس عمادزاده مي گويد: حالا كه لطفي شامل حال من شده است، دو ركعت نماز هم كنار قبر حضرت بخوانم كه ركعت دوم در قنوت چشمم به مرقد حضرت افتاد، ديدم حضرت با وجود قد رشيدي كه داشته چقدر مرقد كوچكي دارد (مانند قبر طفلي مي ماند) لا حول و لا قوه بالله العلي العظيم.
    نمي دانم اين چه رابطه اي است كه بعد از قرنها ذكر كربلا، حضرت ابا عبدالله(ع) و اباالفضل العباس(ع) و ... اشك از رخسارمان سرازير مي گردد؛ وقتي دست ميوه دل علي(ع) (وجود مقدس ابالفضل(ع)) را قطع مي كنند، دشمنان جرأت مي يابند و به سوي ايشان حمله مي كنند، تيري به چشم مباركش مي زنند و آقا ديگر نمي بيند، از طرفي هم دست ندارد كه تير را بيرون بياورد؛ زانوها و پاهايش را جمع مي كند و تير را از چشم خود خارج مي كند، خون چشم آقا را فراگرفته است، جايي را نمي بيند، دشمنان به او شمشير مي زنند حضرت كه هيچوقت مولايش را برادر صدا نمي كرد فرياد مي زند: يا
اخا ادرك اخا لا يوم كيومك  يا ابا عبدالله(ع) ...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:16  توسط رضا  | 

تاریخ شهادت: 10 محرم سال 61 هجری

شناسنامه حضرت ابوالفضل علیه السلام
عباس بن علی ( علیه السلام) پدرش امیرالمؤمنین ( علیه السلام)، مادرش فاطمه‏ ام‏ البنین و کنیه‏ اش ابوالفضل و ملقب به قمر بنی‌ هاشم و سقای کربلا است . حضرت ابوالفضل در چهارم شعبان سال 26 هجری متولد شد. «عباس‏» جوانی دلاور، زیبا و بلند بالا بود . وقتی‏که سوار اسب می ‏شد، پاهایش به زمین می ‏رسید . او علاوه بر مزایای جسمی، از نظر ملکات روحی و کمالات نفسانی نیز بعد از برادرش امام حسین ( علیه السلام) در میان همه جوانان و رجال اهل‏بیت ( علیه السلام) نظیر نداشت. در جنگ‏های صفین و نهروان در رکاب پدر بزرگوارش مشارکت داشت.

به خاطر سیمای جذاب و نورایش، او را «قمر بنی هاشم‏» می‏ خواندند و به خاطر آوردن آب به خیمه‏ ها، «سقا» لقب یافت .

امام سجاد ( علیه السلام) می‏فرماید: «خدا رحمت کند عمویم را که جان خویش را در راه برادرش فدا کرد تا آنکه دست هایش قطع شد . خداوند دو بال به او داده است که به وسیله آن با فرشتگان در بهشت پرواز می‏کند . چنانکه خداوند برای جعفر بن ابیطالب قرار داده است .» حضرت ابوالفضل در کربلا سی و چهار ساله بود . (1)

همسر و فرزندان حضرت عباس علیه السلام
پیوند مقدس حضرت عباس علیه ‏السلام با لبابه دختر عبیداللّه‏ بن عباس، نقش مهمی در شخصیت او داشت ؛ ایمان نهفته در اعماق قلب وی را استحکام بیشتری بخشید، برکاتی ارزشمند به جای گذاشت و فرزندانی کوشا و شکیبا که هر یک صحیفه‏ ای از فضیلت «ابوالفضل» بود، پدید آورد. عبیداللّه‏، نخستین پسر او، قاضی مکه و مدینه شد و فرزندان او همگی از عالمان برجسته شیعی گردیدند. عظمت عبیداللّه‏ چنان بود که امام سجاد علیه ‏السلام او را تربیت نمود و سپس دخترش خدیجه را به ازدواج او درآورد. فضل، دیگر فرزند قمر بنی هاشم است که گستره دانش او زبانزد همگان بود؛ به گونه‏ای که برخی از خردورزان، کنیه ابوالفضل را برای حضرت عباس علیه ‏السلام ، برخاسته از وجود این فرزند با فضیلت دانسته ‏اند. دیگر فرزند او، محمد بود که در واقعه کربلا، در سن پانزده سالگی جام شهادت را نوشید. (2)

برادران حضرت عباس
حضرت عباس دارای سه برادر بود بنام‏های: جعفر، عبدالله و عثمان، که تمامی آنان در روز عاشورای سال 61 ه در رکاب برادر و سرور خود سیدالشهدا حضرت امام حسین علیه‏ السلام  شربت شیرین شهادت نوشیدند. (3)

ویژگیهای حضرت عباس علیه السلام
1- ایمان راسخ: حضرت عباس علیه السلام به دلیل پرورش در دامان خانواده ای مؤمن و پرهیزکار، به کامل‏ترین مراحل ایمان رسیده و در راه حاکمیت احکام الهی آماده شهادت بود.

2- بصیرت: امام صادق علیه السلام در توصیف صفات حضرت عباس ( علیه السلام) می ‏فرمایند: «خدا رحمت کند عموی ما عباس را، او از بصیرت و ژرف بینی بسیار نافذ و ایمان بسیار استوار برخوردار بود . به همراه اباعبدالله به جهاد پرداخت و در نهایت هم به فیض شهادت نایل آمد.

3- وفاداری: امام صادق علیه السلام با اشاره به نهایت وفاداری علمدار کربلا فرمود: «شهادت می‏ دهم که در برابر جانشین رسول خدا ( صلی الله علیه و آله) همواره تسلیم بودی ... همیشه به جهت‏ خدا وفادار ماندی و لحظه ‏ای از خیرخواهی برای او کوتاهی نکردی ...» .

در زیارت نامه ‏ای که امام صادق علیه ‏السلام آن را به اصحاب خود تعلیم می‏دادند می‏فرمایند: «شهادت می‏دهم که تو، ای عباس، نسبت به جانشینی رسول خدا (امام حسین علیه ‏السلام ) در مقام تسلیم و تصدیق نهایت تلاش را به انجام رساندی و تا وقتی زنده بودی وفادار ماندی و خیرخواهی را در حق او به تمامی به جای آوردی». تقریبا در تمام زیارت‏نامه‏ هایی که از ائمه اطهار علیه‏ السلام در حق حضرت قمر بنی هاشم وارد شده است، شهادت به وفاداری بی ‏نظیر آن حضرت تصریح شده است: «اَشْهدُ لَکَ... بِالوَفاء و النَّصیحة لَخَلَفِ النّبی صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله‏ وسلم ».

4- ادب: قمربنی هاشم دارای منزلتی خاص است . حضرت عباس ( علیه السلام) بدون اجازه در کنار امام حسین ( علیه السلام) نمی ‏نشست; هنگامی که در حضور برادر می ‏نشست، همانند یک بنده در مقابل مولای خود بر روی دو زانو در کمال تواضع می‏ نشست.

5- جوانمردی: هنگامی که عباس تنهایی امام را دید، اجازه خواست تا عازم میدان شود. امام از او درخواست کرد تا برای کودکان حرم کمی آب تهیه کند . مشک و نیزه‏ اش را برگرفت و پس از شکستن محاصره فرات، وارد آن شد . برای لحظه‏ ای قصد آشامیدن آب جاری فرات کرد، اما عطش امام و اهل او را از نوشیدن آب بازداشت.

6- رشادت: شجاعت‏ حضرت عباس علیه السلام در میان اصحاب امام حسین علیه السلام بی نظیر بود، چگونگی شهادت او، و رجزهای او، و جهاد او با دست بریده، همه بیانگر اوج صلابت و شهامت او است، او تنها به سوی آب فرات رفت، و در برابر چهار هزار نفر تیرانداز قرار گرفت، صف آنها را با کشتن هشتاد نفر از آنها، درهم شکست و خود را به آب فرات رسانید (4)

7-  صبر و استقامت و ... (5)

خبر از حوادث آینده
روزی امّ‏ البنین امیرمؤمنان علیه السلام را مشاهده کرد که عباس را در آغوش گرفته و بردستانش بوسه می‏زند و می ‏گرید. چون آن بانوی با فضیلت این گونه دید، دچار نگرانی و ناگواری شد؛ زیرا سابقه نداشت که فرزندی چنین نیک منظر و صاحب شمائل علوی، برای پدرش اضطراب و پریشانی به همراه آورد و برحسب ظاهر، عاملی که موجب آشفتگی شود در وی دیده نمی ‏شد. پس امّ ‏البنین سبب را از حضرت پرسید. حضرت علی علیه‏ السلام او را نسبت به حقیقتی که در آینده اتفاق خواهد افتاد، آگاه کرد و فرمود دستان فرزندش در راه مددرسانی به امام حسین علیه‏ السلام قطع می‏ شود. با شنیدن این خبر غیبی، صدای فریاد و شیون آن مادر دلسوخته از خانه علی علیه‏ السلام بلند شد و اهل منزل نیز به نوحه ‏گری پرداختند. حضرت افزود: ای امّ ‏البنین! نور دیده ‏ات نزد خداوند منزلتی بزرگ دارد و پروردگار در عوضِ دو دست بریده‏ اش، دو بال به او مرحمت خواهد کرد که با ملائکه در بهشت به پرواز در می ‏آید، همان گونه که از قبل، این لطف را به جعفر بن ابی‏طالب عنایت نموده است. امّ‏ البنین با شنیدن این بشارت ابدی و سعادت جاودانه، مسرور گردید. (6)

رد امان نامه دشمن
آوازه دلاورمردی ‏های حضرت عباس(علیه‏السلام) چنان در گوش عرب آن روزگار طنین افکنده بود که دشمن را بر آن داشت تا با اقدامی جسورانه، وی را از صف لشکریان امام جدا سازد. در این جریان، «شَمِر بن شُرَحْبیل (ذی الجوشن)» فردی به نام «عبداللّه بن ابی محل» را که حضرت امّ ‏البنین(علیهاالسلام) عمه او می‏شد، به نزد عبیداللّه بن زیاد فرستاد تا برای حضرت عباس(علیه‏السلام)و برادران او امانی دریافت دارد. سپس آن را به غلام خود «کَرْمان» یا «عرفان» داد تا به نزد لشکر عمر سعد ببرید.

شمر امان نامه را گرفت و به عمر سعد نشان داد. عمر سعد که می‏ دانست این تلاش‏ها بی ‏نتیجه است، شمر را توبیخ کرد؛ زیرا امان دادن به برخی نشان از جنگ با بقیه است. شمر که می‏ انگاشت او از جنگ طفره می‏رود، گفت:

«اکنون بگو چه می‏کنی؟ آیا فرمان امیر را انجام می‏دهی و با دشمن می‏جنگی و یا به کناری می‏روی و لشکر را به من وامی‏گذاری؟» عمر سعد تسلیم شد و گفت: «نه! چنین نخواهم کرد و سرداری سپاه را به تو نخواهم داد. تو امیر پیاده ‏ها باش!» شمر امان نامه را ستاند و به سوی اردوگاه امام به راه افتاد. وقتی رسید، فریاد برآورد: «أَیْنَ بَنُوا أُخْتِنَا»؛خواهرزادگان ما کجایند؟

حضرت عباس(علیه‏السلام) و برادرانش سکوت کردند. امام به آن‏ها فرمود: «پاسخش را بدهید، اگر چه فاسق است». حضرت عباس(علیه‏ السلام)به همراه برادرانش به سوی او رفتند و به او گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت کند! آیا به ما امان می‏دهی، در حالی که پسر رسول‏ خدا(صلی الله علیه و آله) امان ندارد؟!» شمر با دیدن قاطعیت حضرت عباس(علیه‏ السلام)و برادرانش خشمگین و سرافکنده به سوی لشکر خود بازگشت. (7)

چگونگی شهادت
در روز عاشورا چون تشنگی بر حسین و یارانِ او سخت گشت، کودکان به امام علیه‏ السلام شِکوِه آوردند و از فَرط عطش می نالیدند. امام، عباس علیه‏ السلام را صدا کرد و فرمود تا با چندنفر  به فرات برود و برای تشنگان آب بیاورد. عباس با ده سوار همراه شد و مَشک‏ها را برداشت و چون به مدخل آبِ فرات رسید، یارانِ ابن ‏زیاد بر کنار فرات نشسته بودند و شریعه را بر حرمِ رسولِ خدا بسته بودند. چون عباس را دیدند، بر او حمله کردند. عباس پس از آن رجزی خواند و بر آنها حمله کرد. ... آنگاه که از شریعه فرات بیرون آمد و مشک بر دوش داشت دشمنان از هر طرف او را تیرباران کردند و در همین حال کسی بر او حمله کرد و دست راست او را برید و حضرت مشک را با دست چپ گرفتند در حالی که تمام فکر حضرت به حرم ابا عبدالله بود تا بر تشنگان آب برساند در این حال شخص دیگری حمله کرد و دست چپ حضرت را برید و حضرت بر زمین افتاد و مشک را بر دهان گرفت. در این حال عمر سعد ندا داد که مشک را تیرباران کنند در این زمان بود که عمودی آهنین بر فرق سر حضرت فرود آوردند... وقتی که امام حسین ( علیه السلام) بر بالین خون آلود حضرت عباس ( علیه السلام) حاضر شد، فرمود: اکنون کمر من شکست؛ الان انکسر ظهری و لت‏حیلتی. (8)

تدفین حضرت عباس توسط امام سجاد
حضرت سجاد علیه السلام هنگامی که برای تدفین شهدا به کربلا آمده بود، با این که به بنی ‏اسد اجازه داد در دفن شهیدان او را یاری کنند، ولی برای دفن امام حسین و حضرت عباس ‏علیهما السلام به آنها اجازه مشارکت نداد، وقتی پرسیدند; تو تنها چگونه می‏توانی؟ فرمود: «ان معی من یعیننی‏» با من کسی هست که کمکم کند .(فرشتگان عالم غیب به یاریم می‏آیند). (9)

مرقد مطهر حضرت عباس علیه السلام
مرقد مطهر حضرت ابوالفضل العباس در نزدیکی قبر برادرش امام حسین علیه السلام در کربلاست. (10)

مرثیه ای در باب حضرت عباس علیه السلام
زینب کبری از پدر می ‏پرسد: پدر، نام و کنیه برادرم چیست؟ حضرت امیر علیه السلام می ‏فرماید: نامش عباس، کنیه ‏اش ابوالفضل، والقابش بسیار است: ماه بنی ‏هاشم و سقا و . . . .

زینب: پدر در نام «عباس‏» نشانی از شجاعت و جوانمردی و در کنیه ابوالفضل، نشانی از شهامت و تفضل و در لقب «ماه بنی ‏هاشم‏» نشانی از جمال ‏و زیبایی است; ولی لقب «سقا» چرا؟ مگر شغل برادرم آب آوردن است!

پدر: نه دخترم، کار او آب دهی نیست; بلکه او عشیره و بستگان خود را آب می‏دهد (تشنگان اهل بیت در کربلا) اشک از دیدگان زینب جاری شد; ولی پدر فرمود: گریه نکن تو را با او رابطه ‏و کاری هست (11)

عباس نامدار چو از پشتِ زین فتاد گفتی قیامت است که مه بر زمین فتاد
;آه از دمی که بهر سکینه به دوش مشک لابد به راه از پیِ ماء مَعین فتاد
;اندر فرات راند و پر از آب کرد کف بر یاد حلق تشنه‏ی سلطانِ دین فتاد
;از کف بریخت آب و پر از آب کرد مشک زان پس میان دایره‏ی اهل کین فتاد
;افتاد بر یسار و یمین لرزه عرش را چون هر دو دست او ز یَسار و یمین فتاد
;فریاد از آن عمود که دشمن زدَش به سَر وانگاه مَغْفَرش ز سرِ نازنین فتاد

 

* خلاصه ای از زندگی حضرت عباس

* خلاصه ای از زندگی حضرت عباس(2)

* کودکی و نوجوانی حضرت ابوالفضل

* کنیه ها و لقبهای حضرت عباس علیه السلام

* اسامی دیگر حضرت عباس علیه السلام

* ماه بنی هاشم و علت نامگذاری به عباس

* شب عاشورا

* در باب شهادت حضرت عباس علیه السلام

* به میدان رفتن حضرت عباس علیه السلام

* نقش آفرینی حضرت عباس در حماسه عاشورا

* کرامت کربلایی حضرت ابوالفضل

* عظمت حضرت عباس و عزای مادر

* نگاهی به شخصیت و عملکرد حضرت عباس پیش از واقعه کربلا

* عباس علیه السلام الگویی برای نسل امروز

* مصیبت ام البنین مادر حضرت عباس علیه السلام

* علمدار سپاه

* جوانان کربلا و ویژگیهای آنها

* پیامها و شعارهای عاشورا در کلام رهبری

* سرزمین علی  و عباس علیهما السلام(دیدگاه ملت آلبانی)

* پرسش: بوسیدن علم؟

* پرسش: فیلمبرداری از حضرت عباس؟

* کربلا حلقه ذکر خدا

* دو دست من ثمرم بود پیش پای تو افتاد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:13  توسط رضا  | 

حضرت عباس وقتی دید بیشتر یاران امام به شهادت رسیدند به برادرانش (عثمان – جعفر- عبدالله) فرمود پیش از من به میدان بروید و فدا شوید تا من شهادت و اخلاص شما را نسبت به خدا و رسولش بچشم ببینم. همگی به نوبت اطاعت كردند و بعد از اذن از امام به میدان رفتند و به شهادت رسیدند وقتی حضرت ابوالفضل(ع) تنهایی خودش را می بیند جلو می آید و عرض می كند مولا به من اجازه بدهید منهم بروم امام گریه سختی نمودند و فرمودند تو علمدار من هستی حضرت عباس(ع) عرض كرد دیگر طاقت ندارم، سینه ام تنگ شده از زندگانی دنیا بیزارم می خواهم از این گروه منافق خونخواهی كنم مولا فرمود حال كه می خواهی بروی، برو مقداری آب برای فرزندان بیاور، قبلا به حضرت عباس لقب سقا داده بودند برای اینكه یكی دو نوبت در شبهای گذشته توانسته بود برود صف دشمن را بشكند و برای اطفال آب بیاورد و اینطور نبود كه سه شبانه روز در آن گرمای عراق آب نخورده باشند بلكه سه شبانه روز آب برای آنها ممنوع بود و شریعه فرات را بسته بودند حتی شب عاشورا، آب تهیه كردند و غسل شهادت نمودند وقتی امام به حضرت عباس فرمود حالا كه عزم رفتن داری برو آب بیاور حضرت عباس عرض كرد چشم. ببینید چقدر منظره باشكوهی است چقدر عظمت و شجاعت و دلاوری و انسانیت و معرفت و شرافت و فداكاری یك تنه خودش را به جمعیت سر تا پا مجهز به سلاح می زند در برابر سپاه دشمن می ایستد و به پند و اندرز می پردازد ولی آنها را سودی نمی بخشد عباس(ع) خدمت امام می رسد و آنچه از لشكر عمر سعد دید به امام رساند حضرت عباس ناگهان صدای كودكان را شنید كه فریاد می زدند العطش العطش برای حضرت عباس خیلی سخت بود صدای العطش كودكان را بشنود و كاری نكند از اینرو سوار اسب شد و نیزه به دست گرفت و مشك آبی را همراه خود برد و به طرف شط فرات راهی شد شریعه فرات با 4 هزار نیرو محافظت می شد اسب را داخل آب    می برد اول مشك را پر از آب می كند و بدوش می اندازد حضرت عباس تشنه است و هوا بسیار گرم. زمان واقعه عاشورا به روایتی دیگر مهرماه بوده است او جنگیده تا به فرات رسیده خسته و كوفته وارد آب شده، همانطوریكه سوار بر اسب است  آب تا زیر شكم اسب را فر می گیرد، دست زیر آب می برد مقداری آب با دو دستش بر می دارد تا نزدیكیهای لبانش می آورد آنهایی كه از دور ناظر بودند ، گفته اند: اندكی تامل كرد بعد دیدیم آب را نخورد و روی آب فرات ریخت هیچكس نفهمید چرا قمر بنی هاشم آب نخورد اطاعت محض را ببینید با كلمه چشم برای آوردن آب راهی می شود، ایشان آب نمی خورد و با رجزی كه بعد از خروج از آب می خواند دلیل آب نخوردن خود را بیان كرده است شاید هم حضرت عباس فكر كرده است كه مولایش فرموده آب برای بچه ها بیاور یعنی حسین نمی خواهد آب بخورد یعنی به عباس اجازه نداده است كه او هم آب بخورد.حضرت عباس همینكه از آب خارج شد رجزی خواند كه در رجز، مخاطب خودش بوده است، نه دیگران و از این رجز فهمیدند كه چرا آب نخورده است:

یا نفس من بعدالحسن هونی               فبعده لا كنت ان تكونی

هذالحسین شارب المنون                    و تشربین باردالمعین

و الله ما هذا فعال دینی                      و لافعال صادق الیقین

یعنی ای نفس ابوالفضل می خواهم بعد از حسین زنده بمانی – حسین شربت مرگ می نوشد و او در كنار خیمه ها با لب تشنه ایستاده است و تو آب بیاشامی پس مردانگی كجا رفت ، شرف كجا رفت، مواسات و همدلی كجا رفت مگر حسین امام تو نیست هرگز دین چنین اجازهای به من نمی دهد هرگز وفای من چنین اجازه ای به من نمی دهد .

حضرت ابالفضل مسیر برگشت خود را عوض نمود و از داخل نخلستانها برمی گردد تا شاید مشك را سالم برساند چون قبلا از راه مستقیمی آمده بود ولی حالا همراهش امانتی گرانبها دارد و تمام همتش این بود كه آب را سالم برساند لذا از داخل نخلستانها كه امنیت بیشتری داشت برگشت دشمنان راه را بر او بستند و او را محاصره كرند تا آنكه نوفل ازرق شمشیری به دست راست حضرت زد و آن را زا بدن جدا نمود. در همین حال بود كه دیدند ابالفضل رجز را عوض كرد و معلوم شد كه حادثه ای تازه پیش آمده او می فرمود: والله ان قطعتم یمینی – انی احامی ابداً عن دینی (بخدا قسم اگر دست راستم را ببرید من دست از دامن حسین بر نمی دارم) مشك آب را برشانه چپ قرار داد بار دیگر نوفل ازرق، ضربه ای دیگر زد و دست چپ حضرت را از مچ جدا نمود. طولی نكشید كه رجز دوباره عوض شد در این رجز فهماند كه دست چپش هم بریده شده است . راویان نوشته اند به هر زحمت بود مشك آب را چرخاند و آن را به دندان گرفتن و خودش را روی آن انداخت تا سالم بماند اما سپس تیری آمد و به مشك رسید و  آب مشك از دست رفت . ببینید آن لحظه چه حالی پیدا می كند دیگر با چه روئی دست خالی به خیمه ها برگردد و بچه ها به عمو عباس بگویند العطش؟!

یا نفس لا تخشی من الكفار            و ابشری برحمه الجبار

مع النبی السید المختار                  قد قطعوا الببغیهم سری

قربانت ای حضرت عباس !!! تیری دیگر می آید بر سینه حضرت می نشیند و عده ای گفته اند عمودی آهنی بر فرق مباركش می خوردو او را از اسب به زمین می اندازد اینجا بود كه برادر خود حسین را برای اولین بار به نام برادر مرا دریاب خطاب می كند مقام معنوی عباس آنقدر زیاد بود كه بخود اجازه نمی داد كمتر از مولا به برادرش بگوید حضرت صدای برادر را شنید خود را به بالین برادرش رساند همینكه بدن پاره پاره و دستهای جدا شده او را می بیند گریه می كند و می فرماید الان انكسر ظهری و قلت حیلتی   اكنون پشتم شكست و چاره من گسسته و كم شده حضرت عباس نقش زمین است از مولایش حسین درخواست می كند كه:  یك چشمم باز است آن را از خون پاك كن تا یكباره دیگر تو را ببینم دیگر در خواستش اینكه مرا كنار خیمه ها مبر من به بچه ها قول آب دادم خجالت می كشم مرا اینطور ببینند . ام البنین دختر خزام بن خالد بن ربیعه است ام البنین خواهر شمر ذی الجوشن یعنی شمر دایی حضرت عباس و دایی ناتنی امام حسین بوده است.

محل دفن حضرت عباس (ع):

حضرت عباس قبرش نزدیك محل شهادتش كنار شریعه فرات است و سن ایشان لحظه شهادت 34 سال بوده است .

حسین عماد زاده ،ایشان نویسنده متبحری است كه رحلت نمودند ایشان كتابی مخصوص حضرت عباس می نویسد و وقتی جناب عمادزاده به عتبات عالیات تشریف می برند خدّام مرقد حضرت ابوالفضل (ع) بخاطر كتابی كه راجع به حضرت عباس نشوته است خوشحال می شوند لذا خدّام به او احترام زیادی می گذارند حتی به ایشان اجازه می دهند تا قبر حضرت را برای او باز كند و ایشان به زیر جایگاه تصریح حضرت بروند. خدّام می گفتند جایگاه را فقط برای بز رگان باز می كنیم و این جایزه توست كه برای حضرت عباس زحمت كشیدی.وقتی عمادزاده به كنار قبر می رود یك چاله ای را كنار مرقد حضرت می بیند و داخل چاله را آب گرفته است عماد از خدام می پرسد چرا اینجا چاله ای است و درونش را آب گرفته است خدام گفتند مرقد حضرت كنار فرات است و سطح زمین با آب زیاد فاصله ندارد لذا ما چاله ای كندیم تا داخل قبر را آب نگیرد ببینید چه قدر دردناك است چون حضرت زمان شهادت آب نخورند و آب هم  تا كنا ر حضرت می آید ولی داخل قبر نمی تواند برود سپس عماد می گوید حالا كه لطفی شامل من شده است دو ركعت نماز هم كنار حضرت بخوانم ركعت دوم در قنوت به مرقد حضرت چشمم افتاد دیدم حضرت با آن قد رشیدی كه داشته چقدر مرقد كوچكی دارند كه مانند قبر طفلی می ماند لا حول و لا قوه بالله العلی العظیم.

حال نمی دانم این چه رابطه ای است كه بعد از قرنها ذكر شدها كربلا حضرت ابا عبدالله و اباالفضل عباس و ... اشك از رخسارمان سرازیر می گردد این میوه دل علی (ع) وجود مقدس ابالفضل وقتی دستش را قطع می كنند دشمنان، جرات می یابند و به سوی ایشان می ریزند به او حمله می كنند تیری به چشم مباركش می زنند و  آقا دیگر نمی بیند ، از طرفی هم دست ندارد كه تیر را بیرون بیارود، زانوی ها و پایش را جمع می كند و تیر را از چشم خود خارج می كند خون چشم آقا را گرفته جایی را نمی بیند دشمنان به او شمشیر می زنند حضرت كه هیچوقت مولایش را برادر صدا نمی كرد فریاد می زند یا اخا ادرك اخا لا یوم كیومك  یا ابا عبدالله ...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:11  توسط رضا  | 
نام : حسين (سومين امام به امر خداوند)
كنيه : ابو عبد اللّه
لقب : خامس آل عبا، سبط، شهيد، وفى ، زكى
پدر : حضرت على بن ابى طالب (ع )
مادر: حضرت فاطمه (س )
تاريخ ولادت : شنبه سوم شعبان ، سال چهارم هجرى
مكان ولادت : مدينه
مدت عمر : 57 سال
علت شهادت : پس از روى كار آمدن يزيد، امام كه او را نالايق ميدانست تن به ذلت بيعت و سازش با او را نداد و براى افشاى او به فرمان خدا از مدينه به مكه و سپس به طرف كوفه و كربلا حركت كردند و همراه با ياران خود با لب تشنه توسط دشمنان اسلام شهيد شدند.
قاتل : صالح بن وهب مزنى ، سنان بن انس و شمر بن ذى الجوشن ، (لعنت خدا بر آنها)
زمان شهادت : جمعه دهم محرم ، سال 61 هجرى
مكان شهادت و دفن : كربلا

روز سوم شعبان سال چهارم هجرى، در بيت عصمت و طهارت نوزادى متولد شد كه ولادتش قلبها را مسرور و ديده‏ ها را گريان ساخت. كودك را نزد رسول خدا (ص) آوردند. پيامبر گرامى در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و او را (حسين) ناميد. جبرئيل و فرشتگان آسمانها براى تهنيت و شادباش به محضر رسول خدا (ص) نازل می شدند و تولد اين نوزاد را تبريك می گفتند ولی آنان حامل پيام ديگرى نيز بودند، خبرى كه رسول خدا (ص) را بشدت متأثر كرد و اشك از ديدگانش جارى شد: (اين كودك را امت تو به قتل می رسانند!). به درستي كه شباهت امام حسين عليه السلام به رسول خدا فقط در صورت نبود بلكه در سيرت نيز آن امام بزرگ جلوه گاه سيره رسول خدا بود و آن سرور كائنات در اين باره فرمود: شجاعت و سخاوتم را به حسين بخشيدم.
امام حسين (عليه السلام) يك ساله بود كه فرشتگان بسيارى بر نبى مكرم اسلام نازل شدند و عرض كردند: (يا محمد! همان ستمى كه از قابيل بر هابيل وارد شد، بر فرزندت (حسين) وارد می شود و همان اجرى كه به هابيل داده شد، به حسين داده می شود و عذاب كنندگانش همچون عذاب قابيل معذب خواهند بود) از اين رو، رسول خدا (ص) می فرمود: (خداوندا! هر كس حسين مرا ذليل می كند، خوار و ذليلش كن و هر كه حسينم را می كشد، او را كامروا قرار مده!". رسول خدا (ص) به طرق مختلف، مراتب فضيلت و منزلت فرزند خود، حسين (عليه السلام) را به امت گوشزد می فرمودند. گاه به زبانى فراگير، تمامى اهل بيت را میستود و گاه درباره امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) سخنانى بيان می فرمودند و گاه در خصوص امام حسين (عليه السلام) اشاره نموده، مقامش را يادآور می شدند تا حجت بر همگان تمام شود و حق از باطل مشخص گردد، گاهى نيز در مقابل چشمان مردم، گلوى حسين و دهان او را می بوسيدند و يا زمانى كه در سجده نماز بودند و سنگينى حسين را بر دوش خود احساس می كردند، به احترامش سجده را طول می دادند تا جايى كه نمازگزاران گمان میكردند وحى الهى نازل شده است. آرى كسانى كه پس از اين، در سال 61 هجرى، خون حسين (عليه السلام) را به گردن گرفتند، در زمان طفوليت آن حضرت، چه بسا كودكان و يا جوانانى بودند كه سخنان پيامبر (ص) را نمی شنيدند و يا با بی اهميتى گوش می كردند و ممكن بود از يادشان محو شود ولى آنچه با چشم ديده میشود، در دلها می ماند.
امام حسين همچنان رشد میكرد تا زمان رحلت جد گراميش، رسول خدا، محمد مصطفى (ص) فرا رسيد و پس از آن، پدر را خانه ‏نشين و مادر را از دست رفته و برادر عزيزش را مسموم ديد در اين حال، بنا به امر الهى، بار امامت را بر دوش گرفت تا چراغى در تاريكي هاى جهالت و پرچمى در مسير هدايت باشد. امامت آن حضرت، مقارن با باقيمانده ايام خلافت (معاويه بن ابى سفيان) بود.


امام حسين عليه السلام و رسول الله صلى الله عليه وآله

از ولادت حسين بن على (ع) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد, مردم از اظهار محبت و لطفى كه پيامبر راستين اسلام (ص) درباره حسين (ع) ابراز ميداشت , به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند. سلمان فارسى ميگويد: ديدم كه رسول خدا (ص) حسين (ع) را بر زانوى خويش نهاده او را مىبوسيد وميفرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى , تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى , تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدايى كه نه نفرند و خاتم ايشان, قائم ايشان (امام زمان عج ) ميباشد.(8)
انس بن مالك روايت ميكند: وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت خود را بيشتر دوست ميدارى, فرمود: حسن و حسين را(9) بارها رسول گرامى حسن (ع) و حسين (ع) را به سينه مىفشرد وآنان را مىبوييد و مىبوسيد.(10)
ابوهريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است , در عين حال اعتراف ميكند كه: رسول اكرم را ديدم كه حسن و حسين را بر شانه هاى خويش نشانده بود و به سوى ما مىآمد, وقتى به ما رسيد فرمود هر كس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته , و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است .(11) عاليترين , صميميترين و گوياترين رابطه معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را ميتوان در اين جمله رسول گرامى اسلام (ص) خواند كه فرمود: حسين از من و من ازحسينم .(12)


امام حسين عليه السلام با اميرالمومنين صلوات الله عليه

شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپرى شد, و آن گاه كه رسول خدا (ص) چشم از جهان فروبست و به لقاى پروردگار شتافت , مدت سى سال با پدر زيست.
پدرى كه جز به انصاف حكم نكرد, و جز به طهارت و بندگى نگذرانيد, جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت.
پدرى كه در زمان حكومتش لحظه اى او را آرام نگذاشتند, همچنان كه به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند. در تمام اين مدت , با دل و جان از امر پدر اطاعت ميكرد, و در چند سالى كه حضرت على (ع) متصدى خلافت ظاهرى شد, حضرت امام حسين (ع) در راه  پيشبرد اهداف اسلامى , مانند يك سرباز فداكار همچون برادر بزرگوارش ميكوشيد, و در جنگهاى جمل, صفين و نهروان شركت داشت .(13)
و به اين ترتيب , از پدرش اميرالمؤمنين (ع) و دين خدا حمايت كرد و حتى گاهى در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض ميكرد. در زمان حكومت عمر, امام حسين (ع) وارد مسجد شد, خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص) مشاهده كرد كه سخن ميگفت . بلا درنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: از منبر پدرم فرود آى .... (14)


اخلاق و رفتار امام حسين سلام الله عليه

با نگاهى اجمالى به 56 سال زندگى سراسر خداخواهى و خداجويى امام حسين (ع), درمىيابيم كه هماره وقت او به پاكدامنى و بندگى و نشر رسالت احمدى و مفاهيم عميقى والاتراز درك و ديد ما گذشته است .
اكنون مرورى كوتاه به زواياى زندگانى آن عزيز, كه پيش روى ما است : جنابش به نماز و نيايش با پروردگار و خواندن قرآن و دعا و استغفار علاقه بسيارى داشت . گاهى در شبانه روز صدها ركعت نماز ميگزاشت .(25)
و حتى در آخرين شب زندگى دست از نياز و دعا برنداشت, و خوانده ايم كه از دشمنان مهلت خواست تابتواند با خداى خويش به خلوت بنشيند. و فرمود: خدا ميداند كه من نماز و تلاوت قرآن و دعاى زياد و استغفار را دوست دارم .(26)
حضرتش بارها پياده به خانه كعبه شتافت و مراسم حج را برگزار كرد.(27)
ابن اثير در كتاب اسد الغابة مينويسد: كان الحسين رضى الله عنه فاضلا كثير الصوم و الصلوة و الحج و الصدقة و افعال الخير جميعها.(28)
حسين (ع) بسيار روزه ميگرفت و نماز ميگزارد و به حج ميرفت و صدقه ميداد و همه كارهاى پسنديده را انجام ميداد. شخصيت حسين بن على (ع) آنچنان بلند و دور از دسترس و پرشكوه بود كه وقتى با برادرش امام مجتبى (ع) پياده به كعبه ميرفتند, همه بزرگان و شخصيتهاى اسلامى به احترامشان از مركب پياده شده , همراه آنان راه مي پيمودند.(29)
احترامى كه جامعه براى حسين (ع) قائل بود,  بدان جهت بود كه او با مردم زندگى ميكرد - از مردم و معاشرتشان كناره نمي جست - با جان جامعه هماهنگ بود, چونان ديگران از مواهب و مصائب يك اجتماع برخوردار بود, و بالاتر از همه ايمان بي تزلزل او به خداوند, او را غمخوار و ياور مردم ساخته بود. و گرنه , او نه كاخهاى مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ, و هرگز مثل جباران راه آمد و شد را به گذرش بر مردم نمي بستند, و حرم رسول الله (ص) را براى او خلوت نميكردند...
اين روايت يك نمونه از اخلاق اجتماعى اوست , بخوانيم : روزى از محلى عبور ميفرمود, عده اى از فقرا بر عباهاى پهن شده شان نشسته بودند ونان پارهه ى خشكى ميخوردند, امام حسين (ع) مي گذشت كه تعارفش كردند و او هم پذيرفت, نشست و تناول فرمود و آن گاه بيان داشت : ان الله لا يحب المتكبرين, (30)خداوند متكبران را دوست نميدارد.
سپس فرمود: من دعوت شما را اجابت كردم, شما هم دعوت مرا اجابت كنيد.
آنهاهم دعوت آن حضرت را پذيرفتند و همراه جنابش به منزل رفتند. حضرت دستور داده ر چه در خانه موجود است به ضيافتشان بياورند, (31) و بدين ترتيب پذيرايى گرمى از آنان به عمل آمد, و نيز درس تواضع و انسان دوستى را با عمل خويش به جامعه آموخت . شعيب بن عبدالرحمن خزاعى ميگويد: چون حسين بن على (ع) به شهادت رسيد, بر پشت مباركش آثار پينه مشاهده كردند, علتش را از امام زين العابدين(ع) پرسيدند, فرمود اين پينه ها اثر كيسه هاى غذايى است كه پدرم شبها به دوش ميكشيد و به خانه زنهاى شوهرمرده و كودكان يتيم و فقرا ميرسانيد.(32)
شدت علاقه امام حسين (ع) را به دفاع از مظلوم و حمايت از ستمديدگان ميتوان در داستان ارينب وهمسرش عبدالله بن سلام دريافت , كه اجمال و فشرده اش را در اين جا متذكر ميشويم : يزيد به زمان ولايتعهدى , با اين كه همه نوع وسايل شهوترانى و كامجويى و كامروايى از قبيل پول , مقام , كنيزان رقاصه و... در اختيار داشت , چشم ناپاك و هرزه اش رابه بانوى شوهردار عفيفى دوخته بود. پدرش معاويه به جاى اين كه در برابر اين رفتار زشت و ننگين عكس العمل كوبنده اى نشان دهد, با حيله گرى و دروغ پردازى و فريبكارى , مقدماتى فراهم ساخت تا زن پاكدامن مسلمان را از خانه شوهر جدا ساخته به بستر گناه آلوده پسرش يزيد بكشاند.
حسين بن على (ع) از قضيه باخبر شد, در برابر اين تصميم زشت ايستاد و نقشه شوم معاويه را نقش بر آب ساخت و با استفاده از يكى از قوانين اسلام, زن را به شوهرش عبدالله بن سلام بازگرداند و دست تعدى و تجاوز يزيد را از خانواده مسلمان و پاكيزهاى قطع نمود و با اين كار همت و غيرت الهي اش را نمايان و علاقهمندى خودرا به حفظ نواميس جامعه مسلمانان ابراز داشت , و اين رفتار داستانى شد كه در مفاخر آل على (ع) و دناءت و ستمگرى بنى اميه , براى هميشه در تاريخ به يادگارماند.(33)
علائلى در كتاب سمو المعنى مينويسد: ما در تاريخ انسان به مردان بزرگى برخورد ميكنيم كه هر كدام در جبهه و جهتى عظمت و بزرگى خويش را جهانگير ساخته اند, يكى در شجاعت , ديگرى در زهد, آن ديگرى در سخاوت , و... اما شكوه و بزرگى امام حسين (ع) حجم عظيمى است كه ابعادبينه ايتش هر يك مشخص كننده يك عظمت فراز تاريخ است, گويا او جامع همه والاييها و فرازمنديها است .(34)
آرى, مردى كه وارث بيكرانگى نبوت محمدى است, مردى كه وارث عظمت عدل و مروت پدرى چون حضرت على (ع) است و وارث جلال و درخشندگى فضيلت مادرى چون حضرت فاطمه (س) است , چگونه نمونه برتر و والاى عظمت انسان و نشانه آشكار فضيلتهاى خدايى نباشد.
درود ما بر او باد كه بايد او را سمبل اعمال و كردارمان قرار دهيم . امام حسين (ع) و حكايت زيستن و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد كردارش نه تنها نمونه يك بزرگمرد تاريخ را براى ما مجسم ميسازد, بلكه او با همه خويشتن, آيينه تمامنماى فضيلتها, بزرگ منشي ها, فداكاريها, جانبازيها, خدا خواهي ها وخداجويي ها ميباشد, او به تنهايى ميتواند جان را به لاهوت راهبر باشد و سعادت بشريت را ضامن گردد.
بودن و رفتنش , معنويت و فضيلت هاى انسان را ارجمند نمود.



--------------------------------------------------- "روز پاسدار گرامی باد"-------------------------------------------------


امام على‏ عليه السلام: خَيرُ النّاسِ رَجُلٌ حَبَسَ نَفسَهُ فِى سَبيلِ اللَّهِ يُجاهِدُ أعداءَهُ يَلتَمِسُ المَوتَ أوِ القَتلَ في مَصافِّهِ؛

بهترين مردم كسى است خود را در راه خدا وقف كند و با دشمنان او به نبرد برمى‏خيزد، و مرگ يا كشته شدن در ميدان نبرد را آرزو مى‏كند.


اولين پيام حضرت امام خمينى( ره ) به مناسبت روز پاسدار

حضرت امام خمينى ره در سوم شعبان سال 1399 برابر با هفتم تير ماه 1358 پيامى به مناسبت ولادت امام حسين (ع ) فرستادند و در اين پيام سوم شعبان را روز پاسدار ناميدند.

بسم الله الرحمن الرحيم

روز مبارك سوم شعبان المعظم را كه روز طليعه پاسدار و پاسدارى از مكتب مترقى اسلام است به عموم هم ميهنان و بخصوص پاسداران انقلاب اسلامى تبريك عرض و بحق بايد اين روز معظم را روز پاسدار بناميم روز ولادت با سعادت بزرگ پاسدار قرآن كريم و اسلام عزيز است، پاسدارى كه هرچه داشت، در راه هدف اهدا كرد و اسلام عزيز را از پرتگاه انحراف رژيم طاغوت بنى اميه نجات داد... اگر فداكارى پاسداران عظيم الشان اسلام و شهادت جوانمردانه پاسداران و اصحاب فداكار او نبود، اسلام در خفقان رژيم بنى اميه و رژيم ظالمانه آن وارونه معرفى مى شد و زحمات نبى اكرم (ص) و اصحاب فداكارش به هدر مى رفت...همه پاسدار اسلام و حکومت حق باشيد. در اينجا پاسداری اين است که اين حکومت، حکومت عدل باشد و پاسداری از عدالت باشد.پاسداری از عدالت اين است که پاسدار خودش موصوف به عدالت باشد تا بتواند پاسداری از عدالت کند...



رهبر فرزانه انقلاب اسلامي در رابطه با سپاه پاسداران انقلاب اسلامي مي فرمايند:

... من اصرار دارم كه شما عزيزان پاسدار در هر جا هستيد، روح و حقيقت پاسدارى و سپاه پاسداران را مورد توجه قرار بدهيد. در ايجاد سپاه پاسداران، فقط اين نبود كه نظام مى خواهد از نو يك نيروى مسلح درست كند - مسئله تنها به اين جا ختم نمى شد - مسئله از اين هم بالاتر بود؛ مسئله اين بود كه در يك تشكيلات نظامى كه به وسيله انقلاب به وجود مى آمد، فكر و عقيده و ايمان - يعنى عامل معنوى قدرت - در تمام اجزا رعايت و لحاظ بشود؛ و تا آن جا كه ممكن بود، اين كار شد...
...اساس قضيه اين بود؛ سپاه پاسداران بعد از آن كه به وجود آمد، كسانى كه آن را نمى خواستند، بارها آن را تا مرز انحلال بردند و به انزوا انداختند؛ نسبت به آن بى اعتنايى كردند و به آن امكانات ندادند؛ بارها از آن بدگويى كردند؛ اما سپاه ماند و مى ماند. اين گونه پايه مستحكمى مى ماند؛ چرا؟ چون عامل معنوى قدرت در درون اين سازمان به طور وافر وجود داشته است و امروز هم وجود دارد. آن عامل معنوى قدرت چيست؟ اعتقاد، ايمان، اخلاص، مجاهدت براى اداى تكليف، مجاهدت براى خدا، مجاهدت منهاى درآمد مادىِ آن مجاهدت و تلاش؛ اينها مهم است؛ اينهاست كه يك مجموعه و يك نظام را حفظ مى كند؛ در اصل انقلاب هم همين معنا بود و امروز هم هست. نبايد به بعضى از ظواهرى كه مخالفان اصل نظام سعى مى كنند آنها را درشت و پر رنگ و رنگ آميزى كنند و نسبت به آنها مبالغه نمايند، فريب خورد؛ حقيقت قضيه وجود ايمان است....
... مجموعه شما، از جمله اين مجموعه هاى مؤمن است. سپاه پاسداران را با همان عناصر ارزشمندى كه با آن به وجود آمد و با آن توانست در مقابل دشمنان قدرت نمايى كند و از امنيت مرزها و از استقلال ملى دفاع كند؛ با همان خصوصيات و با همان پايه هاى مستحكم، شما بايد آن را حفظ كنيد و قدر بدانيد و ارج بنهيد... امروز دشمن به مراكز اصلى اقتدار اين ملت، بيشتر از همه دشمنى مى كند و متوجه به آنهاست؛ يكى از آنها سپاه است. يكى از آن مراكزى كه دشمن با آن بشدت دشمن است، سپاه پاسداران انقلاب اسلامى است. سعى مى كنند آنچه كه بتوانند، از اين قدرت معنوى كم كنند؛ كه اين يك كار بلند مدت استكبار است...
در طول هشت سال دفاع مقدس و فراز و نشيب های پس از انقلاب، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از جمله نهادهايی بود که در کنار ديگر اقشار نظامی و پاسداران گمنام ايران اسلامی با اقتدا به مولاى خود سيد مظلومان عليه الصلوة و السلام، نجات بخش ملت ايران و اسلام عزيز بوده و در پاسدارى از انقلاب و هدفهاى آن عاملى مؤثر و ركنى ركين بوده و هست.
و اکنون شما ای پاسداران عصر حاضر و انقلاب اسلامى! به حسين بن علی (ع) که به راستي پاسدار حرمت و انسانيت و احترام به حقوق آدميان بود به پاسداران قرآن كريم و امام امت اقتدا نموده، حق پاسدارى از اسلام و انقلاب اسلامى را به خوبى ادا كنيد و از اين منصب بزرگ كه منصب انبياى عظام و اولياى خداوند تعالى است، به خوبى حفاظت کنيد.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:8  توسط رضا  | 
 

  ولادت امام حسين (ع)
  بيعت نكردن با يزيد
 حركت امام حسین (ع) به سمت مكه
  نامه هاي كوفيان
  نامه های امام حسین (ع)
  فرستادن حضرت مسلم به جانب كوفه و کیفیت بیعت مردم
 رفتن ابن زياد به كوفه
  حركت امام حسین (ع) از مكه به سمت كوفه
  شهادت حضرت مسلم
  اسارت و شهادت طفلان حضرت مسلم
  برخورد امام (ع) با لشكر حر
  رسيدن كاروان به كربلا
  وقايع تا روز تاسوعا
  شب عاشورا
  وقایع صبح عاشورا و خطبه حضرت امام حسین (ع)
  پيوستن حضرت حر به امام حسين (ع)
  مقتل شهدای حمله اول

 مقتل حرّ بن یزید ریاحی (رضی الله عنه)
  نماز ظهر عاشورا و شهادت حبیب بن مضاهر
  مقتل دیگر یاران امام حسین (ع)
  مقتل جوانان هاشمی
  شهادت حضرت قاسم (ع)
  شهادت حضرت عباس (ع)
  شهادت حضرت علي اصغر (ع)
  شهادت حضرت علی اکبر (ع)
  شهادت امام حسين (ع)
  بعد از شهادت امام حسين(ع)
  فرستادن سرهای شهدا به کوفه
  دفن اجساد طاهرة شهداء
  ورود اهلبيت (ع) به كوفه و ذكر خبر مسلم حصاص
  در بيان ورود اهل بيت (ع) به درالاماره
  شهادت عفيف
  نامه ابن زياد به يزيد و رسیدن خبر شهادت امام (ع) به مدینه
  فرستادن جواب نامه ابن زياد از طرف يزيد
  ورود اسراء و رؤس شهداء به شام
  ورود اهل بيت به مجلس يزيد پليد

 سخنان حضرت زینب (س) در مجلس یزید
 سخنان حضرت امام زین العابدین (ع) در مجلس یزید

  در مقابل يزيد (ل)
  فرستاده پادشاه روم
  ورود اهل  بیت (ع) به مدینه

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:6  توسط رضا  | 

هُرم سوزان كوير، بر خستگي كاروانيان نيشتر مي زند و بدن هاي خسته آن ها را مي آزارد. خورشيد غروب دوم محرم، آرام خود را در تنگناي افق جاي مي دهد. كاروان بر سينه تفتيده بيابان توقف مي كند. صدايي مي پرسد: اين جا كجاست؟ پاسخ مي آيد: اين جا كربلاست! آري، حسين (ع) به كربلا مي رسد و دل كوير را در تب و تاب مي اندازد. آسمان نيز، چهره در هم كشيده است. زمين بغض خود را فرو مي خورد. فرات بي صدا اشك مي ريزد و خارها خود را به دست نسيم گرم سرنوشت داده اند.

امام حسين در روز ترويه يعنى هشتم ذى ‏حجه سال 60 قمرى از مكه معظمه به سوى عراق مهاجرت فرمود و پس از چند روز، لشكريان عبيدالله بن زياد به فرماندهى حر بن يزيد رياحى با آن حضرت مواجه شده و مانع حركت آن حضرت به سوى كوفه شدند. گرچه حر بن يزيد، مأموريت داشت با امام حسين برخورد شديد نمايد، وليكن رفتار وى با آن حضرت بر رفق و مدارا بود. به همين جهت‏ حر و لشكريانش در نماز جماعت امام حسين(ع) شركت مى ‏كردند و به خطبه ‏هاى دلنشين وى گوش جان مى‏ سپردند و اين دو سپاه، چند روز بدون هيچ‏گونه مشكلى در كنار هم بودند.

اما عبيدالله بن زياد كه عطش فراوان براى جنگ با اباعبدالله الحسين داشت، نامه ‏اى به حر بن يزيد نوشت و وى را مأمور سخت‏گيرى بر امام حسين (ع) نمود. حر بن يزيد نيز طبق فرمان، راه را بر امام حسين و يارانش مسدود نمود و آنان را به سوى منطقه خشك و بى حاصل به نام كربلا هدايت كرد و در آنجا آنان را در محاصره خويش قرار داد.

روز پنج شنبه دوم ماه محرم  سال 61 هجرى امام حسين عليه السلام در يكى از نواحى نينوا به نام كربلا فرود آمد. قافله امام حسين چون به سرزمين كربلا رسيدند، آن حضرت پرسيد:

اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند: كربلا.

آن حضرت تا نام كربلا را شنيد، فرمود: اللهم اني اعوذ بك من الكرب و البلاء.

فرمود: اين، موضع كرب و بلا و محل محنت و عنا است، فرود آييد كه اينجا منزل و محل خيمه‏ هاى ما است و اين زمين، جاى ريختن خون ما است و در اين مكان قبرهاى ما واقع خواهد شد. جدم رسول خدا مرا به اين امور خبر داد.

 

روز بعد عمر بن سعد بن ابى وقاص زهرى با چهار هزار نفر از كوفه رسيد و در مقابل امام جاى گرفت. عمر بن سعد از قريش و از طايفه بنى زهره بن كلاب و خويش نزديك حضرت آمنه مادر بزرگوار رسول خدا (ص) بود. پدرش سعد بن ابى وقاص از پنج نفرى است كه در آغاز بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوسيله آشنايى با ابى ابكر به دين اسلام در آمدند و نام او در تاريخ اسلام و فتوحات اسلامى پر آوازه است.
عمر بن سعد كسى نزد امام عليه السلام فرستاد كه چرا به عراق آمده ايد؟ امام در جواب فرمود: عراقيان خود مرا با نوشتن نامه خوانده اند اكنون اگر از آمدن من كراهت داريد به همان حجاز باز مى گردم. ابن سعد نامه اى به ابن زياد نوشت و آنچه را امام فرموده بود گزارش داد. ابن زياد گفت: اكنون كه چنگال هاى ما به سوى او بند شده است، اميد نجات و بازگشتن به حجاز دارد؟ ديگر گذشت و راهى براى وى باقى نمانده است.
آنگاه به ابن سعد نوشت نامه ات راخواندم آنچه نوشته بودى فهميدم از حسين بن على عليه السلام بخواه كه خود و همه همراهانش با يزيد بيعت كنند و آنگاه كه بيعت به انجام رسيد، ما هرچه خواستيم نظر خواهيم داد. سپس نامه ديگرى از ابن زياد رسيد كه آب را به روى حسين و ياران وى ببند تا قطره اى از آن را ننوشند، و عمر بى درنگ عمرو بن حجاج را به فرماندهى چهار هزار سوار فرستاد كه ميان اباعبدالله و آب فرات حايل شدند و راه آب را بر امام و اصحابش بستند و اين پيش آمد و سه روز پيش از شهادت امام روى داد.

امام عليه السلام از ابن سعد خواست كه با وى ملاقات كند و شبانه در ميان دو سپاه ملاقات كردند و مدتى با هم سخن گفتند. چون عمر بن سعد به اردوگاه خود بازگشت و نامه به ابن زياد نوشت كه خدا آتش جنگ را خاموش كرد و با هم توافق كرديم و امر امت به خير و صلاح برگزار شد، اكنون حسين بن على آماده است كه به حجاز برود و به يكى از مرزهاى اسلامى روانه شود و آنگاه جمله اى را به عنوان دروغ مصلحت آميز براى رام كردن ابن زياد نوشت. با رسيدن اين نامه ابن زياد نرم شد و تحت تاثير پيشنهادهاى ابن سعد قرار گرفت. اما شمر بن ذى الجوشن (لعنت الله عليه) كه حاضر بود گفت: اشتباه مى كنى، اين فرصت را غنيمت شمار و دست از حسين بن على كه اكنون بر وى دست يافته اى بر مدار كه ديگر چنين فرصتى به دست نخواهى آورد. ابن زياد گفت: راست مى گويى، پس خودت رهسپار كربلا باش و اين نامه را به ابن سعد برسان كه حسين و يارانش بدون شرط و تسليم شوند. آنگاه ايشان را به كوفه فرستاده و گرنه با ايشان بجنگد و اگر هم ابن سعد زير بار نرفت و حاضر نشد با حسين بن على بجنگد، تو خود فرمانده سپاه باش و گردن او را بزن و سرش را براى من بفرست.
آنگاه به ابن سعد نوشت: من تو را نفرستادم كه با حسين بن على مدارا كنى و نزد من از وى شفاعت كنى، و راه سلامت و زندگى او را هموار سازى. اكنون ببين اگر خود و يارانش تسليم شدند آنها را نزد من بفرست، و اگر امتناع كردند بر آنها حمله كن تا آنان را بكشى و بدن ها را مثله كنى، اما عهد كرده ام كه او را بكشم و لگد كوب اسب ها كنم. اكنون اگر به آنچه دستور دادم عمل كردي، تو را پاداش مى دهم و اگر به اين كارها تن ندادى از كار ما و سپاه ما بركنار باش و لشكريان را به شمر بن ذى الجوشن واگذار كه به ما وى دستور داده ايم.

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد (ص) و آل محمد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:5  توسط رضا  | 

امام رضا (ع) :

کل طین حرام کالمیتة و الدم و ما اهل لغیر الله به، ما خلاطین قبر الحسین‏ (ع) فانه شفاء من ‏کل داء

هر خاکی حرام است، مثل مردار، خون و ذبح شده بی‏نام خدا، مگر خاک قبرحسین(ع)  که درمان هر درد است. - سفینة البحار،ج ۲،ص۱۰۳

 امام صادق‏ (ع) :

فی طین قبر الحسین شفاء من‏کل داء و هو الدواء الاکبر.

در خاک قبر حسین (ع) شفای هر درد است و آن دوای ‏بزرگتر است. - من لا یحضره الفقیه، ج 2،ص 599

 امام صادق‏(ع) :

السجود علی تربة الحسین یخرق الحجب السبع‏.

 سجده بر تربت‏حسینی،حجابهای هفتگانه را کنار می‏زند. - بحار الانوار،ج 82،ص 153 و 334.

 امام صادق‏(ع) :

حنکوا اولادکم بتربة الحسین فانها امان.

  کام فرزندان خود را با تربت‏حسین‏(ع) بردارید، که این تربت، امان است. - وسائل الشیعه،ج 10،ص 410،روایات تربت را از جمله در وسائل الشیعه،ج 10،ص 408 تا 420 و ج 3،ص 607،المزار،شیخ مفید،ص 143 و نیز بحار الانوار،ج 98،ص 118 ملاحظه فرمایید.

علامه امینی‏«ره‏» :

آیا بهتر آن نیست که سجده‏گاه، از خاکی قرار داده شود که‏در آن، چشمه‏های خونی جوشیده است که رنگ خدایی داشته است؟ تربتی آمیخته باخون کسی که خداوند، او را پاک قرار داده و محبت او را اجر رسالت محمدی‏«ص‏»قرارداده است؟ خاکی که با خون سرور جوانان بهشت و ودیعه محبوب پیامبر و خدا عجین‏گشته است؟ ...

امام خمینی (ره) :

همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت، مزار عاشقان و عارفان ودلسوختگان و دار الشفای آزادگان خواهد بود

**************

آنچه به تربت ‏سید الشهدا قداست و کرامت بخشیده، همان خون حسین‏ (ع) و شهادت‏ثار الله است که الهام ‏بخش حریت و رادمردی و فداکاری در راه خداست

شهادت امام حسین (ع) ،خاک را بوییدنی کرد

شهادت امام حسین (ع) ،سنگ را بوسیدنی کرد

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 18:53  توسط رضا  | 

در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (1) دومين فرزند برومند حضرت على وفاطمه , كه درود خدا بر ايشان باد, در خانه وحى و ولايت چشم به جهان گشود. چون خبر ولادتش به پيامبر گرامى اسلام (ص ) رسيد, به خانه حضرت على (ع ) و فاطمه (س ) آمد و اسما (2) را فرمود تا كودك را بياورد.اسما او را در پارچه اى سپيد پيچيد و خدمت رسول اكرم (ص ) برد, آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت.(3)
به روزهاى اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش , امين وحى الهى , جبرئيل  فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا, اين نوزاد را به نام پسر كوچك هارون (شبير) (4) كه به عربى (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار.(5)چون على براى تو به سان هارون براى موسى بن عمران است , جز آن كه تو خاتم پيغمبران هستى .و به اين ترتيب نام پرعظمت حسين از جانب پروردگار, براى دومين فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد.
به روز هفتم ولادتش , فاطمه زهرا كه سلام خداوند بر او باد, گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقيقه (6) كشت , و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد. (7)

حسين (ع ) و پيامبر (ص )

از ولادت حسين بن على (ع ) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد, مردم از اظهار محبت و لطفى كه پيامبر راستين اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز ميداشت , به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند.
سلمان فارسى مي گويد: ديدم كه رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوى خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى , تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى , تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدايى كه نُه نفرند و خاتم ايشان ,قائم ايشان (امام زمان عج ) مي باشد. (8)
انس بن مالك روايت مي كند: وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي دارى , فرمود: حسن و حسين را, (9) بارها رسول گرامى حسن (ع ) و حسين (ع ) را به سينه مي فشرد وآنان را مي بوييد و مي بوسيد. (10)
ابوهريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است , در عين حال اعتراف مي كند كه : رسول اكرم را ديدم كه حسن و حسين را بر شانه هاى خويش نشانده بود و به سوى مامي آمد, وقتى به ما رسيد فرمود هر كس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته , و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است.(11)عاليترين, صميميترين و گوياترين رابطه معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را ميتوان در اين جمله رسول گرامى اسلام(ص )خواند كه فرمود:حسين از من و من ازحسينم (12)

حسين (ع ) با پدر

شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپرى شد, و آن گاه كه رسول خدا (ص ) چشم از جهان فروبست و به لقاى پروردگار شتافت , مدت سى سال با پدر زيست . پدرى كه جز به انصاف حكم نكرد , و جز به طهارت و بندگى نگذرانيد , جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت . پدرى كه در زمان حكومتش لحظه اى او را آرام نگذاشتند ,همچنان كه به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند...
در تمام اين مدت , با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي كرد, و در چند سالى كه حضرت على (ع ) متصدى خلافت ظاهرى شد, حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامى , مانند يك سرباز فداكار، همچون برادر بزرگوارش مي كوشيد, و در جنگهاى جمل , صفين و نهروان شركت داشت.(13)
به اين ترتيب , از پدرش اميرالمؤمنين(ع ) و دين خدا حمايت كرد و حتى گاهى در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي كرد. در زمان حكومت عمر, امام حسين (ع ) وارد مسجد شد, خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده كرد كه سخن ميگفت. بی درنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: از منبرپدرم فرود آى .... (14)

امام حسين (ع ) با برادر

پس از شهادت حضرت على (ع ), به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به حسن بن على (ع ), فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع ), منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد كه به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) كه دست پرورد وحى محمدى و ولايت علوى بود, همراه و همكار و همفكر برادرش بود. چنان كه وقتى بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ , امام حسن (ع ) مجبور شد كه با معاويه صلح كند و آن همه ناراحتي ها را تحمل نمايد, امام حسين (ع ) شريك رنج هاى برادر بود و چون ميدانست كه اين صلح به صلاح اسلام و مسلمين است , هرگز اعتراض به برادر نداشت .
حتى يك روز كه معاويه , در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويى نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود, امام حسين (ع ) به دفاع برخاست تا سخن در گلوى معاويه بشكند و سزاى ناهنجاريش را به كنارش بگذارد, ولى امام حسن (ع ) او را به سكوت و خاموشى فراخواند, امام حسين (ع ) پذيرا شد و به جايش بازگشت , آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه برآمد, و با بيانى رسا و كوبنده خاموشش ساخت . (15)

امام حسين (ع ) در زمان معاويه

چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود, به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن على (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبرى جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد كه معاويه با اتكا به قدرت اسلام , بر اريكه حكومت اسلام به ناحق تكيه زده , سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامى و قوانين خداوند است و از اين حكومت پوشالى مخرب به سختى رنج مي برد, ولى نمي توانست دستى فراز آورد وقدرتى فراهم كند تا او را از جايگاه حكومت اسلامى پايين بكشد, چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعى مشابه او داشت.
امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشكار سازد و به سازندگى قدرت بپردازد, پيش از هر جنبش و حركت مفيدى به قتلش مي رسانند, ناچار دندان بر جگر نهاد و صبررا پيشه ساخت كه اگر بر مي خاست , پيش از اقدام به دسيسه كشته مي شد, از اين كشته شدن هيچ نتيجه اى گرفته نمي شد. بنابراين تا معاويه زنده بود, چون برادر زيست و علم مخالفت هاى بزرگ نيفراخت , جز آن كه گاهى محيط و حركات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم رابه آينده نزديك اميدوار مي ساخت كه اقدام مؤثرى خواهد نمود.
در تمام طول مدتى كه معاويه از مردم براى ولايتعهدى يزيد, بيعت مي گرفت , حسين به شدت با اومخالفت كرد, و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و وليعهدى او را نپذيرفت و حتى گاهى سخنانى تند به معاويه گفت و يا نامه اى كوبنده براى او نوشت .(16) معاويه هم در بيعت گرفتن براى يزيد, به او اصرارى نكرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت ...

قيام حسينى

يزيد پس از معاويه بر تخت حكومت اسلامى تكيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند و براى اين كه سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت كند, مصمم شد براى نامداران و شخصيتهاى اسلامى پيامى بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور, نامه اى به حاكم مدينه نوشت و در آن يادآور شد كه براى من از حسين (ع )بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .
حاكم اين خبر را به امام حسين (ع )رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل يزيد.(17) آن گاه كه افرادى چون يزيد, (شرابخوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاك كه حتى ظاهر اسلام را هم مراعات نمي كند) بر مسند حكومت اسلامى بنشيند, بايد فاتحه اسلام را خواند.(زيرا اين گونه زمامدارها با نيروى اسلام و به نام اسلام , اسلام را از بين ميبرند.)
امام حسين (ع ) مي دانست اينك كه حكومت يزيد را به رسميت نشناخته است , اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانندش, لذا به امر پروردگار, شبانه و مخفى از مدينه به سوى مكه حركت كرد. آمدن آن حضرت به مكه , همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد, در بين مردم مكه و مدينه انتشار يافت , و اين خبر تا به كوفه هم رسيد. كوفيان ازامام حسين (ع ) كه در مكه به سر مي برد دعوت كردند تا به سوى آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل , پسر عموى خويش را به كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماع كوفى را از نزديك ببيند و برايش بنويسد. مسلم به كوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اى روبرو شد, هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت كردند, و مسلم هم نامه اى به امام حسين (ع ) نگاشت و حركت فورى امام (ع ) را لازم گزارش داد.
هر چند امام حسين (ع ) كوفيان را به خوبى مي شناخت , و بي وفايى و بي دينيشان را در زمان حكومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد كرد, و ليكن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصميم گرفت كه به سوى كوفه حركت كند.با اين حال تا هشتم ذيحجه , يعنى روزى كه همه مردم مكه عازم رفتن به منى بودند (18) و هر كس در راه مكه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مكه برساند, آن حضرت در مكه ماند و در چنين روزى با اهل بيت و ياران خود, از مكه به طرف عراق خارج شد و با اين كار هم به وظيفه خويش عمل كرد و هم به مسلمانان جهان فهماند كه پسر پيغمبر امت , يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نكرده ,بلكه عليه او قيام كرده است .
يزيد كه حركت مسلم را به سوى كوفه دريافته و از بيعت كوفيان با او آگاه شده بود, ابن زياد را (كه از پليدترين ياران يزيد و از كثيفترين طرفداران حكومت بنى اميه بود) به كوفه فرستاد.ابن زياد از ضعف ايمان و دورويى و ترس مردم كوفه استفاده نمود و با تهديد وارعاب , آنان را از دور و بر مسلم پراكنده ساخت , و مسلم به تنهايى با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت , و پس از جنگى دلاورانه و شگفت , با شجاعت شهيد شد.(سلام خدا بر او باد).و ابن زياد جامعه دورو و خيانتكار و بي ايمان كوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت , و كار به جايى رسيد كه عده اى از همان كسانى كه براى امام (ع ) دعوتنامه نوشته بودند, سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبى كه از مدينه بيرون آمد, و در تمام مدتى كه در مكه اقامت گزيد, و در طول راه مكه به كربلا, تا هنگام شهادت , گاهى به اشاره , گاهى به صراحت , اعلان ميداشت كه : مقصود من از حركت , رسوا ساختن حكومت ضد اسلامى يزيد وبرپاداشتن امر به معروف و نهى از منكر و ايستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدى هدفى ندارم . و اين مأموريتى بود كه خداوند به او واگذار نموده بود, حتى اگر به كشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيرى خانواده اش اتمام پذيرد.
رسول گرامى (ص ) و اميرمؤمنان (ع ) و حسن بن على (ع ) پيشوايان پيشين اسلام , شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتى در هنگام ولادت امام حسين (ع ),رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذكر داده بود. (19) و خود امام حسين (ع ) به علم امامت ميدانست كه آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد, ولى او كسى نبود كه در برابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد, يا از اسارت خانواده اش واهمه اى به دل راه دهد. او آن كس بود كه بلا را و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدى خدا بر او باد) .
خبر شهادت حسين (ع ) در كربلا به قدرى در اجتماع اسلامى مورد گفتگو واقع شده بود كه عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته , از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن على (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدين سان حركت امام حسين (ع ) با آن درگيري ها و ناراحتي ها احتمال كشته شدنش را در اذهان عامه تشديد كرد. به ويژه كه خود در طول راه مي فرمود: من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا. (20) هر كس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد,همراه ما بيايد. و لذا در بعضى از دوستان اين توهم پيش آمد كه حضرتش را از اين سفر منصرف سازند، غافل از اين كه فرزند على بن ابى طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر, و از ديگران به وظيفه خويش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده، دست نخواهد كشيد.
بارى امام حسين (ع ) با همه اين افكار و نظريه ها كه اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد, و كوچكترين خللى در تصميمش راه نيافت .سرانجام  رفت , و شهادت را دريافت . نه خود تنها, بلكه با اصحاب و فرزندان كه هر يك ستاره اى درخشان در افق اسلام بودند, رفتند و كشته شدند, و خون هايشان شن هاى گرم دشت كربلا را لاله باران كرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقيمانده بسترهاى گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست , و اساسا اسلام از بنى اميه و بنى اميه از اسلام جداست .
راستى هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند, و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوت راني هاى او و عمالش را مي شنيدند, چقدر از اسلام متنفر مي شدند, زيرا اسلامى كه خليفه پيغمبرش يزيد باشد, به راستى نيز تنفرآور است ... و خاندان پاك حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت رابه گوش مردم برسانند.و شنيديم و خوانديم كه در شهرها, در بازارها, در مسجدها, در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نكبت بار يزيد, هماره و همه جا دهان گشودند وفرياد زدند, و پرده زيباى فريب را از چهره زشت و جنايتكار جيره خواران بنى اميه برداشتند و ثابت كردند كه يزيد سگباز وشرابخوار است , هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريكه اى كه او بر آن تكيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينى را تكميل كرد, طوفانى در جانها برانگيختند, چنان كه نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستى و رذالت و دنائت گرديد و همه آرزوهاى طلايى و شيطانيش چون نقش بر آب گشت .
نگرشى ژرف ميخواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت . از همان اوان شهادتش تا كنون , دوستان و شيعيانش , و همه آنان كه به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند, همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را, سالروز قيام و شهادتش را با سياهپوشى و عزادارى محترم مي شمارند, و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز ميدارند. پيشوايان معصوم ما, هماره به واقعه كربلا و به زنده داشتن آن عنايتى خاص داشتند. غير از اين كه خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند, در فضيلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار, گفتارهاى متعددى ايراد فرموده اند.
ابوعماره گويد: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم , فرمود اشعارى درسوگوارى حسين براى ما بخوان . وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گريه حضرت برخاست , من مي خواندم و آن عزيز مي گريست , چندان كه صداى گريه از خانه برخاست . بعد از آن كه اشعار را تمام كردم , امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام حسين (ع ) مطالبى بيان فرمود. (21)
نيز از آن جناب است كه فرمود: گريستن و بي تابى كردن در هيچ مصيبتى شايسته نيست مگر در مصيبت حسين بن على , كه ثواب و جزايى گرانمايه دارد. (22) باقرالعلوم , امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم كه يكى از اصحاب بزرگ او است فرمود: به شيعيان ما بگوييد كه به زيارت مرقد حسين بروند, زيرا بر هر شخص باايمانى كه به امامت ما معترف است , زيارت قبر اباعبدالله لازم ميباشد. (23)
امام صادق (ع ) مي فرمايد: ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يكون من الاعمال . همانا زيارت حسين (ع ) از هر عمل پسنديده اى ارزش و فضيلتش بيشتر است . (24) زيرا كه اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است كه به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويى روح را به سوى ملكوت خوبي ها و پاكدامني ها و فداكاري ها پرواز مي دهد. هر چند عزادارى و گريه بر مصايب حسين بن على (ع ), و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشكوه و حماسه ساز كربلايش ارزش و معيارى والا دارد, لكن بايد دانست كه نبايد تنها به اين زيارت ها و گريه ها و غم گساريدن اكتفا كرد, بلكه همه اين تظاهرات , فلسفه ديندارى , فداكارى و حمايت از قوانين آسمانى را به ما گوشزدمينمايد, و هدف هم جز اين نيست , و نياز بزرگ ما از درگاه حسينى آموختن انسانيت و خالى بودن دل از هر چه غير از خداست ميباشد, و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم , هدف مقدس حسينى به فراموشى مي گرايد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 18:47  توسط رضا  | 

امام چه زمانی به میدان رفت تا ظهر عاشورا هنوز عده ای از اصحاب زنده بودند و نماز جماعت را هم خواندند حتی از صبح تا بعد از ظهر عاشورا هر یك از اصحاب كه شهید می شدند خود حضرت آنها را در خیمه شهدا می گذاشت و خودش  به بالین یارانش حاضر می شد حتی با آن شرایط سخت و بحرانی، بیت شریف خود را تسلی می داد و گذشته از اینها سپاه عمر سعد وقتی می بیند كه داغهایی كه امام دیده و حالا تنها مانده است در چنین شرایطی فكر می كند دیگر امام با این همه رنج و مصیبت، توان جنگیدن و روحیه رزم نخواهد داشت و راحت می توان با او جنگید.

امام می بیند به روایتی هفتاد و دو تن روی خاك افتاده اند به خیمه اهل حرم رو می كند فریاد می زند یا سكینه، یا فاطمه، یا ام الكلثوم علیكم منی السلام زنان حرم شیون كردند امام آنها را دعوت به سكوت و خاموشی نمودند سپس امام سجاد را خواستند و علوم و صف و علم جفر را به ایشان تسلیم نمودند . آنگاه به حضرت زینب (س) فرمودند: خرد سالم را به من بده تا با او وداع كنم امام طفل 6 ماهه اش را گرفت و صورتش را نزدیك او برد تا وی را ببوسد كه حرمله بن كاهل اسدی تیری انداخت و به گلوی كودك رسید امام بچه را به دست خواهرش زینب داد و دو دست خود را زیر گلوی بچه گرفت همینكه از خون پر شد آن خونها را به سوی آسمان پاشید با این كارش آسمان را هم به شهادت وا می دارد قبری می كند و حضرت علی اصغر را دفن می نماید سپس برای وداع با اهل بیت خود، به زنها رو می كند. حضرت سكینه فریاد كنان نزد امام می آید (مادر علی اصغر = رباب) امام سكینه را خیلی دوست می داشتند سكینه را به سینه خود  چسباند و اشكهایش را پاك كرد و فرمود سكینه جان بدان كه بعد از مرگ من گریه تو بسیار است تا زمانی كه جان در تن من است دلم را از روی حسرت، به اشك خود مسوزان. سپس امام عازم میدان شد و پیكارگر طلبید هر كس در برابر او می آمد به خاك هلاكت می افتاد تا اینكه تعدادی بسیار از آنان را كشت عمر سعد وقتی صحنه را اینچنین می بیند فریاد بر می آرود وای بر شما آیا می دانید با چه كسی می جنگید او فرزند علی (ع) است كه شجاعان عرب را بخاك نیستی می انداخت  (هذا ربن قتال العرب) بخدا روح پدرش علی (ع) در كالبد اوست (والله نفس ابیه بین جنبید) پس دسته جمعی به روی حضرت حمله كردند امامی كه تشنه است ، غریب است، مصیبتی عظیم دیده، خسته و گرسنه است با این وجود باز حریف امام نبودند. امام در حملات خود نقطه ای را انتخاب كرده بود كه  نزدیك خیمه ها باشد به 2 دلیل : 1ـ می دانست دشمنان چقدر قسی القلبند و نامرد می باشند لذا می خواست تا تا جان دارد كسی متعرض خیمه ها نشود و با وجود اینكه با هر  حمله ای كه می كردند همه فرار می كردند ولی زیاد از خیمه ها دور نمی شد. 2ـ اینكه می خواست تا زنده است اهل بیتش بدانند كه او زنده است تا اهل بیت تسكین خاطر یابنند و بگویند آقا هنوز زنده است. امام زمان فرموده بود تا من زنده هستم از خیمه ها خارج نشوید لشگر دشمن دوباره حضرت را گروهی محاصره كردند و بین امام و خیام فاصله انداختند و شماری از دشمنان به سوی خیمه ها رفتند امام تا این صحنه را مشاهده نمودند بانگ سر دادند وای بر شما ای پیروان آل ابی سفیان اگر دین ندارید از روز معاد بترسید و در دنیای خود آزاد مرد باشید شمر رو به حضرت كرد و گفت ای پسر فاطمه چه می گویی ؟ حضرت فرمود من با شما جنگ دارم پس زنان چه گناهی دارند؟ تا من زنده هستم نگذارید  كه سركشان شما به اهل و عیال من تعرضی كنند.

شمر فریاد زد ای لشگر از خیمه ها دور شوید و به سوی خودش بروید امام  مانند شیری خشمناك بر آنان حمله می نمود و آنها را به خاك می انداخت تا سر انجام به خاطر تشنگی بسیار رو به سوی شریعه فرات گذاشت عمر سعد به حضرت یورش بردند كه نگدارند دست حضرت به آب برسد ولی حضرت صفوف دشمن را شكافت و خودش را به آب رساند (نكته مهم این است ) كه اسب حضرت هم سخت تشنه است و سر در آب گذاشته تا بیاشامد كه امام فرمود انت عطشان و انا عطشان والله لا ذفت الماء حتّی تشرب، ای اسب تو تشنه ای و من نیز تشنه ام سوگند به خدا كه من آب نمی آشامم تا اینكه تو آب بیاشامی حیوان زبان بسته حرف امام را درك كرد و سر از آب بیرون آورد و آب نیاشامید حضرت مشتی آب برای حیوان برداشت تا از آن بیاشامد ناگه سواری فریاد زد یا اباعبدالله تو آب می آشامی حال آنكه لشكر بر سرا پرده و خیمه های تو می روند و هتك حرمت تو را دارند امام تا این سخن را شنید آب را ریخت و به لشگر حمله نمود و خود را به خیمه ها رساند اما معلوم شد كه كسی متعرض خیمه ها نشده و فریبی در كار بوده است و هدفشان این بود كه امام آب ننوشند چون فكر می كردند اگر امام تشنگی اش بر طرف شود دیگر حریف او نخواهند شد.

ولی نمی دانستند كه امام آب نخواهد نوشید، مانند یارانش كه تشنه به شهادت رسیدند حضرت دوباره با اهل بیت خود وداع نمود و آنان را به صبر و حلم و شكیبایی دعوت نمود و به آنها وعده ثواب داد و فرمود تا چادر اسیری به سر كنند و آماده مصیبت باشند و همچنین فرمود بدانید خدا نگهدار شما خواهد بود و از شر دشمنان نجات می یابید (این بیان امام كه می داند سرانجام اهل بیت مصون می باشند از كرامات خود حضرت می باشند) و عاقبت كار شما ختم به خیر می شود و دشمنان شما به انواع بلاها عذاب می شوند پس مواظب باشید زبان به شكایت نگشائید كه از قدر و منزلت شما كاسته می شود. حضرت باری دیگر سوی لشگر دشمن رفت . لشگر نیز از هر سو او را تیرباران نمودند .

راویان می گویند بخدا ما دیدیم پهلوانان لشكر به او حمله ور شدند و امام مانند گله گوسفندی كه گرگ در آنها افتاده آنها را تار و مار می كرد.

حضرت در حال ستیز بود كه مردی به نام ابوالعطوفش تیری به پیشانی حضرت زد و امام آنرا بیرون كشید و خون به رویش و محاسنش روان شد و فرمود بار خدایا تو شاهدی من از این بندگان كنكهارت چه می كشم؟ خدایا آنها را به شمار و تا آخر هلاك كن و هرگز آنها را میامرز حضرت دوباره حمله نمودند و می فرمود چه بدی كردید با خاندان محمد (ص) پس از او . شما بعد از من دیگر هیچكدام از كشتن بندگان خدا هراس ندارید من از خدا امیدوارم كه در برابر خواری شما كرامت شهادت به من عطا كند و از راهی كه گمان نبرید انتقام مرا از شما بگیرد . حصین بن مالك گفت ای پسر فاطمه خدا چگونه انتقام تو را از ما بگیرد فرمود شما را به جان هم اندازد و خونتان را بریزد و عذاب دردناكی به شما فرو بارد. دعای امام برآورده شد اختلافات خانمان برانداز آنان تا آنجا كشید كه شهر با عظمت كوفه، كه به جای پایتخت به شكوه دولت پانصد ساله سامانیان ساخته شده بود برای همیشه ویران شد و به تل خاكی سیاه و بی گیاه مبدل شد و انتقام همگی آن به طرز وحشتناكی توسط مختار شهید گرفته شد و عذاب دردناك هم در قیامت خواهند چشید).

حضرت جنگید تا زخمهای بزرگی به او رسید كه روایت شده دو زخم كاری به حضرت وارد شد البته این زخمها در زمان حیات حضرت بوده والا وقتی آقا را از اسب به زمین انداختند 1900 ضربه به حضرت فرود آوردند حضرت خیلی ناتوان شده بود و كمی برای خستگی ایستاد كه در این میان سنگی به پیشانی حضرت خورد و پیراهن خود را بالا برد كه خون را پاك كند كه تیر سه شعبه (3 پره) آمد و به سینه آقا نشست و به روایتی به قلبش اصابت نمود حضرت فرمود بسم الله و بالله و علی مله  سپس آن تیر را از بدن خود خارج كرد و خون را در كف دست خود پر كرد و به آسمان پاشید و سپس دست دیگر را پر كرد و فرمود به همین دست به دیدار رسول الله خواهم رفت و می گویم یا رسول الله آنها مرا كشتند در این هنگام ضعف بر حضرت چیره شد تا آنكه مالك بن سر به حضرت دشنام داد و شمشیر به سر مقدس حضرت زد و خون از سر حضرت جاری گشت حضرت كلاه از سر برداشت و عمامه ای بر آن زخم بست سید بن طاووس می گوید سپس حضرت سیدالشهدا فرمود ای اهل حرم برای من جامه ای بیاورید آن را زیر لباسهایم بپوشم تا پس از مرگم كسی آن جامه را از تن من خارج نكند جامه ای برای حضرت آورند حضرت چندجای آن جامه را پاره كرد تا بی ارزش تر شود. اما روایت است وقتی حضرت به شهادت رسید آن جامه كهنه را هم از تن حضرت خارج كردند و حضرت را عریان رها نمودند شیخ مفید می گوید حضرت گرچه از بسیاری زخم توانی دیگر نداشت ولی با این حال بر دشمنان حمله می كرد و آنان را به چپ و راست پراكنده می نمود شمر كه این صحنه را دید دستور داد تا حضرت را تیرباران نمایند آنقدر تیر زدند تا لشگر فراری باز ایستاد و مقابلش را گرفتند حضرت زینب (س) كه چنین دید به عمر سعد فریاد كشید و به او فرمود:     و یحك یا عمر ایقتل ابا عبدالله و انت تنظر الیه؟ ای عمر وای بر تو !!! حضرت حسین را می كشند و تو به آن می نگری عمر سعد پاسخی نداد و به روایت طبری اشك عمر سعد جاری شد و صورت خود را از سوی زینب (س) برگرداند سپس حضرت زینب رو به لشگر می گوید ویحكم ما فیكم مسلماً   وای بر شما آیا مسلمانی در میان شما نیست. در این هنگام صالح بن وهب الیزنی با تمام قدرت نیزه بر پهلوی حضرت زد كه امام چنان از روی اسب افتاد كه یا طرف راست صورت مباركشان بر زمین فرود آمدند حضرت دوباره برخاستند حضرت زینب (س) كه تمام نگاهش به برادرش بود وقتی این صحنه را دید از در خیمه بیرون آمد و فریاد زد و اخاه – واسیداه و اهل بیتاه – لیت السماء اطبقت علی الارض و لیت الجبال تدكدكت علی اسهل و ای برادرم و ای آقای من و ای اهل بیت من ای كاش آسمان خراب می شد و به زمین می افتاد، ای كاش كوهها از هم می پاشید و به روی بیابانها پراكنده می شد در این هنگام شمر ذی الجوشن لشگر را صدا كرد و گفت برای چه ایستاده اید كار حسین را یكسره كنید وقتی حضرت در گودال قتلگاه افتاد و قدرت حركت نداشتند باز می بینم لشگر از او ترس دارند كه نزدیك ایشان شود و سر مقدس ایشان را قطع كند.

عده ای از سپاهیان عمر سعد می گفتند نكند امام حیله جنگی به كار برده كه اگر كسی نزدیك شده حمله كند لذا نقشه ناجوانمردانه ای كشیدند راوی حمید بن مسلم می گوید سپاه عمر به سوی خیمه های حمله كردند چون می دانستند آقا طاقت نمی آورد سكوت كند و اگر حیله باشد بلند خواهد شد امام حسین از شدت تشنگی و از زخمهای شمشیرهایی حال افتاده است هیچ انسانی نمی تواند حالت حضرت را در آن لحظه تجسم كند یك نفر فریاد می زند حسین تو زنده ای؟ لشگر به خیمه ها ی اهل بیتت حمله ور شده است؟ حضرت به زحمت روی زانوهای خودشان بلند می شود و به نیزه اش تكیه می كند و می فرماید فرماید و یلكم یا شیعه ال ابی سفیان ان لم یكنلكم دین و لا تخافون المعاد فكونوا احراراً فی دنیاكم ... ای پیروان آل ابوسفیان وای به حالتان، اگر به قیامت  اعتقاد ندارید و اگر دین ندارید در دنیای خودتان آزاده باشید. 

وقتی دیدند حضرت واقعاً به زمین افتاده همگی بر امام حمله كردند عمر سعد به خولی كه كنار او بر روی اسب بود گفت: برو و كار  امام را تمام كن چون قبل از خولی، زرعدبن شریك دست چپ حضرت را قطع نموده بود هنگامیكه خولی پیاده شد تا سر حضرت را از بدن جدا كند لرزش، بدن او را گرفت و نتوانست این كار را انجام دهد شمر ملعون به او گفت خداوند بازویت را قطعه قطعه كند چرا می لرزی؟ خود شمر از اسب پیاده شد و سر مبارك حضرت را از تن جدا كرد و سپاه عمر سعد جامه های او را ربودند و حضرت بدون لباس ماند. آسمان به اندازه ای سیاه شد كه در روز ، ستاره ها دیده شد و هر سنگی كه برداشته می شد خون تازه در زیرش دیده می شد . (راوی می گوید آنگاه كه سر مقدس آقا را بریدند و غبار سیاهی در فضا برخاست و باد سرخی وزید كه چشم، چشم را نمی دیدن گویا كه عذاب نازل خواهد شد. سریع هوا آرام شد سر حضرت را به نیزه كردند و در شهرها میان بندگان خدا می گردانیدند با آنكه می دانستند او ذریه پیغمر است و به صریح قرآن دوستی آنها لازم است).

امام باقر فرمودند فرزند رسول الله را چنان با تیغ و شمشیر و سنگ كشتند كه با حیوانات آنطور قدغن بود سپس با اسبان بر بدنش می تاختند.

هنگامیكه امام شهید شد لشگریان شخصی را دیدند كه ناله و فریاد می كند به او گفتند ای مرد بس كن این همه ناله و فریاد برای چیست؟ در پاسخ گفت چگونه ناله و فریاد نكنم و حالا آنكه پیامبر خدا (ص) را می بینم كه ایستاده است و گاهی به آسمان و گاهی به محل كارزار شما می نگرد و من می ترسم كه خداوند را بخواند و نفرین كند و همه اهل زمین هلاك شوند و منهم در میان شما هلاك شوم برخی لشگریان عمر سعد گفتند این مرد دیوانه است روای می گوید از امام صادق پرسید آن فریاد كننده چه كسی بود حضرت صادق فرمود ما او را بجز حضرت جبرائیل (ع) كس دیگری نمی دانیم.

امام حسین بعد از وداع آخر ،   یكی دوبار دیگر نیز به خیمه ها می آمد و سركش می كرد لذا اهل بیت امام، هنوز انتظار آمدن ایشان را داشتند و منتظر بودند تا شاید صدای امام را باری دیگر بشنوند و جمال آقا را زیارت كنند كه یكمرتبه صدای اسب حضرت، ذوالجناح بلند شد اهل بیت گمان كردند حضرت دوباره آمد ولی دیدند اسب آمده در حالیكه زین آن واڟگون است اسب امام خود را به خون امام آغشته كرده بود و بلند شیهه می كشید و دستهای خود را بر زمین می زد عده ای از راویان می گویند این اسب آنقدر سر به زمین زد تا جان داد. اهل بیت اسب را بدون صاحب دیدند آنگاه ، فریاد به گریه و شیون بلند شد حضرت دست خود را بر سر گذاشت و فرمود (وامحمداه ، واجداه ، و انبیاه واابالقاسما ، واعلیاه ، واجعفراه ، واحمزتا ، واحسناه ، هذا حسین بالعراد صریع به كربلاء ، محزوزالراس من القفاء ، مسلوب العمامه والرداء ، این حسین است كه بر زمین كربلا افتاد، این حسین است كه سر او از پشت بریده اند و عمامه و رداء او را به تاراج برده اند. ام كلثوم این جملات را گفت تا بیهوش شد)

روایت شده وقتی امام بخاك افتاد اسبش از او حمایت كرد و بر سواران عمر سعد می پرید و آنها را از زمین می انداخت .اهل بیت تا اسب را دیدن شروع به نوحه سرایی نمودند (نوحه سرایی طبیعت بشر است، انسانی بخواهد در دل خود را بیان كند به صورت نوحه سرایی كسی را مورد خطاب قرار می دهند هر یك از افراد خاندان ، بنحوی نوحه سرایی را آغاز كردند علت اینكه قبل از شهادت حضرت نوحه سرایی نكردند این است كه آقا به آنها اذن نداده بود تا من زنده هستم حق گریه كردن ندارید من كه شهید شدم البته  نوحه سرایی كنید.)هر كدام از اهل بیت طوری با اسب صحبت می كردند ولی سكینه دختر امام كه بعدها یكی از زنان عالمه عالم شد كه همه علماء برای او اهمیت ویڟه ای قائل شده اند به صورت خاصی نوحه سرایی كرده است كه دل همه را سوزانده است. به حالت نوحه سرایی اسب را مورد خطاب قرار داد: ( یا جواد ابی، هل سقی ابی، ام قتل عطشان) ای اسب پدرم وقتی كه پدرم رفت تشنه بود آیا او را سیراب كردند یا با لب تشنه به شهادت رساندند.

لشگر دشمن بعد از آنكه حضرت به شهادت رساندند به سوی خیمه ها هجوم بردند و هر كدام بر دیگری پیش گرفت تا اینكه چادر را از سر زنان بكشند دختران و حرم پیامبر گریه می كردند . زنان را از خیمه ها بیرون كردند و خیمه ها را آتش زدند

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 18:36  توسط رضا  | 

بر بانوي مطهرمان گريه مي کنيم
بران هميشه بهترمان گريه مي کنيم
با اين دو زمزمي که خداوند داده است
برآيه هاي کوثرمان گريه مي کنيم
بر روي بالهاي سپيد ملائکه
بر آن کبود پيکرمان گريه مي کنيم
کنجي نشسته ايم و کنار پيمبران
بر دختر پيمبرمان گريه مي کنيم
بر لاله هاي بستر او خيره ميشويم
بر آنچه آمده سرمان گريه مي کنيم
دير آمديم و حادثه او را زما گرفت
حالا کنار باورمان گريه مي کنيم
قبل از حساب ، صبح قيامت که مشود
اول براي مادرمان گريه مي کنيم


 


                       


دعاي روز آخر حضرت فاطمه زهرا (س) و بخشي از وصاياي ايشان
 
از حضرت امام محمد باقر، عليه ا لسلام، روايت شده که چون فاطمه دختر رسول خدا، شصت روز بعد از ارتحال پدربزرگوارش درنگ کرد، بيمار شد و بيماري او شدّت يافت؛ پس از دعاهاي او در شکايت به دربار الهي اين بود: «اي هميشه زنده ‌اي که قائم به ذاتي! ‌به رحمت تو طلب دادرسي مي‌کنم، پس به دادم برس!‌ بار خدايا!‌ مرا از آتش دوزخ دور بدار و داخل بهشتم گردان و مرا به پدرم محمد، صلّي الله عليه و آله و سلّم، ملحق فرما!»
اميرالمؤمنين مي‌فرمود: «خداوند تو را  عافيت دهد و تو را باقي بدارد.» ولي حضرت فاطمه در جواب مي‌گفتند: «اي ابوالحسن! ‌چه سريع من به لقاي خدا مي‌رسم.»
و بعد راجع به صدقات خود و اثاث خانه وصيت کرد و نيز به همسر خود وصيت فرمود که امامه دختر ابي العاص (خواهرزاده خود حضرت فاطمه) را به ازدواج خود در بياورد.


 

ژ

قبر دختر پيغمبر


«و لاى الامور تدفن ليلا بضعة المصطفى و يعفى ثراها»
متاسفانه مزار جاى دختر پيغمبر نيز روشن نيست.از آنچه درباره مرگ او نوشته شد،و كوششى كه در پنهان داشتن اين خبر بكار برده‏اند،معلومست كه خانواده پيغمبر در اين باره خالى از نگرانى نبوده‏اند.اين نگرانى براى چه بوده است؟درست نمى‏دانم.يك قسمت آن ممكن است‏بخاطر اجراى وصيت زهرا (ع) باشد.نخواسته است كسانى را كه از آنان ناخشنود بود،در تشييع جنازه،نماز و مراسم دفن او حاضر شوند.اما آثار قبر را چرا از ميان برده‏اند؟و يا چرا پس از بخاك سپردن او صورت هفت قبر،يا چهل قبر در گورستان بقيع و يا در خانه او ساخته‏اند؟چرا اينهمه اصرار در پنهان داشتن مزار او بكار رفته است؟اگر در سال چهلم هجرى فرزندان فاطمه قبر پدر خويش را از ديده مردم پنهان كردند،از بى حرمتى مخالفان مى‏ترسيدند.اما وضع مدينه را در چهل روز يا حداكثر هشت ماه پس از مرگ پيغمبر با وضع كوفه در سال چهلم از هجرت يكسان نمى‏توان گرفت.آنها كه بر سر مسائل سياسى و احراز مقام با على (ع) كشمكش داشتند،كسانى نيستند كه در سال يازدهم در مدينه حاضر بودند. و آنانكه در مدينه حاضر بودند،حساب على (ع) را از فاطمه (ع) جدا مى‏كردند.براى رعايت ظاهر هم كه بوده است‏بدختر پيغمبر حرمت مى‏نهادند.و مسلما به قبر او نيز تعرضى نمى‏كرده‏اند.نيز نمى‏توانيم بگوئيم مرور زمان و يا فراموشى راويان موجب معلوم نبودن موضع مزار زهراست.چه محل قبر دو صحابى پيغمبر در كنار قبر او معين است.قبر فرزندان زهرا را كه در بقيع آرميده است‏به تقريب مى‏توان روشن ساخت.پس موجب اين پوشيده كارى چيز ديگرى است.همان سببى است كه در فصل گذشته با جمال بدان اشارت شد.همان سببى است كه خود او در جمله‏هائى كه شايد آخرين گفتارهاى او بوده است‏بر زبان آورد. همان سخنان كه بزنان عيادت كننده گفت:«دنياى شما را دوست نمى‏دارم و از مردان شما بيزارم‏»او مى‏خواست دور از چشم ناسپاسان و حق ناشناسان بخاك رود و حتى نشان او هم دور از چشم آنان باشد.
ابن شهر آشوب نوشته است ابو بكر و عمر بر على (ع) خرده گرفتند كه چرا آنان را رخصت نداد تا بر دختر پيغمبر نماز بخوانند.وى سوگند خورد كه فاطمه چنين وصيت كرده بود و آنان پذيرفتند (1) بارى بر طبق روايتى كه كلينى از احمد بن ابى نصر از حضرت رضا (ع) آورده است:
امام در پاسخ احمد كه از محل قبر فاطمه (ع) پرسيد گفت:او را در خانه‏اش بخاك سپردند.و چون بنى اميه مسجد را وسعت دادند قبر در مسجد قرار گرفت (2) ابن شهر آشوب از گفته شيخ طوسى نويسد:آنچه درست‏تر مى‏نمايد اينكه او را در خانه‏اش يا در روضه پيغمبر بخاك سپردند (3) .
در مقابل اين روايت،ابن سعد كه در آغاز قرن سوم در گذشته است از عبد الله بن حسن روايت كند:مغيرة بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام را در نيم روز گرمى ديدم كه در بقيع ايستاده بود.بدو گفتم:
-ابو هاشم براى چه در اين وقت اينجا ايستاده‏اى؟
-در انتظار تو بودم!بمن گفته‏اند فاطمه (ع) را در اين خانه (خانه عقيل) كه پهلوى خانه جحشيين است‏بخاك سپرده‏اند.از تو مى‏خواهم اين خانه را بخرى تا مرا در آنجا بگور بسپارند!
-بخدا سوگند اين كار را خواهم كرد!
اما فرزندان عقيل آن خانه را نفروختند.عبد الله بن جعفر گفت هيچكس شك ندارد كه قبر فاطمه (ع) در آنجاست (4) .
اگر روايت احمد بن ابى نصر قرينه معارض نداشت پذيرفته مى‏شد.اما علماى شيعه روايت‏هائى آورده‏اند كه نشان مى‏دهد دختر پيغمبر را در بقيع بخاك سپرده‏اند.بعلاوه در ضمن اين روايات آمده است كه براى پنهان داشتن قبر دختر پيغمبر صورت هفت قبر (5) و بروايتى چهل قبر ساختند.و اين قرينه‏اى است كه قبر در داخل خانه نبوده،زيرا خانه محقر دختر پيغمبر جاى ساختن اين همه صورت قبر را نداشته است.و نيز روايتى در بحار ديده مى‏شود كه مسلمانان بامداد شبى كه دختر پيغمبر بجوار حق رفت در بقيع فراهم آمدند و در آنجا صورت چهل قبر تازه ديدند (6) .
مجلسى از دلايل الامامه و او باسناد خود روايتى از امام صادق آورده است كه بامداد آنروز مى‏خواسته‏اند جنازه دختر پيغمبر را از قبر بيرون آورند و بر آن نماز بخوانند و چون با مخالفت و تهديد سخت على (ع) روبرو شده‏اند از اين كار چشم پوشيده‏اند (7) .
بهر حال پنهان داشتن قبر دختر پيغمبر ناخشنود بودن او را از كسانى چند نشان مى‏دهد و پيداست كه او مى‏خواسته است‏با اين كار آن ناخشنودى را آشكار سازد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/09ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط جابر منصوری |  آرشیو نظرات نظر بدهید
  
 


 
 

فاطمه آمد تا مهرورزی را به تماشا بگذارد. دعای نیمه شبانش برای همسایگان درس بزرگی بود که قلبهای بزرگ از او آموختند، او آمد تا چهره ایمان زلال را در آینه خود به تماشا بگذارد، در این نوشته به منظور آشنایی هر چه بیشتر با دیدگاههای بانوی روشنایی ها گزیده ای از سخنان آن حضرت را مرور می کنیم .

 
 

 

 
 
 

یا علی رفتم بقیع اما چه سود هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود

یا علی قبر پرستوی تو کجاست ؟آن گل صد برگ خوش بوی ت کجاست ؟

هرچه با شد من نمک پرورده ام دل به عشق فاطمه خوش کرده ام .

حج من بی فاطمه بیحا صل است . فاطمه حلال صد ها مشکل است .

من طواف سنگ کردم دل کجاست راه پیمودم پس منزل کجاست ؟

کعبه بی فاطمه مشتی گل است . قبر زهرا کعبه ی اهل دل است .

 

 

 
 

انسان توي دنيا هميشه طالب چيزيه
که نداره ودلزده  وخسته ميشه اما در بهشت انسان چون گمشده واقعيش يعني حيات جاويد در کناره رب العالمين را پيدا ميکنه
به هيچ وجه براش خستگي و دلزدگي پيدا نميشه               پايان

 ای خدا کمکمون کن تا ما هم بهشتی شویم




 

 
 


 
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 20:3  توسط رضا  | 
بسم الله الرحمن الرحیم
"حب علی ایمان وبغضه کفر"
اینجانب در نظر دارم در وبلاگ خود به مباحثی پیرامون امیرالمومنین علی(ع) و زندگی پر برکت ایشان و نیز فرقه های ضاله و خرابکار مانند وهابیت،بهائیت و تصوف و در حد توان پاسخ به سوالات اهل تسنن و شبهات امامت و ولایت علی(ع) و از این قبیل مباحث بپردازم.
امید است خداوند تبارک و تعالی و امام عصر ارواحنا فداه و شما دوستان و شیعیان و عاشقان علی(ع) مرا در این راه یاری نمایید.
یا علی مدد
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:42  توسط رضا  | 

 

→ چرا شیعه اعتقاد دارد که عل...
→ اگر در جایی وارد شدیم و عم...
→ علت حلال یا حرام بودن ژله ...
→ مراد از عرش و كرسى (با توج...
→ آیا می توان با خواندن صیغه...
→ معناى إضلال خداوند در قرآن...
→ مراد از ولايت فقيه چيست؟...
→ آیا از طریق ادیان دیگر غیر...
→ 1. چرا قمه زدن؟ آیا قمه زد...
→ نظر اسلام درباره ی دایناسو...
→ چرا قرآن به زبان عربی است ...
→ سكولاريسم يا انديشه‏ى جداي...
→ چه دلایل عقلی منوط بر زنده...
→ دلیل علمی حرام بودن ازدواج...
→ مراد خداوند آنجا كه مى‏فرم...
→ فمينيسم چيست؟...
→ چرا امام حسن (ع) در حالی ک...
→ دليل انديشمندان سكولار بر ...
→ چرا موسیقی حرام است؟...
→ 1. آیا سهم سادات را می توا...



پرسش های قرآنی


شیعه چه می گوید؟


مهدويت و انتظار موعود


احکام شرعی و استفتائات


غدیر و اکمال دین


محرم و حماسه عاشورا



 


آیا از آيات قرآن مي شود امامت امام علي(ع) را اثبات كرد؟


بهترین راه اثبات امامت امام علی(ع) برای اهل سنت، تمسک به قرآن و روایاتی که در توضیح آنها در کتب خودشان نقل شده است، می باشد و البته بدیهی است که انسان باید حقیقت جو باشد تا به توجیهات ناصواب و غیر عقلانی متوسل نشود و چشم را به روی حقیقت نبندد.

در قرآن مجید آیات فراوانی است که با استفاده از احادیثی که از پیامبر اکرم (ص) در شأن نزول آنها وارد شده است، امامت امام علی (ع) را اثبات می نمایند.

به آیاتی چند توجه فرمایید:

1. آیه تبلیغ: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک...[i]» که طبق روایات معتبر از اهل سنت در جریان غدیر خم نازل شده است و در این روز تاریخی پیامبر(ص) با اعلام ولایت و جانشینی حضرت علی(ع) رسالت خود را تکمیل فرمود.

2. آیه ولایت: «انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا الذین یقیمون الصلاة...[ii]» که ولایت حضرت علی (ع)[iii] در کنار ولایت خدا و رسول(ص) قرار داده شده است.

3. آیه اولی الامر: یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم...[iv]» که اطاعت از اولی الامر را به نحو مطلق واجب کرده است، و از این الزام مطلق بدست می آید که امام باید معصوم باشد لذا غیر از حضرت علی(ع) که از عصمت برخوردار نیست، نمی تواند امام باشد. علاوه روایاتی که از کتب اهل سنت در ذیل این آیه به معرفی حضرت علی(ع) به عنوان امام و جانشین پیامبر (ع) پرداخته است، بیش ار اندازه است .

4. آیه صادقین: یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین...[v]» که می فرماید: ای اهل ایمان، تقوا داشته و با صادقین باشید و در روایات بیان شده است که: منظور از صادقین حضرت علی(ع) و اهل بیت پیامبر(ص) می باشند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:41  توسط رضا  | 
 
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:33  توسط رضا  | 
سرچشمه هستی جهان مست علی بود پیمانه عشق ازلی مست علی بود
می‏خواست نبی دست خدا را بفشارد دستی که خدا داد به او دست علی بود(1)

در سال دهم هجرت، بعد از اتمام حج (حجة الوداع) در «غدیرخم» قبل از جحفه حادثه‏ای رخ داد که می‏توانست سعادت ابدی بشریت را تضمین کند و برای همیشه، انسانها را از ضلالت و گمراهی نجات بخشد. به این جهت، داستان غدیر یک قصه تاریخی خاص نیست که زمان آن گذشته باشد و همین‏طور یک حادثه شخصی نیز نیست که پیامبر اکرم فقط علی علیه‏السلام را به عنوان وصی خود (آنچنان که شیعیان می‏گویند) و یا به عنوان محبوب جامعه اسلامی (آنچنان که اهل سنّت می‏گویند) معرّفی نموده و در نتیجه تاریخ مصرف آن گذشته باشد، بلکه در غدیر خم تاریخ کل بشریت رقم خورد؛ چراکه امامت امامان در طول تاریخ مطرح و تبیین شد؛ حقیقتی که از امیر مؤمنان علیه‏السلام آغاز می‏شود و به مهدی صاحب الزمان علیه‏السلام منتهی می‏گردد. مخالفان نیز این را به خوبی فهمیده‏اند؛ لذا از همان آغاز تلاش کردند (و در حدّی موفق شدند) که داستان غدیر را تأویل و توجیه نمایند؛ چرا که اگر فقط امامت امیر مؤمنان مطرح بود، ممکن بود به نوعی آن را پذیرا شوند، ولی از آنچه ترس داشتند و دارند، ادامه کار، و تداوم امامت و ولایت در طول تاریخ است که سخت مخالفان را خلع سلاح می‏کرده است. بنابراین، به سختی در مقابل آن قرار گرفتند و از اوّل زیر بار نرفتند تا جلوی استمرار آن را نیز بگیرند.

شبیه آن چیزی که در فدک اتفاق افتاد، که از اوّل زیر بار سخنان فاطمه زهرا علیهاالسلام نرفتند تا ناچار به پذیرش سخنان منطقی بعدی آن بانو نشوند.

ابن ابی‏الحدید به این نکته اشاره دارد، آنجا که می‏گوید: از استاد بزرگ و مدرس بغداد (علی بن الفار) پرسیدم:

آیا زهرا علیهاالسلام در ادعای خود [در مورد داستان فدک] راستگو بوده؟

استادم گفت: بلی!

گفتم: خلیفه می‏دانست او زنی راستگوست؟

گفت: بلی!

گفتم: پس چرا خلیفه حق مسلّم او را در اختیارش نگذاشت؟

در این موقع، استاد لبخندی زد و با کمال وقار گفت: اگر آن روز سخن او را می‏پذیرفت، و روی این جهت که او یک زن راستگو [و معصومه] بود، بدون در خواست شاهد، فدک را به وی باز می‏گردانید، فردا او از این موقعیّت به سود شوهر خود علی استفاده می‏کرد و می‏گفت: خلافت مربوط به شوهرم علی است، و او در این موقع، ناچار بود خلافت را به علی تفویض کند؛ زیرا او را (با این اقدام خود) راستگو دانسته بود، ولی خلیفه برای اینکه باب تقاضا و مناظرات بسته شود، او را از حق مسلّم خود ممنوع [و محروم] ساخت.(2)

همین قصه درباره امامت تکرار شد؛ از اوّل زیر بار «الف» امامت نرفتند تا از «با» و «تا» و... نیز شانه خالی کنند.

آنچه پیش رو دارید، اثبات اجمالی این ادعاست که در خطبه غدیر، ماندگارترین سند امامت، اثبات امامت تمامی امامان دوازده‏گانه علیهم‏السلام مطرح است، نه فقط امامت امیر مؤمنان علی علیه‏السلام .

دوازده امام در منابع اهل سنت

در آغاز لازم است این نکته را یادآور شویم که انتخاب امامان دوازده‏گانه با نام و نشان به امر الهی توسط پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله اختصاص به منابع شیعه ندارد، بلکه در منابع اهل سنت نیز روایاتی در این زمینه وارد شده است که به نمونه‏هایی اشاره می‏شود.

الف. روایاتی که امامان را دوازده نفر

معرّفی می‏کند

1. در صحیح مسلم از جابر بن سمره نقل شده که پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: «لا یَزالُ هذَا الاَْمْرُ عَزیزا اِلی اِثْنی عَشَرَ خَلیفَةً... کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْشٍ؛(3) پیوسته امر امامت خواهد بود با وجود دوازده خلیفه... که همگی آنان از قریش می‏باشند.»

2. شعبی از مسروق نقل کرده که ما نزد عبدالله بن مسعود نشسته بودیم، در حالی که او برای ما قرآن می‏خواند. مردی به او گفت: آیا از رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله پرسیدید که چند نفر بر این امت خلافت خواهند کرد؟ عبدالله در جواب گفت: بلی، ما پرسیدیم «فَقالَ اِثْنا عَشَرَ بِعَدَدِ نُقَباءِ بَنی اِسْرائیلَ؛(4) پس فرمود: دوازده نفر به تعداد پیشوایان بنی اسرائیل.»

در صحیح بخاری نیز آمده که پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود:«یَکُونُ بَعْدی اِثْنا عَشَرَ اَمیرا... کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْشٍ؛(5) بعد از من [برای امت] دوازده امیر خواهد بود که همگی آنها از قریش هستند.»

ب. روایاتی که به اسم ائمه تصریح

دارند

علاوه بر منابع بی‏شمار شیعه، در مدارک اهل سنت نیز (با همه کنترلهایی که انجام پذیرفته) روایاتی داریم که در آنها به نام مبارک ائمه اطهار علیهم‏السلام تصریح شده است که به دو مورد اشاره می‏شود:

1. جوینی نقل کرده که نعثل یهودی به پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله عرض کرد: از وصی خود به ما خبر بده؛ چرا که برای تمامی پیامبران وصی و جانشین بوده است، و نبی ما یوشع بن نون را وصی خود قرار داد.

پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در جواب فرمود: همانا وصی و خلیفه بعد از من علی بن ابی طالب [ علیهماالسلام ] است و بعد از او دو فرزندش حسن و حسین [ علیهماالسلام ] و بعد از آن دو، نه امام دیگر از صلب حسین[ علیه‏السلام ] هستند. نعثل می‏گوید: ای محمد[ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ] نام آن نه نفر را برایم بگو! پیامبر هم نام یکایک آنها را بیان کرد.»(6)

2. خوارزمی از سلمان نقل می‏کند: به حضور پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله شرفیاب شدیم که حسین علیه‏السلام در آغوش او بود. چشمان او را بوسید و فرمود: «اِنَّکَ سَیِّدٌ اَبُو سادَةٍ، اِنَّکَ اِمامٌ ابْنُ اِمامٍ اِنَّکَ حُجّةٌ ابْنُ حُجَّةٍ اَبُو حُجَجٍ تِسْعَةٍ مِنْ صُلْبِکَ، تاسِعُهُمْ قائِمُهُمْ؛(7) به راستی تو سید و پدر سادات هستی، تو خود امام و فرزند امام هستی، تو خود حجت و فرزند حجت [خدایی] و پدر نه حجت از نسل خود هستی که نهمین آنها قائم آنهاست.»

هر چند با تأسف باید گفت که عده‏ای از راویان و مورخان اهل سنت برای سرپوش گذاشتن بر واقعیات از نقل این گونه روایات فرار کرده‏اند، و برخی از آنهایی هم که نقل کرده‏اند، توجیهات غیر قابل قبولی برای آن ارائه نموده‏اند؛ در حالی که احادیث فوق و مشابه آن جز با عقائد شیعه اثناعشری با هیچ عقیده و مذهبی سازگاری ندارد.

تصریح به امامت امامان در خطبه

غدیر

آنچه نوعا در اذهان مردم حتی شیعیان جاگرفته این مطلب است که در غدیرخم، پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فقط امیر مؤمنان علیه‏السلام را به عنوان وصی و جانشین خود انتخاب کرد، در حالی که آن حضرت بر امامت تمامی امامان تصریح کرد؛ آن هم در بخشهای متعدد خطبه غدیر که به نمونه‏هایی اشاره می‏شود.

1. امامت در ذریه علی علیه‏السلام

«... ثُمَّ مِنْ بَعْدی عَلِیٌّ وَلیُّکُمْ وَ اِمامُکُمْ بِاَمْرِاللّهِ رَبُّکُمْ ثُمَّ الاِْمامَةُ فی ذُرّیَّتی مِنْ وُلْدِهِ اِلی یَوْمِ تَلْقَوْنَ اللّهَ عَزَّ اِسْمُهُ وَ رَسُولُهُ؛(8) سپس بعد از من علی ولی شما و امام شما به فرمان خداست. سپس امامت در نسل من از فرزندان علی علیه‏السلام تا روزی که خدا و رسولش را ملاقات کنید، می‏باشد.»

در فراز دیگر فرمود: «مَعاشِرَ النّاسِ اِنَّ عَلیّا وَ الطَّیّبینَ مِنْ وُلْدی هُمُ الثِّقْلُ الاَْصْغَرُ... اَلا اِنَّهُمْ اُمَناءُ اللّهِ فی خَلْقِهِ وَ حُکَماؤهُ فی اَرْضِهِ، اَلا وَ قَدْ اَدَّیْتُ، اَلا وَ قَدْ بَلَّغْتُ، اَلا وَ قَدْ اَسْمَعْتُ، اَلا وَ قَدْ اَوْ ضَحْتُ، اَلا وَ اِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ قالَ وَ اَنَا قُلْتُ عَنِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ؛(9) ای مردم! به راستی علی علیه‏السلام و پاکانی از فرزندانم، ثقل اصغر هستند... بیدار باشید! آنها امینان خدا در میان خلق خدا هستند، و فرمانروایان خدا در روی زمین. بیدار باشید! به حقیقت من انجام دادم، بیدار باشید! که من رساندم، بیدار باشید! که من بگوش شما رساندم، بیدار باشید! که من آشکار کردم، بیدار باشید! که به راستی خدای عزیز و جلیل فرمود و من نیز از طرف خدای عزیز و جلیل گفتم.»

الله اکبر از این همه تأکید و سبحان‏الله از مردمی که این گونه قضایا را انکار کردند.

2. امامت در نسل پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله

در فراز دیگر از خطبه غدیر فرمود:«مَعاشِرَ النّاسِ اِنّی اَدَعُها اِمامَةً وَ وِراثَةً فی عَقِبِی اِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ وَ قَدْ بَلَّغْتُ ما اُمِرْتُ بِتَبْلِیغِهِ حُجَّةً عَلی کُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ وَ عَلی کُلِّ اَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ اَوْ لَمْ یَشْهَدْ؛(10) ای مردم! من امر خلافت را به عنوان امامت و وراثت در نسل خود تا روز قیامت به ودیعه می‏سپارم، و من ابلاغ کردم آنچه را مأمور به ابلاغش بودم تا حجت باشد بر حاضر و غائب و بر همه کسانی که حضور دارند یا ندارند.»

3. قرآن و معرّفی امامان

در ادامه خطبه می‏فرماید: «مَعاشِرَ النّاسِ الْقُرْآنُ یُعَرِّفُکُمْ اَنَّ الاَْئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ وَ عَرَّفْتُکُمْ اَنَّهُمْ مِنّی وَ مِنْهُ حَیْثُ یَقُولُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ «کَلِمَةً باقِیَةً فی عَقِبِهِ»(11) وَ قُلْتُ: لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما؛(12) ای مردم! قرآن معرّفی می‏کند که امامان بعد از او (علی) فرزندان او هستند و من نیز به شما فهماندم که آنان از [نسل] من و او هستند، آنجا که خداوند عزیز و جلیل می‏فرماید: «کلمه پاینده‏ای در نسل او» و من گفتم: اگر به آن دو (قرآن و ائمه) تمسک کنید، هرگز گمراه نمی‏شوید.»

4. گرفتن بیعت برای همه امامان

غالبا تصور بر این است که در غدیرخم فقط برای علی علیه‏السلام بیعت گرفته شد، و حال آنکه حضرت دستور داد به نام تمامی امامان دوازده‏گانه بیعت گرفته شود، و این درخواست را در چند قسمت خطبه مطرح نمود. در یکجا می‏فرماید: «مَعاشِرَ النّاسِ اِنَّکُمْ اَکْثَرُ مِنْ اَنْ تُصافِقُونی بِکَفٍّ واحِدَةٍ فی وَقْتٍ واحِدٍ وَ اَمَرَنِیَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ اَنْ آخُذَ مِنْ اَلْسِنَتِکُمُ الاِْقْرارَ بِما عَقَدْتُ لِعَلِیٍّ مِنْ اِمْرَةِ الْمُؤْمِنینَ، وَ مَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الاَْئِمَّةِ مِنّی وَ مِنْه عَلی [ما[ اَعْلَمْتُکُمْ اَنَّ ذُرّیَّتی مِنْ صُلْبِهِ؛(13) ای مردم! شما بیش از آن هستید که با یک دست و در یک زمان با من دست دهید، و خدای عزیز و جلیل دستور داده که از زبان شما اقرار بگیرم به آنچه از امارت مؤمنین برای علی علیه‏السلام و امامانی بعد از او که از من و از او هستند، منعقد نمودم، طبق آنچه به شما اعلام کردم که فرزندان من از نسل او هستند.»

آن‏گاه دستور داد که این گونه بیعت کنید: «اِنّا سامِعُونَ مُطیعُونَ راضُونَ مُنقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَ رَبِّکَ فی اَمْرِ عَلِیٍّ وَ اَمْرِ وُلْدِهِ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الاَْئِمَّةِ نُبایِعُکَ عَلی ذلِکَ بقُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ اَیْدینا، علی ذلِکَ نَحیا وَ نَمُوتُ وَ نُبْعَثُ، لا نُغَیِّرُ وَلا نُبَدِّلُ وَلا نَشُکُّ وَلا نَرْتابُ وَلا نَرْجِعُ عَنْ عَهْدٍ وَلا نَنْقُضُ الْمیثاقَ وَ نُطیعُ اللّهَ وَ نُطیعُکَ وَ عَلیًّا اَمیرَ الْمُؤْمِنینَ وَ وُلْدَهُ الاَْئِمَّةَ الَّذینَ ذَکَرْتَهُمْ مِنْ ذُرّیَّتِکَ مِنْ صُلْبِهِ بَعْدَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ؛(14) به راستی ما شنیدیم و اطاعت می‏کنیم و راضی هستیم در مقابل آنچه از پروردگار ما و پروردگارت به ما درباره علی و فرزندانش از امامان رساندی. بر این [خلافت] با دلها و جانها و زبانها و دستهایمان بیعت می‏کنیم و بر همین [بیعت] زندگی می‏کنیم و می‏میریم و زنده می‏شویم. تغییر و تبدیل [در این بیعت] ایجاد نمی‏کنیم و شک و تردید به خود راه نمی‏دهیم، و [هرگز] از عهدی بر نمی‏گردیم و این میثاق [و پیمان] را نقض نمی‏کنیم، و خدا و تو و علی امیرمؤمنان و فرزندان او را که امام هستند، اطاعت می‏کنیم؛ همان فرزندانی که یادآور شدی از ذریه تو از نسل علی بعد از حسن و حسین علیهماالسلام هستند.»

بعد از بیان مقام و شأن و منزلت حسنین علیهماالسلام مجددا فرمود: «فَقُولُوا اَطَعْنَا اللّهَ بِذالِکَ وَ اِیّاکَ وَ عَلِیًّا وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ وَ الاَْئِمَّةَ الَّذینَ ذَکَرْتَ عَهْدا وَ میثاقا مَأْخُوذا... ؛(15) پس بگویید خدا را در این [خلافت] و تو و علی و حسن و حسین و امامانی را که نام بردی، اطاعت می‏کنیم به عنوان عهد و میثاق گرفته شده... .»

خدایا پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از آینده چه می‏دانست که این همه بر گرفتن بیعت و عهد تأکید می‏کرد! و از چهره برخی منافقان و کج‏اندیشان چه خوانده بود که این همه بر عدم تخلف از بیعت سماجت و اصرارمی ورزید!

آینده‏ای نه چندان دور، حق را به پیغمبر داد، و دغدغه و نگرانی او را درست و به جا اعلام کرد؛ درست بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، آن‏گاه که در سقیفه جمع شدند و گفتند: چه کسی باید خلیفه رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله باشد! واعجبا از این همه خیره‏سری و نادیده گرفتن واقعیات!

اما پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله وظیفه داشت مأموریت الهی خویش را به وجه احسن و اتم انجام دهد، لذا باز در ادامه خطبه فرمود: «مَعاشِرَ النّاسِ فَاتَّقُوا اللّهَ وَ بایِعُوا عَلِیًّا اَمیرَ الْمُؤْمِنینَ علیه‏السلام وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ وَ الاَْئِمَّةَ علیهم‏السلام کَلِمَةً طَیِّبَةً باقِیَةً، یُهْلِکُ اللّهُ مَنْ غَدَرَ وَ یَرْحَمُ مَنْ وَفی؛(16) ای مردم! پس، از خدا بترسید و با علی امیر مؤمنان و حسن و حسین و امامان علیهم‏السلام به عنوان کلمه پاکیزه باقیه، بیعت کنید! هر کس حیله کند، خداوند او را هلاک می‏کند و هر کس وفا کند، مورد رحمت الهی قرار می‏گیرد.»

5. اعلان برنامه خاتم الاوصیاء صلی‏الله‏علیه‏و‏آله

پیامبر دوراندیش و آینده‏نگر اسلام نه تنها خط امامت را در طول تاریخ ترسیم کرد، و بر پایبندی به آن از مردم بیعت گرفت، بلکه حسن ختام هستی را که با آخرین وصی او و ظهورش تحقق می‏یابد نیز به مردم آن زمان، بلکه به بشریت گوشزد نمود و با صوت جلی فریاد کشید: «مَعاشِرَ النّاسِ اِنّی نَبِیٌّ وَ عَلِیٌّ وَصِیٌّ، اَلا اِنَّ خاتَمَ الاَْئِمَّةِ مِنَّا الْقائِمُ الْمَهْدِیُّ اَلا اِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَی الدّینِ، اَلا اِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظّالِمینَ، اَلا اِنّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَ هادِمُها اَلا اِنَّهُ قاتِلُ کُلِّ قَبیلَةٍ مِنْ اَهْلِ الشِّرْکِ، اَلا اِنَّهُ الْمُدْرِکُ بِکُلِّ ثارٍ لِاَوْلِیاءِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ اَلا اِنَّهُ النّاصِرُ لِدینِ اللّهِ؛(17)ای مردم! به راستی من نبی، و علی وصی من است. بدانید که آخرین امامان ما مهدی قائم است. بیدار باشید او غالب بر اساس دین، او انتقام گیرنده از ظالمین، او فاتح قلعه‏ها و منهدم کننده آنها، و کشنده هر قبیله‏ای از اهل شرک است. اوست که انتقام دوستان خدای عزیز و جلیل را می‏گیرد و دین خدا را یاری می‏کند.»

و در ادامه فرمود: «اوست که از دریای عمیق [معرفت] آب بر می‏دارد، و هر صاحب فضل را با فضلش و صاحب جهالت را با جهلش قسمت می‏دهد. بیدار باشید! او برگزیده خدا، وارث هر علم، و محیط به آن است. اوست که از خداوند خبر می‏دهد،... اوست حجت باقی مانده که بعد از او حجتی نیست و حق جز در نزد او یافت نشود، و نوری جز با او نیست. اوست پیروز شکست‏ناپذیر و ولی خدا و حاکم الهی در میان خلق در روی زمین....»

6. رستگاری در گرو اطاعت از امامان

پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بخش پایانی خطبه را با این جملات تزیین بخشید: «مَعاشِرَ النّاسِ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِیًّا وَ الاَْئِمَّةَ الَّذینَ ذَکَرْتُهُمْ فَقَدْ فازَ فَوزا عَظیما؛(18) ای مردم! هر کس خدا و رسولش و علی و امامانی را که ذکر کردم، اطاعت کند، به رستگاری بزرگ دست یافته است.»

راوی در ذیل خطبه چنین نقل می‏کند: «فَنادَتْهُ الْقَوْمُ: نَعَمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا اَمْرَ اللّهِ وَ اَمْرَ رَسُولِهِ بِقُلُوبِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ اَیْدینا وَ تَداکُوا عَلی رَسُولِ اللّهِ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله وَ عَلی عَلِیٍّ علیه‏السلام وَ صافَقُوا بِاَیْدیهِمْ فَکانَ اَوَّلُ مَنْ صافَقَ رَسُولَ اللّهِ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله الاَْوَّلَ وَ الثّانِیَ وَ الثّالِثَ وَ الرّابِعَ وَ الْخامِسَ، وَ باقِی الْمُهاجِرینَ وَ الاَْنْصارِ وَ باقِی النّاسِ عَنْ اخِرِهِمْ عَلی قَدْرِ مَنازِلِهِمْ...؛(19) پس مردم [یکصدا] گفتند: بله، فرمان خدا و رسولش را با دل و زبان و دستمان شنیدیم و اطاعت کردیم، و [آن گاه] بر رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و علی علیه‏السلام [برای بیعت] هجوم بردند و دست دادند، و اوّل کسانی که با رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بیعت کردند، اولی و دومی و سومی و چهارمی و پنجمی بودند، و باقی مهاجران و انصار و بقیه مردم، بعد از آنها به ترتیب منزلت بیعت کردند.»

در پایان، جا دارد به ژرف اندیشی علامه امینی از عمق جان تحسین گفت که آن همه برای حدیث و خطبه غدیر و تبیین منابع و روات و شاعران آن سرمایه گذاری کرد؛ چرا که او به خوبی فهمیده بود که جریان غدیر خلاصه تاریخ بشریت و تعیین سرنوشت آدمیت در طول تاریخ است و غدیرخم اثبات امامت و ولایت امامان معصوم علیهم‏السلام برای تمام انسانهاست.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:32  توسط رضا  | 
پژوهشي در زمينه شايستگي‏هاي حضرت علي (ع) براي كسب مقام خلافت پس از پيامبر و دلايل نصب ايشان به عنوان امام در زمان حيات رسول اكرم است. نويسنده معرفي حضرت علي (ع) در حجة الوداع به مسلمانان را به عنوان كسي كه اطاعت از اوامر او واجب است، بزرگ‏ترين دليل نصب ايشان توسط رسول خدا دانسته و معتقد است هيچ كدام از اصحاب پيامبر، شايستگي‏هاي علي (ع) را براي كسب مقام خلافت نداشته‏اند. وي در فصل اول به بررسي واژه امامت در لغت و اصطلاح پرداخته و ضمن ارزيابي ويژگي‏هاي امام و رابطه امامت و ولايت، ابعاد شخصيتي امام علي (ع) را مورد تجزيه و تحليل قرار داده است. امام از ديدگاه كلامي، امام از ديدگاه شيعه، رابطه امامت با قرآن، اثبات امامت اهل‏بيت از طريق روايات، كنيه و القاب علي (ع)، معرفي شخصيت حضرت علي (ع) از زبان خود ايشان، جهاد و مبارزه علي (ع) با دشمنان اسلام، علي (ع) از ديدگاه پيامبر و حديث منزلت از موضوعات مهم مطرح در اين تحقيق‏اند
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:30  توسط رضا  | 
امام علي (ع) يک انسان کامل از لحاظ شجاعت، عدالت، صبر و بردباري بود

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:29  توسط رضا  | 

در هر نظام سياسي ارزش‌ها و ضدارزش‌ها بر مبناي اصول ايدئولوژي و مكتب مقبول در جامعه تعريف شده و همواره عملكرد نظام سياسي چه از حيث رويكردهاي نظري و چه از جهت اجرايي و عملي بر محور آن ارزيابي مي‌شود.

"عدالت و ظلم" دو محور متضادند كه در همه سيستم‌هاي سياسي، مورد توجه خاص قرار گرفته و به فراخور منويات و مفاهيم ايدئولوژيك تعريف و تحليل مي‌شوند به گونه‌اي كه عدالت عملاً مدينه فاضله‌اي است كه نظام سياسي براي نيل به آن تمام همّ و جهد نظري و عملي خود را به كار مي‌بندد. پس عدالت، هدف غايي تمامي تلاش‌هاي فكري و اجرايي را در عرصه سياست و حكومت تشكيل مي‌دهد.

بحث عدالت و ظلم در منظر امام علي(ع) از گستردگي و عمق ويژه‌اي برخوردار است. بديهي است كه صرف توجه به نگرش امام در خصوص عدالت بدون توجه به ديدگاه آن حضرت، در مورد ظلم، ما را از غواصي در ژرفاي اقيانوس انديشه سياسي امام، باز داشته و تنها شعا‌ع‌هايي از خورشيد انديشه حضرت را بر ما فرو مي‌تابد. از اين رو اين مقاله، بر آن است كه علاوه بر توجه به مفهوم عدالت به عنوان هدف غايي و روح و ماهيت تحقق حاكميت سياسي اسلام، يكي از آفات و آسيب‌هاي مهم نظام سياسي را در رأي و نظر اميرالمؤمنين(ع)، مورد بررسي قرار دهد. آفتي كه از منظر آن حضرت ريشه همه مفاسد و آسيب‌هاي نظام سياسي است.

مطالعه در تاريخ حكومت علوي و سياست‌هايي كه آن حضرت در مقاطع مختلف به كار بسته است به خوبي نشان مي‌دهد كه اميرالمؤمنين(ع)، تنها آسيبي را كه در مواجهه با آن هرگز تسامح و مماشات نكرد و با مبارزه دليرانه با آن همه حوادث و ناملايمات سياسي را به جان خريد و سرانجام جان خويش را براي آن ايثار كرد اصرار و ابرام بر رعايت عدالت بود.

بنابراين در اينجا دو مفهوم اساسي را در كلام علي(ع) پيگيري مي‌كنيم: اول، عدالت؛ دوم، مفهوم ضد آن، يعني ظلم.

1. عدالت، در انديشه امام علي(ع)

مشهور است كه "العدل وضع كل شيء موضعه" يعني عدالت، آن است كه هر چيزي در جاي خودش قرار گيرد. و يا "العدل اعطاء كل ذي حق حقه" عدالت، آن است كه حق هر صاحب حقي، داده شود.

آن حضرت، با جامع‌نگري تمام، عدالت را صرفاً در قالب اخلاق انساني خلاصه نكرده و آن را در همه شريان‌هاي حيات آدمي اعم از سياست، فرهنگ،‌ حقوق فردي و اجتماعي، اقتصاد و ... جاري مي‌داند. اميرمؤمنان علي(ع)، معتقد است كه همه مسائل و ابعاد انساني، ارتباطي ارگانيك و حياتي دارند و اگر هر جزئي از موضع و جايگاه خود خارج شود به همان نسبت، عدالت و اعتدال آسيب مي‌بيند و ظلم جايگزين مي‌شود.

آن حضرت در كلامي عالمانه و جامع‌نگر مي‌فرمايد:

عدل، بر چهار شعبه است: بر دركي ژرف‌نگر و دانشي محققانه، و قضاوتي نيكو، و استواري در بردباري.1

در يك نگاه اجمالي درمي‌يابيم كه حضرت، دو شعبه از عدالت را به عرصه نظري و بينشي انسان و دو شعبه ديگر را به جنبه‌هاي علمي و رفتاري او مربوط مي‌داند.

بدين ترتيب در نگرش و رأي مولا علي(ع) تعريف عدالت، صرفاً در دايره رفتار و عمل انسان محصور نبوده و بنيادهاي اصلي آن به انديشه و تعقل آدمي مربوط است.

عدالت، استعداد فطري، دروني، عقلايي و آرماني است كه در صورت ژرف‌نگري و تحقيق عالمانه، براي دستيابي به حقيقت به قضاوتي نيكو و شايسته منجر مي‌شود كه از جهت رفتاري، دستيابي به آن، استواري در حلم و بردباري و تحقق آن در عمل را مي‌طلبد.

سياق كلام مولا علي(ع) نشان مي‌دهد كه عدالت، فقط وقتي ارزشمند و واجد استحكام است كه به عنوان رويكردي مقطعي و عارضي، در رفتار انسان، ظهور و بروز نكند بلكه به ملكه‌اي نفساني و صفتي راسخ، در نگرش و رفتار انسان، تبديل شود. به همين جهت است كه حضرت، در جاي ديگر مي‌فرمايد: "العدل افضل سجيه؛2 عدالت برترين خصلت‌هاست."

آن حضرت، ضمن خطبه همام كه در صفات متقين بيان فرموده است، مي‌فرمايد: "... لايحيف علي من يبغض ..."3 كسي كه سجيه تقوا دارد به دشمن خود نيز ستم نمي‌كند.

پس در گام اول، براي دستيابي به قريحه و سجيه عدالت، مي‌بايست فهم و دانش انساني را از طريق ژرف‌نگري و تلاش محققانه، براي دريافت حقيقت، به مسير اعتدال رهنمون ساخت آنگاه، با اتكاء بر آن بر عرصه رفتار و عمل متعادل انساني كه همانا داوري نيكو كردن و بردباري در مسير آن است، گام نهاد. پس شناخت، ريشه قضاوت عادلانه است و نتيجه اين قضاوت، حكمي است كه بر كرسي نشستن آن، به دليل وجود موانع و مقاومت‌ها، استواري در بردباري و تحمل و مبارزه با اين موانع را مي‌طلبد و سهل‌انگاري و مماشات و مصلحت‌انديشي در تحقق عدالت، خود خروج از مرز عدالت و سقوط در ورطه ظلم است. بنابراين، ظلم نيز ناشي از فهمي سطحي و دريافتي غيرمحققانه است كه به داوري و قضاوت ناشايست منجر مي‌شود؛ كه با اصرار بر تحقق و اجراي آن، جامعه، از مسير اعتدال خارج شده و آسيب مي‌بيند.

تفاوت عدالت و جود، در انديشه امام(ع)

آن حضرت، عدالت را، بر جود نيز ترجيح مي‌دهد. وقتي از آن حضرت مي‌پرسند آيا عدل برتر است، يا جود؟ مي‌فرمايد: "عدالت، كارها را بر موضع خود مي‌نشاند و بخشش، كارها را از جهتش خارج مي‌كند. عدالت، سياستگذار و تدبيركننده‌اي عام‌المنفعه است. اما جود، كاري عارضي به نفع خاصگان. پس عدل، شريفتر و افضل است."4

به اين ترتيب، اميرالمؤمنين(ع) نيز عدالت را آنگونه كه مشهور است تعريف مي‌فرمايد: عدل آن است كه هر چيز و هر كاري، در موضع شايسته خودش قرار گيرد اما جود، شيء را از جهت خودش خارج مي‌كند.

جالب آنكه حضرت نفرموده است جود، خارج كردن شيء از موضع خود است. زيرا در اين صورت جود، ضدعدالت يا به عبارتي، نوعي ظلم خواهد بود. بلكه فرموده است جود، كارها را از جهت خود خارج مي‌كند و اين، ظلم نيست؛ بلكه گاهي مصلحت است. براي مثال: شخصي، در عمل از قانون تخلف مي‌كند. عدالت آن است كه ناظر، متناسب با جرم، مجازاتي را براي او اعمال كند. اما اگر بخشيدن او، اولاً مضر به حال ديگران نباشد و ثانياً مصلحت آتيه متخلف در آن باشد در اين صورت جود، گرچه عدالت نيست، اما ظلم نيز نيست؛ بلكه جهت مجازات را تغيير مي‌دهد. يعني چه بسا ناظر، تشخيص مي‌دهد كه اگر در ازاي ندامت متخلف و يا حتي پيش از آن، تعهد او بر رعايت قانون در آينده از مجازات متخلف صرفنظر كند، احترام به قانون، بيش از زماني كه مجازات را اعمال مي‌كند، تضمين خواهد شد.

به همين جهت است كه حضرت(ع) در ادامه سخن خود، براي جود، زيان و خسارتي برنشمرده و صرفاً فرموده است كه منفعت عدالت، عمومي است اما منفعت جود، اختصاصي. پس به هر حال، جود نيز منفعت دارد. در غير اين صورت، جود نيز، ظلم و خروج از عدالت بود.

نكته ديگر آنكه اميرمؤمنان(ع)، جود را عارضي و مقطعي تلقي مي‌فرمايد. جود، قانوني هميشگي و ثابت نيست؛ بلكه بنابر اقتضاي مصلحت، به عنوان تصميمي عارضي، مورد عمل قرار مي‌گيرد اما عدالت، سياستي ثابت و عمومي است: "سائس عام".

همانگونه كه قبلاً نيز گفته شد عدالت، به آحاد مردم سود مي‌رساند اما جود، در موقع اعمال، فقط براي متخلف، سودمند است در عين حال كه به ساير مردم نيز زيان نمي‌رساند. از زاويه ديگر، اين كلام علي(ع) مي‌فهماند كه عدالت، رابطه مستقيم با رعايت حقوق دارد. زيرا تنها اگر حق هر امري از امور، بدون اهمال و اغماض ادا شود در اين صورت عدالت رعايت شده است. به همين جهت است كه امام در جاي ديگر تحقق عدالت را فقط در صورتي ميسر مي‌داند كه رهبر و حاكم سياسي و نيز مردم، به دقت حقوق يكديگر را رعايت كنند لذا مي‌‌فرمايد: "آنگاه كه مردم، حق رهبري را ادا كنند و رهبري نيز حق مردم را ادا كند، حق در آن جامعه، عزت مي‌يابد و راه‌هاي نيل به دين آشكار و علائم و نشانه‌هاي عدالت برقرار مي‌شود و ... و هر گاه مردم، بر رهبري چيره شوند، (فرمان او را نبرند)، يا رهبري بر مردم ستم كند، وحدت كلمه از بين مي‌رود و علائم و نشانه‌هاي ستمگري آشكار مي‌شود و نيرنگ‌بازي در دين، آشكار مي‌گردد و ...".

پس در نظام سياسي سالم، هر كار يا شخص و يا نهادي، مي‌بايد دقيقاً در جاي خود قرار گرفته و انجام وظيفه كند و تداخل وظايف، عدالت را در حاكميت مخدوش ساخته و بروز ظلم را زمينه‌سازي مي‌كند.

نتيجه آنكه، امام علي(ع)، عدالت را منشأ و سرچشمه همه فضائل و خوبي‌ها مي‌داند. پس از اين طريق نيز مي‌توان دانست كه ظلم، در نگاه مولاي متقيان(ع)، ريشه همه آسيب‌هاي اجتماعي است.

جملاتي از آن حضرت را در چند محور فهرست كرده و تأمل و دقت در آن را به عهده خواننده اين سطور مي‌گذاريم:

عدالت و ايمان

در نگاه مولا(ع)، عدالت، رأس و هسته اصلي و جوهره ايمان و سرچشمه همه خوبي‌هاست.

"العدل رأس الايمان و جماع الاحسان."5

در اين كلام گهربار از سويي، عدالت با اعتقاد و انديشه آدمي گره خورده و از سوي ديگر جمع‌كننده خوبي‌ها توصيف شده است. بنابراين، محك ايمان، عدالت است و مؤمن، كسي است كه الزاماً از سجيه عدالت برخوردار بوده و همواره بر مركب عدالت حركت مي‌كند.

بخش دوم اين حديث، در واقع مفسر سخني است كه در سطور قبل بيان شد. در آنجا، حضرت علي(ع)، ظلم را ريشه و منشأ همه آسيب‌ها و آفات معرفي فرمود و در اينجا سرچشمه و جامع همه بركات و نيكي‌ها را، عدالت توصيف مي‌كند.

جايگاه و ارزش عدالت

كلمات زير گرچه منزلت عدالت را، در منظر امام(ع)‌ نشان مي‌دهد، اما هر يك، به نوبه خود، شايسته شرح و تفصيل است:

"العدل فوز و كرامه"6 عدالت، پيروزي و عزت و كرامت است. "اسني المواهب العدل"7 برترين موهبت‌ها، عدالت است. "العدل اقوي اساس"8 عدالت، محكمترين بنيان است. "بالعدل تتضاعف البركات"9 با عدالت، بركت‌ها و خيرات، دو چندان مي‌شود. "العدل مألوف"10 عدالت، پيوند دهنده است. "جعل الله سبحانه العدل قواماً للأنام و تنزيها من المظالم و الاثام"11 خداوند، عدالت را براي قوام و استواري حيات جمعي و مصونيت از ظلم‌ها و گناهان مقرر فرمود.

از اين بيانات حضرت، به خوبي استفاده مي‌شود كه ظلم، موجب شكست و خواري، ناپايدارترين بنيان، علت اختلاف و گسستگي، نابودكننده خيرات و خوبي‌ها و موجب ترويج گناهان و آلودگي‌هاست.

عدالت و مردم

امام علي(ع)، اعمال عدالت را بهترين روش براي جلب اعتماد مردم و حفظ صيانت از حمايت‌هاي مردمي توصيه مي‌فرمايد. روش‌هاي امروزين، كه در واقع، عرصه سياست را، به صحنه نمايشي فريبنده، براي جلب آراي مردم، تبديل كرده و با طراحي رقابت‌هاي غيرواقعي احزاب حكومتي، عوام‌فريبانه، آزادي سياسي را متبلور مي‌سازد، در قاموس ولايت علوي، جايگاهي ندارد؛ بلكه رقابت نيز مي‌بايد بر محور عدالتخواهي استوار شود. از منظر علي(ع)، جمال و آبروي حاكمان به ارائه سخنان زيبا و شعارهاي فريبنده و ژست‌هاي تبليغاتي نيست بلكه خدمتگزاري مبتني بر اصل عدالت، همه عزت و آبرو و جمال ولايت را تعيين مي‌كند. لذا مي‌فرمايد: "عدالت، موجب پايداري ملت و آبروي حاكمان است." 12 و باز مي‌فرمايد: "همانا برترين نور چشم و روشنايي بصر، براي حاكمان، پايدار شدن عدالت در سرزمين‌ها و بروز عشق و شيفتگي مردم است. و اين عشق، ظاهر نمي‌شود مگر به آرامش سينه‌هايشان."13

همچنين آن حضرت، در نامه‌اي به زيادبن‌ابيه كه به جاي عبدالله بن عباس به حكومت فارس و شهرهاي اطراف آن منصوب كرد فرمود: "عدالت را بگستران و از ستمكاري و بيدادگري پرهيز كن. زيرا ستمكاري، مردم را به آوارگي كشاند و بيدادگري آنان را به مبارزه و شمشير فرا مي‌خواند."14

نتيجه آنكه ظلم، پايداري مردم را در حمايت از نظام سياسي شكننده كرده و مودت و عشق آنان را، به حكومت، سست مي‌سازد و اين نيست مگر به خاطر آنكه ظلم، آبروي حاكمان را مي‌برد و سينه‌هاي مردم را از بغض، آكنده مي‌سازد.

عدالت و اصلاحات

نظام سياسي پويا، نظامي است كه با خود ارزيابي مداوم و مطالعه شرايط جديد اجتماعي به توليد و اجراي راهكارهاي نوين بپردازد. امام علي(ع)، عدالت را برترين اصلاح مي‌داند. زيرا ضعف‌ها، بي‌نظمي‌ها، ناكارآمدي‌ها و ...، همه ناشي از خروج امور از موضع خود مي‌باشد و سياست عادلانه، سياستي است كه هر كاري را بر موضع خود بنشاند: العدل يضع الامور مواضعها. بنابراين، ماهيت و روح اصلاحات، پافشاري بر عدالت و تحقق آن است.

"الرعيه لاتصلحها الا العدل"15 اصلاح مردم، جز از طريق عدالت، ميسر نيست. "العدل يصلح البريه"16 عدالت است كه امور را اصلاح مي‌كند. "ماعمرت البلدان بمثل العدل"17 هيچ چيز، به مانند عدالت، باعث آباداني و سازندگي كشورها نمي‌شود.

بنابراين ظلم، نظام سياسي مردم را فاسد كرده و سياست‌ها و برنامه‌ها را مي‌آلايد و مانع پيشرفت و سازندگي كشور مي‌شود.

عدالت و توسعه

آن حضرت، در كلامي بسيار گويا، تنها راه نيل به توسعه را اتخاذ عدالت قلمداد فرموده و به كسي كه براي توسعه، عدالت را پايمال كرده و از طريق ظلم، توسعه را مي‌جويد، اطمينان مي‌دهد كه دستاوردي جز تنگنا و بن‌بست در انتظارش نيست.

"همانا عدالت، گشايش و توسعه نهفته است و هر كسي كه عدالت بر او تنگ آيد، ستم بر او تنگتر خواهد آمد."18

عدالت و سياست

در بيان امام علي(ع)، هيچ فاصله‌اي بين سياست و عدالت نيست او فقط سياستي را كارآمد مي‌داند كه بر مبناي عدالت استوار باشد. "خير السياسات العدل"19 برترين سياست‌ها، عدالت است. "العدل خير الحكم"20 عدالت، برترين قضاوت است. "العدل حيات الاحكام"21 عدالت، روح و حيات احكام است. "جمال السياسه العدل في الامره و العفو مع القدره."22 زيبايي سياست، عدالت در حكومت و بخشش در موضع قدرت است. "ملاك السياسه العدل"23 ملاك و محك سياست، عدالت است.

از اين جملات، دانسته مي‌شود كه ظلم، بدترين سياست‌ها و قضاوت‌هاست و آبروي حكومت را مي‌برد.

عدالت با دشمن

در دنياي امروز، اصل هدف، وسيله را توجيه مي‌كند در اغلب كشورها، مبناي برخورد سياسي با رقيب، چه در عرصه رقابت‌هاي جناحي و چه در خصوص سياست خارجي دول محسوب و به كار گرفته مي‌شود. هر كشور و يا جريان سياسي با معيارهاي خاص خود، دشمن را تعريف مي‌كند و آنگاه از همه ابزارها و امكانات موجود براي مبارزه با او بهره مي‌گيرد خواه اين ابزارها انساني و عقلايي باشند يا نه.

اما آيا در منطق علي(ع) نيز اين اصل پذيرفته است؟

آن حضرت، در بستر شهادت، طي نامه‌اي به امام حسن(ع)، و امام حسين(ع) مي‌نويسد: "اي فرزندان عبدالمطلب، مبادا پس از من، دست به خون مسلمين فرو بريد؛ و بگوييد اميرمؤمنان كشته شد. بدانيد جز كشنده من، كس ديگري نبايد كشته شود. درست بنگريد چون من از ضربت او و مردم، او را تنها يك ضربت بزنيد؛ و او را مثله نكنيد ... ."24

بنابراين، در منظر علي(ع)، حتي در برخورد با قاتل امام مسلمين نيز نمي‌توان از مرز عدالت خارج شد.

كساني به امام علي(ع) مراجعه كرده؛ و عرض كردند كه مردم، دل به دنيا بسته‌اند. معاويه با هدايا و پول‌هاي فراوان، آنان را جذب كرده است. شما نيز از اموال بيت‌المال، به اشراف و بزرگان عرب ببخش تا دور تو جمع شده و به تو گرايش پيدا كنند. به عبارت ديگر، شما امام بر حق هستيد پس به منظور تقويت جبهه حق از بيت‌المال خرج كن. در اينجا هدف، ظاهراً تقويت جبهه حق و وسيله، تصرف در بيت‌المال است. حضرت فرمود: "آيا از من مي‌خواهيد كه براي دست يافتن به پيروزي، از ستم بر مردم استفاده كنم؟ به خدا سوگند، تا عمر دارم و شب و روز برقرار است و ستارگان از پي هم طلوع و غروب مي‌كنند، هرگز چنين نخواهم كرد. اگر اين اموال از خودم بود، آن را مساوي بين مردم تقسيم مي‌كردم، چه رسد كه مال خداست."25

نقش عدالت در ثبات حاكميت

بي‌شك، هر حكومتي، در معرض دشمني‌ها و كينه‌توزي‌هاي عناصر منحرف داخلي و رقباي خارجي است و به ناچار، بايد برنامه مدوني را براي ثبات و مصونيت نظام سياسي، به مورد اجرا گذارد. امام علي(ع)، به آن دليل كه همراهي حمايت مردم را مهمترين پايگاه ثبات حاكميت مي‌داند باز هم عدالت را براي قوام و استواري مردم در دفاع از نظام سياسي توصيه مي‌فرمايد: "من عدل تمكن"26 هر كس عدالت پيشه كند، قدرت مي‌يابد. "لن تحصن الدول بمثل استعمال العدل فيها"27 هيچ چيزي مثل رعايت عدالت، دولت‌ها را حفظ نمي‌كند. "العدل جنه الدول"28 عدالت، سپر محكم دولت‌هاست. "اعدل تدم لك القدره"29 عدالت پيشه كن، تا قدرت تو تداوم يابد.

پس در نگاه امام علي(ع)، ظلم‌گرايي راز سستي و بي‌ثباتي حكومت‌ها است.

2. گرايش حاكميت سياسي به ظلم

در رأي و نظر امام علي(ع) ظلم، ريشه و علت همه آفات نظام سياسي است. اگر حاكميت سياسي، از مسير عدالت - چه از باب مصلحت‌انديشي و تساهل و چه به عنوان يك چرخش فكري و ايدئولوژيك - دور شود، همه آفات ديگر، سر برخواهند آورد و نابساماني در زندگي فردي و اجتماعي از هر حيث خودنمايي خواهد كرد. اميرمؤمنان علي(ع)، معتقد است كه با وجود ظلم در نظام سياسي، دين و دنياي مردم آشفته مي‌شود و جامعه به كلي در مسير قهقرا قرار مي‌گيرد.

آثار و نتايج نظام ظالمانه سياسي

حضرت، در تحليل نظام سياسي بني‌اميه كه اركان آن بر ظلم و ستم استوار بود مي‌فرمايد: "به خدا سوگند، (بني‌اميه) مادامي كه حكومت مي‌كنند، (باقي) نگذارند چيزي را كه خدا حرام شمرده مگر آنكه حلال كنند و پيماني را مگر بگسلانند و خانه‌اي در دهستان و خيمه‌اي در بيابان باقي نماند، مگر آنكه ظلم آنان، بدان نفوذ كند و انديشه بد آنان، مردم را فراري دهد؛ تا جايي كه دو دسته بگريند: دسته‌اي براي دين و دسته‌اي براي دنياي خود و كار به جايي رسد كه ياري شما، در قبال آنان مثل ياري برده‌اي نسبت به مولايش باشد آنچنان كه در هنگام حضور مولا، اطاعتش كند و در غياب او بد او گويد."30

علي(ع)، در اين بيان عميق، آفات نظام سياسي بني‌اميه را، به ترتيب چنين برمي‌شمارد:

1. حلال شمردن حرام خدا

يكي از مهمترين آسيب‌هاي ناشي از بروز ظلم و نظام سياسي، استحاله ارزش‌هاي ثابت ايدئولوژيك و تبديل هنجارها به ناهنجاري، در عرصه انديشه و عمل است. طبعاً علت گرايش به ظلم، چيزي جز مطامع دنيوي و ارضاء هواها و هوس‌هاي گوناگون كه نفس آدمي در معرض آن است، نمي‌تواند باشد. و اين رذايل به نص شريعت، حرام شمرده شده است از اين رو است كه ظالم، به ناچار براي دستيابي به اميال خود مرزهاي شريعت را درنورديده و چه بسا با توجيهي ظاهراً عالمانه و ارائه قرائت‌هاي مجعول و غيرمتدولوژيك دستبرد در راهكارهاي وحياني را پويايي و نوانديشي و اجتهاد ديني قلمداد مي‌كند.

2. گسستن پيمان‌ها

پس از نصوص و سنت‌هاي ايدئولوژيك به عنوان مرزهاي انديشه و عمل در يك نظام سياسي قراردادهاي اجتماعي كه ناشي از فرهنگ، آداب، مليت، تاريخ و در يك كلام، عرف مقبول جامعه است در نتيجه ظلم مورد تعرض قرار گرفته و شكسته مي‌شود. لذاست كه امام(ع) مي‌فرمايد: ولاعقداً الا حَلّوه.

3. بسط و گسترش ظلم در جغرافياي حاكميت

امام علي(ع)، در اينجا، به رابطه ميان مردم و حكومت كه از مهمترين مباحث جامعه‌شناسي سياسي است اشاره مي‌فرمايد.

نهاد قدرت سياسي چه نقشي را در زندگي اجتماعي و فكر و رفتار آحاد مردم ايفا مي‌كند؟

بديهي است كه حاكميت سياسي عالي‌ترين نهاد مديريتي در يك جامعه است كه با سياستگزاري، در قالب اوامر و نواهي، زندگي اجتماعي را انتظام مي‌بخشد. ماهيت اين اوامر و نواهي در نگرش مردم به عنوان سرمشق و الگوي فكري و رفتاري تأثير گذاشته انديشه و عمل مردم را در مسير اهداف ويژه خود تربيت مي‌كند. به همين دليل اگر سياست‌هاي حكومت، منطبق بر عدالت و ارزش‌هاي انساني باشد رفتارهاي اجتماعي نيز در همين جهت شكل مي‌گيرد. اما اگر قدرت سياسي، ظلم را در دستور كار خود قرار دهد ظلم، در جغرافياي حاكميت گسترش يافته زندگي اجتماعي مبتني بر آن شكل مي‌گيرد.

لذا اميرالمؤمنين(ع)، مي‌فرمايد: مادامي كه حكومت ظالمانه بني‌اميه، ادامه حيات دهد، خانه‌اي در دهستان و خيمه‌اي در بيابان باقي نمي‌ماند مگر اينكه سياست ظالمانه بني‌اميه در آن نفوذ كند.

4. نارضايتي و افسوس دينداران

به هر حال گروهي از مردم علي‌رغم گرايش نظام سياسي به ظلم‌ با تكيه بر ايمان قلبي و نداي فطرت‌ پايبندي خود را به دين و ارزش‌هاي ديني حفظ مي‌كنند و شكي نيست كه اين دسته - كه در واقع صاحبان و حاميان اصلي حاكميت ديني به شمار مي‌آيند - به دليل هجمه‌اي كه نظام سياسي از درون به مرزهاي اعتقادي و ايدئولوژيك آغاز كرده و سنت‌هاي منصوص شريعت و قراردادهاي مقبول اجتماعي را شكسته است سخت آزرده خاطر و نگرانند؛ "باك يبكي لدينه".

اميرالمؤمنين(ع)، اين آسيب را به عنوان آفتي رواني براي جامعه دينداران مورد توجه جدي قرار داده است. احساس امنيت ايدئولوژيك، يكي از مهمترين هنجارهاي اجتماعي است؛ كه زمينه مساعدي را براي رشد و ارتقاء جوامع پديد مي‌آورد. گرچه در ظاهر گريه بر دين و ارزش‌هاي ديني خود يك هنجار و ارزش است؛ اما امام(ع)، از زاويه ديگري به اين واقعيت مي‌نگرد. و آن اينكه احساس ناامني ديني آسيبي رواني است؛ كه جامعه دينداران را در شرايط گرايش حاكميت ديني به ظلم تهديد مي‌كند.

5. نارضايتي و افسوس دنياخواهان

چه بسا در نگاه اول چنين قضاوت كنيم كه اگر در جامعه‌اي دين و دين‌باوري تهديد شد در مقابل، دنيا و دنياگرايي ترويج مي‌شود و دنياگرايان به اميال و آرزوهاي نفساني خود دست مي‌يابند. اما قضاوت اميرالمؤمنين(ع) در اين باره متفاوت است. حضرت، معتقد است كه ظلم، همه مرزهاي امنيت را چه براي دينداران و چه براي دنياطلبان درمي‌نوردد و اميد و رضايت را از همه اقشار جامعه صرف‌نظر از گرايش و نگرششان سلب مي‌كند.

از سوي ديگر، در اين كلام گهربار امام علي(ع)، تعامل ميان دين و دنيا به خوبي و با نهايت ظرافت، مورد توجه گرفته است. گويي آن حضرت، معتقد است كه دنيا و برخورداري‌هاي دنيوي نيز تنها در سايه حاكميت دين دست‌يافتني است. زيرا احساس امنيت است كه برخورداري از مواهب مادي را لذتبخش مي‌كند. آنگاه كه ظلم، به يك باره امنيت را از آحاد جامعه سلب كرد دنياخواهان نيز در اين شرايط احساس لذت نمي‌كنند و اين نيز آسيب رواني ديگري است كه بخش دوم جامعه را تهديد مي‌كند.

6. انهدام تعامل متعادل ملي با حاكميت سياسي

از منظر مولا علي(ع) رابطه مردم و حكومت، اولاً رابطه‌اي طرفيني؛ و ثانياً از نوع انجذاب قلبي و ايمان باطني است. حكومت و حاكمان ديني، در منظر مردم، عالي‌ترين پايگاه نگهباني از ارزش‌هاي ديني و برترين نخبگان علمي و عملي، در عرصه سياستگذاري، براي تحقق عدالت اجتماعي، و مظهر عدالت‌خواهي و ظلم‌ستيزي هستند. به همين دليل مردم در پاسداري از نظام سياسي ‌از نثار جان خويش نيز مضايقه نمي‌كنند.

از طرف ديگر مردم نيز در منظر حكومت و حاكمان ديني شايسته‌ترين انسان‌هايي هستند كه مستحق خدمت، آرامش، رفاه و تعالي در عرصه‌هاي گوناگون فكري و اعتقادي، فرهنگي و اجتماعي و مالي و اقتصادي مي‌باشند.

بدين ترتيب مردم، همه آرمان‌ها و ايده‌آل‌هاي خود را در آينه زلال حاكميت ديني منعكس مي‌بينند و حاكميت نيز سخاوتمندانه شعاع‌هاي روشنگر و گرمابخش خورشيد دين را - به عنوان منبع ارزش‌ها و پاكي‌ها - به ساحت مردم فرو مي‌تابد.

اين تعامل متعادلي است؛ كه از منظر مولا اميرالمؤمنين(ع)، مي‌بايست بين نظام سياسي و مردم برقرار باشد. اما او معتقد است كه در نظام ظالمانه سياسي اين رابطه به رابطه برده و مولا تبديل مي‌شود؛ "حتي تكون نصره احدكم من احدهم كنصره العبد من سيده".

مردم در قبال نظام ظالمانه سياسي احساس بردگي مي‌كنند و نظام سياسي نيز خود را سلطان و سركرده مردم ارزيابي مي‌كند. بدين ترتيب نظام سياسي تبعيت بي‌قيد و شرط مردم را به عنوان بردگاني كه بايد تحت سلطه حاكميت، گوش به فرمان باشند حق خود مي‌داند و مردم نيز به ناچار سرسپردگي و انقياد محض را باخمودي و ذلت گردن مي‌نهند. گرچه در ظاهر، بردگاني مطيع و رام نظام سياسي حاكمند اما اين تعامل نامتعادل ناشي از هراس و واهمه‌اي است كه از ظلم حاكميت بر جان مردم سايه افكنده و آنان را به اطاعت و انقياد مجبور ساخته است نه آنكه تبعيت از حكومت را وظيفه ايماني و ناشي از عقدي قلبي و آرماني احساس كنند.

نتيجه اين تعامل نامتعادل آن است كه هر جا حكومت حاضر و ناظر باشد مردم بردگي مي‌كنند. "اذا شهد اطاعه" اما آنجا كه حضور و نظارت حاكميت، سست به نظر رسد، عَلم مخالفت راست كرده و يا لااقل از حاكميت، بد مي‌گويند؛ "واذا غاب اغتابه".

آيا اين رابطه به خودي خود يك آسيب سياسي و اجتماعي نيست؟

بنابراين در منظر و رأي مولاي متقيان علي(ع)، گرايش نظام سياسي به ظلم گرچه خود يكي از مهمترين آفات حكومت است ليكن منشأ انواع آسيب‌هاي فكري، اجتماعي، رواني و سياسي ديگر مي‌باشد.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:28  توسط رضا  | 
نسخه‌ي چاپي برگزيدن معرفي به دوستان
عدالت امام علی علیه السلام(16)
 


+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:26  توسط رضا  | 
مدیر گروه فلسفه پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی با اشاره به اینکه تعیین امیرالمؤمنین به عنوان ولی و خلیفه مسلمین تعیین آسمانی و الهی بود که ریشه در امر هدایتگری داشت، تأکید کرد: پیام علی(ع)، انسانیت، عقلانیت و عدالت‌خواهی است .

حجت الاسلام عبدالحسین خسروپناه استاد حوزه و دانشگاه و مدیر گروه فلسفه پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی در گفتگو با خبرنگار مهر با اشاره به اینکه مسئله ولایت که شاخصه اصلی غدیر است ضرورت دینی است، اظهار داشت: پیغمبر اکرم تنها امیرالمؤمنین را معرفی نکرد تا حکومت ظاهری پس از او را اداره کند. ممکن است هر کس دیگری هم بتواند نوعی نظم و انظباط در جامعه پدید آورد، این حداقل ضرورت حکومتی است که شک و تردیدی در آن نیست. نیاز جامعه دینی به امیرالمؤمنین و نصب آن حضرت برای یک ضرورت حداکثری بود که در دل آن ضرورت حکومت ظاهری هم نهفته بود.

وی با اشاره به اینکه حضرت علی (ع) شخصیتی بود که بر اساس حدیثی از پیامبر اکرم (ص) "علی مع الحق و الحق مع علی"  علی (ع) همیشه همراه حق بود و حق هم همراه علی، تصریح کرد: بر اساس چنین ویژگیهایی حضرت علی (ع) باید ظرفیتهایی در جامعه پدید می آورد تا جامعه گرفتار انحراف و گمراهی نشود. به طوری که پس از حضرت محمد (ص) نوعی تأویل گرایی و تفسیر به رأی و همچنین تصوف گرایی و سیاست زدگی ترویج یافت.

مدیر گروه فلسفه پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی با تأکید بر اینکه ضرورت اقتضا می کرد حضرت علی جامعه اسلامی را اداره کند، یادآور شد: با توجه به اینکه جامعه اسلامی باید با محوریت عدالت، معنویت و عقلانیت اداره می شد، این سه عنصر و سه مؤلفه در جامعه علوی جمع می شود و هیچ کس جز علی نمی توانست آنها را با هم جمع کند که این آیه بر پیامبر نازل شد که "الیوم اکملت لکم دینکم...." ( امروز دین شما را برایتان کامل کردم ...) پیامبر اکرم برای جامعه کم نگذاشته بود و تمام حقایق دینی را در اختیار مردم قرار داد و پیامبر خاتم الانبیا است و وقتی خاتمیت هست، مسئله امامت و ولایت برای استمرار این خاتمیت و بقای دینداری مردم است.

حجت الاسلام خسروپناه با اشاره به اینکه شخصیت علی که با حق همراهی دارد، وصی، خلیفه و به منزله برادر و نگهدارنده امت پیامبر است و به مقام تطهیر رسیده است (بر اساس آیه 33 احزاب)، در روز غدیر معرفی شود، افزود: تعیین ولایت این نیست که پیامبر اکرم به مؤمنان توصیه کند به علی محبت کنید و او را دوست داشته باشید، بلکه ولایت تشریعی، تکوینی، سیاسی و اجتماعی علی را قبول کنید و بپذیرید. تعیین امیرالمؤمنین به عنوان ولی و خلیفه مسلمین تعیین آسمانی و الهی بود که ریشه در امر هدایتگری داشت و اگر پیغمبر چنین وظیفه ای را انجام نمی داد، رسالت خود را تکمیل نمی کرد. بنابراین فلسفه و تعیین حکمت امامت و ولایت علی (ع) حکمت عقلایی بوده و تبیین فلسفی می طلبد.

این استاد حوزه و دانشگاه با بیان اینکه متأسفانه در جامعه آن روز امیرالمؤمنین را نپذیرفتند و به سمت دیگران رفتند و این فاصله منجر به ایجاد فرقه های مختلف در اسلام شد مانند معتزله، خوارج، مرجعه، اشاعره گفت: آنهایی که ولایت علی (ع) را پذیرفتند از این توفیق الهی بهره مند شدند که از مخزن اسرار و از معدن ولایت بهره مند شوند. کسانی که از معدن امیرالمؤمنین استفاده کردند به رشد و شکوفایی رسیدند و آنقدر این معدن گسترده است که غیرمسلمانان هم از آن بهره مند هستند و چه بسیار غیرمسلمانانی که با انس با نهج البلاغه نسبت به امیرالمؤمنین محبت پیدا می کنند و از او عظمت یاد می کنند.

وی با تأکید بر اینکه پیام امیرمؤمنان مخصوص شیعیان نیست، تصریح کرد: علی پیام انسانیت، عدالت، عقلانیت، عدالت خواهی است. به طوریکه می توان گفت مهمترین دستاورد او انسانیت و انسان گرایی بود که جوامع بشری با آشنایی با او به سمت ارزشهای انسانی و عدالت خواهی سوق پیدا می کنند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:17  توسط رضا  | 
دولت  و حكومت ، همواره يكي از اصلي ترين مباحث علوم سياسي بوده است، تا جايي كه سياست به عنوان "هنر حكومت كردن يا حكمراني" تعريف گشته است. يكي از سؤالات شايع در اين حوزه، هدف يا وسيله بودن دولت و حكومت است. برخي ايده آليستها دولت را يك هدف و واحدي فوق مردم و فرد مي دانستند و برخي ديگر از مكاتب و انديشه گران سياسي، دولت و حكومت را وسيله اي براي عمل به برخي اهداف مورد نظر جامعه انساني به شمار مي آوردند و ارزش ذاتي را مختص فرد دانسته و دولت را ابزاري مكانيكي و مصنوع دست بشر براي دستيابيبه اهداف خويش محسوب مي نمودند...



مبحث مهم دولت و حكومت و همچنين آرمانها و مقاصد عاليه آن در منابع اسلامي، از جمله نهج البلاغه، به وفور مورد اشاره است و امام علي(ع) با فطانت و درايت در اين مقوله چنان سخنگفته اند كه از عاليترين و نابترين انديشه هاي سياسي قديم و جديد، گوي سبقت را ربوده اند.

  احيا و اقامه حق و دفع باطل

اقامه و احياي حق و دفع باطل، از بزرگترين آرمانهاي حكومت از ديد علي(ع) است و امام(ع) بارها مبنا و دليل پذيرش حكومت را اقامه حق و ممانعت از باطل و مبارزه با آن اعلام نموده است.

عبدالله بن عباس مي گويد: "در منطقه "ذي قار" در گذرگاه جنگ بصره، شرفياب محضر امير مؤمنان(ع) شدم. ديدم نعلين خود را وصله مي زند. در اين حال رو به من كرد و گفت: اين نعل چقدر ارزش دارد؟ در پاسخ گفتم: قيمتي ندارد. علي(ع) فرمود: به خدا قسم! اين نعل كهنه در نظر من ارزشمندتر از حكومت بر شماست، مگر آن كه بتوانم حقي را بر پا دارم يا جلوي باطلي را بگيرم [1]".

بدين ترتيب امام(ع)، اقامه حق و دفع باطل را اساسي ترين وظيفه خويش مي شناسد و حكومت را براي تحقق حق به دست گرفته است. در سايه اين وظيفه است كه وظايف اصلي ديگر سامان مي يابد و زمينه هاي سير به سوي اهداف متعالي در دولت حق فراهم مي شود و امنيت لازم به دست مي آيد و دينداري، معنايي حقيقي مي يابد. شايان ذكر است "حق" در نهج البلاغه به دو طريق استعمال گشته است؛ يكي: حق در برابر ناحق به معناي "عدل" در برابر "ظلم"؛ ديگري حق به معناي "صحيح" در برابر باطل (ناصحيح). عدم رعايت و ترك اين دو جهت توسط مردم، منشأ پيدايش جنگهاي دوران حكومت اميرالمؤمنين(ع) شد. امام(ع) پايه حكومت خويش را بر اساس اقامه عدل و بازگرداندن امور اجتماعي به مجاري اسلامي بنا نهاد. ايشان در مورد حق مداري پيامبر(ص) مي فرمايد:"و كان عوناً بالحق علي صاحبه، و المعلن ِللحقَّ بالحقِّ؛ [2][پيامبر] كمك و ياور حق بود و با حق، صاحب حق را كمك مي كرد، اما نه به هر روشي، حتي باطل و ناصحيح، بلكه به وسيله حق، حق را آشكار مي ساخت".

از ديد امام(ع) نظر اكثريت همواره موافق و مقارن با حق و حقيقت نيست، امام پايه حكومت خود را بر پيروي از حق و اقامه آن نهاده بود و خود، محور و مفسر حق بود. از اين رو هرگاه اكثرجامعه، از حق پيروي مي كردند، پيشرو آنان بود، ولي اگر از حق سر باز مي زدند، او همچنان با حق بود و از جدايي اكثريت باطل، بيم نداشت.

همچنانكه به عمار مي فرمايد:"اي عمار! اگر ديدي علي از راهي رفت و همه مردم از راه ديگر، تو با علي برو و ساير مردم را رها كن. يقين بدان علي هرگز تو را به راه هلاكت نمي برد و از شاهراهرستگاري خارج نمي سازد". [3]

 تحقق عدالت

يكي از اساسي ترين آرمانهاي حكومت علوي، تحقق و اقامه عدالت است و امام(ع)حكومت را براي تحقق عدالت، از جمله استيفاي حقوق پذيرفت:
"وَ ما اَخَذَ اللهُ علي العلماء الاّ يُقارُّوا علي كِظَّة ِظالم، و لا سَغَبِ مظلوم، لاَلقيتُ حبلها علي غاربَها، و لسقَيْتُ آخرها بكاس ِاوّلها؛ [4]اگر خداوند از عالمان پيماني سخت نگرفته بود كه در برابر شكمبارگي ستمگر وگرسنگي ستمديده، آرام و قرار نگيرند، بي تأمل رشته حكومت را از دست مي گذاشتم و پايانش را چون آغازش مي انگاشتم و چون گذشته، خود را به كناري مي كشيدم".

عدالت ورزي از ديد امام(ع) مايه روشني چشم زمامداران و نفوذ محبت آنها در مردم و استحكام حكومت مي شود:"آنچه بيشتر ديده واليان بدان روشن است، برقراري عدالت در شهرها، و ميان مردمان، دوستي پديدار شدن است. دوستي آنان آشكار نگردد، جز آنگاه كه دل ايشان بي گزند شود، و خيرخواهي آنها راست نيايد، جز آنكه واليان را براي كارهاي خود نگه دارند و دوام حكومت آنان را سنگين نشمارند و گفتگو از دير ماندن ِآنان را بر سر كار واگذارند". [5]

برقراري عدالت به تعبير امام، اقامه حدود الهي است كه در سايه آن همه چيز احيا شده و راست مي گردد. به باور ايشان نقش عدالت چنين است: "جعل الله سبحانه العدلَ قَوام الاَنام، و تنزيهاً من المظالم و الْاثام و تسنيةً للإسلام؛ [6]خداي سبحان عدالت را مايه استواري انسانها و ستون زندگاني آنها، و سبب پاكي از  ستمكاريها و گناهان و روشني چراغ اسلام قرار داد".

و نيز فرمود:"بالعدل تصلح الرّعية؛ [7]با عدالت مردمان اصلاح مي شوند".

شرح ديدگاههاي امام(ع) در باره عدالت، در اين مقال نمي گنجد. مي توان گفت هر نوع نابساماني، نشان از بي عدالتي است. اگر عدالت هدف حكومت قرار گيرد و لوازم تحقق آن فراهمآيد، جامعه و امور سامان مي يابد و همگان لباس عافيت و سلامت و كرامت به تن مي نمايند. [8]علي(ع) حكومت را در اين جهت سير داد، چنانكه در ضمن خطبه اي خطاب به مردم فرمود:"و الْبَسْتُكُمُ العافيةَ مِن عَدْلي؛ [9]از عدالت خود، لباس عافيت بر تنتان كردم".

شايسته سالاري

براي دستيابي به آنچه كه به عنوان اهداف حكومت اسلامي و علوي برشمرديم، لازم است مناصب بر اساس لياقت و شايستگي تقسيم شود و مسؤولان و كارگزاران حكومت، باكفايت ترين و خدمتگزارترين افراد باشند. چنين حكومتي، به آرمانهاي خود سريعتر دست مي يابد. امام علي(ع) مي فرمايد:"و لا تقبلنّ في استعمال عُمّالك و اُمرائك شفاعة اِلّا شفاعَة الكفاية و الاَمانة [10]؛در گزينش كاركنان و فرمانروايانت، شفاعت و وساطت كسي را مپذير، مگر شفاعت شايستگي و امانتداري آنها".

امام(ع) در عهدنامه مالك، توصيه مي نمايد كارمندان، پس از آزمايش و امتحان و نه ميل واستبداد، به كار گمارده شوند و از ميان آنها افرادي كه با تجربه تر و پاكتر و پيشگامتر در اسلامند، گزينش گردند. [11]

از نظر امام(ع) سزاوارترين كس به خلافت، تواناترين و داناترين آنها به فرمان خدا است [12].و افراد، در صورتي كه شايسته تر از آنها وجود داشته باشد، حق ندارند خود را مقدم كنند، همچنان كه پيامبر(ص) مي فرمايد:"من تقدم علي قوم من المسلمين و هو يَري اَنَّ فيهم مَن هو اَفضل منه فقد خان الله و رسوله و المسلمين [13]؛
هر كس خود را بر ديگر مسلمانان مقدم كند در حالي كه در ميان آنها افراد شايسته تري وجود دارد، به خدا و پيامبر و مسلمانان خيانت كرده است".

بديهي است كفايت و شايستگي كارگزاران حكومت باعث جلب اعتماد و همكاري صميمانه مردم با حكومت خواهد گرديد و بدين ترتيب تعامل مستحكم و مترقي حكومت و مردم، زمينه بالندگي و رشد اجتماع و ثبات بيشتر حكومت را سبب خواهد شد و مردم را به سوي آرمانهاي
متعالي رهنمون خواهد ساخت

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:15  توسط رضا  | 

عدالت از محوری ترین اندیشه های امام علی(ع) است تا جایی که در مقایسه بین جود، بخشش و عدالت ، حضرت اجرای عدالت در جامعه را رسیدن همگان به حقوق خود می داند

به گزارش "خدمت"؛ عدالت از محوری ترین اندیشه های امام علی(ع) است تا جایی که در مقایسه بین جود، بخشش و عدالت ، حضرت اجرای عدالت در جامعه را رسیدن همگان به حقوق خود می داند، اما جود و بخشش تعلق به عده ای اندک دارد و در شرایطی که عدالت در جامعه حاکم باشد هر چیز در جای خود قرار خواهد گرفت و نیازی به جود و بخشش در شرایط استثنائی نیست.

در دیدگاه امام علی اگر عدالت رعایت شود، حقوق بشر رعایت و حقوق انسانی تمام جهانیان حفظ خواهد شد. عدالت در اندیشه امام گستره وسیعی را در بر می گیرد و خط مشی امام در عدالت سیاسی، رعایت حقوق شهروندی در همه ابعاد است. به همین دلیل در نظام علوی توصیه پذیری وجود ندارد و کسی از طریق نفوذ و اعمال توصیه به رانت خواری نمی پردازد .

شرط خواستن عدالت رعایت حضور در صحنه ها و نظارت است و اگر فردی بخواهد مجری عدالت باشد و با افراد تعدی کننده به عدالت، ولو در حد گفتار برخورد کند به طور طبیعی عدالت مطلوب امام علی(ع) در جامعه تحقق می یابد.

بی تردید یکی از مسائل در رعایت عدالت، لزوم اجرای آن است و یک نظام اجتماعی عادلانه باید دارای برنامه ریزی عدالت محور باشد تا انسان در تمام طول دوران حیات خود بتواند با رفاه زندگی دنیوی خود را پیش برد.

در دیدگاه امام علی در جایی که حقوق افراد مساوی باشد، رعایت حقوق همگان عدالت است، اما در آنجا که استحقاقهای مختلف برای افراد وجود دارند برخورد یکسان ظلم است .

امام علی(ع) در محراب عدالت و به دلیل سخت‌گیری در اجرای عدالت به شهادت رسید، علت اصلی نیز عدم تحمل عدالت علوی از سوی برخی افراد جامعه بود.
 

 
 

 

 

 

 
""

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:12  توسط رضا  | 

‌اشاره:
مقاله، در جهت‌ تفکیک‌ «خشونت‌ بیجا» و اعمال‌ قدرت‌ عریان‌ و استبدادی‌ در حکومت، از «قاطعیت‌ در مقام‌ اجرای‌ عدالت» و «حفظ‌ حکومت‌ اسلامی»، به‌ طرح‌ تعابیر گوناگون‌ «اقتدار سیاسی» پرداخته‌ و توضیح‌ می‌دهد که‌ در فرهنگ‌ سیاسی‌ امام‌ علی(ع) و حکومت‌ اسلامی، «عدالت» در موجودیت‌ خود به‌ «قدرت» و قاطعیت، محتاج‌ است‌ و «قدرت» نیز در مشروعیت‌ خود، به‌ «عدالت» نیاز دارد. سپس‌ میان‌ آرمانگرائی‌ عدالت‌طلبانه‌ که‌ رکن‌ حکومت‌ اسلامی‌ و علوی‌ است‌ با فرهنگ‌ اصالت‌ غلبه‌ و زور، مرز می‌کشد و پس‌ از تعریف‌ «عدالت» در نهج‌البلاغه، به‌ ذکر فرمایشات‌ امام‌ علی(ع) در این‌ خصوص‌ می‌پردازد:
موضوع‌ عدالت‌ در اندیشه‌های‌ سیاسی‌ امام‌ علی(ع) مبحث‌ بسیار گسترده‌ و عمیقی‌ است‌ که‌ تأمل‌ و مجال‌ معتنابهی‌ می‌طلبد. با ژرف‌اندیشی‌ در سیره‌ نظری‌ و عملی‌ امام‌ علی(ع) این‌ واقعیت‌ مشهود است‌ که‌ از نظر ایشان‌ «عدالت»، رمز بقا و ترقی‌ نظام‌ سیاسی‌ و ضامن‌ ثبات‌ و امنیت‌ واقعی‌ و منافی‌ خشونت‌ بیجا در تعامل‌ حکومت‌ و مردم‌ است‌ و اساساً‌ رابطه‌ متغلبانة‌ ایندو با یکدیگر از دید امام، نکوهیده‌ است‌ و رابطة‌ محبت‌آمیز و متعاون‌ بر آن‌ حاکم‌ می‌باشد. از سوی‌ دیگر امام(ع)، دفاع‌ قاطع‌ و مشروع‌ از این‌ رابطه‌ و مقابله‌ با جائرین‌ متغلب‌ را نیز همواره‌ مورد تأکید قرار داده‌اند.

‌عدالت‌ و قدرت‌
این‌ واقعیت‌ دارد که‌ بخش‌ معظمی‌ از تاریخ‌ نظامهای‌ سیاسی‌ اسلامی‌ در مشرق‌ زمین‌ به‌ نظامهای‌ متغلب‌ و خودکامه‌ اختصاص‌ دارد و متأسفانه‌ به‌ استثنای‌ مقاطع‌ کوتاهی‌ در صدر اسلام، جامعه‌ اسلامی‌ غالباً‌ از حکومتهای‌ عادل‌ اسلامی، بی‌بهره‌ یا کم‌ بهره‌ و در چنگال‌ رژیمهای‌ غیراسلامی‌ و مستبد، اسیر بوده‌ است. واقعیت‌ دیگر آن‌ است‌ که‌ بحث‌ عدالت‌ سیاسی‌ بدون‌ بحث‌ از اقتدار سیاسی، کم‌معنا است‌ زیرا پرداختن‌ به‌ مشکلة‌ عدالت؛ در مقام‌ بنیاد یا جزء تجزیه‌ناپذیر مشکلة‌ «قدرت» است. «قدرت»، از آن‌ هنگام‌ که‌ پا می‌گیرد با پرسش‌ «عدالت» روبه‌روست، زیرا حق‌ است‌ و عدالت‌ نیز وضعیتی‌ حقوقی‌ است‌ و از این‌ رو ناگزیر است‌ نسبت‌ خود را با عدالت‌ تنظیم‌ و تعریف‌ کند.
اگر قدرت‌ از عدالت‌ بگسلد دیگر بر حق‌ نیست. بنابراین‌ عدالت‌ برای‌ قدرت‌ و قدرت‌ برای‌ عدالت، ضروری‌ است. عدالت‌ از آن‌ رو که‌ بنیاد و ارزش‌ است، فوق‌ قدرت‌ می‌ایستد و ازآن‌رو که‌ نیازمند قدرت‌ و یکی‌ از ابزارهای‌ آن‌ است‌ همراه‌ آن‌ می‌رود.1
ازطرفی‌ سعادت، دراندیشه‌های‌ سیاسی‌ اسلام‌ و آموزه‌های‌ امام‌ علی(ع)، آرمان‌نهایی‌ آدمی‌ است‌ بنابراین‌ قدرت‌ سیاسی‌ باید در خدمت‌ این‌ آرمان‌ باشد و بدیهی‌ است‌ چنین‌ قدرتی‌ برای‌ دستیابی‌ به‌ سعادت، نمی‌تواند روابطی‌ غیرعادلانه‌ در جامعه‌ برقرار سازد زیرا در چنین‌ صورتی، قدرت‌ مشروع‌ تبدیل‌ به‌ غلبه؛ سلطه‌ و زور شده‌ و مشروعیت‌ خود را از دست‌ می‌دهد.

در طول‌ سه‌ یا چهار دهه‌ گذشته، فلاسفه‌ سیاسی‌ برای‌ نامگذاری‌ قوة‌ قاهرة‌ نظامهای‌ سیاسی، اسامی‌ خاصی‌ انتخاب‌ نموده‌اند که‌ از جمله‌ آنها توانایی‌ یا زور، قدرت، و اقتدار و... است،2 دیدگاهی‌ که‌ در آن، دولت‌ به‌ مثابة‌ صاحب‌ «زور» تصور می‌شود مرتبط‌ با نگرشی‌ است‌ که‌ معمولاً‌ «واقع‌گرایی‌ سیاسی» نامیده‌ می‌شود. زور، قدرت‌ برهنه‌ و فاقد حقانیت‌ و مشروعیت‌ و صفات‌ قانونی‌ است‌ که‌ تنها راه‌ حیات‌ خویش‌ را در اِ‌عمال‌ قهر و غلبه‌ و خشونت‌ صرف‌ نسبت‌ به‌ دیگران‌ می‌بیند و بر تمام‌ اشکال‌ خودکامگی‌ و نظام‌ تغلب، مهر صحت‌ می‌گذارد و از «عدالت» به‌ نفع‌ «زور» و استیلاطلبی‌ و امنیت‌ خفقان‌آمیز، عقب‌نشینی‌ می‌کند.
آن‌ دیدگاه‌ و تئوری‌ که‌ دولت‌ را با «قدرت»، مورد شناسایی‌ قرار می‌دهد، تئوری‌ دولت‌ است‌ که‌ به‌ «قدرت» همچون‌ «زور تخصص‌ یافته» توسط‌ حقوق، نگاه‌ می‌کند و با مقید نمودن‌ زور با قانون، این‌ زور را دگرگون‌ و نهادینه‌ می‌سازد. این‌ دگرگونی‌ بیش‌ از همه‌ مورد توجه‌ حقوق‌دانان‌ قرار گرفته‌ است. از نگاهی‌ دیگر، به‌ «دولت»، همچون‌ دارندة‌ «اقتدار» نگریسته‌ می‌شود و چنین‌ دولتی‌ دارای‌ مشروعیت‌ است، مشروعیتی‌ که‌ تنها توسط‌ زور و خشونت‌ و یا حتی‌ اعمال‌ قدرت‌ قانونی‌ نمی‌تواند فراهم‌ شود. دولتها همیشه‌ درپی‌ مشروعیتی‌ با چنین‌ طبیعتی‌ بوده‌اند و چنین‌ درخواستی‌ همواره‌ مایة‌ مجادله‌های‌ شدید و تأملات‌ جدی‌ بوده‌ است. این‌ کندوکاوها نه‌ فقط‌ بر روی‌ مفهوم‌ جدید دولت، بلکه‌ بر روی‌ شکل‌ ظاهری‌ و ساختار آن‌ نیز تأثیر بسزایی‌ گذاشته‌ است. به‌ هر حال‌ دولت‌ و نظام‌ سیاسی‌ دارای‌ اقتدار، دولتی‌ «مشروع» محسوب‌ می‌شود. مشروعیتی‌ که‌ دربردارندة‌ مفاهیم‌ «حقانیت»، «قانونی‌ بودن» و «مقبولیت‌ عمومی» و مورد رضایت‌ همگان‌ می‌باشد.
در این‌ بین، قدرت‌ و اقتدار به‌ هم‌ وابسته‌ و متعاملند و حتی‌ بسیاری‌ تمایز آنها را از همدیگر نفی‌ کرده‌اند. به‌ عنوان‌ مثال‌ «ولدن» یادآور شده‌ که‌ کلمات‌ «قدرت» و «اقتدار» بشکل‌ تنگاتنگی‌ به‌ هم‌ پیوسته‌اند و بسیاری‌ از اختلافهای‌ زائد بین‌ آندو ناشی‌ از تحلیلهای‌ منطقی‌ ناکافی‌ است. وی‌ می‌گوید: «قدرت‌ و اقتدار، اسامی‌ دو جوهر متمایز نیستند بلکه‌ در جوار هم‌ قرار داشته‌ و یکی‌ به‌ دیگری‌ وابسته‌ است.»3
در هر صورت‌ در بین‌ مؤ‌لفه‌های‌ قدرت، «زور» و «خشونت» مفاهیمی‌ هستند که‌ عموماً‌ نامطبوع‌ بوده‌ و تقریباً‌ همة‌ اندیشمندان‌ سیاسی‌ به‌ اتفاق‌ از آن‌ پرهیز کرده‌ و اِ‌عمال‌ صرف‌ آنها را خصوصاً‌ در روابط‌ نظام‌ سیاسی‌ و مردم‌ توصیه‌ نکرده‌اند.4 خشونت‌ در حقیقت، نوعی‌ از اعمال‌ زور می‌باشد و به‌ همین‌ دلیل‌ با «قدرت» و «اقتدار»، دارای‌ مرزهای‌ آشکاری‌ است. به‌ زعم‌ آنتونی‌ آربلاستر، «خشونت»، عبارت‌ است‌ از «هرگونه‌ تهاجم‌ فیزیکی‌ بر هستی‌ انسان‌ که‌ با انگیزة‌ وارد آوردن‌ آسیب، رنج‌ و یا لطمه‌ زدن‌ همراه‌ می‌باشد.»5
تعریف‌ «هافمن» هم‌ دربردارنده‌ همین‌ معنا است:
«کاربرد نیروی‌ فیزیکی‌ یا تهدید ناشی‌ از کاربرد نیروی‌ فیزیکی‌ که‌ می‌تواند لطمات‌ جسمی‌ یا معنوی‌ بر شخص‌ یا اشخاص‌ بگذارد.»6
تعریف‌ فوق، اشکال‌ متنوعی‌ از خشونت‌ورزی‌ دولتی، فردی، گروهی، فرهنگی، سیاسی، ابزاری، عصبی، ساختاری، مستقیم‌ و ... را دربرمی‌گیرد.

‌عدالت، آرمانگرایی‌ و نفی‌ «اصالت‌ غلبه»
در نظام‌ سیاسی‌ علوی، قوة‌ قاهرة‌ دولت، از نوع‌ «قدرت» و «اقتدار» بوده‌ و با زور صرف‌ و خشونت‌ عریان، بیگانه‌ است‌ لذا بر مسلک‌ واقع‌گرایی‌ منحط‌ حرکت‌ ننموده‌ و نحلة‌ آرمانگرایی‌ را ره‌توشه‌ خود ساخته‌ است.
مقصود از آرمانگرایی، اندیشه‌ای‌ است‌ که‌ در حوزه‌ عمل‌ و نظر، هدف‌ سیاست‌ را سعادتمند نمودن‌ مردم‌ و وصول‌ آنها به‌ سعادت‌ الهی‌ می‌داند و با کاربرد قهر و غلبه‌ نامشروع‌ و خشونت‌ صرف‌ مخالف‌ است، خودکامگی‌ و نظام‌ تغلب‌ را نفی‌ می‌کند و بر ایجاد مدینة‌ فاضله‌ و عادله‌ پای‌ می‌فشارد.
خودکامگی‌ و حکومت‌ متغلب‌ از این‌ دیدگاه، شیوة‌ اعمال‌ قدرتی‌ است‌ که‌ صرفاً‌ مبتنی‌ بر زور و غلبه‌ و چیرگی‌ و استیلای‌ خشونت‌آمیز است. «خودکامه‌ و متغلب»، فرمانروا یا نظام‌ سیاسی‌ است‌ که‌ قدرتش‌ فاقد عدالت‌ و در نتیجه‌ فاقد مشروعیت‌ است‌ و مناسبات‌ وی‌ با مردم‌ بر مبنای‌ روابط‌ ظالمانه‌ و اجبار است‌ و بقای‌ خویش‌ را در سرکوب‌ افراد تحت‌ حکومت‌ خود می‌بیند.
متأسفانه‌ با شهادت‌ امام(ع) و تبدیل‌ امامت‌ به‌ ملوکیت‌ و سلطنت، عدالت‌ در نظر و عمل، محجور گشت‌ و با استیلای‌نظامهای‌خشن‌ و جائر خودکامه، نظریات‌ مرتبط‌ با عدالت‌ نتوانستند صور آرمانی‌ و
حقیقی‌ خود را در عمل‌ به‌ حوزة‌ اجرا بگذارند و شکل‌ عینی‌ و محقق‌ یابند و حتی‌ معانی‌ آنها نیز در عمل‌ مسخ‌ گردید و بی‌دلیل‌ نیست‌ که‌ نظامهای‌ سیاسی، دولتی‌ مستعجل‌ بوده‌ و بواسطه‌ وجه‌ سرکوب‌ و بی‌عدالتیشان‌ همواره‌ در معرض‌ شورش‌ و عصیان‌ عمومی‌ و نا امنی‌ قرار داشته‌اند و باچالش‌های‌ بسیاری‌ روبرو بوده‌ و بقایشان‌ همواره‌ با اشکال‌ مواجه‌ گشته‌ است. بدین‌ترتیب‌ در چرخه‌ و یا رابطة‌ دو سویه‌ایی؛ افزایش‌ خودکامگی، تغلب، خشونت، و ناامنی، در نظام‌ سیاسی‌ منجر به‌ رکود و محجوریت‌ کاربرد نظریات‌ عدالت‌ و تحویل‌ علمی‌ آنها از آرمانگرایی‌ به‌ واقع‌گرایی‌ شده‌ و دوام‌ و امنیت‌ و ثبات‌ واقعی‌ نظامهای‌ سیاسی‌ اسلامی‌ را دچار خدشه‌ و زوال‌ نموده‌ است‌ این‌ روند همراه‌ با شهادت‌ و حذف‌ اسوه‌ عملی‌ عدالت‌ یعنی‌ علی(ع) از عرصه‌ سیاسی، نخستین‌ و بزرگترین‌ انحراف‌ را در تاریخ‌ نظامهای‌ سیاسی‌ اسلام‌ ببار آورد و اصلی‌ترین‌ مایه‌ تثبیت‌ و تحکیم‌ استبداد و خودکامگی‌ در این‌ نظامها گردید و تنها راه‌ چاره‌ برای‌ جهان‌ اسلام‌ بازگشت‌ مجدد به‌ سیره‌ شریف‌ علوی‌ است.

‌تعریف‌ عدالت‌
در تعریف‌ عدالت‌ از دید امام‌ علی(ع) موارد زیر قابل‌ ملاحظه‌ است:

‌الف‌ - عینی‌ و ملموس
عدالت‌ در نهج‌البلاغه، مفهومی‌ عینی‌ و قابل‌ درک‌ و نه‌ نسبی‌ دارد. امام(ع) در نامه‌ای‌ نوشته‌اند:
«کسانی‌ که‌ در حکومت‌ من‌ به‌ سر بردند و سپس‌ به‌ امویان‌ پیوستند، عدل‌ را دیدند و شنیدند و یا جان‌ خود یافتند ولی‌ آن‌ را نپذیرفتند.»7
از این‌ بیان‌ فهمیده‌ می‌شود که‌ امام(ع) در دوران‌ حکومت‌ خویش‌ به‌گونه‌ای‌ رفتار کرده‌ که‌ مردم‌ حتی‌ مخالفانش‌ بتوانند عدل‌ را بچشند و بفهمند. یعنی‌ یک‌ حکومت‌ دادگر می‌تواند با نشان‌ دادن‌ مصداق‌های‌ عدالت‌ به‌ مردم، آن‌ را به‌ ایشان‌ بشناساند.

ب‌ - هر چیز در جای‌ خویش‌ (وضع‌ الشی‌ فی‌موضعه)
از امام(ع) سؤ‌ال‌ شد: از عدل‌ و جُود (بخشش)، کدامیک‌ برتر و ارزشمندترند؟ فرمود:
«عدل، امور را بجای‌ خود می‌نهد اما جُود، امور را از جهت‌ اصلی‌ خارج‌ می‌کند. عدل، سیاستگری‌ فراگیر همگان‌ است‌ و سائس‌ و اداره‌ کنندة‌ عموم‌ است‌ اما اثر جُود، محدود، و عارضه‌ایی‌ استثنایی‌ است. بنابراین‌ عدل، شریف‌تر و با فضیلت‌تر است.»8

ج‌ - اهمیت‌ اجتماعی‌ «عدالت»، علاوه‌ بر جنبه‌ فضیلت‌ نفسانی‌ و فردی‌ آن‌
به‌ تعبیر علامه‌ شهید مطهری؛ وجه‌ مغفول‌ عدالت‌ علی(ع)، ویژگی‌ اجتماعی‌ آن‌ و برتری‌ این‌ جنبه‌ بر جوانب‌ اخلاقی‌ در حوزه‌ فضایل‌ شخصی‌ است‌ به‌ عبارت‌ دیگر، عدالت‌ موجب‌ شهادت‌ علی(ع) عدالت‌ اجتماعی‌ و عدالتخواه‌ بودن‌ وی‌ است‌ و این‌ علاوه‌ بر از عادل‌ بودن‌ از جنبة‌ شخصی‌ است. به‌ همین‌ دلیل‌ اگر به‌ عدالت‌ به‌ عنوان‌ فضیلت‌ اخلاق‌ فردی‌ نگریسته‌ شود، جُود بر آن‌ مرجح‌ است‌ اما به‌ دلیل‌ اهمیت‌ اجتماع، عدالت‌ اجتماعی‌ بر جُود، ترجیح‌ و برتری‌ دارد.9

د - موزون‌ و متعادل‌
عدالت‌ از دید علی(ع) در مفهوم‌ «وضع‌ الشی‌ فی‌ موضعه»، باعث‌ تعادل‌ اجتماعی‌ و آرامش‌ در بین‌ جامعه‌ و صنوف‌ آن‌ می‌گردد؛ زیرا عدالت‌ بنا به‌ کتاب‌ خداو سنت‌ نبوی، هر قشر و صنفی‌ را در جایگاه‌ ویژه‌ و بایسته‌شان‌ می‌نشاند. از سویی، وقتی‌ هر چیزی‌ در جای‌ بایستة‌ خود قرار گرفت، لاجرم‌ تعادل‌ و موزونیت‌ به‌ آن‌ جامعه‌ برمی‌گردد و چنین‌ جامعه‌ایی‌ موزون‌ است. امام(ع) در بند 25 عهدنامه‌ مالک‌اشتر به‌ ذکر سلسله‌ مراتب‌ اقشار اجتماعی‌ پرداخته‌ و با شرح‌ روابط‌ متعامل‌ و مکمل‌ این‌ قشرها، تعیین‌ سهم‌ و جایگاه‌ هر قشر را از سوی‌ خدای‌ متعال‌ متعین‌ دانسته‌ است.10 همچنین‌ ایشان‌ با تشریح‌ فضائل‌ چهارگانه‌ اخلاقی، عدالت‌ را فضیلت‌ چهارم‌ معرفی‌ می‌کند که‌ اساس‌ آن‌ در اعتدال‌ قوای‌ نفسانی‌ می‌باشد.11

ه' - نفی‌ هرگونه‌ تبعیض‌ و رعایت‌ همة‌ استحقاقها
این‌ مفهوم‌ قرآنی، مکرراً‌ در کلام‌ علی(ع) آمده‌ و به‌ معنای‌ تساوی‌ مطلق‌ افراد نیز نیست، بلکه‌ در استحقاقهای‌ متساوی، تساوی‌ رعایت‌ می‌گردد و چون‌ استحقاقهای‌ افراد، متفاوت‌ است‌ لذا وجود اصل‌ تفاوت‌ میان‌ افراد، واقعیتی‌ مسلم‌ و مایة‌ قوام‌ جامعه‌ است. تعبیر امام(ع) از این‌ تفاوتها چنین‌ است:
«خداوند به‌ حکمت‌ خود بین‌ همتها و خواسته‌های‌ مردم‌ و سایر حالاتشان‌ تفاوت‌ ایجاد کرده‌ و این‌ اختلافها را وسیلة‌ برپایی‌ زندگانی‌ مردم‌ قرار داد....»12
علی(ع) در رعایت‌ مساوات‌ و نفی‌هرگونه‌ تبعیض‌ نسبت‌ به‌ مردم‌ می‌فرمایند:
«در برابر مردمی‌ که‌ در حوزه‌ مسئولیت‌ تواند فروتن‌ و با آنان‌ گشاده‌رو و ملایم‌ باش‌ و موضعی‌ نرم‌ و انعطاف‌ پذیر برگزین؛ مساوات‌ را حتی‌ در گردش‌ چشم‌ و نگاه‌ و سلام‌ و تعارف‌ نیز رعایت‌ کن، تا بزرگان‌ و صاحب‌ نفوذان، برای‌ تجاوز بر تو طمع‌ نکنند و ناتوانان‌ نیز از عدالت‌ نومید نشدند والسلام13... و بدانید که‌ مردم‌ در نزد ما در برابر حق‌ و عدالت‌ برابرند... .»‌
و - رعایت‌ حقوق‌ افراد (رابطة‌ حق‌ و حقدار)
این‌ مفهوم‌ از عدالت‌ با معنی‌ قبلی‌ از این‌ واژه‌ ملازمه‌ دارد. علی(ع) در این‌ زمینه‌ می‌فرماید:
«عدالت، ترازوی‌ خداوند است‌ که‌ برای‌ بندگان‌ نهاد، و برای‌ اقامه‌ حق، آن‌ را نصب‌ کرد، خداوند را درترازویش‌ نافرمانی‌ نکنید و با سلطنت‌ او معارضه‌ مکنید.»15
«... ذلیل‌ در نزد من‌ عزیز و قوی‌ است‌ تا حق‌ را برایش‌ بستانم‌ و قوی‌ در نزدم‌ ضعیف‌ است‌ تا حق‌ را از او بگیرم.»16

ز - همسانی‌ «عدالت» با «عقل‌ عملی»
با استناد به‌ نهج‌البلاغه، اصولاً‌ سیاستمداری‌ موفق‌ است‌ که‌ بتواند با دانش‌ و بینش‌ صحیح، نماینده‌ عدل‌ باشد. از اینرو، در حقیقت‌ عقل‌ هم‌ چیزی‌ جز عدل‌ نیست. امام(ع) در تعریف‌ عاقل‌ همان‌ سخنی‌ را فرموده‌ است‌ که‌ با تعریف‌ عادل‌ تطبیق‌ می‌کند:
«به‌ امام‌ گفته‌ شد: عاقل‌ را برای‌ ما وصف‌ کن، امام‌ فرمود: «عاقل‌ کسی‌ است‌ که‌ هر چیز را در جای‌ خود بنهد.» آنگاه‌ از امام‌ پرسیده‌ شد: «جاهل‌ کیست؟» امام‌ فرمود: «همان‌ که‌ گفتم.17 بدیهی‌ است‌ که‌ عدل‌ با توضیح‌ یاد شده، عین‌ عقل‌ و خرد عملی‌ است.

ح‌ - عدالت‌ به‌ معنای‌ تقوای‌ الهی‌ (ملکه‌ نفسانی‌ انجام‌ واجبات‌ و ترک‌ منهیات)
امام)ع) در وصف‌ متقین‌ می‌فرمایند:
«انسان‌ با تقوی، نفس‌ خویش‌ را به‌ عدل‌ ملتزم‌ ساخته، و نخستین‌ گام‌ عدالت‌ وی‌ این‌ است‌ که‌ هوای‌ نفس‌ را طرد و نفی‌ کند.»18

ط‌ - الهی‌ بودن‌ «مبانی‌ و منابع‌ عدالت»
از دید امام(ع)، منشأ سرچشمه‌ عدالت، الهی‌ و در پرتو ایمان‌ به‌ خداوند است‌ و دیگر فروع‌ ازاین‌ اصل‌ نشأت‌ می‌گیرند.19 حضرت، قرآن‌ را منبع‌ عدالت‌ دانسته‌ و عدل‌ را مایة‌ زینت20 و در رأس‌ ایمان‌ بشمار می‌آورد.21 پس‌ از آنجا که‌ عدالت‌ انسانی، سرچشمه‌ الهی‌ و ریشه‌ در ایمان‌ دارد، می‌توان‌ گفت‌ که‌ از دید امام(ع) عدالت‌ اخلاقی‌ پایة‌ عدالت‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ است، گرچه‌ مسلماً‌ اگر جامعه‌ متعادل‌ و موزون‌ نباشد، اخلاق‌ شخصی‌ و فردی‌ هم‌ موزون‌ نخواهد ماند. از سوی‌ دیگر عدالت‌ در جامعه‌ و رهبران‌ سیاسی‌ یکباره‌ ایجاد نخواهد شد و نمی‌توان‌ تنها به‌ انتظار آن‌ نشست‌ بلکه‌ باید با پرورش‌ ایمان‌ و اخلاق‌ و خداترسی‌ و تقوی‌ در حاکمین‌ و افراد تحت‌ حکومت، انسانهای‌ عادل‌ را ساخت‌ و زمام‌ امور جامعه‌ را بدست‌ آنها سپرد تا بتوان‌ به‌ حاکمیت‌ عدل‌ و استقرار عدالت، امیدوار بود.

«عدالت»، رمز بقا و امنیت‌ نظام‌ سیاسی‌
علی(ع) عدل‌ را «رستگاری‌ و کرامت»، «برترین‌ فضایل»، «بهترین‌ خصلت» و «بالاترین‌ موهبت‌ الهی»،22 فضیلت‌ سلطان، «سپر و نگهدارندة‌ دولتها» «مایه‌ اصلاح‌ رعیت» و «باعث‌ افزایش‌ برکات»، «مایه‌ حیات‌ آدمی‌ و حیات‌ احکام» و «مأنوس‌ خلائق» ذکر می‌فرمایند و «حکومت‌ را مشروط‌ به‌ دادگستری‌ دانسته» و «نظام‌ آمریت‌ را مبتنی‌ بر عدل‌ می‌دانند» از این‌ دیدگاه‌ «ملاک‌ حکمرانی‌ و قویترین‌ بنیان‌ عدل‌ است» بنیانی‌ که‌ «قوام‌ عالم‌ به‌ آن‌ مبتنی‌ است»23
مسأله‌ مهم‌ در سیره‌ علی(ع) این‌ است‌ که‌ ایشان‌ هیچوقت‌ به‌ بهانه‌ حفظ‌ امنیت‌ و نظام‌ سیاسی‌ از عدالت‌ به‌ نفع‌ امنیت‌ کاذب‌ و قدرت، عقب‌ ننشسته‌اند بلکه‌ برعکس، رعایت‌ عدالت‌ را ضامن‌ امنیت‌ و حفظ‌ نظام‌ و مایه‌ روشنی‌ چشم‌ زمامداران‌ و رسوخ‌ محبت‌ آنان‌ در دل‌ مردم‌ می‌دانند.
امام(ع) در عهدنامه‌ مالک‌ اشتر می‌فرمایند:
«تحقیقاً‌ بهترین‌ چیز (نور چشم) برای‌ حاکمان‌ اقامه‌ عدالت‌ و استقرار عدالت‌ در سطح‌ کشور و جذب‌ قلوب‌ ملت‌ است‌ و این‌ حاصل‌ نشد مگر به‌ سلامت‌ سینه‌هایشان‌ (به‌ خالی‌ بودن‌ از کینه‌ و بغض‌ حاکمان).»24
پس‌ اگر زمامداران‌ عادل‌ پیشه‌ باشند قلبها به‌ سوی‌ آنان‌ جذب‌ و عقده‌ها از دلها گشوده‌ می‌گردد و این‌ خود تضمین‌کنندة‌ استحکام‌ ارکان‌ دولت‌ پیوند محکم‌ او با ملت‌ است. عدل‌ محوری‌ نظام‌ سیاسی‌ باعث‌ می‌شود مردم‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ آرمانها و حقوق‌ خود، راههای‌ منطقی‌ را انتخاب‌ و طی‌ نمایند در غیر این‌ صورت، یأس‌ از عدالت، انسانها را به‌ خشونت، نیرنگ، سؤ‌استفاده‌ و خلافکاری‌ و تضعیف‌ اخلاق‌ عمومی‌ و از هم‌پاشیدگی‌ اجتماعی‌ خواهد کشانید که‌ خواه‌ناخواه‌ نتیجه‌ آن‌ تزلزل‌ در ثبات‌ سیاسی‌ نظام‌ سیاسی‌ و دولت‌ است. از دید امام(ع)، رعایت‌ عدالت‌ از سوی‌ رهبران‌ و کارگزاران‌ نظام‌ اسلامی‌ در سطوح‌ مختلف‌ سیستم‌ سیاسی‌ منتج‌ به‌ نتایج‌ مثبت‌ فراوانی‌ است. این‌ آثار برای‌ شخص‌ رهبران‌ عبارتست‌ از: «استقلال‌ و توان»، «نافذ شدن‌ حکم»، «ارزشمندی‌ و بزرگمقداری»، «بی‌نیازی‌ از یاران‌ و اطرافیان» (از جهت‌ وابستگی‌ به‌ آنها)، «مورد ستایش‌ قرار گرفتن‌ زمان‌ حکمرانی‌ آنان» و «بالا رفتن‌ شأن، عظمت‌ و عزت» ایشان.25
امام‌ علی(ع) معتقدند که‌ «هیچ‌ چیزی‌ مانند عدالت‌ دولتها را محافظت‌ نمی‌کند» و عدل‌ چنان‌ سپر محکمی‌ است‌ که‌ رعایت‌ آن‌ موجب‌ تداوم‌ قدرت‌ واقتدار نظام‌ سیاسی‌ می‌گردد.26 اما مهمترین‌ و فراگیرترین‌ اثر عدالت‌ در سازندگی‌ و اصلاح‌ جامعه‌ متبلور می‌شود چرا که‌ «عدل‌ سبب‌ انتظام‌ امور مردم‌ و جامعه‌ می‌باشد و «هیچ‌ جیز به‌ اندازه‌ عدالت‌ نمی‌تواند مرد را اصلاح» نماید.27 اجرای‌ عدالتها «مخالفتها را از بین‌ می‌برد و دوستی‌ و محبت‌ ایجاد می‌نماید»28 و در عمران‌ و آبادانی‌ کشور و توسعه‌ اقتصادی، صنعتی، تأثیر بسزایی‌ دارد29 اگر عدالت‌ در جامعه‌ اجرا نشود ظلم‌ و ستم‌ جای‌ آن‌ را خواهد گرفت‌ و ظلم‌ جز آوارگی‌ و بدبختی‌ و در نهایت‌ خشونت‌ بدنبال‌ نخواهد داشت. حضرت‌ خطاب‌ به‌ یکی‌ از والیان‌ خود می‌فرمایند:
«کار به‌ عدالت‌ کن‌ و از ستم‌ و بیداد بپرهیز که‌ ستم‌ رعیت‌ را به‌ آوارگی‌ وادارد و بیدادگری‌ شمشیر در میان‌ آورد.»30

بدین‌ترتیب‌ عدالت‌ورزی‌ زمامداران‌ از دید علی(ع) باعث‌ رفع‌ خشونت‌گرایی‌ و طغیان‌ مردم‌ علیه‌ حکومت‌ شده‌ و برعکس‌ به‌ جای‌ احساس‌ یاس‌ و سرخوردگی‌ و تنفر از حکومت، اطمینان‌ و آرامش‌ و محبت‌ به‌ نظام‌ سیاسی‌ در دل‌ ایشان‌ جایگزین‌ می‌شود. و با افزایش‌ محبت‌ و وفاداری‌ مردم‌ به‌ نظام، تشتت‌ و تفرقه‌ آنها به‌ سمت‌ وحدت‌ عمومی‌ و امنیت‌ و ثبات‌ واقعی‌ تغییر جهت‌ خواهد داد. همین‌ معانی‌ در بیانات‌ سایر معصومین(ع) هم‌ آمده‌ است‌ به‌ عنون‌ مثال‌ حضرت‌ فاطمه(س) در خطبه‌ای‌ راجع‌ به‌ فدک‌ می‌فرمایند:
«خداوند سبحان‌ ایمان‌ و اعتقاد به‌ توحید را برای‌ پاکیزه‌ نگهداشتن‌ از آلودگی‌ و شرک‌ واجب‌ کرد، و عدالت‌ را به‌ منظور تأمین‌ اطمینان‌ و آرامش‌ دلها لازم‌ نمود و اطاعت‌ مردم‌ از حکومت‌ را مایه‌ انتظام‌ ملت‌ قرار داد و با امامت‌ و رهبری، تفرقه‌ آنها را رفع‌ نمود و نیزعدالت‌ در احکام‌ را برای‌ تأمین‌ اُنس‌ و همبستگی‌ و عدم‌ اختلاف‌ و پرهیز از تفرقه‌ قرار داد.»31
همچنانکه‌ امام‌ سجاد(ع) به‌ والی‌ و حاکم‌ خطاب‌ می‌فرمایند:
«حق‌ مردم‌ بر تو آن‌ است‌ که‌ بدانی‌ ایشان‌ بواسطه‌ ضعف‌ خود و قوت‌ تو تحت‌ رعایت‌ و زعامت‌ قرار گرفته‌اند پس‌ واجب‌ است‌ که‌ با آنها عدالت‌ پیشه‌ کنی‌ و بر ایشان‌ همانند پدری‌ مهربان‌ باشی‌ و از نادانیهایشان‌ گذشت‌ نمایی‌ و در عقوبت‌ و مجازاتشان‌ عجله‌ نکنی‌ و ضروری‌ است‌ نسبت‌ به‌ قدرت‌ فرادستی‌ خود نسبت‌ به‌ آنان‌ - که‌ عطیه‌ الهی‌ است‌ - شکر خدا را بجای‌ آوری.»32
بدین‌ترتیب، فقدان‌سختگیری‌ و خشونت‌ورزی‌ حکومت‌ با مردم‌ و اعمال‌ تساهل‌ و تسامح‌ لازم‌ با آنان‌ که‌ در بستر عدالت‌ پیشگی‌ صورت‌ می‌پذیرد مایه‌ جذب‌ قلوب‌ مردم‌ و همگرایی‌ ایشان‌ با نظام‌ سیاسی‌ گشته‌ و انس‌ و الفت‌ و اتحاد و همدلی‌ و ثبات‌ و امنیت‌ را به‌ ارمغان‌ خواهد آورد. جذب‌ قلوب‌ نتیجه‌ عمل‌ صالح‌ و عدل‌ و عدالت‌ورزی‌ کارگزاران‌ سیاسی‌ است‌ همانطور که‌ قرآن‌ کریم‌ هم‌ می‌فرماید:
«خداوند برای‌ مؤ‌منانی‌ که‌ دارای‌ عمل‌ صالح‌ هستند مودت‌ و محبت‌ قرار می‌دهد و دلهای‌ دیگران‌ را بسوی‌ آنان‌ گرایش‌ می‌دهد.»33
پیامبران‌ الهی‌ هم‌ در راستای‌ انجام‌ رسالت‌ خویش، ابتدا به‌ دنبال‌ تسخر و فتح‌ دلهای‌ مردم‌ بوده‌ و با انجام‌ عمل‌ صالح، این‌ خواسته‌ را از خداوند متعال‌ مسئلت‌ می‌نموده‌اند.
از جمله‌ حضرت‌ ابراهیم(ع) خطاب‌ به‌ خداوند متعال‌ می‌فرماید:
«پروردگار! من‌ فرزندان‌ و ذریه‌ خود را نزدیک‌ خانه‌ تو که‌ از حرمت‌ خاص‌ برخوردار است، مسکن‌ دادم‌ تا نماز بپا دارند، پس‌ دلهای‌ گروهی‌ از مردم‌ را به‌ سوی‌ آنان‌ گرایش‌ ده‌ و آنها را از میوه‌های‌ مادی‌ و معنوی‌ بهره‌مند فرما تا شاکر و سپاسگزار باشند.»34

«عدالت»، نفی‌ خودکامگی‌ و خشونت‌ در روابط‌ حکومت‌ و مردم‌
امام(ع) در نهج‌البلاغه‌ یکی‌ از نشانه‌های‌ ظلم‌ را اعمال‌ تغلب‌ نسبت‌ به‌ زیردست‌ می‌شمارد و چیرگی‌ فرد نسبت‌ به‌ فرودستان‌ را از نشانه‌های‌ ستمگری‌ می‌داند مثلاً‌ می‌فرمایند:
«ستمگر را سه‌ نشانه‌ باشد با انجام‌ معصیت‌ نسبت‌ به‌ خداوند فرادستش‌ ستم‌ می‌کند و با چیرگی‌ بر فرودستانش‌ ستم‌ روا می‌دارد و گروههای‌ ستمکار را پشتیبانی‌ می‌کند.»35
علی(ع) در بسیای‌ از بیاناتشان‌ استبداد، خودکامگی‌ و خشونت‌ بیجای‌ کارگزاران‌ نظام‌ سیاسی‌ را با مردم‌ بشدت‌ نهی‌ فرموده‌ و مراوده‌ ملاطفت‌آمیز و عادلانه‌ را با آنها توصیه‌ فرموده‌اند. در خطبه‌ 214 بحثی‌ کلی‌ پیرامون‌ «حقوق» نموده‌ و آن‌ را دوجانبه‌ بشمار آورده‌ و می‌فرمایند:
«از جمله‌ حقوق‌ الهی‌ حقوقی‌ است‌ که‌ برای‌ مردم‌ بر مردم‌ قرار داده‌ است، آنها را چنان‌ وضع‌ کرده‌ که‌ هر حقی‌ در برابر حق‌ دیگر قرار می‌گیرد، هرحقی‌ به‌ نفع‌ یک‌ فرد و یا یک‌ جمعیت‌ موجب‌ حقی‌ دیگر است‌ که‌ آنها را متعهد می‌کند، هر حقی‌ آنگاه‌ الزام‌آور می‌گردد که‌ دیگری‌ هم‌ وظیفه‌ خود را در مورد حقوقی‌ که‌ بر عهده‌ دارد انجام‌ دهد. بزرگترین‌ این‌ حقوق‌ متقابل، حق‌ حکومت‌ بر مردم‌ و حق‌ مردم‌ بر حکومت‌ است، فریضة‌ الهی‌ است‌ که‌ برای‌ همه‌ بر همه‌ حقوقی‌ مقرر فرموده، این‌ حقوق‌ را مایه‌ انتظام‌ روابط‌ مردم‌ و عزت‌ دین‌ آنان‌ قرار داده‌ است، مردم‌ هرگز روی‌ صلاح‌ و شایستگی‌ نخواهند دید مگر حکومتشان‌ صالح‌ باشد و حکومتها هرگز به‌ صلاح‌ نخواهند آمد مگر تودة‌ ملت‌ استوار و با استقامت‌ شوند. هرگاه‌ تودة‌ ملت‌ به‌ حقوق‌ حکومت‌ وفادار باشند و حکومت‌ حقوق‌ مردم‌ را ادا کند، آنوقت‌ است‌ که‌ ارکان‌ دین‌ به‌ پا خواهد خواست‌ آن‌ وقت‌ است‌ که‌ نشانه‌ها و علائم‌ عدل‌ بدون‌ هیچگونه‌ انحرافی‌ ظاهر خواهد شد و سنت‌ها در مجرای‌ خود قرار خواهد گرفت‌ و بدین‌سان‌ محیط‌ و زمانه‌ اصلاح‌ می‌شود، به‌ ماندگاری‌ دولت‌ امید می‌رود و آزمندیهای‌ دشمنان‌ به‌ نومیدی‌ بدل‌ می‌شود. ولی‌ هنگامی‌ که‌ ملت‌ بر زمامدار خویش‌ چیره‌خو شود و زمامدار با ملت‌ خود از سر زورگویی‌ و اجحاف‌ درآید، اختلاف‌ کلمه‌ رخ‌ می‌دهد، نشانه‌های‌ جور آشکار می‌شود، دغلکاری‌ در دین‌ فزونی‌ می‌یابد و راههای‌ اصلی‌ سنت، متروک‌ می‌ماند. هوا و هوس‌ مبنای‌ عمل‌ قرار می‌گیرد، و قانون‌ به‌ تعطیل‌ کشیده‌ می‌شود. بیماریهای‌ نفسانی‌ فزونی‌ می‌گیرد، چنان‌ که‌ از به‌ تعطیل‌ کشیده‌ شدن‌ حق، هر چند بزرگ‌ باشد، و عملی‌ شدن‌ باطل، گرچه‌ چشمگیر، کسی‌ احساس‌ نگرانی‌ نمی‌کند. پس‌ نیکان‌ به‌ ذلت‌ می‌افتند و اشرار عزت‌ می‌یابند و کیفرهای‌ الهی‌ در نزد بندگان‌ بس‌ گران‌ می‌نماید.»36

امام‌ در نامه‌ به‌ مالک، هرگونه‌ خودبزرگ‌بینی‌ و استکبار حاکم‌ را نهی‌ کرده‌اند:
«زنهار که‌ با خود بزرگ‌بینی، به‌ رقابت‌ با خدای‌ بزرگ‌ برخیزی، در جبروت‌ بدو تشبه‌جویی‌ که‌ خداوند هر جبار و مستکبری‌ را خوار و ذلیل‌ خواهد ساخت.»37
امام(ع) کشورداری‌ بر مبنای‌ کبرورزی‌ و گرایش‌ به‌ پذیرش‌ تملق‌ را ذم‌ نموده‌ و مردم‌ را توصیه‌ می‌کند که‌ بی‌پروا سخن‌ حق‌ خود را بیان‌ نمایند و با مشارکت‌ و نظردهی‌ خویش‌ خطاهای‌ زمامداران‌ را یادآور شوند:
«... از پست‌ترین‌ حالتهای‌ زمامداران‌ جامعه‌ در نظرگاه‌ مردم‌ شایسته‌ این‌ است‌ که‌ بدین‌ گمان‌ متهم‌ شوند که‌ دوستدار ستایش‌اند و سیاست‌ کشورداریشان‌ بر کبرورزی‌ بنا یافته‌ است‌ و به‌ راستی‌ که‌ من‌ خوش‌ ندارم‌ که‌ این‌ پندار ذر ذهنتان‌ راه‌ یابد که‌ به‌ تملق‌ و چاپلوسی‌ گرائیده‌ام‌ و شنیدن‌ ثنای‌ خویش‌ را دوست‌ دارم... مرا با مدح‌ و ثنای‌ نیکو نستایید و بدان‌ سان‌ که‌ رسم‌ سخن‌ گفتن‌ با جباران‌ تاریخ‌ است، با من‌ سخن‌ مگوئید و آن‌ چنان‌ که‌ از زورمندان‌ درنده‌ خوی‌ پروا می‌کنید، از من‌ فاصله‌ مگیرید و با تصنع‌ با من‌ نیامیزید و چنین‌ مپندارید که‌ اگر با من‌ سخن‌ حقی‌ گفته‌ شودو مرا گران‌ می‌آید و نیز گمان‌ مبرید که‌ من‌ بزرگداشت‌ نفس‌ خویش‌ را خواهانم، زیرا آن‌ که‌ از شنیدن‌ حق‌ و پیشنهاد عدالت‌ احساس‌ سنگینی‌ کند، عمل‌ به‌ آن‌ دو برایش‌ سنگین‌تر خواهد بود. پس، از گفتن‌ سخن‌ حق‌ و نظر دادن‌ به‌ عدل‌ دریغ‌ مورزید، که‌ من‌ در نزد خود برتر از آن‌ نیستم‌ که‌ خطا کنم‌ و از خطا در کردار خویش‌ نیزاحساس‌ امنیتی‌ ندارم، مگر آن‌ که‌ خداوند در برابر خویشتن‌ خویشم‌ کفایت‌ کند، که‌ او بیش‌ از خود من‌ نیز قلمرو هسَتیَم‌ را مالک‌ است.»38
امام(ع) در بیانی‌ دیگر به‌ زمامدار خویش، زیر دست‌ خود را از خودکامگی‌ و حق‌پوشی‌ نهی‌ می‌کند:
«در آن‌ چه‌ تمامی‌ مردم‌ حقی‌ برابر دارند خودکامگی‌ مکن‌ و از پوشاندن‌ آن‌ چه‌ برای‌ مردم‌ آشکار است‌ بپرهیز که‌ سرانجام‌ حقِ‌ مردم‌ را از تو باز می‌ستانند به‌ زودی‌ پرده‌ها بالا می‌رود و به‌ سود ستمدیدگان‌ محکوم‌ خواهی‌ شد.... خیرخواهی‌ مردم‌ هنگامی‌ است‌ که‌ بر گِرد زمامدارانشان‌ پروانه‌سان‌ حلقه‌ زنند و از وجود دولتمردانشان‌ احساس‌ سنگینی‌ نکنند و از درازی‌ مدت‌ فرمانروایی‌ آنان‌ به‌ ستوه‌ نیایند.»39
علی(ع) لحاظ‌ خشنودی‌ مردم‌ را برای‌ زمامدار واجد اهمیت‌ شمرده‌ و به‌ زمامداران‌ عدم‌ سختگیری‌ با مردم‌ را توصیه‌ می‌کند:
«می‌باید برای‌ تو پسندیده‌ترین‌ کارها میانه‌ترینشان‌ در حق، شامل‌ترینشان‌ در عدل‌ و فراگیرترینشان‌ در جلب‌ خشنودی‌ مردم‌ باشد.40 پس‌ هرگاه‌ مردم‌ از سنگینی‌ بار مالیات‌ یاعللی‌ دیگر- چون‌ نایابی‌ آب‌ از زمین‌ یا آسمان، یا غرقاب‌ زمین‌ یا خشکی‌ آن، شکایت‌ آوردند، به‌ امید سامان‌ یافتن‌ کارشان‌ تخفیفشان‌ بده؛ و هرگز بار مالی‌ تخفیفی‌ که‌ برای‌ خراج‌دهندگان‌ قایل‌ می‌شوی‌ بر تو گران‌ نیاید که‌ این‌ اندوخته‌ای‌ خواهد بود که‌ در عمران‌ کشور و آراستن‌ قلمرو فرمانروایی‌ است، بازت‌ خواهند داد، و سودش‌ ثنایی‌ است‌ که‌ نثارت‌ می‌کنند و نشاطی‌ است‌ که‌ در قبال‌ گسترش‌ داد، احساس‌ می‌کنی. با تکیه‌ زدن‌ به‌ نیروی‌ بیشترشان، که‌ با بازگذاری‌ و دستشان‌ اندوخته‌ای‌ و اعتمادی‌ که، با خُو دادنشان‌ به‌ عدل‌ و مدارای‌ خود، فراهم‌ آورده‌ای... لباس‌ مهر و محبت‌ و لطف‌ نسبت‌ به‌ رعیت‌ را بر قلبت‌ بپوشان‌ و بر آنان‌ چون‌ درنده‌ای‌ خونخوار مباش‌ که‌ لقمه‌ از کام‌ آنان‌ بربایی، چه، آنان‌ دو دسته‌اند: یا برادر دینی‌ تواند، یا نظیر تو انسانی‌ و مخلوقی‌ هستند.»41

‌ضرورت‌ اعمال‌ قدرت‌ و قاطعیت
نظام‌ سیاسی‌ علوی، نظامی‌ قدرت‌گریز و تنها مبتنی‌ بر تساهل‌ و تسامح‌ و نفی‌ مطلق‌ خشونت‌ در روابط‌ متقابل‌ مردم‌ و حکومت‌ نیست‌ بلکه‌ در جهت‌ حفظ‌ وضعیت‌ متعادل‌ و دوام‌ مقبول‌ خود از قدرت‌ و اقتدار مشروع‌ خویش‌ - که‌ در اینجا دیگر خشونت‌ نامیده‌ نمی‌شود - سود می‌جوید و با عوامل‌ داخلی‌ و خارجی‌ بی‌ثباتی‌ و ناامنی‌ و عوامل‌ موجدة‌ خشونت‌ و تهدید علیه‌ جامعه‌ عادله‌ به‌ مبارزه‌ آشکار برمی‌خیزد و حیات‌ جامعه‌ متعاون‌ و متعادل‌ خود را در این‌ فعالیت‌ ایجابی‌ می‌بیند و بر تعیین‌ و شفافیت‌ بیشتر حدود مرزهای‌ جاذبه‌ با دوستان‌ و دافعه‌ با دشمنان‌ خود پای‌ می‌فشارد و حتی‌ در این‌ راستا از صدور حکم‌ جهاد و قیام‌ ضروری‌ ابایی‌ ندارد.
به‌ عنوان‌ مثال‌ امیرالمؤ‌منین(ع) ضمن‌ مدح‌ امام‌ عادل‌ و دادگستر، بر فضیلت‌ و ضرورت‌ مقابله‌ با حکام‌ جائر، تأکید می‌کند و عدم‌ مبارزه‌ را مایة‌ محرومیت‌ مردم‌ از عدل‌ و داد، و گرفتار شدن‌ ایشان‌ به‌ خود کم‌بینی‌ و بلاهت‌ و کم‌اندیشی‌ می‌داند:
«این‌ را بدان‌ که‌ با فضیلت‌ترین‌ بندگان‌ خدا، در پیشگاهش، رهبری‌ دادگستر است‌ که‌ هدایت‌ یابدو هدایت‌ کند، پس‌ سنتی‌ روشن‌ و شناخته‌ را بر پا دارد و بدعتی‌ گم‌چهره‌ را بمیراند...42
«و از تمامی‌ ارزشها بالاتر بیان‌ کلمه‌ای‌ عادلانه‌ رویاروی‌ رهبری‌ ستمگر است»43
«...اما بی‌تردید جهاد، دری‌ از درهای‌ بهشت‌ است‌ که‌ خدایش‌ تنها به‌ روی‌ اولیای‌ خاص‌ خویش‌ گسترده‌ است‌ و آن، زره‌ نفوذناپذیر و سپر اطمینان‌بخش‌ الهی‌ بر پیکر مجاهدان‌ است. پس‌ هر که‌ از سر بی‌میلی، جهاد را وانهد، خدای‌ جامعة‌ ذلت‌ بر اندامش‌ فرو پوشد، و در گرفتاریش‌ پیچد. از درون‌ به‌ خود کم‌بینی‌ و بلاهت، آلوده‌ شود و پرده‌ای‌ از کم‌اندیشی‌ و پرگویی‌ بر قلبش‌ فرود آید. به‌ کیفر تضییع‌ جهاد، حق‌ از او روی‌ بگرداند، به‌ سختی‌ و رنج‌ گرفتار شود و از عدل‌ و انصاف‌ محروم‌ بماند.»44
«خدای‌ رحمت‌ کند آن‌ مردی‌ را که‌ حقی‌ را ببیند و یاریش‌ رساند، و یا ستمی‌ را ببیند و با آن‌ بستیزد و همواره‌ بر همراهان‌ خویش‌ یاور حق‌ باشد.»45
امام‌ با صراحت‌ از مؤ‌منین‌ می‌خواهد که‌ در مقابل‌ تجاوز و اعمال‌ خلاف، بی‌تفاوت‌ نبوده‌ و با قلب‌ و زبان‌ و شمشیر با آن‌ مخالفت‌ نموده‌ و چنین‌ عملی‌ را مایه‌ هدایت‌ و یقین‌ قلبی‌ می‌داند:
«هان‌ ای‌ مؤ‌منان! هر آن‌ کس‌ تعدی‌ و تجاوزات‌ را ببیند، و عمل‌ خلافی‌ را که‌ بدان‌ دعوت‌ می‌شود مشاهده‌ کند و سپس‌ با قلب‌ خویش‌ از آن‌ برائت‌ جوید، به‌ تحقیق‌ به‌ سلامت‌ رسته‌ و از مجازات‌ رهیده‌ است‌ و هر آن‌ کس‌ با زبان‌ به‌ مخالفت‌ پردازد، مأجور بوده‌ و این‌ از اولی‌ برتر است‌ و هر که‌ با شمشیر به‌ مخالفت‌ برخیزد تا کلمه‌ خداوند بر افراشته‌ گردد و کلیه‌ ستمکاران‌ پست‌ شوند، همانا چنین‌ کسی‌ راه‌ هدایت‌ را به‌ درستی‌ یافته‌ و در این‌ راه‌ استقامت‌ ورزیده‌ و قلب‌ خویش‌ را با نور یقین‌ فروزان‌ ساخته‌ است.»46

‌نتیجه
مستندات‌ این‌ نوشتار بخوبی‌ گویای‌ آن‌ مطلب‌ است‌ که‌ نظام‌ سیاسی‌ علوی‌ در راستای‌ وصول‌ جامعه‌ به‌ سعادت‌ مادی‌ و معنوی، بر بستر عدالت‌ و عدل‌ محوری‌ حرکت‌ نموده‌ و تعامل‌ صحیح‌ حکومت‌ و مردم‌ را بر مبنای‌ این‌ رکن‌ رکین‌ توصیه‌ می‌نماید. عدالت‌ مزبور با مقوله‌های‌ قدرت‌ و اقتدار مشروع، پیوند و ملازمه‌ای‌ گوهرین‌ دارد یعنی‌ عدالت، نگهبان‌ و مراقب‌ مشروعیت‌ قدرت‌ است‌ و قدرت‌ نیز پاسبان‌ و حافظ‌ موجودیت‌ عدالت‌ است. بنابراین‌ با نفی‌ خشونت‌ نامشروع‌ و زور عریان، ظلم‌ستیزی‌ را مد‌ نظر قرار می‌دهد؛ و در کنار تساهل‌ و سماحت‌ خویش؛ به‌گونه‌ای‌ مقتدرانه، با عوامل‌ بی‌ثباتی‌ جامعه‌ متعادل‌ اسلامی، مقابله‌ می‌کند. در چنین‌ صورتی‌ عدالت، مایة‌ تداوم، استحکام‌ و پیشرفت‌ نظام‌ سیاسی‌ است‌ و با طرد خشونت‌ در تعامل‌ حکومت‌ و مردم، نویدبخش‌ ثبات‌ و امنیت‌ واقعی‌ است.
امید است‌ در آغاز پانزدهمین‌ قرن‌ میلاد امام‌ علی(ع) شاهد تحقق‌ افزونتر عدالت‌ باشیم‌ و به‌ تعبیر مقام‌ رهبری‌ به‌ این‌ آرزوی‌ بزرگ، نزدیک‌تر شویم47 و موانع‌ موجود تحقق‌ این‌ امر تقلیل‌ یابد،48 بویژه‌ در حوزه‌ استقرار عدالت‌ اقتصادی‌ و رفع‌ فقر و شکافهای‌ طبقاتی‌ که‌ یکی‌ از اصلی‌ترین‌ زمینه‌های‌ موجد خشونت‌ و طغیان‌ عمومی‌ در جوامع‌ است، تلاش‌ بیشتری‌ صورت‌ پذیرد. سخن‌ را با هشداری‌ از علی(ع) در این‌ زمینه‌ به‌ پایان‌ می‌بریم. امام(ع) به‌ فرزندش‌ محمد حنفیه‌ درباره‌ فقر می‌فرماید:
«فرزندم! من‌ از فقر بر تو می‌ترسم؛ از او به‌ خدا پناه‌ ببر. فقر موجب‌ نقصان‌ دین‌ بوده‌ و فکر را پریشان‌ و دهشت‌ زده‌ می‌کند و سبب‌ ملامت‌ و سرکوبی‌ و تحقیر مردم، و در نتیجه‌ سبب‌ پریشانی‌ روح‌ و عقده‌ای‌ شدن‌ انسان‌ می‌گردد

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:8  توسط رضا  | 

اين روزها ايام بزرگداشت معلم است و صحبت هاي زيادي در اين مورد شنيده مي شود. بحثي بود كه به نظرم نگاشتن آن جالب است و آن اينكه يك معلم (و در اينجا بهتر است استاد بگويم) تا چه اندازه در ارائه مطالب خودش آزاد است و حق دارد مطالبي را آزادانه بيان كند و چه روشي بهتر است. براي مثال استادي كه فلسفه غرب تدريس مي كند، آيا بايستي هر طور شده تمامي مطالب در خصوص انديشمندان و فلاسفه و مكاتب و رخدادهاي مطرح را بيان كند و اگر اين كار را نكند كوتاهي كرده است و يا اينكه او آزاد است بر بخش خاصي متمركز شود كه در اينصورت به نظر مي‌رسد حق دانشجوياني كه تنها با بخشي از يك دوره تاثير گذار و با اهميت آشنا مي‌شوند ضايع مي شود. يك حالت ديگر هم وجود دارد كه استاد زمينه ها و موانع و شيوه هاي مطالعه بهتر را به همراه نقاط عطف و تاثير گذار بيان كند و آشنايي با مطالب تفصيلي را با ذكر منابع موثق آن به عهده دانشجويان بگذارد.

من تجربه انواع چنين روش هاي تدريسي را داشته ام و از هر يك از  آنها بهره برده‌ام. مناسبترين روش به نظر من شيوه آخر است كه البته كار اساتيد بسيار با تجربه است. به همين جهت هم نتيجه بسيار خوبي براي دانشجويان دارد. استاد به نظر من نبايد دانشجويان را از چنين حقي محروم كند. اين بحث مقدمه و بهانه‌اي است تا از همه معلمين و اساتيدي كه تاكنون داشته‌ام تشكر كنم و اين روز را به آنها تبريك بگويم.

همچنين به همين بهانه قصد دارم از استاد دكتر نجف لك زايي تشكر كنم كه از دوره نوجواني تا كنون راهنما و مشوق من بوده است و من هميشه سپاسگزار كمك هاي دلسوزانه او در زمينه هاي علمي هستم. براي او كه از چهره هاي درخشان علمي جامعه ما است و دانشجويان او نيز به اين امر معترفند، آرزوي نيل به مراتب بالاتر علم و دانش را دارم.  

منبع و سيراب كننده اصلي زندگي ما چيست؟ ما در رفتارها و تصميماتمان از چه چيزي الهام مي‌گيريم؟ آيا به واقع ما در همه لحظات زندگي مفاهيمي مانند خدا، عقلانيت، انصاف و امثال آن را بياد مي‌آوريم. اين مفاهيم بيشتر در چه جايي خود را نشان مي دهد؟

زماني يكي از اساتيدمان در مباحث روش شناسي، توصيه مي كرد كه با مفروضاتمان آشنا باشيم. بدانيم واقعا در مسائل گوناگون چه عقايد و برداشت هايي داريم و به آنها ملتزم باشيم. به نظرم اينكار بايد در زندگي روزمره هم انجام بشود. هر فرد بايد با تعيين كننده هاي اصلي ذهنش كه در جهت‌گيريهاي كلي از آنها بهره مي برد آشنا باشد. براي مثال ممكن است بسياري از ما سود انگاري را به انحاي مختلف مورد نقد قرار بدهيم و در برابر آن خود را حق طلب، ديندار و مدافع نظرات وظيفه گراياني همچون كانت بدانيم، در حالي كه اگر به زندگي روزمره خودمان قدري متاملانه تر بنگريم، ملاحظه مي كنيم كه اگر يك سودانگار تمام عيار نباشيم،‌ در بخش بزرگي از تصميماتمان اين مساله نقش اول را داشته است.

بخشي از مساله به نظر مي‌رسد به جدا بودن عرصه فكر و واقعيت و مرتبط ننمودن اين دو باز مي گردد. ما به مباحثي كه ياد مي گيريم اغلب كاربردي نمي نگريم گويي اينها مطالبي هستند كه تنها به دلايلي همچون گذراندن يك واحد درسي، صرف مدتي وقت براي مطالعه و ... انجام مي شود و هنگامي كه عرصه عمل فرا مي رسد باز به همان روش هاي هميشگي كه با آنها بزرگ شده‌ايم و خو گرفته‌‌ايم باز مي گرديم.

هيچ دلچسب نيست كه براي رفع اين مشكل ابواب ديگري براي مطالعه و پژوهش پيشنهاد كنيم؛ گرچه در غرب از مدتي قبل چنين كارهايي انجام گرفته و مباحثي مانند اخلاق كاربردي و روزمره؛ تدريس فلسفه براي زندگي و با زبان راحت و اموزش شيوه درست فكر كردن به كودكان انجام شده است، اما بزرگترين كمك براي عالمانه زندگي كردن كه من به آن زندگي منصفانه و مختارانه[1] مي‌گويم، همت و اراده و عمل خودمان است. ما مي‌توانيم خود، بزرگترين آموزگار و مربي خويش باشيم. فقط كافي است اراده كنيم.

 



[1] . زندگي بدون تامل و تعقل،‌ پيروي كوركورانه از سنن و آدابي است كه بسياري از آنها ريشه عقلي و شرعي ندارد و از اينرو بدون در نظر گرفتن انصاف و اختيار آزادانه و عاقلانه خود ما انجام شده است.

به بهانه انجام كاري كلاسي، مطالعه در زمينه انديشه و زندگي «سولون» نصيبم شد. وي در حدود قرن شش پيش از ميلاد زندگي كرده و انديشه او همچون بسياري ديگر از آتنيان جذاب است. من هميشه از مطالعه انديشه قدما و بويژه يونانيان به سبب تفكر نظام مندشان استقبال كرده‌ام. اين بار نيز وقتي مطالعه و پژوهش در مورد يكي از انديشمندان يونان به انتخاب خودمان نهاده شد؛ سولون را برگزيدم. انديشه او را مي شود در پرداختن به عدالت و هماهنگي خلاصه كرد. برايم جالب بود كه او براي برقرار نمودن عدالت اجتماعي، هم به انديشه و هم به عمل به يكسان توجه نشان مي‌دهد. يكي از موانعي كه سعي مي كند كنار بزند؛ بحث تقدير و سرنوشت است. در آتن به سرنوشت خدايي«آته» و به تقدير و بخت«مويرا» گفته مي‌شود. سولون مي‌خواهد بگويد عليرغم وجود آته كه مفري از ان نيست،‌ انسان مي تواند با كار و فعاليت و انجام تعهدات اجتماعي به نيكبختي برسد و اين احساس را تا پايان زندگي با خود داشته باشد. بر جهان نظام علت و معلولي و نوعي عدالت حاكم است و ستمكار حتما به مجازات مي رسد و...

او در عرصه عمل نيز با نوشتن قوانين عادلانه گام‌هاي بزرگي در تعادل فقير و غني و قدرتمند و فاقد قدرت برداشت و شايد يكي از علل جذابيت انديشه او تلفيق نظر و عمل در زندگي او باشد بدان حد كه به او لقب مبدع تربيت سياسي يونانيان را داده اند.

 

 

از خدا می خواهم سال جدید را آغازی برای نو کردن قلوب و دل هایمان بگرداند تا ما نیز همچون سایر اجرام کیهان و اجزای طبیعت، نو شدن را  در اعماق وجودمان تجربه کنیم.

 

رسول خدا، حضرت محمد مصطفي (ص)، که نه تنها امسال، که تمامي قرون و اعصار به نام زيبايش مزين است، تنها نه در عطوفت و دلسوزي نسبت به امت خويش نمونه و سرآمد بود، بلکه در تدبير و سياست‌ورزي و اداره درست جامعه نوپا و کوتاه‌مدت زمانه خود نيز الگويي ستودني است. او به واقع همچون همه انبيا که براي تحقق قسط و عدالت در جامعه مأمور بودند، براي تحقق اين پيام آسماني، کوشا و با همت بود. عدالت در واژه و تعريفي خاص خلاصه شدني نيست. دادورزي که برابري و احقاق حقوق و رفع همه انواع ظلم و ستم را جامع است، حيطه‌اي وسيع از حيات سياسي و اجتماعي و فردي و خصوصي را شامل است، به گونه‌ اي که معنويت و عقلانيت با وجوه گوناگون خويش در آن گنجانده مي‌شود.

امام علي (ع) که نماد آشناي عدالت است، در وصف عدالت‌ورزي پيامبر مي‌فرمايند: «سيرته القصد و سنته الرشد و کلامه الفصل و حکمه العدل؛ سيرتش ميانه‌روي است، آيينش راه نماينده، کلامش جداکننده حق از باطل و داوري‌اش قرين عدالت».

نخستين اقدام اساسي در جهت تحقق عدالت اجتماعي از سوي پيامبر، تشکيل حکومت متمرکز با ساختارها و قوانين معين و مشخص بود که کارگزاراني کارآزموده اجراي آنها را به عهده داشتند. عدالت، هم در شکل‌گيري اين بنيادها و هم در اداره و تداوم آنها تعيين‌کننده بود. او بنا بر آيات قرآن کريم، قانوني تنظيم كرد که در آن حقوق همه شهروندان مسلمان و غيرمسلمان جامعه در نظر گرفته شده و حدود روابطشان تعيين شده بود، به گونه‌اي که در غالب‌ بندهاي اين پيمان، حاکم بودن اصل عدالت و برابري و احترام و کرامت شهروندان به چشم مي‌خورد.

نامگذاري سال 1385 به نام پيامبر اسلام، چه ثمري مي‌تواند داشته باشد، جز اين که سيره و منش ايشان در حکومت‌داري را بيش از پيش مرور كرده و در اداره جامعه به کار بريم و اگر جز اين مي بود که روش او و کلام او کاربردي براي ما نمي‌داشت، چه معنايي در معناي خاتميت او نهفته بود؟ آن هم در دنياي نامتلاطم امروزي که انسان‌ها بيش از هر برهه‌اي از زمان در معرض تهديدهاي روحي و رواني قرار گرفته‌اند و مهم‌تر آن که بيش از هر زمان، تشنه عدالت و دادورزي واقعي‌اند و چنانکه از اخبار جهان به گوش مي‌رسد، بر شمار گرويدگان به اسلام همچنان افزوده مي‌شود.

از ميان تحولاتي که دنياي امروز پشت سر نهاده است و آنچه بيش از همه لزوم عدالت را طلب مي‌كند، مبحث اقليت‌ها و قوميت‌هاست که در دولت‌هاي ملي ساکنند. اهميت اين مسأله از آن روست که بحث قوميت‌ها از جمله تهديدات يک دولت به شمار مي‌رود. در اينجا، مرزي ظريف بين امنيت و عدالت ترسيم مي‌شود که آن دو را هم‌دوش و مکمل همديگر قرار مي‌دهد. آنگاه که عدل و برابري کاهش يابد، ناامني رو به فراز مي‌نهد. دولت‌ها در برابر عوامل ناامني به شيوه‌هاي گوناگوني عمل مي‌کنند، مباحث علمي بسيار پردامنه‌اي حول اين بحث صورت گرفته است و اکنون مجال پرداختن به آنها نيست، اما توجه به يک نکته ضروري به نظر مي‌رسد و آن اين که دولت‌ها بايد در برابر عوامل ناپايدار، استراتژي‌هاي امنيتي پايداري برگزينند.

اقليت‌هاي ساکن در چهارچوبه‌هاي ملي، اغلب تاريخ طولاني و بلندي از زيستن را در محل سکونت خويش تجربه کرده‌اند و داراي علقه‌هاي تاريخي و بومي مستحکم بوده و براي حفظ آيين و هويت خويش تلاش مي‌کنند. آنان مادامي که حقوق و منافع خويش را در خطر نبينند، تمايلي به ناسازگاري با ديگر اقوام و دولت مرکزي ندارند، اما هر از گاهي تحت تأثير تحولات بين‌المللي، سياست‌‌هاي داخلي و نخبگان مهم و تأثيرگذار در جامعه، مطالبات جديد طلب كرده و مخاطراتي را براي دولت ايجاد مي‌كنند.

جلوگيري از تنش ميان دولت و قوميت‌ها، نيازمند کاربست اصول گوناگوني است، اما بيش از همه، مي‌توان بر چند عامل تأکيد نمود: نخست اين که امنيت نه تنها امري عيني و ملموس، بلکه بيش از آن، ذهني است، براي همين، بايد در کنار تأمين عوامل مادي و فيزيکي انسان‌ها که خود از بروز ناآرامي‌ها مي‌كاهد، به عوامل رواني آنها نيز توجه نشان داد و ارزش‌هاي هر قومي را شناخت و احترام داشت. توجه به ميراث با افتخار اقوام و بي‌احترامي نكردن بدان و آگاهي از محروميت‌هاي آنان و تلاش در رفع آنها با اهميت است. آگاهي از فرصت‌ها و نقاط قوت آنها نيز منبع مهمي براي تأمين امنيت در دست دولت است.

مسأله قوميت‌ها و اقليت‌هاي ساکن دولت، از عمده مسائلي است که امروزه، دولت‌ها، به ويژه دولت‌هاي اسلامي با آنها دست به گريبانند. چنين عاملي، علت اصلي بسياري از ناآرامي‌هاي عراق و پاکستان و افغانستان که همسايگان ايران هستند، به شمار مي‌رود. ايران تاکنون از زيان اين مسأله بي‌بهره نبوده است، اما آنچه خطر بزرگتري به شمار مي‌رود، درگرفتن چنين نزاع‌هايي در ايران است. بي‌اعتنايي به خواسته‌هاي قوميت‌هاي مختلف موجود در ايران و ناديده گرفتن آنها و رعايت نكردن عدالت و برابري، بزرگ‌ترين عامل و بهانه براي شعله کشيدن چنين نزاع‌هايي است که هرگونه بي‌اعتنايي و سهل‌انگاري دولت و سرپوش نهادن بر چنين مسائلي، شعله آن را برافروخته‌تر خواهد نمود.

بهانه قرار دادن سال پيامبر اعظم و شيوه دادگرانه او در رفع اختلافات قوميتي و نژادي در جامعه و تحقق وحدت ميان اقشار آن، سرمايه‌اي گرانقدر است که مي‌توان و بايد از آن بهره برد، به ويژه که اغلب مردم ايران، مسلمان بوده و مذاهب گوناگون آن به پيامبري و عظمت شأن و مقام رسول اکرم ايمان دارند

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:4  توسط رضا  |